فیدیبو نماینده قانونی انتشارات او و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در اوج آسمان

کتاب در اوج آسمان

نسخه الکترونیک کتاب در اوج آسمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در اوج آسمان

مادرم گفت: «صدمه دیدی؟» «نه فقط سر خوردم، خیلی مهم نیست.» جرئت نداشتم به چشم‌هایش نگاه کنم چون متوجه واقعیت می‌شد، به همین خاطر زل زدم به گودی چانه‌اش که دقیقاً پایین لب‌هایش بود. مادرم چند برگ دستمال کاغذی از کیف بزرگش بیرون آورد و نیمی از آب بطری همراهش را رویشان ریخت. وقتی دستمال مرطوب را روی زخم‌های آرنجم گذاشت از شدت درد لرزیدم. زخم‌های تازه کنار آثار زخم‌های قبلی یک مثلث کامل به وجود آورده بودند، شانه‌ام کبود و خونی شده بود، و مادرم خون را با دستمال پاک کرد. با اخم به من گفت: «باز هم داشتی ادای پرواز کردن درمی‌آوردی؟ به من دروغ نگو.» «اممم...،نه، نه.» اوقاتش تلخ می‌شود و با قدم‌های بلند به سمت فواره راه می‌افتد. برنمی‌گردد پشت سرش را نگاه کند و ببیند که من می‌آیم یا نه، یک تکه کیک مافین از کیفش بیرون می‌آورد و درسته می‌گذارد توی دهانش. زیرچشمی به تاب نگاه می‌کنم. با تمام وجود دلم می‌خواهد سوار تاب شده و باز هم پرواز کنم. نسیم خنکی بینی‌ام را غلغلک می‌دهد؛ باز هم بوی گل‌های رز، اما این بار قوی‌تر و خوش‌بوتر. یک بار به دور خودم می‌چرخم. چشمم می‌افتد به بستنی‌فروش دوره‌گرد. آن طرف‌ترمردی با بادکنک‌های بادشده شکل حیوانات را می‌سازد و به بچه‌هایی می‌دهد که در مقابلش صف ‌کشیده‌اند، چند خانم کالسکه هل می‌دهند و قدم می‌زنند. چند مرد هم روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و روزنامه می‌خوانند، اما در دست هیچ کس گلی ندیدم. توی محوطه پارک هم هیچ گل رزی نکاشته‌اند، پس بوی این گل‌ها از کجا می‌آید؟ وقتی روی زمین افتادم، قبل از هر چیز بوی رزها توجهم را جلب کرد، صدای هیچ کسی را نمی‌شنیدم جز آن دخترکی که حس کردم صدایش شبیه صدای خودم است. وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است، گرفتگی گردنم کمی بهتر شد. حتماً سرم به جایی خورده بود. این را یادم نمی‌آمد اما خب همین به یاد نیاوردن می‌توانست نشانه این باشد که سرم به جایی خورده است. باد به دورم می‌پیچد و اگرچه باعث می‌شود زخم‌های شانه و آرنجم اذیتم کنند‌، اما کمکم می‌کند تا دست‌هایم را از هم باز می‌کنم تا پروازکنان به مادرم برسم. وقتی به پیش مادرم رسیدم، پدرم هم داشت به فواره نزدیک می‌شد. با چوب زیر بغلی‌اش راه می‌رفت و پاهایش را پشت سرش روی زمین می‌کشید. زمانی مادرم او را سمور صدا می‌کرد و پدرم هم از خنده غش می‌کرد، انگار که این خنده‌دارترین جوک دنیا بود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات او
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در اوج آسمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در اوج آسمان

آن ماری مایرز

مترجم: غزاله جعفرزاده





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

فصل دوم: خیال بافی

الان دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
یک ثانیه پیش روز بود و همه جا روشن، اما حالا در میان فضایی مه آلود به پشت دراز کشیده ام. عجیب است که جای هیچ زخم و کوفتگی تازه ای را در بدنم حس نمی کنم.
حلقه های غلیظی از مه بالای سرم درهم می پیچند و پوستم را غلغلک می دهند. این حس مرا به یاد لطافت بال های پروانه می اندازد.
سر جایم می نشینم و متوجه می شوم چیزهایی خنک و مرطوب لای انگشتانم وجود دارد. با کنجکاوی دست هایم را به سوی صورتم بالا می آورم؛ چمن!
حس عجیبی در ستون فقراتم هست.
یک عالمه چمن مصنوعی را در دستم مشت کرده ام؛ حتماً روی محوطه پلاستیکی زمین بازی (چمن مصنوعی) افتاده ام نه روی چمن های واقعی. پس بچه هایی که درست زیر من مشغول بازی بودند کجا رفته اند؟ لااقل باید صداهایی بشنوم، بزرگ ترها مشغول حرف زدن باشند و بچه ها از ترس گریه کنند!
همه جا ساکت است. بلند می شوم و چشم هایم را حسابی باز می کنم. چیزی جز سفیدی نمی بینم، سفیدی ای که همه جا را احاطه کرده است. حتماً خواب می بینم. حتماً همین طور است. مچ دست چپم را بالا می آورم و آن را نیشگون می گیرم.
«آخ! خواب نمی بینم.»
وقتی دستم را دراز می کنم جای زخم های اولی ام می سوزد. مثل بچه های نوپا به آرامی روبه جلو می روم. برخورد چمن را با زانوهایم حس می کنم. بعضی از چمن ها انقدر بلند هستند که به ساق پایم می رسند؛ چمن های بلندی که تا حالا در پارک ندیده بودم شان.
ناگهان صداهایی می شنوم....کسی می خندد. دختری جیغ می زند.هوای گرم به صورتم می خورد و بعد این مه از بین می رود. سرم را به این طرف و آن طرف تکان می دهم، آنچه می بینم باورکردنی نیست، باورم نمی شود که مه به این سادگی و ناگهان از بین رفته باشد.
«مامان! بابا!»
اما در اعماق قلبم می دانم که آنها اینجا نیستند. یک عالمه بچه، صدها بچه، شاید هم هزاران بچه دورم جمع شده اند. بعضی ها حرف می زنند. بعضی ها می خندند. بعضی ها زل زده اند، آن هم با چشم های وحشت زده و نگران. یک عالمه نوجوان هم آن طرف تر حضور دارند. لباس های مخصوص جشن هالووین را به تن دارند و با بچه هایی که ترسیده اند صحبت می کنند و به آنها دلداری می دهند. خیلی ها زیرچشمی به من نگاه می کنند. لبخند می زنند اما به من نزدیک نمی شوند.
این بار هر دو بازویم را نیشگون می گیرم. «آخ!»
«آرام باش ملودی. آرام باش..همه این ها توضیح منطقی دارند. باید توضیح منطقی داشته باشند.»
قبل از اینکه به خودم جرئت بدهم و شجاعانه اطراف را بررسی کنم، چند نفس عمیق می کشم.اولین چیزی که توجه مرا به خودش جلب می کند،یک کوه است.کوهی در دوردست ها.تمام بدنم بی حس می شود.
«راستی در منهتن که اصلاً کوهی وجود ندارد.»
بعد از چند نفس عمیق دیگر،باز هم به اطرافم نگاه می کنم. در چمن زار پهناوری هستم. جز ناحیه ای جنگلی که در سمت راستم واقع شده،تا کیلومترها فقط و فقط چمن زار است. اسمان رنگ عجیبی دارد؛ نارنجی و بنفش. ردیفی از صخره های ناهموار و بلند در نزدیکی جنگل به چشم می خورد.
من کجا هستم؟چطوری به اینجا آمده ام؟
موجودات ریز و کوچکی با بالهای درخشان در فاصله چند سانتیمتری من پرواز می کنند.دسته جمعی یک آهنگ شاد را زمزمه می کنند که در نهایت شگفتی باعث می شود احساس شادی و خوشحالی داشته باشم.
زیر لب با خودم گفتم: این ها پری های افسانه ای هستند. انها هم حتماً پری بودند.
زمانی که این موجودات کوچک در میان انبوه جمعیت گم شدند، همه وجودم را غم فراگرفت.
دیگر نمی ترسیدم، یا مثل وقتی که دویده باشم، نفس نفس نمی زدم، قبلا باید حدس می زدم؛ چون کاملاً معلوم بود چه اتفاقی افتاده است. وقتی از روی تاب افتادم حتماً سرم بدجوری به زمین خورده و الان در کما هستم.
«شاید هم مرده ام.»
منتظر ماندم تا ببینم بدنم به این نتیجه گیری چه واکنشی نشان می دهد اما هیچ علائمی حاکی از شوک حس نکردم،که منطقی هم به نظر می رسید،چون من در کما بودم.
سه کودک هم سن و سال خودم و سه نوجوان تقریباً یازده ساله از کنارم گذشتند.
امکان نداشت! چشم هایم را مالیدم. اندرو در میان آنها بود. همیشه او را از روی موهای قهوه ای فرفری اش می شناختم.
فریاد زدم: «اندرو...» از اینکه آشنایی را می دیدم کمی آرام شدم.از میان گروهی کوتوله عبور کردم و بازوی اندرو را گرفتم و گفتم: «می دانی اینجا چه خبر است؟ من...»
اینکه اندرو نبود. روی صورت این پسر هیچ کک و مکی نبود،بینی اش هم کوچک و سربالا نبود.
گفت: «آرام باش. اینجا...»
یک پری با موهای قرمز به او می گوید: «تو حق نداری درباره اینجا توضیح بدهی.»
او به من لبخند می زند. پوست چشم هایش مثل چشم های پدرم چین و چروک دارد.
از ته گلو نفس عمیقی می کشم و عقب می روم.
کودکی با موهای سیخ سیخی به سمتم می آید. با لکنت می گوید: «چه اتفا... اتفا... اتفاقی افتاده؟ من کنار سا... سا... ساحل بودم و حالا این... این... اینجا هستم.» سکوت کرده و با دست های لرزان به سمت آسمان اشاره می کند. پنج بالگرد با سرعت از بالای سرمان به سمت صخره های ناهموار می روند. «نه آنها پرنده هستند. نه نه آنها...»
بریده بریده می گویم: «اژدها.»
بچه ها با سرعت تمام تا آنجا که می توانند از هم سبقت می گیرند تا از اژدهای در حال فرود فرار کنند. هل می دهند و فشار می آورند؛ من از آنها عقب می مانم. اول پری ها و حالا هم چند تا اژدها!
تعجب می کنم که چرا هیچ بزرگ سالی اینجا نیست! نه کودک و نوزادی و نه هیچ سالخورده ای.
نوجوانان فریاد زنان علامت می دهند: «نباید از اژدهایان بترسید، آنها دوست ما هستند و مهربان اند.»
«نگران نباشید.»
«به شما آسیب نمی زنند.»
غرش اژدهایان بر سایر صداهای موجود در محیط غلبه می کند.
به نظرم آمد از اینکه به آنها مهربان گفته اند عصبانی هستند. اما اگر من حالا در کما هستم یا مرده ام پس ترسیدن از انها مسخره است. به نظرم رسید بقیه کودکان هم احساسی مشابه من دارند چون به محض فرود اژدهایان، بچه ها دست زدند و شادی کردند و سوت زدند.
اژدهایان باز هم غرش کردند. سپس با ضرباتی آرام و کنترل شده بال های خود را جمع کردند. پوست براق سبز-آبی دارند. این رنگ دریا را به یاد من می آورد. یکی از آنها سرش را به سمت من می چرخاند و چشمکی می زند.
من هم جوابش را می دهم. حتی دلم می خواهد بر پشتش سوار شوم.
دختری با چهره آسیایی به من لبخند می زند. تقریباً شانزده ساله است؛ با موهای قهوه ای تیره که تا پشت کمرش می رسد. بلوز و شلوار مشکی پوشیده و کفش مشکی مخصوص باله پایش کرده است.
می گوید: «سلام ملودی، من سارا هستم؛ راهنمای تو، و هدایتت خواهم کرد.»
«اسم من را از کجا می دانی؟ تو که هستی؟ من را کجا می بری؟ آیا مرده ام یا در کما هستم؟ چه اتفاقی...»
روی شانه هایش جرقه می زند و ضربه ای به من می خورد. یک قدم به کنار می روم تا او را بهتر ببینم.
با صدایی که فقط خودم می شنوم می گویم: «بال!» حتی اگر هم می خواستم نمی توانستم از این بلندتر حرف بزنم.
بال ها خیلی واقعی به نظر می رسند؛ انگار متعلق به پرنده ای هستند. انگار می توانند به کمک باد سارا را تا ابرها بالا ببرند. بال ها نقره ای رنگ بودند و پرهای پف کرده ای داشتند که تا پایین زانوهای او را پوشانده بود.
بال هایی که در خواب می دیدم هم به این زیبایی نبودند. یک جفت بال مثل این ها می خواهم. دستم را دراز کردم تا بال ها را لمس کنم اما سارا به عقب رفت.
«ملودی اول باید اجازه بگیری.»
وقتی چشمش به زخم های روی بازو و همین طور به زخم های دو هفته پیشِ پای چپم افتاد، خیلی تعجب کرد.
گفتم: «اجازه هست؟ لطفاً... این بال ها واقعاً زیبا هستند.
سرش را به علامت موافقت تکان می دهد.
پرهای بال سارا به نرمی و گرمی ژاکت مشکی پدرم هستند. وقتی به آنها دست می زنم از هم باز می شوند و مجبور می شوم به عقب بپرم.
پرسیدم: «چطوری این کار را کردی؟»
بال ها به سمت داخل جمع می شوند و روی کمر سارا مرتب و منظم قرار می گیرند.می پرسم: «از کجا این بال ها را گرفتی؟ من هم می توانم یک جفت از این بال ها داشته باشم؟»
سارا بدون اینکه به سوالم جواب بدهد می گوید: «به سرزمین خیال بافی خوش آمدی.»
«سرزمین خیال بافی؟ پس من در کما نیستم؟»
«نه.»
«پس نمرده ام؟»

نظرات کاربران درباره کتاب در اوج آسمان