فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیندخت

کتاب سیندخت
نمایشنامه در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب سیندخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیندخت

سیندخت بلند می‌شود، روبه‌روی سام می‌ایستد، تور سیاه را از روی صورتش بالا می‌زند. سیندخت: من سیندخت مادر رودابه‌ام! (مکث) همسر مهرابم! (سام با شگفتی نگاه می‌کند) کنون آمدم تا هوای تو چیست؟ ز کابل تو را دشمن و دوست کیست؟ (مکث) اگر ما گنه‌کار و بدگوهریم بدین پادشاهی نه اندرخوریم من اینک به پیش تواَم مستمند (مکث) بِکُش، گر کُشی، ور ببندی، ببند...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیندخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با احترام و اجازه از حکیم ابوالقاسم فردوسی

پرده ی اوّل: زمستان

صحنه ی اوّل

کاخ سامِ نریمان، زابلستان، سیستان

دیواری با کنگره های نیلی رنگ، صحنه را احاطه کرده است. پشت آن دیوارهای دیگری با کنگره های رنگین قرار دارند. صدای دویدن مردان چکمه پوش، باز و بسته شدن درهای آهنین، به هم خوردن فلزها، همهمه و پچ پچ زنان به گوش می رسد. ناگهان صدای دویدن و فریاد یک مرد، و زنی که او را دنبال می کند، در دالان های خالی می پیچد.

سام: (از خارج)... آی ی ی... خدایا... (فریاد می زند.) رحم کن... به من رحم کن!
دایه: (از خارج)... برگرد... سام کجا می ری؟... درست نیگا نکردی... پسرم... برگرد...
سام: (از خارج)... نیگا کردم... دیدم... دیدم دایه!

دیوارِ وسطِ صحنه از دو طرف کنار می رود. سام و، چند لحظه بعد، دایه وارد صحنه می شوند. سام شلوار و پیراهن خاکستری و ردای سیاه رنگی به تن دارد. موها، سبیل و ریش کوتاهش سفیدرنگ است. نور نقره ای و نیلی رنگ، کنگره ها و دیوارها را می پوشاند. دو زن مشعل دار وارد می شوند و در کناری می ایستند. زن ها پیراهن بلند پوشیده و شال بر سر دارند.

دایه: (التماس می کند.) به مادرش رحم کن! چرا صبر نکردی؟... پسرِتو خوب نیگا نکردی.
سام: (عصبانی و کلافه)... نیگا کردم... (راه می رود.)
بپیچد... همی... تیره جانم... ز شرم
بجوشد همی... در دلم... خونِ گرم.
دایه: (نزدیک تر می آید.) تنش نقره ی سیم و رخ چون بهشت
بر او بر، نبینی... یک اندام... زشت
از آهو... همان کِش... سپید است موی
سام: (عصبانی، خیره به دایه نگاه می کند.) همین؟!... پسر من؟! با موی سفید؟! خجالت نداره؟
چو آیند و... پرسند... گردن کشان...
چه گویم... از این بچه ی بَدنِشان... ها؟ (مکث)
بگو! جواب بده! تو که خوب نیگا کردی!
دایه: (سام را دلداری می دهد.)... تنش نقره ی سیم... رخ، چون بهشت.
سام: (کلافه)... رخِ چون بهشت؟! (راه می رود.)
چه گویم... که این بچه ی «دیو» چیست؟...
پلنگِ دو رنگ است؟... وگرنه پری است؟!
(فریاد می زند.) بگو دیگه... تو که خوب دیدی! حرف بزن... (مکث)... چرا زودتر به من خبر ندادی؟
دایه: (با غصّه نگاه می کند.) نمی دونستم چی بگم... چطوری بگم!

سام با خودش حرف می زند. سرگردان راه می رود.

سام: از این ننگ بگذارم ایران زمین
... نخواهم بر این بوم و بر آفرین.

سام ناگهان روی دو زانو می افتد. دایه، با اشاره ی دست، دو زنِ مشعل دار را به خارج صحنه می فرستد، آرام به طرف سام می رود.

سام: (التماس می کند.)
ای برتر از کژی و کاستی... (مکث)
بِهی... زآن فزاید که تو خواستی... (مکث)
اگر من، گناهی گِران کرده ام...
وگر کیش آهِرمَن آورده ام...
به پوزش مگر کردگار جهان...
به من بر ببخشاید... (با اعتراض)... اندر نهان.

سام صورتش را روی زمین می گذارد و گریه می کند. دایه دستش را روی شانه ی سام می گذارد.

دایه: (با دلسوزی)... چنین بود بخشِ تو... ای نامجوی

سام از جایش تکان نمی خورد. بعد از لحظه ای ناگهان می نشیند. با حیرت به دایه نگاه می کند.

سام: (با اعتراض)... بخشِ من این بود؟! (از جایش می پرد. دایه را کنار می زند و به طرف در می رود. فریاد می زند.)... بیایید... بَرَش دارید!... از این بوم و بر دور بگذارید.
دایه: (به دنبال سام می دود.)... صبر کن... عجله نکن! این بچه که... گناهی نکرده!... سام! به مادرش رحم کن!

سام و به دنبالش، دایه از صحنه خارج می شوند. صدای باز و بسته شدن درهای آهنین، دویدن مردان چکمه پوش و فلزهایی که به هم می خورند همراه با صدای فریاد و گریه ی مادرِ زال شنیده می شود.

مادر زال (از خارج) صبر کنین... پسرمو کجا می برین؟! صبر کنین... به چه حقّی می برین؟! دایه!... دایه! (گریه می کند. نفس نفس می زند.)

مادرِ جوانِ زال، وارد صحنه می شود. سراسیمه به اطراف نگاه می کند. لباس خواب و روی آن روپوشی آبی رنگ به تن دارد. پابرهنه است. روی موهای به هم ریخته اش پارچه ی حریری انداخته است.

مادر زال (آرام به اطراف سر می کشد.) دایه!... دایه!... پسرم کو؟... کجا بردینش؟... سام!... سام!... چرا بردینش؟ (خسته روی زمین می افتد. صورتش را روی زمین می چسباند. با ناراحتی نفس می کشد.) پسرم... تنش نقره ی سیم، رخ... چون بهشت!... پسرم...

ناله می کند. صدایش ضعیف می شود. می میرد. نور نیلی بدن او را می پوشاند. (سکوت)... دایه همراه دو زن مشعل دار وارد می شوند. دایه کنار مادر زال روی دو زانو می نشیند. دستش را روی صورت او می گذارد. خم می شود، سرش را در کنار سر او می گذارد. گریه می کند. نور، همراه موزیک آرام خاموش می شود.

پایان صحنه ی اوّل

پرده ی اوّل ـ صحنه ی دوم

پرواز سیمرغ

موزیک ادامه دارد. صحنه روشن می شود. روی دیوار صحنه، تصویر سیمرغ دیده می شود. سیمرغ آرام در آسمان آبی پرواز می کند. صدای جوجه های سیمرغ، گردباد، و موزیک آرام همراه نور قطع می شود. سکوت.

پایان صحنه ی دوم

پرده ی اوّل ـ صحنه ی سوم

کاخ منوچهرشاه، آمل، پایتخت ایران

صحنه را دیواری با کنگره های طلایی احاطه کرده است. پشت آن، دیوارهایی با کنگره های رنگین قرار دارند. ناگهان صدای شاد موزیک باروک، ترومپت، شیپور، طبل، همهمه ی مردم، فریاد سواران و شیهه ی اسبان به گوش می رسد. صحنه روشن و تصویر منوچهرشاه روی دیوار آن دیده می شود. پشت سرِ منوچهر، سربازان و سواران ایستاده اند. روی صحنه، گروهی زن و مرد، پشت به تماشاچیان، مراسم تاج گذاری منوچهرشاه را تماشا می کنند. منوچهر کت و شلوار مشکی و روی آن ردایی ارغوانی رنگ به تن دارد. موهای نسبتاً بلند، سبیل و ریش کوتاهش جوگندمی رنگ است. تاج طلایی ساده ای روی سرش قرار دارد. منوچهر سخنرانی می کند. اشعار را با لحن معمولی و آرام می خواند. همه ساکت می شوند و گوش می کنند.

منوچهر: (با تبسّم) به داد و... به آیین و... مردانگی...
به نیکی و... پاکی و... فرزانگی...
منم... بر تختِ گَردان سپهر (مکث)
... هَمَم خشم و جنگ است و هم داد و مهر.

منوچهر وعده ی کارهایی را می دهد که انجام خواهد داد.

بَدان را... ز بد دست کوته کنم (مکث)
زمین را... به کین... رنگِ دیبه کنم.

و یکتاپرستی خود را اعلام می کند.

اَبا این هنرها یکی بنده ام... جهان آفرین را پرستنده ام

به مردم هشدار می دهد:

هر آن کس که در هفت کشور زمین...
بگردد ز راه و بتابد ز دین... (مکث)
نماینده ی رنج درویش را...
زبون داشتن مردمِ خویش را... (مکث)
برافراختن سر... به بیشی و گنج،
به رنجور مردم نماینده رنج... (مکث)
همه، نزدِ من، سر به سر کافرند...
وز آهِرمَنِ بَدکُنش بدترند.

(تهدید می کند.)

هر آن کس که او جز بر این دین بود،
ز یزدان و از مَنْشْ... نفرین بود.
وز آن پس... به شمشیر یازیم دست
کنم سر به سر کشور و مرز... پست.

زنان و مردان روی صحنه دست می زنند. همهمه ی سربازان، شیهه ی اسبان، صدای شیپور، ترومپت و طبل شنیده می شود. تصویر منوچهر از روی صحنه محو و تصویر سام آرام جانشین آن می شود. سام کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و روی آن ردای نقره ای رنگِ ساده ای به تن دارد. پشت سر سام، سربازان و سواران ایستاده اند. سام سر فرود می آورد. اشعار را با لحنی معمولی و آرام می خواند.

سام: پدر بر پدر، شاه ایران تویی...
گُزینِ سواران و شیران تویی
تو را پاک یزدان، نگه دار باد
دلت شادمان، بختْ بیدار باد
ز شاهان، مرا... دیده بر دیدن است
ز تو داد، (مکث) وَز ما... پسندیدن است
از این پس... همه نوبت ماست رزم
تو را جای... تخت است و شادی و بزم.

سام سر فرود می آورد. هیاهوی مردم، فریاد سواران، موزیک شاد باروک، ترومپت، شیپور و صدای دست زدن ها شنیده می شود. زنان و مردانی که روی صحنه ایستاده اند، دست می زنند و آرام از صحنه خارج می شوند. صداها، نور و موزیک آرام قطع می شوند.

پایان صحنه ی سوم

پرده ی اوّل ـ صحنه ی چهارم

کاخ مهراب، شاه کابل، سیندخت و رودابه

صحنه را دیواری با کنگره های طلایی احاطه کرده است. پشت آن دیوارهای دیگری با کنگره های رنگین قرار دارند. در جلوی دیوار، اتاق هایی هستند با پرده های افتاده و چراغ های روشن که درهایشان به روی ایوانی سرتاسری باز می شوند. کنار ایوان یک درِ بلند و در دو طرف آن، دو درِ دیگر قرار دارند. روی صحنه، نیمکت، چند صندلی راحتی از چرم سیاه رنگ و میز کوتاهی گذاشته اند. سه چلچراغ از سقف آویزان کرده اند. همراه با صدای شیپور، ترومپت و طبل، درِ بلند از دو طرف باز می شود، مهراب کابلی و دو محافظش وارد می شوند. مهراب کت و شلوار مشکی و روی آن ردای قهوه ای رنگ و ساده ای به تن دارد. چکمه های سیاه رنگی پوشیده است. موهای نسبتاً بلند، سبیل و ریش کوتاهش جوگندمی رنگ است. دو محافظ صندوقی را که حمل می کنند در کناری می گذارند. سیندخت از آخرین اتاق، در طرف چپِ ایوان بیرون می آید.

سیندخت: (به پایین ایوان نگاه می کند.) سلام، خوش اومدی!
مهراب: (به بالا نگاه می کند.) سلام... همچینم خوش نیومدم. خسته ام.

سیندخت به اتاق برمی گردد. یکی از محافظان کمک می کند و ردای مهراب را از تنش درمی آورد و روی دستش می اندازد. محافظان سر فرود می آورند و خارج می شوند.
سیندخت وارد می شود. روپوش بلند و زیبایی از مخمل آلبالویی رنگ پوشیده. روی سینه اش سنجاق جواهرنشانی می درخشد. موهایش را با حریری پوشانده. مهراب پیشانی سیندخت را می بوسد.

سیندخت: چطور بود؟ خوش گذشت؟

مهراب روی نیمکت می نشیند، پاهایش را دراز می کند. خستگی درمی کند.

مهراب: نه... بد گذشت... شلوغ... پرسروصدا... پرگردوخاک... اگه لشکرکشی می کردیم از این راحت تر بود! (سیندخت می خندد.)

زن خدمتکار، با سینی چای وارد می شود؛ فنجان ها، قوری و قندان را روی میز می گذارد.

سیندخت: (به خدمتکار) متشکرم.

خدمتکار سر فرود می آورد و خارج می شود. سیندخت برای مهراب و خودش چای می ریزد.

سیندخت: (می نشیند.) همه اومده بودن؟
مهراب: بله!... همه ی باج دهندگان... باج گیرندگان... بزرگان (هر دو می خندند.)
سیندخت: (به صندوق اشاره می کند.) به همه هدیه دادن؟
مهراب: (چای می نوشد.) بله!... به سامِ نریمان یه جام جواهرنشون هم دادن! (چای را مزه مزه می کند.)
سخنرانی منوچهرو دیدی؟... چطور بود؟
سیندخت: آره... دیدم... خوب بود. (چای می نوشد.) «زبون داشتنْ مردم خویش را، برافروختن سر به بیشی و گنج»... خیلی جالبه!... (مکث)... اینا اوّل که به سلطنت و قدرت می رسن از این حرفا می زنن... بعد... شروع می کنن به مردم آزاری!
مهراب: (چای را مزه مزه می کند.) این چایی چیه؟! یه مزه ای می ده!
سیندخت: (می خندد.) چیزی نیست... چایی گیاهیه... خستگی ات درمی ره! (چای می نوشد.)... از حرفای سامِ نریمان نگران شدم. دوباره حرف از جنگ می زنه... به منوچهر می گه تو بشین... خوش گذرونی کن... خیالت راحت باشه... من می رم برات می جنگم...
مهراب: (فنجانش را روی میز می گذارد.) سامِ نریمان باید این حرفا رو بزنه... نگرانی نداره. سام «جهان پهلوان» و سپهسالار لشکر ایرانه! شوخی نیست!... در کنار فریدون جنگیده... در کنار منوچهر جنگیده... وظیفه ی ملّی اش اینه... از قدرت دفاع می کنه!
سیندخت: خب... جنگ تازه... یعنی خراج تازه...

می خواهد برای مهراب دوباره چای بریزد.

مهراب: (جلوی دستش را می گیرد.) نه... نه... نمی خوام. خستگی ام در رفت!

هر دو می خندند.

مهراب: من و تو عزیزم... نه قدرت مالی داریم... نه قدرت نظامی... باید سکوت کنیم... و به سام خراج بدیم!
سیندخت: من و تو عزیزم باید از مردم باج بگیریم، بدیم به سامِ نریمان، اونم بده به منوچهرشاه که قدرتشو حفظ کنه!
مهراب: (خسته) بله... ما خراج گزارِ سامِ نریمان هستیم (مکث) واقعیت اینه!

سیندخت بلند می شود، به طرف صندوق می رود، چفتِ آن را باز می کند، اشیای داخل آن را با کنجکاوی نگاه می کند.

مهراب: (بلند می شود.) من خسته ام. حوصله ی بحث سیاسی ندارم! ببخشید!
سیندخت: (در صندوق را می بندد. چفت می کند.) بحث سیاسی کدومه؟ دارم عقیده مو می گم!
مهراب: (به طرف در می رود.)... رودابه کجاس؟
سیندخت: تو عمارتِ خودشه... اینا می ره تو خزانه؟ (به صندوق اشاره می کند، دنبال مهراب می رود.)
مهراب: بله... (دست سیندخت را می گیرد. هر دو خارج می شوند.)

لحظه ای بعد، خدمتکار وارد می شود. لوازم چای را توی سینی می گذارد. یک حبّه قند در دهانش می اندازد.

صحنه خاموش می شود.

پایان صحنه ی چهارم

نظرات کاربران درباره کتاب سیندخت