فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خدای جنگ I

کتاب خدای جنگ I
مجموعه‌ی خدای جنگ -جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب خدای جنگ I به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خدای جنگ I

الهه آتنا با زرهش جلوی آینه برنز ایستاد، تیری داخل کمانش گذاشت و زه آن‌را به‌آرامی کشید. تمام حرکاتش را در آینه با دقت تماشا می‌کرد. آتنا آرنج راستش را به‌آرامی بالا برد. هر حرکت بی‌مورد می‌توانست موجب خطا رفتن تیر شود. در همه‌چیز به دنبال کمال بود، حتی در ژست خودش، الهه­ی جنگجو. زه محکم بسته‌شده را به عقب کشید، انقباض بازوانش را احساس کرد. حسش قوی بود، تمام پیرامونش را تحت کنترل داشت. کمی چرخید، تصویرش را در آینه دید، دستش را تا شقیقه‌اش بالا آورد و کمان را به سمت قالیچه‌ای که سقوط تروی روی آن نقش بسته بود، گرفت. تیر از دستانش رها شد و به قالیچه، میان چهره‌ی پاریس، شاهزاده­ی تروی نشست. با خود اندیشید: چه قهرمان ضعیفی! انتخاب بدی هم نکرده بود. خطرهای بسیاری به خاطر حفظ المپ بعد از غیرقابل‌کنترل شدن برادرش، آرس به جان خریده بود. آیا کریتوس هم هنگام پرتاب تیر از کمان همان مکث را کرد؟ درنگ کرد؟ اطمینان داشت؟ برخلاف همیشه، آتنا کمی وحشت در وجودش داشت. آیا همه‌ی دسیسه‌هایش با شکست مواجه می‌شد و آرس باز با شگرد خردمندانه‌اش همه‌چیز را به دست خواهد گرفت؟ چرخید، تیر دیگری داخل کمان گذاشت، زه را آن­قدر کشید که کمان طلایی‌رنگ خم شد. کمی فکر کرد، سپس به‌آرامی زه را رها و به حالت قبل برگرداند و تیر را پرتاب نکرد. با نهایت گستاخی، اغواگرانه بر تخت شرابی‌رنگش روی ابرها، مانند جوان زیبای دل‌انگیزی نشسته بود. باوجود تیر آتنا که به سمت پیشانی‌اش نشانه رفته بود، لبخند ظالمانه و متقلبانه‌ای بر لبانش داشت. او گفت: «از دیدنت خوشحالم، داری موفقیتت رو جشن می‌گیری، درسته؟ می‌دونی چی این مناسبت رو خیلی خاص می‌کنه؟ اون بکارت ابدی خودت رو بخراشی. اِنقدر تشریفاتی رفتار نکن. اِنقدر تشریفاتی نباش. بیا قلمروی بی‌انتها رو بگردیم. من گردشگر خوبی هستم و می‌تونم در راه‌های ناشناس کمکت کنم.»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خدای جنگ I

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

بر لبه ی صخره ی بی نام ایستاده؛ مجسمه ای سفید، به سفیدی ابرهای آسمان. دیگر هیچ رنگی در زندگی نمی بیند، نه خالکوبی های سرخش و نه جای کبودی های زنجیرها بر مچ دستانش. چشمانش به سیاهی دریای طوفانی و خروشان اژه(۱)­ زیر پایش روی صورتی به سفیدی کف امواج کناره ی صخره های تیز، نقش بسته بود.
خاکستر، فقط خاکستر، ناامیدی و شلاق باران زمستانی؛ این مزد ده سال خدمت به خدایان(۲) بود. خاکستر و گندیدن و پوسیدن، مرگی سرد و تنها.
تنها رویایش فراموشی است.
روزی روزگاری نامش روح اسپارتا(۳) بود. او مشت آرس(۴) و قهرمان آتنا(۵) لقب داشت. یک جنگجو. یک جنایتکار. یک هیولا.
حال او همه ی این هاست؛ و هیچ کدام آن ها.
نامش کریتوس(۶) است و او هیولاهای واقعی را می شناسد.
بازوان عضلانی نیرومندش روی بدنش سنگینی می کرد. دستانش از حمل نیزه اسپارتان، تیغه های آشوب(۷)، نیزه ی سه سر پوزئیدون(۸) و حتی صاعقه ی افسانه ای زئوس(۹) در طی سالیان پینه بسته بود. بیش از آنکه با شش هایش نفس بکشد، با دست هایش جنایت کرده بود؛ اما دیگر سلاحی نبود که حمل کند. انگشتانش حتی دیگر توانی نداشتند، مشت نمی شدند. تنها چیزی که حس می کرد چکیدن آرام خون از مچ مجروح دستانش بود.
بازوان و مچ دستانش نماد واقعی خدمت به خدایان بود. بدن پاره پاره اش در بادِ بی­رحم کثیف و کثیف تر می شد؛ حتی استخوان هایش هم از زنجیر تیغه های آشوب که روزی روزگاری با خود حمل می کرد زخمی شده بود. دیگر زنجیرها از بین رفته و همان خدایی که آن ها را به او افکنده، آن ها را از او گرفته بود. زنجیرها تنها نگه دارنده ی تیغه هایش نبودند، بلکه یادآور عهدش با خدایان بود.
حال که خدمتش تمام شده، زنجیرها با تیغه هایش از بین رفته بود.
حال او هیچ چیز ندارد. هیچ ارزشی هم ندارد. اگر کسی هم او را ترک نکرده، خودش او را از خود رانده بود.
دوستی ندارد... در کل دنیا به تنفرآمیز و دلهره آور بودن شهرت دارد و هیچ موجود زنده ای او را با عشق یا حتی ذره ای محبت نمی­نگرد. دشمنی هم ندارد... هیچ کس برای کشتن نمانده. خانواده ای هم ندارد...
و حال قسمت سیاهی در دلش بود که جرئت نگریستن به آن را نداشت.
و درنهایت، آخرین پناهگاه تنهایان و گم شدگان، خدایان...
خدایان زندگی اش را تباه کرده بودند. او را دست نشانده، تربیت و تبدیل به مردی کرده بودند که حالا دیگر تحمل بودنش را نداشت و در پایان، دیگر حتی توان خشمگین شدن را هم ندارد.
«خدایان المپ(۱۰) مرا ترک کرده اند.»
صندل هایش را روی زمین سنگی کشید و به قدم های نهایی بر لبه ی صخره نزدیک شد. صدها متر پایین تر زیر پایش، لایه های سیاه ابرها مانند توری به هم پیچیده مانع تماشای برخورد امواج دریای اژه به صخره ها شده بود.
تور؟ بهتر است بگوییم کفن.
بیشتر از هر موجود زنده ای کارهای بزرگ انجام داده بود. شاهکارهایی برای خدایان خلق کرده بود که خود آن ها نیز توانایی انجامش را نداشتند؛ اما هیچ چیز دردش را آرام نکرد. گذشته ای که توان فرار از آن را نداشت تبدیل به درد و رنجی شده بود که تنها همراه این روزهایش است.
«حالا دیگر هیچ امیدی نیست.»
هیچ امیدی در کل این دنیا نیست... اما در دنیایی دیگر، حوالی مرزهای قلمرو جهنمی هادس(۱۱)، امید رودخانه ی استوکس(۱۲) برایش مانده. گفته اند که مقداری آب سیاه خاطره ی هر سیاهی گذشته را پاک می کند و روح را برای همیشه بی نام و بی نشان و آزاد می سازد...
و بی خاطرات گذشته.
این رویا او را سمت قدم نهایی به طرف سقوط از ابرهای سیاه تشویق می کرد. صخره های دریای زیر پایش که هرکدام برای خود قد علم کرده بودند انتظار گرفتن جانش را می­کشیدند.
لحظه ی برخورد؛ تمام چیزی که هست، چیزی که بود، کارهایی که انجام داده و هر کاری که با او کرده بودند را در لحظه ای میان آن شب از بین می برد.
***
الهه آتنا(۱۳) با زرهش جلوی آینه برنز ایستاد، تیری داخل کمانش گذاشت و زه آن را به آرامی کشید. تمام حرکاتش را در آینه با دقت تماشا می کرد. آتنا آرنج راستش را به آرامی بالا برد. هر حرکت بی مورد می توانست موجب خطا رفتن تیر شود. در همه چیز به دنبال کمال بود، حتی در ژست خودش، الهه­ی جنگجو. زه محکم بسته شده را به عقب کشید، انقباض بازوانش را احساس کرد. حسش قوی بود، تمام پیرامونش را تحت کنترل داشت. کمی چرخید، تصویرش را در آینه دید، دستش را تا شقیقه اش بالا آورد و کمان را به سمت قالیچه ای که سقوط تروی(۱۴) روی آن نقش بسته بود، گرفت. تیر از دستانش رها شد و به قالیچه، میان چهره ی پاریس(۱۵)، شاهزاده­ی تروی نشست.
با خود اندیشید: چه قهرمان ضعیفی! انتخاب بدی هم نکرده بود. خطرهای بسیاری به خاطر حفظ المپ بعد از غیرقابل کنترل شدن برادرش، آرس(۱۶) به جان خریده بود. آیا کریتوس هم هنگام پرتاب تیر از کمان همان مکث را کرد؟ درنگ کرد؟ اطمینان داشت؟ برخلاف همیشه، آتنا کمی وحشت در وجودش داشت. آیا همه ی دسیسه هایش با شکست مواجه می شد و آرس باز با شگرد خردمندانه اش همه چیز را به دست خواهد گرفت؟
چرخید، تیر دیگری داخل کمان گذاشت، زه را آن­قدر کشید که کمان طلایی رنگ خم شد. کمی فکر کرد، سپس به آرامی زه را رها و به حالت قبل برگرداند و تیر را پرتاب نکرد.
***
با نهایت گستاخی، اغواگرانه بر تخت شرابی رنگش روی ابرها، مانند جوان زیبای دل انگیزی نشسته بود. باوجود تیر آتنا که به سمت پیشانی اش نشانه رفته بود، لبخند ظالمانه و متقلبانه ای بر لبانش داشت. او گفت: «از دیدنت خوشحالم، داری موفقیتت رو جشن می گیری، درسته؟ می دونی چی این مناسبت رو خیلی خاص می کنه؟ اون بکارت ابدی خودت رو بخراشی. اِنقدر تشریفاتی رفتار نکن. اِنقدر تشریفاتی نباش. بیا قلمروی بی انتها رو بگردیم. من گردشگر خوبی هستم و می تونم در راه های ناشناس کمکت کنم.»
آتنا خشمگین گفت: «هرمس(۱۷)، مگه بهت نگفته بودم داخل تالارهای من نپلکی و منو نگاه نکنی؟»
هرمس به آرامی گفت: «مطمئناً گفته بودی.» درحالی که پشتش را محکم به تختش تکیه داده بود، ادامه داد: «یه تمنایی داشتم. درواقع خواهر عزیزم، یه تمنای دیگه هم دارم... تمنایی که فقط تو می تونی اونو برآورده کنی؛ چون که از جانب تو نشات می گیره.»
چهره ی آتنا به سفید شد و گفت: «مطمئنی؟ می خوای اون جایی که باعث وجود این حس تمنا در وجودت می شه رو با شمشیر نوازش کنم؟» کمان در دستانش ناپدید شد و شمشیر لبه دار تیزی جای آن را گرفت.
هرمس، پیامبر خدایان، با خیال راحت لم داده بود. دستانش را با آرامش پشت سرش گذاشت و رو به آسمان های المپ گفت: «برای همیشه به چیزی که نمی تونم به دست بیارم خیره می شم.» آهی کشید، سپس ادامه داد: «این سرنوشت های بی رحمانه باید نصیب اونایی بشه که فانی هستن.»
آتنا طی قرن ها تجربه، فهمیده بود که هرمس مست زیبایی های خودش است و وقتی شروع به دلبری می کند تنها راه پاسخ دادن به او عوض کردن موضوع صحبت است. شمشیرش را به سمت صندل های او گرفت و گفت: «بال­دارهات رو پوشیدی. پیام رسمی داری؟»
لبخند شرورانه ای زد و گفت: «رسمی؟ وای، نه، نه، زئوس مشغول به... یه کاریه. شاید هم مشغول کسی باشه. مطمئنم مشغول یه دختر فانی دیگه ست. فقط خواهران سرنوشت(۱۸) هستن که می دونن. واقعاً نمی فهمم چه چیزی در اون زن های فانی می بینه که به خاطرش از هرا(۱۹) می گذره...»
آتنا حرفش را قطع کرد و گفت: «پیامت، همون بهونه ات برای بر هم زدن خلوت دربار من چیه؟»
«اوه، آره پیامی هست.» عصای عطارد(۲۰) را نمایان کرد، به سمتش چرخاند و گفت: «واقعاً هست. دیدی؟ عصا دستمه.»
- زیبایی ات جاذبه می آفرینه؛ اما رفتارت طلسمش رو می شکنه.
- این هم از هوش و خِرد بالات بود، نه؟ تنها راه اینه که از تو، باکره جنگجو، بپرسم.
- پس بذار منم با یه سوال جوابت رو بدم. داخل پیامی که آوردی ذکر نشده من اجازه ندارم تو رو به خاطر عصبانی کردنم بکُشم؟
«اوه، ببخشید. قانون پدرمون، هر خدایی رو از کشتن خدای دیگه منع کرده...» صدایش آرام شد، گویی چیزی در چشمان خاکستری رنگ زیبای او دیده و ادامه داد: «آتنا، خواهر عزیزم، می دونی من کاملاً بی آزارم.»
- منم تا الان همه اش همین رو به خودم می­گفتم.
- فقط می خواستم یه کم خوش بگذرونیم. فقط یه کم. کمی شوخی کردن با خواهر عزیزم. آروم باش، باشه؟ یه خورده ذهنت رو خالی کن و... دیگه می دونی خودت.
«می دونم و تو هم نباید اینو فراموش کنی.» به پشت سر هرمس که میز مجللی بود و روی آن انگشتری با الماس های زیبا قرار داشت، خیره شد. باز یک پیشکشی فداکارانه ای توسط کارگری شهری برایش ساخته شده. به عنوان کار یک انسان فناپذیر بسیار زیبا بود. آتنا با خود اندیشید که باید پاسخ عبادتش را بدهد... و اگر اسمش را به خاطر می آورد حتماً این کار را می کرد. آرس تمام ذهنش را درگیر کرده و فناپذیرانی که روی او حساب باز می کردند و مُرده بودند را از یاد برده بود. این موضوع باید به زودی تغییر می کرد تا از ضرر بیشتر جلوگیری شود.
«و... باید درباره ی مخفیانه تماشا کردنت عذرخواهی کنم. میان همه ی الهه های المپ تو بدون شک از همه زیباتری. ژستت هنگام گرفتن کمان بسیار عالی و بی نقص بود. منظره ای بود که باید تماشا می کردم. هر دشمنی از دیدنش به لرزه می افته و هر دوستی به خدمتت درمی آد.» هرمس از تخت بلند شد، بدنش را منقبض کرد و ادامه داد: «اما باید اعتراف کنی، میان همه ی خدایان من از همه خوش اندام ترم.»
- اگه فقط نصف چیزی که ادعا می کنی خوش اندام بودی، خورشید رو محو می کردی.
- درسته؟ کسی حریف من نمی شه.
- ببینم جلوی آپولو(۲۱) هم همین حرف رو می زنی یا نه.
هرمس سرش را مغرورانه بالا برد و گفت: «البته که اون زیباست؛ اما حوصله سر بره!»
«به نفعته حرف بعدی که می زنی درباره ی پیغامت باشه.» کمی جلو رفت، به آرامی نوک شمشیرش را روی سینه او گذاشت و گفت: «اخیراً عواقب عصبانی کردن منو دیدی.»
پیامبر خدایان به شمشیری که روی سینه اش بود نگاهی کرد، سپس به چشمان خاکستری رنگ الهه نگریست و با صدایی صاف گفت: «درباره ی انسان دست آموز خودتونه.»
«کریتوس؟ چه خبری ازش داری؟» اخمی کرد و حرف زئوس را به یاد آورد که گفته بود خودش تا بعد از یادبود مراقب کریتوس خواهد بود.
- خب، فکر کردم باوجود تمام کارهایی که برات انجام داده و نگرانی ای که نسبت بهش داری، بخوای بدونی...
- هرمس!
تکانی خورد و گفت: «بله، بله. اینجاست: شاهد.»
عصایش را بالا برد. اشاره ای کرد و تصویری از کوه و صخره ای شیب دار بالای دریای اژه نمایان شد. بر لبه ی آن صخره، کریتوس ایستاده بود و گویی تمایل به حرف زدن داشت؛ اما کسی نبود که گوش دهد.
- دست آموزت راه خطرناکی رو در پیش گرفته. این راه به جهنم می برتش.
آتنا رنگش پرید و گفت: «می خواد جونِ خودش رو بگیره؟»
- این طور به نظر می آد.
«نمی تونه!» فناپذیر سرکش! پس زئوس کجا بود؟ مگر قرار نبود مراقب کریتوس باشد؟ آتنا به یاد حرف زئوس افتاد که وعده­ی حفاظت از کریتوس را داده بود.
همان طور که در ذهن آتنا آشوبی از احتمالات و محالات بود، کریتوس در داخل تصویر جلو آمد و از بالای صخره بر هوا قدم گذاشت و... افتاد. تنها سقوط کرد.
نه تقلایی. نه فریادی. نه تقاضایی برای کمک. با چهره ای خونسرد به سوی مرگش شیرجه زد.
هرمس لبخندی زد و گفت: «نمی دونستی؟ مگه تو الهه ی آینده نگر نیستی؟»
آتنا نگاه خشمگینش را به او دوخت و هرمس لبخندش تبدیل به سرفه شد، سپس آتنا باخشم گفت: «دفعه ی بعد که همدیگه رو ببینیم، چیزی که دوست دارم برات پیش­بینی کنم رو باهات درمیون می ذارم.»
«من... فقط داشتم شوخی می کردم.» به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: «فقط مزاح...»
«درسته، به همین دلیله که تا الان آسیبی بهت نزدم.» شمشیرش روی بینی هرمس خراشی انداخت. هرمس از ترس تکان نخورد.
آتنا خودش را تکان داد و لحظه ای از تالار خارج شد و هرمس مانند جغدی پشت سرش ماند. با سرعت فکر، آتنا از کوه المپ به صخره های بارانی رسید. به جایی که کریتوس به درون ابرها پریده بود.
تصویر پیامبر خدایان درست بود. آتنا اصلاً فکر نمی کرد که پایان قصه ی کریتوس خودکشی باشد. چگونه آن قدر بی بصیرت شده که ندیده بود؟ چگونه زئوس اجازه ی چنین کاری را داده؟
مهم تر از همه؛ چرا کریتوس آن قدر نافرمان شده بود؟
به قبرستان کشتی ها فکر کرد. همان جایی که سرنوشت کریتوس آغازشده بود. باید همان جا باشد. قبرستان کشتی ها در دریای اژه...

فصل اول

کل کشتی لرزید و صدایی مهیب از آن برخاست، گویی در دوردست­ترین نقاط دریای اژه زیر آن باران زمستانی با صخره­ای برخورد کرده بود. کریتوس دستانش را دور مجسمه ی آتنا روی عرشه کشتی حلقه کرد و مانند حیوان درنده ای نعره کشید. آخرین بادبان کشتی ترک خورد و با صدایی مهیب؛ مانند صدای رعدوبرق، شکست و سقوط کرد. دسته ای جانور شبیه عجوزه با بال های خفاش مانند بر فراز کشتی جیغ کشان و خشمگین پرواز کردند که تشنه ی خون آدمی بودند.
کریتوس غرید: «بازهم هارپی(۲۲).» از هارپی ها متنفر بود.
یک جفت هیولای پرنده در وزش باد پرواز کردند و با چنگال های خون آلودشان روی لاشه آخرین بادبان نشستند. بادبان دوباره صدایی داد، متلاشی شد و با صدایش هارپی ها به هوا پریدند. یکی از آن ها در طوفان ناپدید شد و دیگری توانست پاهایش را روی سر ناخدا قلاب کند. جیغ کشان، دریانورد بیچاره را با خود به آسمان برد و با چنگال­هایش از او چیزی جز باران خون باقی نگذاشت.
هارپی، کریتوس را دید که در حال تماشای کارهای اوست و جیغ خشمگین ابدی­اش را کشید. سر ناخدا را جدا و به سمت کریتوس انداخت؛ کریتوس با پشت دستش خطر را از خود دور کرد. سپس هارپی بدن دریانورد را با ضربه­ای که هر فرد عادی را نابود می کرد به طرف کریتوس پرتاب کرد.
اما هارپی نمی­دانست که دشمنش فردی عادی نیست.
کریتوس جاخالی داد و بند لباس جسد بی سر دریانورد که کنارش افتاد را گرفت. تلاطم دریا بند لباس را کشید و جسد را در دریای خروشان افکند. کریتوس حمله ی هارپی به سمتش را پیش بینی کرده بود که مانند عقابی ارتفاعش را کم کرد و به قصد درآوردن چشمانش چنگال های خنجری­اش را گشود.
کریتوس فوراً دستان بزرگش را سمت تیغه هایی که بی رحمانه تیز بودند به پشتش برد: همان سلاح های مختص خودش، تیغه های آشوب که توسط خدای آهنگری، هفائستوس(۲۳) در کوره­ی جهنمی هادس ساخته شده بود. تیغه ها از زنجیرهایشان جدا شد، زنجیر به دور مچ دستانش پیچید و اعماق پوست واستخوانش را سوزاند... اما لحظه ی آخر نظرش تغییر کرد و سلاحش را بیرون نیاورد.
یک هارپی ارزش کشیدن سلاحش را نداشت.
بند لباس دریانورد را مانند شلاقی در دستش گرفت. چرخید و هنگام خیزش هارپی به سمتش، دور گردن آن انداخت. از بالای مجسمه به عرشه ی زیر پایش پرید و وزنش باعث کشیده شدن هارپی در آسمان شد. یک پایش را بر گردن هارپی سقوط کرده روی عرشه گذاشت و با یک دستش بند را با تمام قدرتش به سمت خود کشید. در کسری از ثانیه سر هارپی از بدنش جدا و به هوا پرتاب شد.
با دست دیگرش سر کنده شده ی هارپی را گرفت و رو به آسمان فریاد کشید: «بازهم حمله کنید! اگه جرئتش رو دارین!»
دعوت به نبردش را با پرتاب سر بریده ی هارپی به سمت هارپی دیگر با نیرو و دقت بی کران آغاز کرد؛ محکم به صورت هارپی خورد و مانند ضربه­ی تبری جیغ او را خاموش کرد. هارپی غلت خوران در آسمان سه بار دور خود چرخید و روی عرشه­ی کشتی افتاد.
کریتوس اخمی کرد. کشتن آن موجودات فرومایه کمترین جذابیتی برایش نداشت.
کاری بسیار ساده بود.
کریتوس با نگاهی گذرا به کشتی تجاری در تلاطم طوفان چهره درهم کشید. آن کشتی بزرگ هنوز دو بادبان استوار داشت و در باد به حرکتش ادامه می داد. لحظه ای بعد دلیل عقب ماندن کشتی اش را فهمید. پاروزنان کشتی اش از ترس هارپی پناه گرفته و با هر چیزی که گیرشان می­آمد خود را مخفی کرده بودند. باخشم بی انتها، گردن پاروزنی وحشت­زده را با دستش گرفت و او را بلند کرد.
«از تنها هیولایی که باید بترسی منم!» با ضربه ای ناگهانی مرد ترسیده را درون آب انداخت و فریاد زد: «حالا پارو بزنید!»
خدمه ی وحشت زده به خودشان آمدند و نیروی شان تقویت شد. تنها چیزی که کریتوس در دنیا از آن بیشتر از هارپی نفرت داشت، یک فرد بزدل بود. «و تو!» دستش را به سمت ناخدای کشتی اش برد و گفت: «اگه مجبورم کنی بیام خودم سکان رو به دست بگیرم، کاری می کنم خوراک هارپی ها بشی!»
«کشتی رو می تونی ببینی؟» فریادش سکان دار را مبهوت کرده بود: «می بینی یا نه؟»
سکان دار پاسخ داد: «حدود یک چهارم لیگ(۲۴) به سمت راست؛ اما هنوز بادبان داره! ما هیچ وقت بهش نمی رسیم!»
- می رسیم.
کریتوس روزها بود که به دنبال آن کشتی تجاری می­رفت. کاپیتان خبره ی کشتی اش تمام فوت وفن کریتوس را علاوه بر مهارت خودش پیاده کرده بود و هرروز کشتی صیقلی شکل کریتوس ناگزیر کشتی تجاری را به سمت خطرگاهی که هیچ کشتی ای توان سالم ماندن در آنجا را نداشت، سوق می داد: قبرستان کشتی ها.
کریتوس می دانست هنگام شکار نزدیک است. وارد شدن به آن تنگه بزرگ ترین اشتباهی است که یک ناخدا ممکن بود مرتکب شود.
جلوتر، در تنگه ی باریک میان صخره ها، کشتی های غرق شده زیادی دیده می شد که به علت بدشانسی یا پیش بینی غلط به گل نشسته بودند. کسی نمی دانست چند کشتی آنجا بود. شاید صدها، یا حتی هزاران کشتی با باد شدید به هم برخورد کرده و تکه تکه شده بودند یا اگر هم این اتفاق نیفتاده بود، سوراخ شده و آب به درون شان نفوذ و غرق شان کرده بود؛ اما این تمام ماجرا نبود. تعداد زیادی لاشه کشتی کف دریای اژه بود که تعدادشان را کسی نمی دانست؛ چون کسی نمی توانست وارد آن مکان شود و زنده بیرون بیاید. دریا از حجم زیاد دریانوردان غرق شده در آن محل بوی متعفن جسد گندیده گرفته بود.
کشتی تجاری بادبان هایش را باز و شروع به چرخیدن کرد و کریتوس سری تکان داد. راه فرار در هر جای دیگری از این دریا امکان پذیر بود؛ اما نه در نزدیکی قبرستان کشتی ها. درحالی که سکان دار شروع به چرخاندن سکان کرد، سر موجودی عظیم الجثه از اعماق دریا برخاست و روی عرشه کشتی افتاد؛ سپس گردن نیرومندش دور دکل کشتی پیچید و سعی در شکاندن آن داشت.
هرچند لحظه یک بار وزش باد کمتر می شد و کریتوس صدای فریاد حمله و ناله ی خدمه کشتی حریف را می شنید که با تبرها و شمشیرهای کوتاه شان به گردن عظیم هایدرا(۲۵) حمله ور شده بودند. موجودات دیگری هم سر از آب بیرون آوردند. کریتوس به سکان دارش اشاره کرد که مستقیم به سمت آن ها حرکت کند. نباید وقت را تلف می کرد؛ آن ها به قدری مشغول نبرد با هایدرا شده که متوجه نزدیک شدن به قبرستان کشتی ها نشده بودند.
اطراف پر از لاشه کشتی هایی بود که به خاطر نداشتن حمایت خدایان یا سرنوشت نحس شان به گل نشسته، یا غرق شده بودند. یک کشتی از همه جدیدتر به نظر می­رسید. حدود ده ملوان فرورفته در یک نیزه­ی غول­پیکر به دکل کشتی دوخته شده و هارپی ها بدن شان را متلاشی کرده بودند. از اکثرشان به جز تکه های گوشت و استخوان چیزی باقی نمانده بود؛ اما آخرین نفر نزدیک به دکل هنوز زنده بود. ملوان، کریتوس را دید و دستانش را به نشانه ی طلب رحم تکان داد.
نیزه ی بزرگ که نظر کریتوس را به خود جلب کرد، نشانه ای از حضور یک غول تک چشم(۲۶) در آن نزدیکی بود. سپس جلوی سکان دار کشتی اش ایستاد و گفت: «سرت به کار خودت باشه.»
سکان دار با صدایی ضعیف گفت: «ارباب آرس علیه ما شده، هارپی و هایدرا موجودات اونن! همه شون. واقعاً تو خدای جنگ رو به مبارزه می طلبی؟»
کریتوس محکم بر سر سکان دار زد و پس از آن­که او را به عرشه کوبید، گفت: «اون کشتی تجاری آب سالم داره. باید قبل از اینکه غرق بشه بهش برسیم، وگرنه مجبوریم اِنقدر آب دریا بخوریم تا بمیریم. آرس رو فراموش کن. از خدای دریا بترس.» مرد را بلند کرد، سر جایش نشاند و ادامه داد: «اگه هم از خدای دریا نمی ترسی، یادت نره که من همیشه بالای سرتم و از من باید بترسی.»
دو روز بود که آب نداشتند. دهانش خشک تر از صحرای روح های گم و زبانش هم ورم کرده بود. کریتوس مایل بود که با ناخدای کشتی معامله کند و آب بگیرد؛ اما قبل از اینکه معامله ای انجام پذیرد، ناخدای کشتی او را دیده و گویی تمام سگ های شکاری هادس به دنبال او باشند فرار را بر قرار ترجیح داده بود. کریتوس هم قصد داشت عواقب این تصمیم خردمندانه را نشانش دهد.
دستی بر ریش کوتاه و نوک­تیزش کشید که آغشته به خون بود، خونی که مشخص نبود مال انسان است یا هارپی، نه می دانست و نه برایش اهمیت داشت که بداند. بدنش را بررسی کرد، در میدان نبرد هرکسی ممکن است زخم هایی بردارد که متوجه نشود. زخمی پیدا نکرد، انگشتانش را به آرامی روی خالکوبی قرمزرنگی کشید که روی صورتش بود، به سر تراشیده اش رسید و تا امتداد گردنش ادامه پیدا کرد. خالکوبی قرمزرنگش روی پوست سفیدش می درخشید.
خون و مرگ. این دو کالایی بودند که کریتوس برای معامله در چنته داشت. کسی که او را در نبردی دیده یا حتی داستان جنگ های افسانه ای اش را شنیده باشد امکان نداشت او را با شخص دیگری اشتباه بگیرد.
ضربه ای، کریتوس را به سمت سکان دار هل داد. کشتی تکانی خورد و لرزید و صدای لرزشش ادامه پیدا کرد. ملوان به زمین افتاد و کریتوس سکان را به دست گرفت؛ اما گویی از جایش درآمده بود.
سکان دار نفس نفس زنان فریاد زد: «سکان! سکان از جاش دررفت!»
کریتوس سکان بی مصرف را رها و خم شد تا پشت کشتی را نگاه کرد. یک دکل به ضخامت بدنش بر بدنه­ی کشتی فرورفته و باعث شده بود کشتی به اعماق آب فرو برود.
کریتوس فریاد زد: «خدمه ی سمت راست، پارو بزنین! پارو بزنین! بچرخونید! اگه زندگی بی مصرف تون رو دوست دارین تلاش کنید!»
پس از چند لحظه فریاد، کشتی از شر آن دکل خلاص شد. دکل همراه با قسمتی از کشتی جدا شد و کشتی دوباره به حرکت افتاد. مسیرش به سمت کشتی تجاری هدایت شد و کریتوس دستور داد که با تمام قدرت پارو بزنند. فریادی سر سکان دار کشید: «تن لشت رو جمع کن. سریع!»
- اما... اما داریم غرق می شیم!
«همین که گفتم!» کریتوس رویش را به سمت پاروزنان کرد و گفت: «اولین سگ ترسویی که از پارو زدن خسته بشه همون جا که هست می میره!»
خدمه طوری از او حساب می­بردند که گویی او دیوانه­ی خدایان باشد.
- پارو بزنین! یالا!
آن قدر محکم پارو می زدند که نوک کشتی بالا رفت. کشتی تجاری در دویست قدمی شان بود، بعد صدوپنجاه قدمی و سپس...
موج بزرگی از طرف قبرستان کشتی ها به سمت کشتی آمد و آن را تکانی عظیم داد، سپس مرتب به تلاطم خوردن ادامه داد. کشتی دیگر محکوم به غرق شدن بود.
کریتوس به خدمه گفت: «اگه می تونید دنبالم بیاین.»
اگر هم نمی توانستند ارزش نجات یافتن را نداشتند.
از لبه­ی کشتی روی تخته­ای پرید و از دستانش به عنوان پارو استفاده کرده. دریا بسیار پرتلاطم بود و هرچند متر یک گرداب انتظارش را می کشید. افتادن در آب به معنای مرگ حتمی بود.
پنجاه قدم دورتر، کشتی دیگری به چشم می خورد. عرشه اش کنده شده و از پوسیدگی و رنگ پریدگی اش می شد فهمید که سالیان سال است مهمان قبرستان کشتی ها شده؛ اما حتی آن هم وضعیت بهتری از کشتی خودش داشت که اکنون در حال غرق شدن کامل بود و دریانوردانش فریادکشان نمی­تونستند خود را نجات دهند.
لحظاتی بعد تنها صدایی که به گوش می رسید صدای امواج و طوفان بود. درحالی که به سرعت روی قسمت های شکسته ی کشتی های غرق شده قدم می گذاشت به کشتی بزرگ متروکه ای رسید. لبه ی باریک و بلند کشتی غیرقابل بالا رفتن بود، حتی برای کریتوس.
ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد تا ببیند کسی از خدمه ی کشتی اش زنده مانده اند یا نه. تنها تعداد انگشت شماری غرق نشده و در حال شنا کردن بودند که ناگهان هایدرایی سرش را از اعماق آب بیرون آورد و چند نفر از آن ها را گرفت و به دونیم تقسیم کرد. سکوت حکم فرما شد و کریتوس مرگ شان را تماشا کرد.
به تنها بودن عادت داشت.
تخته­ای که روی آن ایستاده بود ناگهان تکان خورد. بدون مکث پرید و با دستانش زنجیر لنگر کشتی را گرفت. زنجیر انگشتانش را زخمی کرد؛ اما دم نزد و محکم­تر زنجیر را چسبید. پایش بالاخره به بدنه­ی کشتی خورد و همان طور خودش را بالا کشید تا اینکه به عرشه­ی کشتی رسید.
سالیان سال از متروکه شدن آن کشتی می­گذشت. دکلش شکسته و تراشه هایی دندانه دار از آن باقی مانده بود که در طوفان و امواج نابودشده بودند. او برگشت و به پایین کشتی نگاه کرد، چیزی جز چندتکه چوب خاکستری و کف سفیدرنگ آب دریا ندید.
بوی گند به مشامش می رسید، این اولین هشدار بود. دومین هشدار قرمز شدن زنجیرها و سوزش مچ دستانش بود. آرس ارباب ظالمی بود؛ کریتوس حتی از فکر کردن به او هم تنفر داشت. آرس تیغه های آشوب را با او عجین کرده بود.
زنجیرهای چسبیده به دستانش به داغی کوره شدند. شرارهای آتش از تیغه ها بر پشتش زبانه می کشید؛ اما حتی به خود زحمت نمی داد که دردش را بروز دهد. چرخید و در موقعیت نبرد قرار گرفت، دستانش را باز کرد و آماده برای به خاک و خون کشیدن شد. بوی گند شدیدتر شد و کم کم منبع آن مشخص گردید.
بوی گند از سه سرباز آرس می آمد... جسدهایشان گندیده و تبدیل به ارواح شده بود. اکنون آن ها سربازانی بودند که خدای جنگ کنترل شان می کرد. در چشمان شان آتش سبزرنگ زبانه می کشید. با بدنی تکه تکه و از استخوان جداشده، به سمت کریتوس دویدند.
باوجوداینکه ارواحی بیش نبودند، با سرعتی غیرطبیعی می دویدند. یکی از آن ها با اندیشه مجبور کردن کریتوس به جاخالی دادن نیزه ای به سمتش پرت کرد و در همین حال دیگری پایش را به زنجیر کشید.
نیزه را دودستی در هوا گرفت و آن را به زنجیر پاهایش کوبید. سپس نیزه را به شکم سرباز لاغر و دیلاق وارد کرده، انگشتانش را داخل بدن او فرو و استخوان لگنش را لمس کرد. سپس با نیروی ماورایی به او ضربه ای زد و قفسه ی سینه سرباز شکست و به زمین افتاد. کریتوس بدون اینکه عقب را نگاه کند پیش رفت.
سرباز زنجیردار دوباره حمله کرد؛ اما این بار کریتوس به او اجازه داد تا زنجیرش را به دورش بپیچد. نگران نبود؛ خودش هم زنجیرهایی داشت.
سرباز به سمتش حمله ور شد و کریتوس تیغه هایش را دور گردن او انداخت. سپس با کمی زور زدن سر سرباز از شانه هایش جدا شد. سومین سرباز را هم با ضربه ی مهلکی به سر، جمجمه اش را شکست و نابودش کرد.
دنبال موجودات دیگری برای نابود کردن بود؛ اما چیزی ندید. می دانست که هیولاها تمام نشده اند.
کریتوس خردمندانه فرصتش را غنیمت شمرد و به دنبال راهی گشت تا به کشتی تجاری که در پنجاه قدمی اش بود، برسد.
مجسمه ای چوبی در مسافتی دور توجه اش را به خود جلب کرد.
«آتنا!» او مجسمه را بر عرشه کشتی اش برای تکریم ده سال خدمت به خدایان قرار داده بود. مطمئن نبود که خوش شانسی آورده و ماموریت های بی پایانش پایان یافته اند یا اینکه همان خدایی که برایش خبر آن ها را می آورد ماموریت جدیدی برایش تدارک دیده یا نه. بدشانسی. خوش شانسی. هیچ چیز دیگر برایش اهمیت نداشت. سلاح هایش همیشه همراهش بود.
مجسمه دیگر تبدیل به تکه ای چوب بی ارزش شده که بر آب های قبرستان کشتی ها شناور بود. یا حداقل کریتوس این­طور می­پنداشت. حال آتنای چوبی روی آب شناور بود، با امواج کمی به بالا پرتاب می شد و سپس ذره ای در آب فرومی رفت و لحظه ای محو می شد.
پاشیدن آب از پشت سر به کریتوس این هشدار را داد که چیزی بیش از مجسمه ی آتنا در قبرستان باقی مانده. او پرید و به سختی توانست دکل را بگیرد. خود را بالا کشید و ناگهان چیزی سرد و چسبنده پایش را گرفت. غرید و باقدرت بیشتری خودش را بالا کشید، شکمش روی چوب زبر کشیده می شد. هنگامی که به بالا رسید، روحی دید که پایش را چسبیده و محکم او را پایین می کشد.
سپس از سر سربازی که پایش را چسبیده بود به عنوان اهرمی استفاده کرد که روی آن بپرد و داخل آب شیرجه بزند. از زنجیرهای داغ قرمزش با افتادن در آب بخاری بلند شد و به سربازان هشدار زنده بودن او را داد.
کریتوس دوباره توانست حرکت کند. ده متر دورتر، مجسمه ی آتنا همچنان در امواج غلت می خورد. درنهایت، مجسمه ی چوبی از جریان آب خلاص شده و مانند تکه چوبی به کشتی تجاری تکیه داده بود.
دیگر طاقتش تمام شده بود. خودش را از دکل بالا کشید و به کشتی ای رساند که هنوز سالم بود. احتمالاً برخی از خدمه ی کشتی تجاری آن را از کشتی اصلی دور کرده بودند تا از چنگال هایدرا در امان باشند. اگر فقط به لبه ی کشتی می­رسید، می توانست کنترل کشتی تجاری را به دست گیرد؛ اما ناگهان پیش چشمش در دریا انفجاری رخ داد.
از اعماق بی انتهای دریا سر خزنده ای با چشمانی آتشین و دندان هایی تیز، مانند شمشیر خارج شد. فکش می توانست بزرگ ترین کشتی در دریای اژه را نابود کند، باله های خاردارش می توانستند سریع تر از پاروی کشتی حرکت کنند؛ از سوراخ های بینی اش دود سیاهی بیرون می آمد. به کشتی های پشت سرش بی اعتنا بود و به کریتوس خیره شد. گردن عظیمش تکان خورد و چشمانش برق زد و با صدایی گوش خراش به سمت روح اسپارتا غرید. کریتوس از شدت صدا روی زانوانش افتاد؛ فقط برای لحظه ای.
کریتوس برخاست. بالاخره: چیزی که ارزش جنگیدن داشت.
آن روز هارپی ها به دستان او کشته شده بودند. حال هایدرا هم دشمن بعدی اش بود. با لبخند رضایت ترسناکی دستانش را به پشتش برد و تیغه­های آشوب را بیرون کشید.

فصل دوم

آتنا نگاهش را به پدر آسمان که بر تخت مرمری اش تکیه زده بود دوخت و گفت: «زئوس، ای خدای من...» خدای خدایان بر تخت قدرتش، آسوده و خرم نشسته بود. آتنا سرافکنده صدایش زد: «زئوس، ای خدای عزیز.» زیرکانه تصمیم گرفت با لحن موردعلاقه ی زئوس با او سخن بگوید: «مهم نیست آرس چی در مورد من فکر می کنه؛ اما حمله کردن به دست آموزم... شما خودتون این گونه رفتارها رو در تروی ممنوع کردین.»
- اینم بگو که اون موقع آرس زیاد فرمانم رو جدی نگرفت. تا جایی که یادمه خود تو هم نگرفتی.
آتنا قصد نداشت از موضعش کوتاه بیاید. «یعنی شما به راحتی اجازه می دین خدای کشت وکشتار خلاف خواسته­ی علنی­تون عمل کنه؟»
«خواسته ی من؟» خنده ی زئوس سراسر تالار و کوهستان المپ را فراگرفت. «به نظر می آد تو علاقه ی شخصی به این انسان معمولی پیدا کردی. اسمش چی بود؟ آهان کریتوس. واقعاً تو دلت به حال اون می سوزه؟ به حال یه موجود فانی؟»
آتنا که به راحتی فریب حرف های او را نخورده بود گفت: «من به دعای عبادت کنندگانم گوش می دم. کریتوس هم از این قاعده مستثنا نیست.»
- اما تو بیشتر از همه برای اون اهمیت قائل شدی. از توی چشمات می تونم بخونم.
- اون فقط... سرگرم کننده ست. همین.
- من خودمم قبلاً از کردار خاصش لذت می بردم. مخصوصاً وقتی که بازیچه دست آرس بود. فتح کل یونان؟ تفکرش واقعاً افسانه ای بود؛ اما حیف که بعدش به معبد روستایی تو رفت و همه چیز رو خراب کرد...
- قرار نیست همیشه بحث اون اشتباه رو پیش بکشیم، درسته پدر؟
زئوس دستی به ریش های بلندش که به ابرها دوخته شده بود کشید و گفت: «من خودم هم چند بار این فکر به ذهنم رسید که جلوی کریتوس رو بگیرم؛ اما...» نگاهش را به دوردست دوخت. صدای لرزانش لحظاتی قطع شد و در افکارش فرورفت، سپس ادامه داد: «اما هرگز فرصت درستی رو پیدا نکردم.»
«کسی که باید جلوش گرفته بشه اون نیست پدر و شما هم خودتون خوب می دونید.» آتنا ازآنجایی که دختر موردعلاقه ی زئوس بود باجرئت و جسارت بیشتری با او حرف می زد، با لحنی که هر خدای دیگری را موجب تبعید شدن و زندگی در زمین برای یک یا دو قرن می کرد؛ اما زئوس حتی برای دختر موردعلاقه­اش هم تحمل محدودی داشت.
خمی به ابروی زئوس افتاد، رنگ بنفشی به رخسارش نشست و در دوردست صدای آذرخشی المپ را لرزاند. «بچه جون، به بالادستی های خودت امرونهی نکن.»
آتنا با نگاهی خیره در چشمان زئوس گفت: «یعنی تو دست نشونده ات رو به خاطر اینکه حرف حق می زنه نابود می کنی؟»
«بستگی داره دست نشونده کی باشه.» لبخند ملیحی بر چهره ی خدای آسمان افتاد و آتنا فهمید که خطر رفع شده است. سپس زئوس ادامه داد: «و صدالبته به خودمم بستگی داره.»
«کارهای کریتوس که به فرمانم انجام شد واقعاً لذت بخش نبودن؟» اکنون آتنا بهتر حرف می زد. ملالت چیزی بود که خدایان بیشتر از هر چیزی از آن تنفر داشتند. «دیگه تلاشش برات لذت بخش نیست؟»
- چرا فرزندم، واقعاً فوق العاده ست.
- پدر، پس چرا اجازه می دی آرس عذابش بده؟ آرس قصد کشتنش رو داره، می دونی که.
زئوس پاسخ داد: «بله، بله؛ اما زیاد موفق هم نبوده، بوده؟ کریتوس به خوبی استقامت خودش رو ثابت کرده.»
- تیغه ی آشوب حتی از بالاترین نعمت توی زندگی اش هم بیشتر کمکش کرده؛ اما باز بااین حال اجازه می دی پسر تحت فرمانت موجود فناپذیر موردعلاقه ات رو نابود کنه؟
«موردعلاقه­ی من؟» زئوس دوباره غرق در افکارش شد، سپس ادامه داد: «البته می شه گفت هست. در حقیقت کریتوس برام می تونه مفید هم باشه. از طرف من اونو به ماموریتی در کرت(۲۷) بفرست تا اون جا رو از مخمصه در بیاره. برای این جور کارها مفیده. آره، کریتوس می تونه در این موقعیت برام مفید باشه. نگران نباش آتنا. دفعه بعدی که خدای نبرد به درگاهم اومد بهش می گم که دست از آزار و اذیتش برداره. حالا راضی شدی عزیزترین دختر من؟»
آتنا سرش را به احترام خم کرد، لبخندی زد و گفت: «خواسته ام همین بود پدر. مطمئنم آرس نافرمانی نمی کنه.»
«واقعاً راضی شدی؟» زئوس بر تخت تکانی خورد و صاف نشست. سپس دست هایش را روی زانویش گذاشت، به سمت آتنا خم شد و ادامه داد: «یه چیزی هست که بهم نمی گی الهه ی زیرک من. این نگاه خشنودی تو نیست. این نگاه رو قبلاً هم توی صورتت دیدم، وقتی منو راضی کردی تروی رو به خاطر بی احترامی به مجسمه ات نابود کنم... بعدش هم اون کلک رو سر اودیسئوس(۲۸) و دیومدس(۲۹) پیاده کردی.»
خدای خدایان آه دردمندی کشید و گفت: «من تروی رو دوست داشتم. چند تا از پسرهام، برادرهای نیمه فانی خودت، در تلاش برای نجات شهر از بین رفتن. دوباره فریب نمی خورم فرزندم.»
«شما رو فریب بدم خداوندگار؟ چرا باید همچین قصدی داشته باشم؟» و با خود فکر کرد که چه نیازی به این کار است؟ گفتن حقیقت کافی بود. «مگه من علاوه بر الهه ی خرد، الهه ی عدالت هم نیستم؟ و این کارمه که بیام در دربار پدر عزیزم و طلب عدالت کنم. کریتوس خیلی به دست برادرم عذاب دیده.»
زئوس با خود تکرار کرد: «عدالت... عدالت زنجیری برای ضعیف هاست...»
«... برای بستن دست وپای قدرتمندان. قبلاً این حرف تون رو شنیده بودم.» هزاران بار هم شنیده بود؛ اما این سخن گستاخانه را به زبان نیاورد، سپس ادامه داد: «اما این کریتوس نیست که طلب عدالت می کنه. از روزی که از آرس طلب نجات در برابر لشکر بربرها(۳۰) کرده به دربار فرا خونده نشده. این منم که طلب درخواست دارم، پدر. هر ثانیه ممکنه آخرین لحظه ی عمرش باشه.» سپس دستش را به سمت چشمه ی خروشان کنار تخت زئوس برد و گفت: «نشان بده.»
آب چشمه به شکل دریای طوفانی اژه، پر از کشتی های غرق شده درآمد. در مرکز آن، آتش و رعد از تیغه­های آشوب کریتوس که بر گردن هایدرای بزرگ می کوبید نمایان بود.
زئوس با اخمی تعجب برانگیز گفت: «اون هایدرا نیست؟ مگه هرکول سال ها قبل اون جونور رو خفه نکرد؟ اون موقع هم اِنقدر بزرگ بود؟»
- این یه هایدرای جدید و تازه متولدشده ست، پدر. این هایدرا توسط، تایفون(۳۱) و اکیدنا(۳۲)، همون تایتان(۳۳)هایی که خودت شکست شون دادی و زیر زمین توی جهنم زندانی شون کردی، آزادشده. اونا شروع پدیده ی شومی هستن که برادرم برای کریتوس می فرسته.
نگاه متعجب زئوس تبدیل به اخم خشمگینانه ای شد و گفت: «فرستادن اون موجود سراغ کریتوس بدون اجازه ی من نشون دهنده ی خودسری برادرته؛ اما کار زیادی برای کریتوس نمی تونم بکنم. دریا جزو قلمروی برادرم، پوزئیدونه. اگه با آذرخش اون موجود رو نابود کنم، توهینی به قلمروی اونه و می دونی که پوزئیدون نسبت به وقارش حساسه.»
- متوجه ام پدر، واقعاً متوجه ام؛ اما منظورم کمک در این موقعیت خاص نبود. کریتوس از پس این موجود بدون کمک شما هم برمی آد.
زئوس لب هایش را بالا داد و گفت: «ایمان بالایی به توانایی هاش داری.»
- پدر عزیزم، من قبول دارم که اون تقریباً غیرقابل شکسته؛ اما برنامه های خودم رو براش دارم، برنامه هایی که اگه قرار باشه همیشه سرگرم کشتن هیولاهای برادرم باشه بهشون نمی رسه. من فقط از شما درخواست دارم که آرس رو از انجام حملات بعدی منع کنین.
زئوس از تختش برخاست و لباس های پادشاهی باشکوهش نمایان شد. رو به چشمه کرد و فرمان داد: «آرس الان کجاست؟»
رنگین کمان های محو در مه تکانی خوردند و آرس در صحرایی قدم زنان، مانند آتشی زیر خاکستر نمایان شد. مو و ریشش آغشته به آتش همیشگی بود و سیاهی زرهش نور خورشید را هم کور می کرد. با هر قدم افراد بی شماری را زیر صندل خونینش مانند مورچه له می کرد.
زئوس گفت: «کجاست؟ در صحرای متروکه مصر چه کار می کنه؟»
- در حال گسترش خشونت و نابودی.
زئوس با صدایی آرام گفت: «شکی نیست، حیف که باید مزاحم سرگرمی اش بشیم.»
سلطان المپ مشتش را بالا آورد، چنان نفس عمیقی کشید که امواجی بر سواحل مدیترانه کوبید، سپس کلمه ای بر دنیا طنین انداز شد: «آرس.»
تصویر خدای جنگ تکانی خورد و پشت شانه اش را نگاهی بی اعتنا انداخت. سپس دوباره به قدم زدن و له کردن مردم ادامه داد.
«چطور جرئت می کنه بی اعتنایی کنه؟» زئوس نفسی دوباره کشید، این نفس سرمای شدید را از ارتفاعات به زمین فرستاد و قسمت هایی از زمین یخ بست.

نظرات کاربران درباره کتاب خدای جنگ I

این کتاب فوق العاده و عالی بود. ممنون بابت ترجمه و منتشر کردن این کتاب زیبا ، من چون طرفدار پروپاقرص سری God of War هستم این کتاب برام خیلی ارزش داره و خیلی خوشحالم که پیداش و تهیش کردم. دمتون گرم.
در 1 ماه پیش توسط مهدی فتحی نژاد
بد نبود بد نبود یجورای خوبم بود ارزش یبار خوندنو داره
در 1 ماه پیش توسط پوریا معین فرد