فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند

کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند
جلد هفتم

نسخه الکترونیک کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند

اتاقی است که برای پرورش خرگوش و خوکچه‌ی هندی ساخته شده است. این اتاق‌ها با رعایت اصول پرورش این نوع حیوانات، به نحوی خاص ساخته می‌شوند. دیوارها سراپا سِمِنتی است و گرداگرد اتاق، حاشیه‌وار، سکویی به ارتفاع هفتاد سانتی‌متر تعبیه می‌شود و تا حد ممکن در ساختن در و پنجره امساک به خرج می‌دهند. این اتاق اگرچه نسبتاً بزرگ است، فقط یک درِ ورودی دارد که این در از فلز ساخته شده و بلندتر از قد یک انسان متوسط‌القامت نیست. در قسمت وسط و فوقانی این در یک روزن تقریباً‌ بیست در بیست سانتی‌متر به چشم می‌خورد که این روزن با مفتول‌های نسبتاً قطور آهن‌کشی شده است. فقط یک پنجره از این اتاق به حیاط خانه باز می‌شود که این پنجره نیز کاملاً فلزی ساخته شده و با یک نوع تور فلزی که برای پوشاندن قفس کبوتران به کار می‌رود، ارتباط داخل اتاق را با حیاط قطع کرده است. موقعیت این در و پنجره می‌تواند با رعایت فرم صحنه و فضای میزانسن‌ها انتخاب شود ولی بر دیوار سمت چپ اتاقْ در نزدیک‌ترین فاصله با تماشاگر دریچه‌ای است که وجود یک پستو را دلیل می‌شود و بر دیوار سمت راست، دریچه‌ی دودکش بخاری قرار گرفته است.‌ ‌نیمه‌ی یکی از روزهای گرم و خفقان‌آور تابستان است، فریدون و فرخ هر کدام گوشه‌ای نشسته‌اند و برات و رحمْ‌خدا، زوایای اتاق را به رسمِ‌ مفتشان می‌کاوند. رخت‌خواب، کاسه، بشقاب، قاشق، ظرف آب‌خوری، کتاب و هر چیز دیگری که در یک اتاق ممکن است وجود داشته باشد، وسط اتاق ریخته‌اند و زیر فرش‌ها را تفتیش می‌کنند که در همین حال صدای امیر اسعدخان و علی گیل‌گیلی از خارجِ اتاق شنیده می‌شود، که امیر اسعدخان کتک می‌زند و علی گیل‌گیلی کتک می‌خورد، این دادو‌بیداد می‌کند و آن آه‌و‌ناله. برات به‌محض شنیدن صدا باعجله از اتاق خارج می‌شود ولی شدت عجله‌اش باعث دستپاچگی و دستپاچگی باعث فراموشی‌اش می‌شود و درِ اتاق را پشت‌سرش قفل نمی‌کند.‌ برات:[ضمن خروج‌] مثل این‌که کار اینا بالا گرفت. فریدون:[به‌محض خروج برات‌] سیاه شدن، همه‌شون سیاه شدن و با دست خودشون علی گیل‌گیلیو آوردن تو حیاط. فرخ:[برخلاف فریدون مأیوس است] دارن شهیدش می‌کنن. فریدون:خُب بکنن‌!

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شب بیست و یکم

بعد از بیست سال وقتی این نمایش نامه را خواندم از نویسنده اش ترسیدم.
میم. الف

این نمایش نامه در ۱۳۵۲ به نگارش درآمد و برای نخستین بار در ۱۳۵۶ انتشارات ققنوس آن را منتشر کرد و در ۱۳۵۸ به کارگردانی نویسنده در سینما تئاتر کوچک تهران به مدت چهل و پنج شب اجرا شد.
بازیگران:
بهروز به نژاد: فرخ
خسرو شکیبایی: فریدون
رحمان پرستار: فرهاد
مهدی محمدی پور: علی گیل گیلی
رضا آهنگر: برات
جلال اسماعیل زاده: رحمْ خدا
بازیگر نقش امیر اسعد خان از دوستان صمیمی خسرو و جلال بود، هیچ کدام نیستند که نام او را بپرسم. بروشور را هم ندارم. هر کجا هست سلامت باشد.
شخصیت ها:
امیر اسعدخان: پدر فریدون و فرخ و فرهاد است و هر چند که غَرّه و قوی و مستبد و بی زوال می نماید ولی برای نخستین بار طعم تلخ شکست را می چشد.
فریدون:جوان بیست و پنج ساله ای است که صورت بی رنگ و پُرچروک و بی روحش حکایت از اعتیاد دیرپایش می کند.
فرخ:بیست و دو ساله است و هنوز اعتیاد نتوانسته صورت مغرور و خشک و خشنش را میت وار و خشکیده خون سازد.
فرهاد:پسر بچه ای است با تمام خصوصیات کودکانه اش.
علی گیل گیلی:آن چه را یک قاچاق فروش و تیغ کِش باید داشته باشد، داراست.
برات و رحمْ خدا: کارگرهای خانه زاد امیر اسعدخان.

پرده ی اول

اتاقی است که برای پرورش خرگوش و خوکچه ی هندی ساخته شده است. این اتاق ها با رعایت اصول پرورش این نوع حیوانات، به نحوی خاص ساخته می شوند. دیوارها سراپا سِمِنتی است و گرداگرد اتاق، حاشیه وار، سکویی به ارتفاع هفتاد سانتی متر تعبیه می شود و تا حد ممکن در ساختن در و پنجره امساک به خرج می دهند.
این اتاق اگرچه نسبتاً بزرگ است، فقط یک درِ ورودی دارد که این در از فلز ساخته شده و بلندتر از قد یک انسان متوسط القامت نیست. در قسمت وسط و فوقانی این در یک روزن تقریباً بیست در بیست سانتی متر به چشم می خورد که این روزن با مفتول های نسبتاً قطور آهن کشی شده است. فقط یک پنجره از این اتاق به حیاط خانه باز می شود که این پنجره نیز کاملاً فلزی ساخته شده و با یک نوع تور فلزی که برای پوشاندن قفس کبوتران به کار می رود، ارتباط داخل اتاق را با حیاط قطع کرده است. موقعیت این در و پنجره می تواند با رعایت فرم صحنه و فضای میزانسن ها انتخاب شود ولی بر دیوار سمت چپ اتاقْ در نزدیک ترین فاصله با تماشاگر دریچه ای است که وجود یک پستو را دلیل می شود و بر دیوار سمت راست، دریچه ی دودکش بخاری قرار گرفته است.
نیمه ی یکی از روزهای گرم و خفقان آور تابستان است، فریدون و فرخ هر کدام گوشه ای نشسته اند و برات و رحمْ خدا، زوایای اتاق را به رسمِ مفتشان می کاوند. رخت خواب، کاسه، بشقاب، قاشق، ظرف آب خوری، کتاب و هر چیز دیگری که در یک اتاق ممکن است وجود داشته باشد، وسط اتاق ریخته اند و زیر فرش ها را تفتیش می کنند که در همین حال صدای امیر اسعدخان و علی گیل گیلی از خارجِ اتاق شنیده می شود، که امیر اسعدخان کتک می زند و علی گیل گیلی کتک می خورد، این دادو بیداد می کند و آن آه و ناله. برات به محض شنیدن صدا باعجله از اتاق خارج می شود ولی شدت عجله اش باعث دستپاچگی و دستپاچگی باعث فراموشی اش می شود و درِ اتاق را پشت سرش قفل نمی کند.

برات:[ضمن خروج ] مثل این که کار اینا بالا گرفت.
فریدون:[به محض خروج برات ] سیاه شدن، همه شون سیاه شدن و با دست خودشون علی گیل گیلیو آوردن تو حیاط.
فرخ:[برخلاف فریدون مایوس است] دارن شهیدش می کنن.
فریدون:خُب بکنن !
فرخ:الکی که نمی ندازنش زیر چک و لگد.
فریدون:تو خیال می کنی آقاجون می تونه از یکی از قاچاق فروشای تیرِ تهرون جنس بگیره؟
فرخ:وقتی تمومِ سوراخ سنبه هاشو بگرده...
فریدون:تا حالا صد دفعه مامورا گشتن.
فرخ:هیچی اَم پیدا نکردن؟
فریدون:نکردن.
فرخ:یه حرفی می زنی نشدنی.
فریدون:منم می دونم نشدنیه اما علی گیل گیلی شدنیش کرده. واسه این که قاچاقشو نه تو دوبل شلوارش می ذاره، نه تو آستر کتش. آب بندیش می کنه و می ذاردش... [با دست گلویش را نشان می دهد ] این جا.

از شروع صحبت فریدون و فرخ، با خروج براتْ فریدون به سمت درِ پستو می رود و میخ های کتیبه ی آن را با نوک چاقو بیرون می کشد. با کشیدن چند میخ قسمتی از کتیبه برمی آید و فریدون با انگشت از پشت آن چند اسکناس را بیرون می کشد.

این چه قده؟
فرخ:نمی دونم.

فریدون باعجله اسکناس ها را می شمرد و مقداری از آن را برمی دارد و بقیه را سرجایش می گذارد. اسکناس ها را به فرخ می دهد و او را رو به روی درِ ورودی می کشاند.

فریدون:اینو بگیر و از این جا تکون نخور. [ناگهان فکری به سرش می زند و با ترس و ناامیدی] برات درو بست؟ [آرام به طرف در می رود و از لای درزِ در زبانه ی قفل را نگاه می کند و ناگهان با فریادی از روی خوشحالی چرخی می زند ] به این می گن پانشاطی، قول به ت می دم تا دو دقیقه ی دیگه علی گیل گیلی وسط همین اتاق یه پنج گرمی بذاره کف دستت.

از شروع صحبت فریدون و فرخ، با خروج براتْ صدای امیر اسعدخان و علی گیل گیلی شنیده می شد، ولی از دور دست. به محض ورودشان به داخل حیاط، فرخ به انتظار ورود علی روبه روی در ورودی و فریدون پشت پنجره می ایستد.

صدای امیر اسعد خان:[ضمن کتک زدن علی گیل گیلی با فریاد ] می زنم ببینم چه غلطی می تونی بکنی، ان قدر می زنمت تا بگی از صبح تا حالا تو این کوچه چی کار داری، سر کدوم یکی از باباهات تو این کوچه چاله که صبح تا حالا داری این سر و اون سر کوچه رو پایین بالا می شی؟ علی اگه می خوای کتک نخوری بگو چی کار داری؟ چی از جون بچه های من می خواین؟ چرا دست از سرشون ورنمی دارین بی پدرا، به خاک سیاه نشستم، رو اصل شما نشستم، تف تفِ خاص و عام شدم. بچه هامو شما عملی کردین. شما هرویین گذاشتین دهن شون پدرسگای شهرِ نویی، شما این نونو گذاشتین تو کاسه شون ژتون فروشای پنبه جمع کن، تنبون تونو می کَنم. کاری می کنم که مردم این محل و محلای دوروبَر واسه ی صدقه دادن ده تا کوچه رو زیر پا درکنن و یه هرویینی پیدا نکنن، زاغه خوابای سگ بغل کن. درِ آخورتونو گِل می مالم ولدسگا. آبشخورتونو خشک می کنم. [علی خود را از دست امیر اسعدخان می رهاند و بعد از یکی دو بار چرخیدن به دور حیاط، خود را به صحنه می اندازد ] بگیرینش، بگیرین نذارین درره، بگیرش برات، رَم خدا کجا رفته؟ اون کدوم گوریه؟ برو صداش کن، برین بکشیدش بیرون.
علی گیل گیلی:[ضمن کتک خوردن با آه و ناله] امیر اسعدخان، بزرگ تر مایی، آقای مایی، اما نزن، نزن امیر اسعدخان. من رو حساب موهای سفیدت کتک می خورم و هیچی نمی گما، نزن، نذار رومون تو روی هم واز شه، می ذارم می رم نزن، تو رو سیدالشهدا نزن. دیگه کُلاهمم تو این محله بیفته نمی آم وردارم. جانِ امام حسین نزن. [به برات] دِ آخه مصب ندار تو یه کار ی بکن داره شهیدم می کنه. امیر اسعدخان، نزن ارواح پدرت، نزن، [به برات] دِ آخه نامسلمون چرا وایستادی؟ داره یه مسلمونو کافرکُش می کنه، چرا جلوشو نمی گیری؟ [می گریزد.]

علی گیل گیلی با بالاتنه ای لخت که آثار نشستن چوب بر آن دیده می شود، بدون کفش و جوراب سراسیمه خود را به داخل اتاق می اندازد و به محض ورود، فریدون چفت در را می اندازد و باز به پشت پنجره می رود. علی رو در روی فرخ قرار گرفته است و با یک تک سرفه بسته ای از تهِ گلو به دهانش می پرد و از دهان به کف دستش. در تحویل بسته به فرخ مردد است و از فریدون اجازه می گیرد.

آره؟
فریدون:[به علی] چرا لِفتش می دی؟ بده دیگه.
علی گیل گیلی:[بسته را به فرخ می دهد ] دستت سپرده.
فرخ:چندتاست؟
علی گیل گیلی:پنج گرم.
فرخ:ترازویی؟
علی گیل گیلی:حق تر از این گیرت نمی آد.
فرخ:دمت گرم. [پول را به علی می دهد. ]
علی گیل گیلی:چه قده؟
فرخ:بذار جیبت درسته.

با شنیدن صدای پای برات و رحمْ خدا، علی خود را به آه و ناله می زند.

علی گیل گیلی:شهیدم کرد، تو بمیری محض خاطر تو بود.
برات:[از پشت در] واز کن علی.
رحمْ خدا:[از پشت در] واز کن من خودم ردت می کنم بری.
علی گیل گیلی:به خدا اگه واز کنم.
برات:درو می شکنما.
امیر اسعد خان:آره بشکن، درو بشکنین.
رحمْ خدا:باز کن نذار درو بشکنم.
علی گیل گیلی:مثلاً اگه بشکنی چه طور می شه؟
رحمْ خدا:هیچی.
برات:یه سِری آقا با تعلیمی تکوندت...
رحمْ خدا:یه سری اَم من با چوب آلبالو می تکونمت.
علی گیل گیلی:تو؟ به قرآن اگه وجود این حرفا رو داشته باشی.
رحمْ خدا:تو که هیچی از تو گُنده تراشو...
علی گیل گیلی:آخه تو اصلاً شکل این حرفا هستی؟
رحمْ خدا:سر به سر من نذار به خدا اگه کُفری بشم...
علی گیل گیلی:[با صدای جارچی های زندان ] اون آقایی که داره کُفری می شه از بند یک انتقال به یونجه زار دوم.
رحمْ خدا:نذار اون روی من بالا بیاد...
علی گیل گیلی:اون آقایی که داره اون روش بالا می آد از یونجه زار دوم انتقال به فاضلاب سوم.
فریدون:سربه سرشون نذار.
علی گیل گیلی:امیر اسعدخان! من درو واز می کنم اما ارواح پدرم، جون خواهرم اینا، اگر این لاش واگاشا دست شون رو من بره بالا، به خود مولا یه تیزی می کشم به خودم، دو تا تیزی اَم می رم تو کار اینا، اون وقت شما می مونی و بیست هزار تومن پول بخیه و دوا و دکتر. بگو وایستن کنارْ من بیام بیرون.
امیر اسعدخان:بیا بیرون.
علی گیل گیلی:دِ ... همین ریختی می گه بیا بیرون.
امیر اسعد خان:پس می فرمایین چه ریختکی بگم؟
علی گیل گیلی:به اینا بگو برن پشت سرت وایستن.
امیر اسعدخان:بیاین کنار.
علی گیل گیلی:[به رحمْ خدا که پشت پنجره ایستاده است ] چشما رو! به چشمای ارزق شامی گفته زکی. [رحمْ خدا به طرف علی خیز برمی دارد ] چخه بابا، چخه.
امیر اسعد خان:[به رحمْ خدا] رَم خدا...
علی گیل گیلی:[به فریدون] اینا رو آقات از کجا پیدا کرده؟
فریدون بیا پرشون به پرت نگیره.
علی گیل گیلی:اگه بگیره یه کتکی می خورم که تا حالا...
فریدون:تو هیچ کدوم از شعبه ها نخوردی.
فرخ:بگو یکی شون بره در حیاطو واز کنه و جفت شون برن اون ته، زیر دیوار وایستن.
علی گیل گیلی:[به فریدون] این داداشت خیلی کارش درسته ها. [با صدای بلند] امیر اسعدخان بگو یکی شون بره در حیاطو واز کنه، [به فرخ] اون وقت اون یکی چی کار کنه؟
امیر اسعدخان:بیا بیرون کاریت ندارم.
علی گیل گیلی:کی؟ فریدون؟ جون خواهرم اینا اگه لب تر کرده باشه.
امیر اسعد خان:بیا بیرون کاریت ندارم.
علی گیل گیلی:هیچ رقم؟
امیر اسعد خان:هیچ رقم.
علی گیل گیلی:بگو جونِ بچه هام.
امیر اسعد خان:بیا بیرون.
علی گیل گیلی:امیر اسعد خان!
امیر اسعد خان:جون فریدونم کاریت ندارم.
علی گیل گیلی:ای وللّه. [در را باز می کند و کاسه ی آب خوری را از کف اتاق برمی دارد ولی هنوز نخورده است که امیر اسعد خان وارد می شود ] به این مهریه ی فاطمه ی زهرا شیش ماه حبس بودم، تو این شیش ماه حبسم شیشصد دفعه گفتم خدایا به حق این زندان موسی ابن جعفر، یه کاری کن مهر این هرویینِ لامصب از دل این دو تا داداش بره بیرون.
امیر اسعد خان:تو دعا می کردی؟
علی گیل گیلی:شما خیال می کنی من دلم نمی خواد فریدون خان و داداشش ترک کنن؟
امیر اسعد خان:حتماً صد مقابلم از من بیشتر می خوای.
علی گیل گیلی:باور نمی کنی؟ چه خیالیه، نکن، اما جون خواهرم اینا... ایناهاش خودش حی وحاضر این جا نشسته، جلو روش می گم. فریدون خان جونِ مادرت کی راه به راه می رفت و می اومد به ت می گفت این لقمه، لقمه ی نامردیه. خوشش این طوریه...[تقلید چرت زدن را می کند] ناخوشش این طوری...[تقلید خمیازه کشیدن می کند] خوش و ناخوشش واسه ی تو و خونواده ت سرافکندگی داره. هان؟ کی به ت می گفت؟
امیر اسعد خان:تو می گفتی؟!
علی گیل گیلی:ایناهاش دیگه قَسَمش بده.
امیر اسعد خان:پیش از اینا دادم.
علی گیل گیلی:ای وللّه، پس خودت می دونی چه جوریاست. [هنوز کاسه ی آب را به دست دارد. چند جرعه ای می خورد و قصد خروج می کند ] دیگه با ما کاری نداری؟
امیر اسعد خان:سایه تون کم نشه.
علی گیل گیلی:اگه باز فیل تون یاد هندوستون نمی کنه بگین پیرهن و کفش و جوراب منو بدن.

امیر اسعد خان:بیا بیرون تنت کن.

امیر اسعد خان خارج می شود و علی به دنبالش ولی قبل از خروج، علی و فریدون اشاراتی ردوبدل می کنند.

اون پیرهن علیو بده تنش کنه. رَم خدا کجاست؟
برات:رو پشت بوم.
امیر اسعد خان:به ش بگو بیاد علیو ببره دواخونه یه روغن واسه ی زخماش بگیره.
علی گیل گیلی:قربون شما خودم می رم، اما حالا که گذشت.
امیر اسعد خان:به خوبی و خوشی اَم گذشت اما به جون هر یازده تا بچه م اگه یه دفعه دیگه این دوروبرا ببینمت، یا به امید خدا تا چند روز دیگه که حال فریدون خان و فرخ خان بهتر شد و از خونه اومدن بیرون، بفهمم دوروبَرشون پلکیدی، به آیه های قرآن معامله ای باهات می کنم که تا عمر داری بگی بَدْ بَده... همین.
علی گیل گیلی:شما می گی ولی...
امیر اسعد خان:برو دیگه، برو ختمش کن.
علی گیل گیلی:هر جور شما دوست دارین.
امیر اسعد خان:[مقداری اسکناس در جیب علی می گذارد ] بیا اینم بذار جیبت.
علی گیل گیلی:نه جون شما.
امیر اسعد خان:بگیر لازمت می شه.
علی گیل گیلی:آخه من کتک نخوردم که داری دلمو به دست می آری من دِینمو ادا کردم. [با صدای بلند] درسته فریدون خان؟
فریدون:[به فرخ] جریان اون چَکی رو می گه که من از طاهری خوردم.
فرخ:اون به این چه؟
فریدون:رو حساب این خوردم دیگه. [از پنجره چشم می گیرد]
خُب، مایه رَم گذاشت تو جیبش.
فرخ:تا ببینی چه قدر گذاشته.
فریدون:خیلی کرم کرده باشه...
فرخ:دو سه تا صد تومنی.
فریدون:دو سه تا؟ تو یکیشم پاش می لنگه.
فرخ:[کنار پنجره] داره می آد این طرف.
فریدون:خودتو واسه ی یه منبر دو ساعته حاضر کن.
فرخ:من که می خوابم.
فریدون:همون... وسط حرف زدنش دو دفعه چشمات بره رو هم حساب کار خودشو می کنه.
امیر اسعد خان:کاری ندارین که؟
فریدون:نه آقاجون.
امیر اسعد خان:من یه سری برم خونه و برگردم.
فریدون:مثل این که امروز مهمونم داریم.
امیر اسعد خان:بیشترم به هوای اونا می رم.
فریدون:سلام ما رَم برسون.
امیر اسعد خان:بچه ها به شون گفتن... یعنی عموت سراغ شما رو گرفته، مادرتونم به ش گفته رفتن شیراز.
فرخ:خُب؟
امیر اسعدخان:خُب که چی؟ گند شما که فامیلو برداشته، اما اون روش می شه بگه دو تا جوون مونو بردیم تو یکی از سوراخیای باغچه خوابوندیم و هفت تا درو روشون قفل کردیم و دو تا نره غولو بالا سرشون وایسوندیم که هرویین شونو ترک کنن؟ [آهی می کشد ] برم براتو بفرستم که اتاق خیلی ریخته پاشیده ست...
فریدون:نه آقاجون لازم نیست.
فرخ:ما خودمون ترتیبشو می دیم . [مشغول می شوند.]
امیر اسعد خان:آخه می ترسم زیادی...
فرخ و فریدون: اتفاقاً...
فریدون:[لحظه ای سکوت می کند و بادستپاچگی دنبال حرف می گردد] اتفاقاً اگه در عرض روز... یه خورده بلند و کوتاه بشیم...
فرخ:شب راحت تر می خوابیم.
امیر اسعد خان:خودتون می دونین. [در اتاق را پشت سرش قفل می کند و دور می شود .]
فرخ:[قدری خود را مشغول می دارد و با شنیدن صدای در حیاط] رفت.
فریدون:به خیر گذشت. سر این فرشو بگیر.
فرخ:ولش کن.
فریدون اول اتاقو راست و ریس می کنیم بعد می ریم سراغ ...
فرخ:نه، من می رم تو کار راست و ریس کردن اتاق، تواَم می ری تو کار روبه راه کردن دوا.
فریدون:چه فرقی می کنه؟
فرخ:فرقش اینه که دو تا کارو یه کار می کنیم و یه ساعت واسه ی این کار و یه ساعت واسه ی اون کار معطل نمی شیم.
فریدون:من حوصله ی سگ خماریِ تو رو ندارم. می گی چی کار کنم؟
فرخ:اگه نداری پس...
فریدون:بگو دیگه... می گم تو بگو من چی کار کنم، من همون کارو می کنم.
فرخ:اگه آدم بودی که یه دفعه گفتم تو... [عصبی شده است و بُریده بُریده حرف می زند ] نیستی دیگه نیستی... آخه تو چه معتادی هستی! پسر مثل این که این اصلاً نمی فهمه خماری یعنی چی؟ داداش من، خماری یعنی استخون درد، یعنی پا درد و کمر درد یعنی... [فریدون به سمت سوراخ هواکش می رود ] یعنی من خمارم، نوکر تواَم هستم، ولی خمارم، چاکر تواَم هستم، ولی خمارم.

فریدون مشغول آماده کردن هرویین می شود و فرخ با وجود تشدد اعصاب به جمع و جور کردن اتاق مشغول می شود.

فریدون:نه این که من نشئه م؟
فرخ:نه این که نیستی؟
فریدون:من کی خودمو نشئه کردم که...
فرخ:همون وقتی که من کردم.
فریدون:خودتو گرفتی یا منو؟
فرخ:گرفتی چیه نوکرتم، تو...
فریدون اگه خودت می فهمی داری چی می گی که منو دست انداختی، اگرم حالیت نیست و همین ریختی می پرونی که بذار به آقاجون بگم بابا، خماری به این زور آورده و روانی شده، یه فکری واسه ش بکنین.
فرخ:مثل این که تو ما دو تا، تو نُه تا سابقه ی آسایشگاه اِوینو داریا.
فریدون:دمت گرم که یادم انداختی... من نُه تا سابقه ی روانی دارم... تو که نداری... اما بگو ببینم ما دیشب پس و پیش نشئه شدیم؟ یعنی تو ساعت هفت نشئه شدی و من ساعت یازده؟
فرخ:نه.
فریدون:توفیر دوا داشتیم؟ یعنی دوای من لابراتوری بود و دوای تو بادیه ای؟
فرخ:نه.
فریدون:سرنگامون فرق می کرد؟ یعنی تو با سرنگ شیشه ای تزریق کردی من با سرنگ پلاستیکی؟
فرخ:نه.
فریدون پس دیدی تو دیوونه ای!
فرخ:اون جور که...
فریدون:دروغ می گم بگو دروغ...؟
فرخ:دِ ... تو که نمی ذاری من حرف بزنم... همه ش دلت می خواد بگی، یه دقیقه م دندون رو جیگر بذار و دو تا کلمه بشنو.
فریدون:آخه چی چیو بشنفم؟
فرخ:یه چیزیو که تا حالا رو یه حسابایی نگفتم و تواَم نشنفتی و همیشه خیال کردی با یکی از اون هالو هفت شنبه های زلف چتری شلوار دبیت طرفی. نه داداش، درسته که من عملیِ امسالم و تو عملیِ هفت سالْ پیش، اما ان قدر سرم می شه که چرا سرنگ من عین آب دهن مُرده است و سرنگ تو عین زعفرون.
فریدون:واسه ی این که تو دوای خودم کم آب می بندم و تو دوای تو زیاد؟!
فرخ:[باز دست از کار می کشد ] نه. واسه ی این که بسته رو می ذاری وسط و ظاهر و باطن یه بیست و پنج سانتی واسه ی من می ریزی یکی اَم واسه ی خودت، رو آتی یه کِیل و یه کِیل، اما پَسله ی من یه کِیلِ دیگه واسه ی خودت می ریزی که توِ کهنه عملی هنوز سرنگ تو رگته که از زور نشئه سرت رفته لای لنگت اما منِ تازه عملی که باید بیشتر بفهمم، اصلاً نمی فهمم نشئه ی دوا چی بود که چرت نشئه رو بفهمم.
فریدون:بابا خیلی سرت می شه.
فرخ:نه تو سرت می شه. [با جابه جا کردن یکی دو شی دیگر به طرف فریدون می آید و بالای سر او می ایستد ] چرا سرنگو نیاوردی؟
فریدون:برو بیار.
فرخ:مگه تو کیسه نبود؟
فریدون:تو صندوق خونه ست.
فرخ:مگه قرار نشد بعد از تزریق بذاریمش تو جاسازی؟
فریدون:مثل این که خودت گفتی اون تو هواش رطوبتیه.
فرخ:خُب باشه.
فریدون:باشه که اولاً لامصب لوله ش تاب ور می داره، بادکشش هوا رد می کنه، سوزنش زنگ می زنه...
فرخ:علی ی ی!
فریدون:من یه چیزی سرم می شه که...
فرخ:بسه بابا.
فریدون:دِ آخه من یه...
فرخ:می دونم تو ده تا دیگه از این ایرادای بنی اسراییلی می تونی ردیف کنی اما با همین دو سه تا ما اگه بگیم غلط کردیم ول مون می کنی؟
فریدون:فرخ تو چرا...؟
فرخ:[از لحظاتی قبل گاه به گاه دچار لرزشی عصبی می شد ولی در این
لحظه توام با لرزش قسمتی از بدنش می جهد ] فریدون اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی به ناموس زهرا اول صورت تو رو
عوض می کنم بعد روده های خودمو می ریزم این وسط... [می لرزد و می جهد ] دِ آخه یزیدسگ! مگه صد دفعه به ت نگفتم وقتی من خمارم باهام دهن به دهن نشو؟ چرا سر به سر من می ذاری؟ چرا با من یکه به دو می کنی؟ [فریدون قصد حرف زدن می کند ] حرف نزن، حرف نزن فریدون، جیکت در نیاد، اگه جیک بزنی قاتی می کنم، فریدون اگه قاتی کنم اوضاع خیلی سه می شه ها. [فریدون قصد حرف زدن می کند ] دِ نذار خدا و پیغمبر تو بگم، نذار دین و مذهبتو یکی کنم، فریدون دهن منو واز نکن نذار کُفر بگم، دِ آخه مصب ندار مگه خودت نمی گی من بدخمارم، من سگ خمارم، من آدمی ام که وقتی خمار می شم دیگه اختیارم دست خودم نیست؟ پس چرا به پروپای من می پیچی؟ چرا جلوِ من وامیستی؟ چرا تو روی من در می آی؟ چرا حرف می زنی؟ حرف نزن. من حرفا تو نمی شنفم، من نمی فهمم چی می گی، من نمی دونم تو کی هستی، من هیچی ندارم، هیچ کسو نمی شناسم، پدر کیه، مادر چیه، من خواهر ندارم، من تو رو تا حالا ندیدم. من نمی دونم این جا کجاست، من اصلاً کی ام؟ تو هیچی نگو، جیک نزن، جنب نخور. اما... اما یکی باید منو ببره مدرسه، من که راه رو بلد نیستم، مش مَمدم که مریضه نمی تونه منو ببره پس... پس من امروز نمی تونم برم مدرسه؟ امروز؟ امروز مدرسه پُر از دکتر می شه، امروز مدرسه پُر از سرنگ می شه، اما من نمی تونم برم مدرسه نمی تونم، وای خدای من! اون جا رو ببین... یه دونه دکتر، دو تا دکتر، سه تا دکتر، سه تا دکتر با سه تا سرنگ اما من نمی تونم برم مدرسه آخه مش مَمد مریضه. من نمی تونم آمپول بزنم اما... اگه آمپول نزنم که مریض می شم، اگه مریض بشم که می میرم، اگه بمیرم که دیگه نمی تونم نشئه بشم، آخه من خمارم، من خمارم، یه کاری بکن. پس چرا وایستادی؟ بزن دیگه، بزن، بیا بزن ولی جیک نزن، فقط سوزنو فروکن، ولی حرف نزن.

فرخ عرق ریزان می لرزد و می جهد، عصبی است و عجول. برافروخته است و وحشی. از چند لحظه ی قبل، ضمن حرف زدن، وحشیانه آستینش را بالا زده و با دستی بازوی دست دیگرش را محکم گرفته است. در همین لحظه فریدون برای پیچیدن به دور بازوی فرخ، قصد پیشنهاد ریسمان را می کند ولی هنوز دستش به ریسمان نرسیده و لب به حرف زدن نگشوده است که فرخ برای حفظ سکوت و منصرف کردن او انگشتش را به علامت هیس روی بینی می گذارد و هنگام ادای لفظ هیس متوجه باز کردن پنجه از بازویش شده و با غرشی حرکتش را تکرار می کند اما هنوز رگ هایش چندان متورم نشده است که دچار لرزش و جهش می شود و با این حرکت برای بار دوم قلابی که با انگشت های یک دست بر بازوی دست دیگر ساخته بود باز می شود. دیوانه تر از آن چه بود به خود می پیچد و وحشتی تر از آن چه می نمود در خود نعره ای می کشد و به زمین می غلتد ولی باز هم بازویش مثل طعمه ای در چنگ عقاب، لای انگشتانش قلاب شده است. فریدون تمامِ مدت دلواپس ورود ناگهانی پدرش یا هر کس دیگری است. بادستپاچگی از حال وخیم فرخْ سرنگ را برمی دارد و به طرف فرخ می رود، کمی کنار او می نشیند، سرنگ را یک بار دیگر امتحان می کند، ولی حرکات عصبی فرخ مانع تزریق می شود.

فریدون:[سعی می کند فرخ را آرام کند ] فرخ، فرخ یه دقیقه، فرخ جون این جوری که نمی شه، یه دقیقه تکون نخور، ببین داداش، سوزن تو رگت می شکنه کار دست مون می ده ها، فرخ مگه نمی خوای تزریق کنی؟ دِ اگه خماری و می خوای نشئه بشی که یه دقیقه خودتو نگه دار دیگه... [سوزن را در رگ می نشاند ] آهان صبر کن، صبر کن فرخ جون، داداش. تکون نخور بذار یه خورده از خونتو بکشم، یه دقیقه، یه دقیقه دندون رو جیگر بذاری نشئه شدی، تو که می دونی این لامصب هنوز تو خون ندویده نشئه ش می زنه بالا، تموم شد، الآن استخونات از زور نشئگی داغِ داغ می شه. [سوزن را بیرون می کشد ] برو که بدخمارتر از تو خدا نیافریده.

فرخ آرام و ساکت و راحت گوشه ای افتاده است و فریدون برای دومین بار سرنگ را آماده می کند و در حین این حرکت ترانه ی سلام به جمشید / سلام به خاکی/ مونده تو دنیا / قرص و تریاکی را زمزمه می کند و با آماده شدن سرنگ آن را به طرف فرخ می گیرد.

[با اشاره به سرنگ] حالشو داری؟

نظرات کاربران درباره کتاب شب بیست‌و‌یکم، قصص‌القصر و آن‌ها مامور اعدام خود هستند