فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پی‌پی جوراب بلند

کتاب پی‌پی جوراب بلند

نسخه الکترونیک کتاب پی‌پی جوراب بلند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پی‌پی جوراب بلند

پی‌پی بچه‌ی خیلی عجیبی بود. عجیب‌ترین چیزی هم که داشت، قدرتش بود. درست مثل پهلوان‌ها. همه‌ی دنیا را می‌گشتی، یک پلیس را هم پیدا نمی‌کردی که به اندازه‌ی پی‌پی قوی باشد. اگر می‌خواست می‌توانست یک اسب را از جا بلند کند. که خیلی‌وقت‌ها هم می‌خواست. همان روزی که آمده بود ویلای ویله‌کولا، با چند تا از سکه‌های طلا برای خودش یک اسب خریده بود. همیشه دلش می‌خواست یک اسب داشته باشد و حالا توی ایوان یک اسب داشت. عصرها بعد از اینکه در ایوان قهوه می‌نوشید، اسبش را با دست بلند می‌کرد و به باغ می‌برد. کنار ویلای ویله‌کولا، خانه‌ی دیگری هم بود. در آن خانه پدر و مادری زندگی می‌کردند که، یک پسر و یک دختر داشتند. اسم پسر «تومی» بود و اسم دختر «آنیکا». هر دو بچه‌های مهربان، مؤدب و حرف گوش‌کنی بودند. تومی هیچ‌وقت ناخنش را نمی‌جوید و همیشه هر کاری که مادرش می‌خواست، انجام می‌داد. آنیکا اگر جواب نه می‌شنید، هیچ‌وقت غر نمی‌زد و همیشه مراقب بود تا پیراهن کتان پر زرق و برق اتوکشیده‌ای که به تن می‌کرد، کثیف نشود. تومی و آنیکا با هم در باغ بازی می‌کردند، اما دل‌شان همیشه یک همبازی می‌خواست. وقتی پی‌پی هنوز با پدرش در دریاها می‌گشت، آنها بیشتر وقت‌ها به نرده‌ها تکیه می‌دادند و به هم می‌گفتند: «چقد مسخره‌ست که کسی نمی‌یاد تو این خونه! یه نَفَر باید اینجا زندگی کنه، یه نَفَر که بچه داشته باشه.» در آن غروب زیبای تابستانی، وقتی پی‌پی برای اولین بار در آستانه‌ی ویلای ویله‌کولا ظاهر شد، تومی و آنیکا خانه نبودند. یک هفته‌ای پیشِ مادربزرگ‌شان رفته بودند. برای همین خبر نداشتند که کسی در ویلای همسایه ساکن شده‌، و وقتی اولین روز پس از بازگشت دم در خانه ایستاده بودند و خیابان را تماشا می‌کردند، هنوز نمی‌دانستند که یک همبازی در همسایگی‌شان زندگی می‌کند. ولی همان موقع که ایستاده بودند و فکر می‌کردند ‌که چه کار بکنند و آیا امروز اتفاق خوبی می‌افتد و به‌شان خوش می‌گذرد، یا از آن روزهای بدی می‌شود که هیچ خوش نمی‌گذرد؟ درست همان موقع درِ ویلای ویله‌کولا باز شد و دختر کوچکی از آن بیرون آمد. عجیب‌ترین دختری که تومی و آنیکا تا آن روز دیده بودند، پی‌پی جوراب‌بلند بود که داشت برای قدم زدن صبحگاهی بیرون می‌رفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پی‌پی جوراب بلند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. پی پی در ویلای ویله کولا



در حاشیه ی یک شهر خیلی کوچک، باغ متروکی بود و در این باغ، خانه ای قدیمی بود و در آن خانه هم پی پی جوراب بلند زندگی می کرد. پی پی نُه ساله بود و تنهای تنها. پدر و مادری نداشت، و البته این جوری خیلی هم راحت بود، چون کسی نبود که هی بهش بگوید: «برو بخواب!» آن هم وقتی که داشت حسابی حال می کرد. یا کسی نبود که مجبورش کند تا روغن جگر ماهی بخورد، آن هم وقتی که دلش آبنبات می خواست.
روزی روزگاری، پی پی پدری داشته؛ پدری که خیلی هم او را دوست داشت. بله، البته که مامان هم داشته، ولی خیلی وقت ها پیش؛ آن قدر که دیگر اصلاً یادش نمی آید. مامانش وقتی پی پی کوچک بود، مرده؛ آن وقت ها که هنوز در گهواره می خوابید و چنان جیغ هایی می کشید که کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشود. پی پی خیال می کرد مامانش آن بالا بالاها در آسمان است و از سوراخ کوچکی دخترش را می پاید. بیشتر وقت ها به طرف او دست تکان می داد و می گفت: «نگران نباش! من همیشه از پس کارام بر می یام.»
پی پی پدرش را فراموش نکرده بود. او دریانورد بود؛ با بادبان های برافراشته در دریاهای بزرگ پیش می رفت و پی پی هم همیشه در کشتی کنارش بود، تا اینکه یک بار دریا طوفانی شد و پدرش توی دریا افتاد و ناپدید شد. اما پی پی کاملاً مطمئن بود که پدرش روزی بر می گردد. اصلاً فکر نمی کرد که او غرق شده باشد. خیال می کرد خودش را به خشکی های اقیانوس آرام رسانده و پادشاهِ همه ی مردم اقیانوس شده و هر روز با تاجی از طلا بر سر، در شهر قدم می زند.
پی پی بیشتر وقت ها با خوشحالی می گفت: «مامانم فرشته ست و پدرم پادشاه اقیانوس، همه ی بچه ها پدر و مادری به این شیکی ندارند. پدرم به محض اینکه کشتیش آماده بشه، می یاد و منو می بره، اون وقت می شم شاهزاده ی اقیانوس. جونمی جون! چقد باحال!»
پدرش این خانه ی قدیمی داخل باغ را سال ها پیش خریده بود. فکر کرده بود وقتی پیر شد و دیگر توان کار کردن نداشت، با پی پی می رود و در این خانه زندگی می کند. بعد از آن طوفان لعنتی و غرق شدن پدر، پی پی فکر کرد بهتر است صاف برود ویلای ویله کولا و تا برگشتن پدرش، آنجا منتظر بماند. ویلای ویله کولا اسم خانه شان بود. خانه با تمام اسباب و اثاثیه ی کامل، منتظر پی پی بود. برای همین در یک غروب زیبای تابستانی، با جاشوهای کشتی پدر خداحافظی کرد.
پیشانی همه را به ترتیب بوسید و گفت: «خداحافظ بچه ها. نگران من نباشین. من همیشه از پس کارام بر می یام!»
از کشتی پدر دو چیز با خودش برداشت. یک میمون کوچولو به نام آقانیلسن ـ که هدیه ی پدرش بود ـ و یک چمدان پر از سکه ی طلا. جاشوها در عرشه ایستاده بودند و او را تماشا می کردند. پی پی آقانیلسن را روی شانه اش گذاشته بود و با چمدانی در دست و گام هایی محکم بدون اینکه برگردد و پشت سرش را نگاه کند، می رفت. وقتی از نظر جاشوها ناپیدا شد، یکی از آنها اشک هایش را پاک کرد و گفت: «بچه ی عجیبیه.»
حق با او بود. پی پی بچه ی خیلی عجیبی بود. عجیب ترین چیزی هم که داشت، قدرتش بود. درست مثل پهلوان ها. همه ی دنیا را می گشتی، یک پلیس را هم پیدا نمی کردی که به اندازه ی پی پی قوی باشد. اگر می خواست می توانست یک اسب را از جا بلند کند. که خیلی وقت ها هم می خواست. همان روزی که آمده بود ویلای ویله کولا، با چند تا از سکه های طلا برای خودش یک اسب خریده بود. همیشه دلش می خواست یک اسب داشته باشد و حالا توی ایوان یک اسب داشت. عصرها بعد از اینکه در ایوان قهوه می نوشید، اسبش را با دست بلند می کرد و به باغ می برد.
کنار ویلای ویله کولا، خانه ی دیگری هم بود. در آن خانه پدر و مادری زندگی می کردند که، یک پسر و یک دختر داشتند. اسم پسر «تومی» بود و اسم دختر «آنیکا». هر دو بچه های مهربان، مودب و حرف گوش کنی بودند. تومی هیچ وقت ناخنش را نمی جوید و همیشه هر کاری که مادرش می خواست، انجام می داد. آنیکا اگر جواب نه می شنید، هیچ وقت غر نمی زد و همیشه مراقب بود تا پیراهن کتان پر زرق و برق اتوکشیده ای که به تن می کرد، کثیف نشود. تومی و آنیکا با هم در باغ بازی می کردند، اما دل شان همیشه یک همبازی می خواست. وقتی پی پی هنوز با پدرش در دریاها می گشت، آنها بیشتر وقت ها به نرده ها تکیه می دادند و به هم می گفتند: «چقد مسخره ست که کسی نمی یاد تو این خونه! یه نَفَر باید اینجا زندگی کنه، یه نَفَر که بچه داشته باشه.»
در آن غروب زیبای تابستانی، وقتی پی پی برای اولین بار در آستانه ی ویلای ویله کولا ظاهر شد، تومی و آنیکا خانه نبودند. یک هفته ای پیشِ مادربزرگ شان رفته بودند. برای همین خبر نداشتند که کسی در ویلای همسایه ساکن شده ، و وقتی اولین روز پس از بازگشت دم در خانه ایستاده بودند و خیابان را تماشا می کردند، هنوز نمی دانستند که یک همبازی در همسایگی شان زندگی می کند. ولی همان موقع که ایستاده بودند و فکر می کردند که چه کار بکنند و آیا امروز اتفاق خوبی می افتد و به شان خوش می گذرد، یا از آن روزهای بدی می شود که هیچ خوش نمی گذرد؟ درست همان موقع درِ ویلای ویله کولا باز شد و دختر کوچکی از آن بیرون آمد. عجیب ترین دختری که تومی و آنیکا تا آن روز دیده بودند، پی پی جوراب بلند بود که داشت برای قدم زدن صبحگاهی بیرون می رفت. آن روز صبح پی پی این ریختی بود: موهای هویجی اش را دو تا گیس بافته بود و هر کدام از آن گیس ها سیخ از کله اش بیرون زده بودند. بینی کک مکی اش شبیه یک سیب زمینی خیلی کوچک بود و زیر آن هم دهان پهنی بود با دندان هایی سفید و سالم. پیراهنش حسابی عجیب و غریب بود. خود پی پی آن را دوخته بود. قرار بود آبی باشد، اما پارچه ی آبی کم آورده بود و ناچار شده بود با تکه های قرمز آن را وصله پینه کند. یک جفت جوراب بلند پاهای درازش را پوشانده بود، یک لنگه ی جوراب زرد و لنگه ی دیگرش سیاه بود. یک جفت کفش مشکی هم به پا داشت که درست دو برابر پاهایش بودند. این کفش را پدرش از آمریکای جنوبی برایش خریده بود تا پاهایش فضای کافی برای رشد کردن داشته باشند و پی پی هیچ وقت کفش دیگری جز این پایش نمی کرد.
عجیب ترین چیز برای تومی و آنیکا، میمونی بود که روی شانه ی دخترک غریبه نشسته بود. عنتر کوچکی که شلوار آبی و کاپشن زرد به تن داشت و یک کلاه ایمنی سفید هم روی سرش بود.
پی پی راهش را در خیابان پیش گرفت. یک پایش در پیاده رو بود و پای دیگرش روی جدول. تومی و آنیکا تا وقتی پی پی از جلو چشم شان دور شد، او را نگاه کردند. پس از مدتی پی پی برگشت. این بار داشت عقب عقب می آمد. چون نمی خواست وقتی به در خانه می رسد، دور خودش چرخ بزند. وقتی درِ خانه ی تومی و آنیکا رسید، ایستاد. بچه ها در سکوت به هم نگاه کردند. آخر سر تومی گفت: «چرا عقبکی می ری؟»
پی پی گفت: «چرا عقبکی می رم؟ مگه تو یه مملکت آزاد زندگی نمی کنیم؟ نمی شه هر کی هر جور می خواد راه بره؟ از این حرفا گذشته باید بهت بگم تو مصر همه این طوری راه می رَن و برای هیچ کی هم اصلاً عجیب نیس.»
تومی پرسید: «از کجا می دونی؟ مگه تو رفتی مصر؟»
«من مصر رفتم؟ بله، خاطرت جمع باشه. من همه جای دنیا رفتم و چیزهای عجیب تر از عقبکی رفتن مردم هم دیدم. پس اگه مثل مردم هند رو دستام راه می رفتم چی می گفتی؟»
تومی گفت: «داری دروغ می گی.»
پی پی لحظه ای مکث کرد. بعد با لحن غمگینی گفت: «دُرُست می گی. دارم دروغ می گم.»
آنیکا هم که بالاخره جرات کرد حرف بزند، گفت: «دروغ گفتن کار زشتیه.»
پی پی با غم بیشتری گفت: «بله، دروغ گفتن خیلی خیلی هم زشته. ولی می دونی، یه وقتایی این رو یادم می ره. و خب چطور می شه از یه بچه ی کوچیک که مامانش فرشته ست و باباش پادشاه اقیانوسا و خودش هم همه ی عمرش روی دریاها گشته، انتظار داشت که همیشه راست بگه؟»
بعد در حالی که چهره ی کک و مکی اش شکفته می شد، گفت: «از اینا گذشته، باید بگم که توی کنگو یک نفرم پیدا نمی شه که راست بگه. اونا صبح تا شب دروغ می گن. از ساعت شش صبح شروع می کنن به دروغ گفتن و تا غروب آفتاب هی دروغ می گن. بنابراین اگه بعضی وقتا از من دروغ شنیدین، باید منو ببخشین و یادتون بیاد دلیلش اینه که من یه کم زیادی تو کنگو بودم. با این حال می تونیم با هم دوست باشیم، مگه نه؟»
تومی گفت: «حتماً.» و ناگهان احساس کرد که آن روز از آن روزهایی نیست که به شان بد بگذرد.
پی پی پرسید: «راستی چرا نمی یایید پیش من صبحونه بخوریم؟»
تومی گفت: «خب بله، چرا این کار رو نکنیم؟ بیا بریم!»
آنیکا گفت: «آره، بریم.»
پی پی گفت: «اما اول باید شما رو به آقانیلسن معرفی کنم.»
میمون کوچولو کلاه از سر برداشت و مودبانه سلام کرد.
بعد، از درِ در حالِ سقوط ویلای ویله کولا رفتند تو و به راه باریکه ی ماسه ای میان سرخس ها رسیدند که به ویلا ختم می شد. درخت ها جان می دادند برای بالا رفتن، چرا که از دم در ویلا راه باریکه را پوشانده بودند و تا توی ایوان ادامه داشتند. اسب توی ایوان ایستاده بود و از یک سطل، جو می خورد.
تومی که تا آن روز دیده بود همه ی اسب ها در اصطبل زندگی می کنند، پرسید: «پس چرا اسبت تو ایوونه؟»
پی پی متفکرانه پاسخ داد: «خب، اگه تو آشپزخونه باشه خیلی تو دست و پاست، از سالن هم خوشش نمی یاد.»
تومی و آنیکا اسب را ناز کردند و بعد رفتند توی خانه. خانه یک آشپزخانه داشت و یک سالن و یک اتاق خواب. اما انگار پی پی آن هفته تمیزکاریِ روزهای جمعه را فراموش کرده بود. تومی و آنیکا خیلی توی خانه دنبال پادشاه اقیانوس ها گشتند. آنها هیچ وقت در عمرشان پادشاه اقیانوس ندیده بودند. اما آنجا نه از پدر پی پی اثری بود و نه از مادرش. آنیکا با نگرانی پرسید: «تو اینجا تنهای تنها زندگی می کنی؟»
پی پی گفت: «البته که نه. آقا نیلسن و اسب هم اینجا زندگی می کنن.»
«خب بله، ولی منظورم اینه که بابا و مامانت اینجا نیستند؟»
پی پی با خوشحالی گفت: «نه اصلاً.»
آنیکا پرسید: «ولی خب، مثلاً شبا کی بهت می گه برو بخواب؟»
پی پی گفت: «خودم. اول یک بار دوستانه می گم، اگه حرف گوش نکردم، یک بار دیگه محکم تر می گم و اگه بازم حرف گوش نکردم نوبت تنبیه می شه.»
تومی و آنیکا درست نفهمیدند اما با خودشان فکر کردند که شاید راه خوبی باشد. وقتی به آشپزخانه رسیدند، پی پی فریاد کشید:
«حالا می سازیم پن کیک.
حالا می سازیم پن کیک.
حالا می سازیم پن کیک.
پن پن پن پن کیک!»
سه تا تخم مرغ برداشت و پرت کرد هوا. یکی از تخم مرغ ها روی کله اش افتاد و شکست و زرده اش از روی سرش ریخت توی چشمش. اما دو تخم مرغ دیگر را ماهرانه با یک قابلمه گرفت و تخم مرغ ها در قابلمه شکستند. همان طور که چشم هایش را پاک می کرد، گفت: «شنیدم که می گن زرده ی تخم مرغ برا مو خوبه. حالا موهام چه رشدی بکنن. راستی توی برزیل همه ی مردم زرده ی تخم مرغ می زنن به سرشون. واسه همین اونجا آدمِ تاس نیست. فقط یک بار، یه آقاهه اون قد خل بوده که تخم مرغاش رو به جای اینکه بماله به سرش، می خورده که سرش حسابی تاس شده بوده. هر وقت هم می رفته بیرون، چنان جنجالی به پا می شده که پلیس مجبور بوده به سرعت مداخله کنه.»



وقتی حرف می زد، با مهارت پوست تخم مرغ ها را هم با انگشت از قابلمه جمع می کرد. بعد یک بُرِس حمام را که از دیوار آویزان بود برداشت و مایه ی پن کیک را با آن طوری هم زد که مایه به در و دیوار پاشید. دست آخر باقی مانده ی مایه را در ماهی تابه ای که روی اجاق بود ریخت. وقتی یک طرف پن کیک سرخ شد، دسته ی ماهی تابه را گرفت و با یک حرکت، پن کیک نیمه برشته را پرت کرد هوا، طوری که پن کیک آن بالا پشت و رو شد و با طرف سرخ نشده افتاد توی ماهی تابه. وقتی پن کیک حاضر شد پی پی آن را از همان جا پرت کرد توی بشقابی که روی میز بود.





«بخورینش تا سرد نشده!»
تومی و آنیکا پن کیک را خوردند و به نظرشان خیلی هم خوشمزه بود. پس از خوردن، پی پی آنها را به سالن برد. آنجا تنها یک گنجه ی بزرگ بود که یک عالمه کشوهای کوچک داشت. پی پی کشوها را باز می کرد و همه ی گنج هایی را که آن تو نگه می داشت، به تومی و آنیکا نشان می داد، تخم پرنده ها، صدف ها، سنگ های غیر عادی، جعبه های کوچک زیبا، آینه های کوچک نقره کاری، گردنبند مروارید و خیلی چیزهای دیگر که پی پی و پدرش در سفرهای دور دنیا خریده بودند. پی پی به هر کدام از همبازی های جدیدش یک یادگاری داد. به تومی خنجری داد با غلاف مروارید و به آنیکا هم جعبه ی کوچکی داد که درش با صدف های صورتی تزیین شده بود. توی این جعبه، انگشتری بود با نگینی از سنگ سبز.
«حالا اگه می خواین، برگردین خونه تا بتونین فردا هم بیایین. چون اگه نرین فردا هم نمی تونین برگردین و اون جوری خیلی حیف می شه.»
تومی و آنیکا هم همین نظر را داشتند، برای همین راه افتادند و از کنار اسب که حالا دیگر همه ی جوها را خورده بود، گذشتند و به طرف در ویلای ویله کولا رفتند. وقتی می رفتند، آقا نیلسن کلاهش را به رسم خداحافظی از سر برداشت.



۳. قایم موشک بازی با پاسبان ها



خیلی زود خبر آمدن یک دختربچه ی نُه ساله به ویلای ویله کولا، در شهر کوچک پیچید. از نظر زن ها و مردهای مسن تر شهر، این کار غیر ممکن بود. چون می گفتند همه ی بچه ها باید کسی را داشته باشند که از آنها مراقبت کند و همه ی آنها باید به مدرسه بروند و جدول ضرب یاد بگیرند. برای همین هم تصمیم گرفتند که دخترک کوچولوی ویلای ویله کولا را به پرورشگاه بفرستند.
بعد از ظهر زیبایی بود و پی پی، تومی و آنیکا را به قهوه و شیرینی زنجبیلی دعوت کرده بود. روی پله های ایوان بساط قهوه را چید. هوا خوب و آفتابی بود و همه ی گل های باغ پی پی عطرافشانی می کردند. آقانیلسن روی نرده های ایوان جست و خیز می کرد و اسب هم گاهی پوزه ش را جلو می آورد تا کسی به یک شیرینی زنجبیلی مهمانش کند.
«با همه ی این حرفا، زندگی خیلی با حاله.»
پی پی این را گفت و پاهایش را تا می توانست دراز کرد.
همان موقع دو پاسبان با یونیفرم کامل پاسبانی از در باغ وارد شدند.
«آخ جون! امروزم رو شانسم. پاسبان بهترین چیزیه که سراغ دارم. البته بعد از کرم ریواس.»
پی پی این را گفت و با اشتیاق به پیشواز پاسبان ها رفت. یکی از پاسبان ها پرسید: «اون دختری که اومده تو ویلای ویله کولا زندگی می کنه تویی؟»
پی پی گفت: «پَ نَ پَ، من یه خاله ریزه هستم که اون سر شهر، تو طبقه ی سوم زندگی می کنه.»
این را گفت چون می خواست کمی سر به سر پاسبان ها بگذارد. به نظر پاسبان ها این شوخی اصلاً هم بامزه نبود. گفتند که لازم نیست حاضرجوابی کند و بعد گفتند که آدم های مهربان شهر ترتیبی داده اند که یک جا در پرورشگاه به او بدهند. پی پی گفت: «خودم یه جا دارم تو پرورشگاه.»
یکی از پاسبان ها پرسید: «چی می گی؟ یعنی ترتیبش داده شده؟ کجاس این پرورشگاهت؟»
پی پی با غرور گفت: «همین جا! من یه بچه ام و اینجا هم محل پرورشمه، یعنی پرورشگاهه. جا هم که حسابی دارم اینجا.»
پاسبان با لبخندی گفت: «بچه جون! انگار حالیت نیس. تو باید بری یه پرورشگاه واقعی که ازت نگهداری کنند.»
پی پی پرسید: «تو پرورشگاه آدم حق داره اسب داشته باشه؟»
پاسبان گفت: «نه! معلومه که حق نداره!»
پی پی با ناراحتی گفت: «فکر می کردم. میمون چی؟»
«اونم نه! می فهمی که!»
پی پی گفت: «بعله، حالا که این جوریه برید برای پرورشگاه تون از یه جای دیگه بچه پیدا کنین. من نمی خوام بیام.»
پاسبان گفت: «ولی خب می دونی که باید بری مدرسه.»
«چرا باید برم مدرسه؟»
«برای اینکه یه چیزایی یاد بگیری.»
پی پی پرسید: «چه چیزایی؟»



پاسبان گفت: «همه چی، کلی چیزای مفید، مثلاً جدول ضرب.»
پی پی گفت: «من نُه سال بدون ضدول جرب هم از عهده ی کارای خودم بر اومدم. بقیه اشو هم همین طوری طی می کنم.»
«ولی خب فکر کن چقد بده که آدم هیچی بلد نباشه. خیال کن بزرگ شدی و مثلاً یکی بیاد ازت بپرسه اسم پایتخت پرتغال چیه و تو نتونی جواب بدی.»
پی پی گفت: «البته که می تونم. فقط بهش می گم: اگه برات این قد مهمه که بدونی پایتخت پرتغال کجاست، کاری نداره خب، یه نامه به پرتغال بنویس و بپرس!»
«خب ولی وقتی خودت ندونی، فکر نمی کنی حالت گرفته می شه؟»
«شایدم بشه. حتی ممکنه به خاطرش شب ها خوابم نبره و هی از خودم بپرسم که بابا این پایتخت پرتغال اسمش چیه، ولی خب همیشه هم که نمی شه حال کرد.»
پی پی این را گفت و لحظه ای روی دست هایش ایستاد. همان طور که سر و ته ایستاده بود، ادامه داد: «راستی من با بابام رفتم لیسبن.»
آن وقت یکی از پاسبان ها گفت که پی پی نباید خیال کند که هر طور دلش می خواهد، می تواند زندگی کند. او باید با آنها برود پرورشگاه و نباید وقت را تلف کند. بعد به طرف پی پی رفت و بازویش را گرفت، اما پی پی محکم دستش را کنار کشید، یک سیلی آرام به پاسبان زد و گفت: «چه با حال!» و قبل از اینکه او فرصت چشم بر هم زدن داشته باشد با یک جست پرید روی حصار ایوان و با دو جست توی بالکن بالای ایوان بود. پاسبان ها که دوست نداشتند از آن مسیر بروند، دویدند توی خانه و از آنجا رفتند طبقه ی بالا. وقتی به بالکن رسیدند، پی پی تا نیمه ی بام رسیده بود و مثل میمون روی شیروانی جست و خیز می کرد یک لحظه نوک شیروانی ایستاد و بعد خیلی راحت پرید بالای دودکش. آن پایین توی بالکن، هر دو پاسبان ایستاده بودند و موهای شان را می کندند و تومی و آنیکا هم روی چمن ها ایستاده بودند و پی پی را تماشا می کردند.
پی پی فریاد کشید: «قایم موشک بازی خیلی با حاله! چقد لطف کردین که اومدین اینجا. معلومه که امروز حسابی رو شانسم من.»
پاسبان ها کمی فکر کردند، بعد یک نردبان آوردند و آن را به دیوار تکیه دادند و ازش بالا رفتند. اما وقتی به نوک شیروانی رسیدند، حسابی ترسیده بودند. به هر حال سعی کردند تعادل شان را حفظ کنند و به سمت پی پی بروند.
پی پی فریاد کشید: «نترسید. خطری نداره، با حاله.»
وقتی پاسبان ها به دوقدمی پی پی رسیدند، او از روی دودکش صاف پرید نوک شیروانی و با فریاد و خنده به طرف دیگر دوید. در فاصله ی دو متری خانه، یک درخت بود. فریاد کشید: «حالا شیرجه می زنم.»
بعد مستقیم پرید روی نوک سرسبز درخت، از یکی از شاخه ها آویزان شد و کمی به جلو و عقب تاب خورد و از آنجا پرید پایین و به سرعت رفت طرف نردبان و آن را برداشت.
وقتی پی پی پرید پایین، پاسبان ها قیافه شان کمی ناراحت بود اما وقتی روی نوک شیروانی مجبور بودند تعادل شان را حفظ کنند تا به طرف نردبان بروند، غم دنیا از صورت شان می بارید. اول حسابی عصبانی شدند و سر پی پی که آن پایین ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد فریاد کشیدند که باید فوری نردبان را برگرداند سر جایش وگرنه وای به حالش. پی پی با لحن سرزنش باری گفت: «چرا اعصاب ندارین شماها؟ ما داریم قایم موشک بازی می کنیم، کسایی که با هم بازی می کنن باید دوست هم باشن!»
پاسبان ها کمی مکث کردند. سرانجام یکی از آنها خجالت زده گفت: «ببین، می تونی لطف کنی و نردبونو برگردونی سر جاش تا ما بتونیم بیایم پایین؟»
«معلومه که می تونم.»
پی پی این را گفت و در یک چشم به هم زدن نردبان را سر جایش برگرداند و ادامه داد: «بعد می تونیم با هم قهوه بنوشیم و یه کم خوش بگذرونیم با هم.»
اما پاسبان ها خیلی موذی بودند، چون به محض اینکه پاهای شان به زمین رسید، به طرف پی پی هجوم آوردند و فریاد کشیدند: «حالا می بینی لعنتی!»
«نه، دیگه وقت بازی کردن ندارم. اما باید اعتراف کنم که خیلی با حال بود.»
پی پی این را گفت و کمربند هر دو را محکم گرفت و آنها را بلند کرد و از حیاط گذشت و رسید به دروازه. پشت دروازه آنها را روی زمین گذاشت. یک لحظه طول کشید تا پاسبان ها خودشان را جمع و جور کنند.
«صبر کنین یه کم!»
پی پی این را بلند گفت و بعد دوید سمت آشپزخانه. دو تا شیرینی زنجبیلی به شکل قلب با خودش آورد. گفت: «می خواین مزه ی اینا رو بچشین؟ یه کم سوخته ولی بازم می شه خوردشون.»
بعد برگشت پیش تومی و آنیکا که با تعجب آنجا ایستاده بودند. پاسبان ها هم با عجله به شهر بر گشتند و به همه ی خاله ها و عموها گفتند که پی پی برای پرورشگاه رفتن بچه ی مناسبی نیست. اما از اینکه برای گرفتنش بالای بام رفته بودند، حرفی نزدند. خاله ها و عموها هم به این نتیجه رسیدند که بهتر است بگذارند پی پی در ویلای ویله کولا به حال خودش باشد و بعدها هم اگر بخواهد به مدرسه برود، به خودش مربوط است.
اما پی پی و تومی و آنیکا که تا آن موقع حسابی به شان خوش گذشته بود، قهوه خوردن شان را که نصفه کاره مانده بود از سر گرفتند. پی پی چهارده تا شیرینی زنجبیلی بلعید و بعد گفت: «خیال نداشتم اون کارا رو با پاسبانای واقعی بکنم. اوف ولی چقد از پرورشگاه و ضدول جرب و لیسبن حرف می زدند!»



بعد اسبش را سر دست بیرون برد و هر سه نَفَر سوارش شدند. آنیکا اول می ترسید و نمی خواست سوار بشود، اما وقتی دید که به تومی و پی پی چقدر خوش می گذرد، پی پی او را بلند کرد و پشت اسب گذاشت. اسب در باغ همین طور یورتمه می رفت و تومی می خواند:
به این می گن سوئدی باحال
داره می یاد با جار و جنجال!
شب وقتی تومی و آنیکا می خواستند بخوابند، تومی گفت: «آنیکا، به نظرت خوب نیست که پی پی اومده اینجا؟»
آنیکا گفت: «معلومه که خوبه.»
«حتی یکی از بازی هایی هم که قبل از اومدن پی پی می کردیم یادم نیست، تو یادته؟»
«خب، کریکت و این جور چیزها بازی می کردیم. اما به نظرم بازی با پی پی باحال تره. همین طور اسب سواری و این جور چیزا!»



نظرات کاربران درباره کتاب پی‌پی جوراب بلند