فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معامله زندگی

کتاب معامله زندگی

نسخه الکترونیک کتاب معامله زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب معامله زندگی

معامله زندگی داستانی پر احساس درباره مرگ و زندگی است. هنگامی که سرشار از حس زندگی و غرق تمناهایش، مرگ سر قراری ناگفته حاضر می‌شود و سمت نگاهت را به خود برمی‌گرداند... داستانی که امضای خاص فردریک بکمن را بر پیشانی دارد؛ همان نگاه طناز و احساساتی که قصه‌ای باورپذیر و در عین حال رویاگون را برای خواننده تعریف می‌کند.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معامله زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حرفی پیش از باقی حرف ها

برای نجات یک زندگی، باید از بعضی چیزها بگذرید و این قصه کوتاه درباره همان چیزهاست. هم درباره آینده است و هم درباره گذشته. هم پیشاپیش جاهایی را می کاود که قرار است به آن ها پای بگذارید و هم ردپاهایی را نگاه می کند که پشت سر خود به جا گذاشته اید. این قصه را بخوانید و بعد از خودتان بپرسید که اگر شما باشید، خودتان را پای چه چیزی فدا خواهید کرد؟
این قصه را پیش از کریسمس سال ۲۰۱۶ و در دل شبی طولانی نوشتم. به فاصله چند دست آن سوتر، همسر و فرزندانم غرق خواب بودند. یادم هست که خیلی خسته بودم؛ سالی غریب و دشوار بر من گذشته و فکرم هم مدام با کارها و تصمیماتی که خانواده ها می گرفتند درگیر بود. کار ما همین است. هر روز، در هر جا به راهی می افتیم. پرسه ای می زنیم؛ خانه می مانیم؛ عاشق می شویم و در کنار یکدیگر به خواب در می غلتیم. و بعد تازه کشف می کنیم که باید کسی ذهن ما را از وجود خودمان پاک کند، تا بفهمیم کجای زمان ایستاده ایم.
به همین خاطر تلاش کردم قصه ای درباره همین مسئله بنویسم.
قصه اولین بار در یک روزنامه محلی در شهر زادگاهم هلسینبورگ(۱)، در جنوبی ترین بخش سوئد منتشر شد. همه مکان های آن واقعی هستند- من به همان مدرسه ای می رفتم که در نزدیکی بیمارستان قرار دارد و میخانه ای که آدم اصلی قصه به آن می رود، مال رفیق دوران کودکی خودم است. بارها و به مناسبت های مختلف، آنجا دمی به خمره زده ام و پیشنهاد می کنم اگر راهتان به هلسینبورگ افتاد، حتما به آنجا سری بزنید.
الان در استکهلم زندگی می کنم. ششصد کیلومتر بالاتر از آنجا با خانواده خودم. به همین خاطر، حالا که به آن شب فکر می کنم متوجه می شوم که این قصه فقط از احساس من درباره عشق و مرگ مایه نگرفته است؛ آن هم در فاصله چند نفس با بچه ها و همسرم. این قصه رنگی از احساسات من درباره جایی که بزرگ شده ام دارد. شاید همه آدم های دیگر هم این حس را داشته باشند که زادگاه، جایی است که نه می شود از آن فرار کرد و نه می شود توی آن ماند. چون دیگر انگار خانه ات آنجا نیست. ما سر آشتی با این مکان را نداریم. نه با خیابان ها و نه با سنگ به سنگ آنجا. مشکل ما با آن آدمی است که در آن شهر جایش گذاشته ایم. که شاید روزی خودمان را برای همه چیزهایی که باید می شدیم و نشدیم، ببخشیم.
نمی دانم، شاید این قصه به نظرتان غریب بیاید. از طرفی خیلی هم طولانی نیست، پس چندان به زحمت هم نمی افتید. ولی فقط امید دارم که آن من نوجوانم این قصه را بخواند و به نظرش... چه بگویم... وحشتناک نیاید. کاش بشود روزی با هم بنشینیم و لبی تر کنیم. که درباره تصمیم های مهم خودمان حرف بزنیم. کاش وقتی عکس خودم و خانواده ام را به او نشان می دهم بگوید: «بسیار خوب. کارت درست بوده.»
خلاصه که این شما و این هم قصه. سپاس از اینکه آن را می خوانید.

با عشق
فردریک بکمن





سلام. من پدرتم. حال و دمی است که بیدار بشوی. الان شب کریسمس و اینجا هم هلسینبورگ است و من هم یک نفر را کشته ام. می دانم که هیچ قصه قشنگی اینجوری شروع نمی شوم. ولی چه کنم، من زندگی یک نفر را گرفته ام. دیگر فرقی هم می کند که تو بدانی آن آدم کی بوده؟
شاید نه. ماها خیلی اصرار داریم که فکر کنیم ارزش هر دلی که از تپیدن می ایستد، با دیگری یکسان است. اگر ازمان بپرسند: «ارزش زندگی همه آدم ها با هم برابر است؟» بیشترمان بی هیچ تردیدی بلافاصله می گوییم: «بله!» ولی اعتبار این پاسخ تا وقتی است که یکی از عزیزانمان را نشان بدهند و بگویند: «زندگی این آدم چه؟»
حالا دیگر فرقی هم می کند اگر بگویم یک آدم خوب را کشته ام؟ یکی که دوستش می داشتیم؟ یک زندگی ارزشمند؟
یا یک بچه؟



پنج سالش بود. یک هفته پیش او را دیدم. توی اتاق تلویزیون بیمارستان، یک صندلی قرمز گذاشته بودند که مال او بود. این صندلی از اولش قرمز نبود ولی این دخترک فهمیده بود که صندلی دلش می خواهد قرمز باشد. بیست و دو بسته ماژیک قرمز پای این کار گذاشت و عین خیالش هم نبود چون همه با رضایت تمام ماژیک های خودشان را به او می دادند. رنگ ها بیماری اش را می زدودند و رنگ داروها و سرنگ ها را از ذهنش می بردند. البته او بچه باهوشی بود و می دانست این کار غیرممکن است ولی بازی را به خوبی انجام می داد. اینجوری بود که همه روز وقتش به نقاشی روی کاغذ می گذشت، تا بزرگ ترها را خوشحال کند و شب ها را هم به رنگ کردن صندلی می گذراند. آخر، آن صندلی بدجور دلش می خواست قرمز باشد.
یک دانه از این خرگوشک های نرم پشمالو داشت. اسمش را گذاشته بود «فرگوش»(۲). وقتی تازه زبان باز کرده بود، بزرگ ترها فکر کرده بودند او این عروسک را فرگوش صدا می زند چون نمی تواند بگوید خرگوش. در صورتی که او از همان موقع اسم این عروسک را فرگوش گذاشته بود و خرگوش گفتن برایش کاری نداشت. فهمیدن این قضیه به خصوص برای بزرگ ترها نباید آن قدرها سخت می بود. فرگوش بعضی وقت ها ترس برش می داشت و باید روی صندلی قرمز می نشست. البته هنوز از نظر علم پزشکی اثبات نشده بود که نشستن روی صندلی قرمز در برطرف شدن ترس چه تاثیری دارد، ولی فرگوش که این را نمی دانست.
دخترک روی زمین کنار فرگوش می نشست، پنجول های او را نوازش می کرد و برایش قصه می گفت. یک شب من توی سالن قایم شده بودم و می شنیدم که به او می گوید: «فرگوش، من همین روزها می میرم. همه می میرن، فقط اون های دیگه صدهزارسال عمر می کنن، ولی من شاید همین فردا بمیرم.» بعد به نجوا گفت: «فقط کاش همین فردا نباشه.»
بعد یکدفعه گوش اش تیز شد و با ترس به اطراف نگاهی انداخت و انگار صدای پایی را از توی سالن شنید. سپس فرگوش را قاپید و بی صدا با صندلی خداحافظی کرد. «خودشه! خانومه داره میاد!» و بعد در سکوت پاورچین به اتاقش پیچید و خودش را کنار مادرش زیر پتو قایم کرد.
من هم به اتاقم گریختم. همه عمرم را مشغول فرار بوده ام چون هر شب زنی با لباس بافتنی کلفت خاکستری در راهروهای بیماستان ظاهر می شود. زنی با یک پوشه در دست ـ که نام همه ما در آن نوشته شده است.



نظرات کاربران درباره کتاب معامله زندگی

همون کتاب و من دوستت دارم که اسمش رو عوض کردن.
در 6 ماه پیش توسط خالد صالحی
سلام کسی کتابی خونده که روایت یک روز باشه از دید چند نفر؟ لطفا اگه خوندین اسمش رو بگین خیلی ضروریه.
در 5 ماه پیش توسط A. Sabzevar
این دومین باره که یه کتاب از یه نویسنده رو با دو اسم مختلف میخرم اینجور‌ وقتا یه چیزی‌بنوسید که متوجه بشیم و دوبار یه کتاب رو نخریم
در 1 ماه پیش توسط صالحه داریوش