فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر

کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر
و سرخ سوزان

نسخه الکترونیک کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر

نسترن: (چشم در چشم مردم) آقا من صد بار گفتم که نمی‌خوامش، چرا حکم زور می‌دین... تولدمون زورکی، مردن‌مون زورکی، لااقل بذارین اختیار دل بی‌زبون‌مون دیگه دست خودمون باشه. (مکث) من نمی‌خوام زنِ این آقا بشم... زور که نیست! آرش: منم راضی نیستم آقا... من ترجیح می‌دم بمیرم، اما شوهر این خانم نشم... اصلاً مگه شما آقامین که دارین به زور زنم می‌دین؟ صدای قاضی:ولی به من گفتن که شما... نسترن: غلط به عرض‌تون رسوندن آقا... به پیر، به پیغمبر، دروغ گفتن، بُهتون بستن... ماجرا اصلاً این نیست که اینا می‌گن... اینا یه چشم دیدن، صدتا ابرو براش کشیدن و تحویل شما دادن... من اصلاً این آقا رو درست نمی‌شناسم، فقط یه روزه که می‌شناسمش، هرچی‌ام اینا می‌گن، تهمته آقا، تهمت... می‌خوان یه دختر بی‌پناهو تو شهر غریب، بی‌چاره کنن... تنها گیر آوردن آقا، آقا بی‌کس گیر آوردن... قصه اصلاً اونی نیست که اینا می‌گن... شما که عاقلین، چرا باور می‌کنین؟ آرش: آره آقا، باور نکنین، دیو شاخ‌دار و جادوگر دماغ درازو باور کنین، امّا رابطه‌ی من و این خانمو باور نکنین. صدای قاضی:پس قصه چیه؟ بالاخره شما دوتا رو با هم گرفتن یا نه؟... آرش: بله آقا گرفتن... حالا می‌خواین چی‌کار کنین؟ به‌ خاطر یه دقیقه نفهمی، یه عمر به هم‌دیگه گره‌مون بزنین؟ قاضی: اگه گره‌تون بزنم که وا می‌شین، باید به هم پیچ‌تون کرد که دیگه یه عمر نتونین بدون هم‌دیگه، جُم بخورین و هوسای ناجور به سرتون بزنه! آرش: چرا؟ چون یه دقیقه پشت در بسته بودیم؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۶ صفحه

بخشی از کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صحنه تاریک است. سکوت مطلق

ناگهان صدای قاضی:در تاریکی، سکوت را می شکند. قاضی را نمی بینیم، تنها صدای او را در تاریکی صحنه می شنویم (قاضی می تواند بر صحنه حضور نداشته باشد.)

صدای قاضی:حکم این است: سرکار خانم نسترن سماوات، شما باید طبق حکم دادگاه منکرات، به عقد دایم آقای آرش معتمد دربیاین! این حکم از این لحظه، تا سه روز دیگه لازم الاجراست.

لحظه ای سکوت

صدای نسترن: (با خشم و فریاد) نه آقا ـ نه! من راضی نیستم... جمع کنید این بساطو...

نور می آید.

نسترن: (چشم در چشم مردم) آقا من صد بار گفتم که نمی خوامش، چرا حکم زور می دین... تولدمون زورکی، مردن مون زورکی، لااقل بذارین اختیار دل بی زبون مون دیگه دست خودمون باشه. (مکث) من نمی خوام زنِ این آقا بشم... زور که نیست!
آرش: منم راضی نیستم آقا... من ترجیح می دم بمیرم، اما شوهر این خانم نشم... اصلاً مگه شما آقامین که دارین به زور زنم می دین؟
صدای قاضی:ولی به من گفتن که شما...
نسترن: غلط به عرض تون رسوندن آقا... به پیر، به پیغمبر، دروغ گفتن، بُهتون بستن... ماجرا اصلاً این نیست که اینا می گن... اینا یه چشم دیدن، صدتا ابرو براش کشیدن و تحویل شما دادن... من اصلاً این آقا رو درست نمی شناسم، فقط یه روزه که می شناسمش، هرچی ام اینا می گن، تهمته آقا، تهمت... می خوان یه دختر بی پناهو تو شهر غریب، بی چاره کنن... تنها گیر آوردن آقا، آقا بی کس گیر آوردن... قصه اصلاً اونی نیست که اینا می گن... شما که عاقلین، چرا باور می کنین؟
آرش: آره آقا، باور نکنین، دیو شاخ دار و جادوگر دماغ درازو باور کنین، امّا رابطه ی من و این خانمو باور نکنین.
صدای قاضی:پس قصه چیه؟ بالاخره شما دوتا رو با هم گرفتن یا نه؟...
آرش: بله آقا گرفتن... حالا می خواین چی کار کنین؟ به خاطر یه دقیقه نفهمی، یه عمر به هم دیگه گره مون بزنین؟
قاضی: اگه گره تون بزنم که وا می شین، باید به هم پیچ تون کرد که دیگه یه عمر نتونین بدون هم دیگه، جُم بخورین و هوسای ناجور به سرتون بزنه!
آرش: چرا؟ چون یه دقیقه پشت در بسته بودیم؟
قاضی: نه خیر، چون معلوم نبوده که پشت در بسته در چه حالی بودین!
نسترن: خب مثل دوتا آدمیزاد عاقل و بالغ داشتیم با هم اختلاط می کردیم... اما این چه ربطی به عقد و عروسی داره؟...
صدای قاضی:تو یه خونه، تنها؟ یه مرد و زن جوون؟
نسترن: بله، تنها.
صدای قاضی:زن و مرد تنها آتیش و پنبه ن، مگه می شه تو یه خونه با هم تنها باشن و اتفاقی نیفته؟ نه خانم، نه آقا... شما باید به هم محرم شین!...
نسترن: آقا جان، منم الان یه ساعته تو این اتاق با شما تنهام، پس باید با شمام محرم بشم؟
صدای قاضی:این فرق می کنه دوشیزه خانم...
نسترن: چه فرقی؟ من زنم، شمام ناسلامتی مَردین... هر زنی با هر مردی تو یه اتاق تنها باشه، باید عقدشون کرد؟ منظورم اینه که شاید اون زنه می خواسته مرده رو بکُشه، یا شاید مرده می خواسته زنه رو بکُشه... برای همینم تو یه اتاق تنها شدن... خب حالا باید عقدشون کرد؟
قاضی: بستگی داره...
نسترن: به چی؟
قاضی: به این که چه جوری با هم تنها باشن... باید شرایطو دید... سنجید...
آرش: اخه مگه هندونه ست که شرط داشته باشه؟ آقا جون، تنهایی فقط یه جوره، اونم خودشه... یه درد سگ مصب که پدر آدمو درمی آره... تنهایی، تنهاییه دیگه آقا...
قاضی: ولی این جا، تو گزارش نوشته شما دوتا رو در حالی گرفتن که خیلی به هم نزدیک بودین... شما که با هم نسبتی نداشتین، برای چی تو یه خونه ی تنها انقدر به هم نزدیک شده بودین؟
نسترن: ولی آقا ماجرا اصلاً اونی نیست که شما بهش فکر می کنین... مسئله اینه که... اصلاً بهتره خودم ماجرا رو از اول براتون تعریف کنم... ببینین... من تازه اومده بودم این شهر، دنبال یه خونه می گشتم. یه سوئیت، یه اتاق، چه می دونم، هرچی، فقط یه سقف، یه سرپناه... از تو آگهی روزنامه به چند نفر زنگ زدم، یا اجاره شون بالا بود، یا پول پیش شون. بعضی هام که تا می فهمیدن دختر تنها هستم، یه دفعه صداشون عوض می شد، یا باد تو صداشون مینداختن و یه دفعه آلن دلونی حرف می زدن و درباره ی تنهایی و آسمون و ستاره ها، هذیون می گفتن. یا این که یه دفعه هار می شدن و پاچه می گرفتن و با یه دری وری، گوشی رو می کوبوندن زمین. انگار به ناموس شون فحش دادم وقتی می شنیدن که یه دختر تنها، خونه می خواد. به مقدسات شون توهین می شد و فکر می کردن که الانه که مُرده هاشون از تو گور دربیان و خِرشونو بگیرن... این بود که منِ بی پدر، ول معطل مونده بودم که تو این شهر بی صاحاب، بی سقف و سرپناه، چی کار کنم؟ تا این که بالاخره، بعد از اون همه زنگ زدن، یه مردی گوشی رو برداشت که هم صداش مثل آدم بود، هم اجاره ی خونه ش. قرار شد که ساعت چهار برم خونه رو ببینم. ساعت چهار شد، رفتم... خونه، طبقه ی هفتم یه آپارتمان قدیمی بود. بدون آسانسور... با هر بدبختی خودمو اون بالا رسوندم. در زدم...

تداعی، بازگشت به گذشته. نسترن در می زند. آرش (مردی جوان و خوش تیپ) در را باز می کند.

نسترن: سلام، من...
آرش: خواهش می کنم، بفرمایین تو... (در حالی که مشغول درآوردن کاپشنش است.)
نسترن: (مردد) برای دیدن خونه اومدم...
آرش: بله... ولی خونه این توئه... باید اول بفرمایین تو... (کنار می رود و با دست علامت می دهد.) خواهش می کنم...

نسترن با همان حالت مردد وارد می شود. می خواهد کفش هایش را دم در درآورد.

آرش: بفرمایین! لازم نیست کفشاتونو دربیارین، خونه لخته... من تقریباً همه چیزو جمع کردم.. راحت باشین.

نسترن وارد می شود و با کنجکاوی، اتاق را از نظر می گذراند، اتاق خالی است و به جز یک صندلی چیزی در آن نیست. روی صندلی یک کوسن کوچک قرار دارد، یک عکس بزرگ مدونا روی دیوار است.

آرش: معتمد هستم، آرش معتمد.
نسترن: منم سماوات.
آرش: سماوات؟ فقط همین؟
نسترن: نسترن سماوات.
آرش: حالا شد... نسترن... چه اسم قشنگی، خوش بختم...

آرش دستش را جلو می آورد، نسترن خودش را جمع می کند و دست نمی دهد. به سمتی دیگر می رود. آرش آهنگی را سوت می زند و زیر لب زمزمه می کند.

آرش: (می خواند.) اگه با من نباشی چراغ زندگیمو خاموش می کنم. (در همان حال، خاک را از لباسش می تکاند.)
نسترن: همین یه اتاقه؟
آرش: مگه چندتا اتاق لازم دارین خانم؟ اگه آدم، واقعاً اهل زندگی باشه، همین یه اتاقم بسشه، تو همین یه اتاق همه کار می شه کرد. هم زندگی کرد، هم عاشق شد، هم مُرد. خیلی کارای دیگه هم می شه کرد که به عقل جنّم نمی رسه... دیگه چی می خواین؟
نسترن: (با لبخند، کمی گیج) هیچی... فقط...
آرش: خب حالا از کدومش شروع کنیم؟
نسترن: (جا خورده) کدومِ چی؟
آرش: منظورم اینه که از کدوم اتاق؟
نسترن: شما که گفتین همین یه اتاقه!
آرش: همین اتاق، به اضافه ی یه توالت حمومِ عروسکی... یه بالکن نیم وجبی ام هست درست اندازه ی قبر بچه... می خواین ببینین؟
نسترن: بالکن نیم وجبی دیگه به چه دردی می خوره؟
آرش: اختیار دارین... همه ی اِفه ی طبقه ی آخر این خونه به بالکنشه، البته بستگی داره که چه استفاده ای ازش بکنین. از اون بالا مثل پادشاها وایسین و دنیا رو نگاه کنین، یا خودتونو مثل احمقا ازش پرت کنین پایین! در واقع همه ی زندگی تون، به این تصمیم بستگی داره.
نسترن: من... تا حالا به این موضوع فکر نکردم.
آرش: به هر حال من که خیلی با این بالکن کوچولو حال می کنم. اسمشو گذاشتم ایوون پادشاهی... از بچگی تا حالا هر وقت از هر جا دلم می گرفت، این بالا می ایستادم و به شهر زیر پام نگاه می کردم. خیلی جالبه... شما همه چیزِ مردمو می بینین، اما اونا شما رو نمی بینن!... می تونین آب جوش رو سرشون بریزین، تف روشون بندازین یا سنگ تو سرشون پرت کنین. اگرم سر ذوق باشین می تونین نامه ی عاشقانه براشون بندازین یا رو سرشون سکه بریزین، به هر حال اونا شما رو نمی بینن... شما از ما بهترونی و اونا زیر دستت... هیچ وقتم نمی فهمن که این بلاها و برکتا از کجا براشون نازل می شه! جالبه، مگه نه؟ نمی خواین یه نگاهی بهش بندازین؟
نسترن: نه، من از ارتفاع می ترسم.
آرش: نترسین، نمی افتین... اگرم بخواین بیفتین من هستم، نمی ذارم... (در بالکن را باز می کند.) بفرمایین!
نسترن: نه متشکرم، سرم گیج می ره...
آرش: یه نگاه حلاله... (مکث) نترسین، می گیرم تون...

نسترن وارد بالکن کوچک می شود. آرش پشت سرش می ایستد.

نسترن: آدم باورش نمی شه، مثل این که رو یه کوه بلند ایستادیم و داریم به شهر زیر پامون نگاه می کنیم. از این بالا، همه چیز چه قدر به نظر مسخره می آد!
آرش: خوبیش به همینه، این جا از هفت دنیا خلاصین، نه دست کسی بهتون می رسه، نه صدای کسی... این جا از قانون و باید و نباید خبری نیست. این جا عرش دله... (این جمله ی آخر را با لحن خاص و معنی داری می گوید و یک قدم به نسترن نزدیک تر می شود.)
هر کاری که عشق تون می کشه بکنین، به هر کسی می خواین فحش بدین، هر کی رو که می خواین، قربون صدقه ش برین! اصلاً فکر کنین که پادشاه عالمین و از این بالا دق دلی تونو سر مردم خالی کنین... من همیشه، هر غروب خورشید این کار رو می کنم.
نسترن: جالبه. مثل شازده کوچولو که هر وقت دلش می گرفت، غروب آفتابو نگاه می کرد.
آرش: خب آره... این جام یه جور سیاره ی منه... منم همچین یه جور شازده کوچولوام... البته نه خیلی کوچولو. نمی خواین امتحان کنین؟
نسترن: چیو؟ (ترسیده)
آرش: یه چیزی بگین دیگه... هرچی دل تون می خواد... نترسین کسی صداتونو نمی شنوه... حس باحالیه... یاالله دیگه... امتحان کنین!
نسترن: آخه چی بگم؟
آرش: هرچی دل تون می خواد... اصلاً فحش خواهر مادر بدین...
نسترن: به کی؟
آرش: به هرکی دل تون می خواد... ننه، بابا، آبجی، داداش، رئیس، هوو، مادرزن، زن پدر، عاشق، معشوق، هر کُره خری که اذیت تون کرده.
نسترن: (با لبخند) من نمی تونم...
آرش: ای بابا، چرا؟ آسونه که... فقط زبونه رو دربیارین! (ناگهان فریاد می زند.)... های الدنگ، تو غلط کردی با هفت جد و آبادت، اینو خوب تو گوشات فرو کن... تو آدم نیستی، می فهمی؟ یه عمر تو دستور دادی و زور گفتی، حالا منم که دستور می دم... بی خودی ام برای من جلز و ولز نکن، یاد ماهی سرخ کرده می افتم... از این به بعد دیگه کسی حق نداره از من چیزی بخواد. مگه این که من خودم دلم بخواد بهش بدم...

برخورد نزدیک از نوع آخر

آدم ها:

۱ـ نسترن سماوات
۲ـ آرش معتمد
۳ـ زن
۴ـ مرد گزارشگر
۵ـ قاضی
۶ـ مامور

مکان:

یک آپارتمان قدیمی

نسترن می خندد.

آرش جون! (با هیجان) حال آدمو حسابی جا می آره، حالا نوبت شماست.
نسترن: من نمی تونم، تا حالا سر کسی داد نزدم!
آرش: خب حالا بزنین... خاصیت این بالکن همینه... آدم خیلی کارا رو که تا حالا نکرده، دلش می خواد توش امتحان کنه! دِ یاالله دیگه... بریم؟!
نسترن: (خنده کنان) آخه چی بگم؟
آرش: رئیس داری؟
نسترن: نه...
آرش: آقا بالاسر؟
نسترن: نه.
آرش: عاشق چی؟ حتماً داری؟
نسترن: (می خندد.) نه... ولی...
آرش: خوبه، از هفت دنیا آزادی... معشوق چی؟ این یکی رو نگو نداری...
نسترن: معشوق؟
آرش: آره... عاشق که هستی... سر همون داد بزن. مگه می شه که آدم بعضی وقتا نخواد سر معشوقش داد بزنه... خب شروع کن دیگه...! ببینم، چی صداش می کنی؟ الاغ!؟!
نسترن: نه! (با خنده) نفهم...
آرش: اوی نفهم...
نسترن: اما اون مُرده.
آرش: مُرده؟... اشکال نداره سر مرده ش داد بزن. (با فریاد) ای مُرده نفهمد. (ناگهان ساکت می شود.)
نسترن: بی فایده ست... اون که نمی شنوه...
آرش: کسی که تو این بالکن داد می زنه برای این نیست که کسی صداشو بشنوه... برای دل خودش داد می زنه. خب پس بالاخره می خوای به کی فحش بدی؟...
نسترن: به یه آقایی.
آرش: خوبه، کی هست؟
نسترن: نمی شناسمش، شاید یه رئیس بود، شایدم مامور گزینش. هرکی... وقتی برای استخدام رفتم، اون ازم مصاحبه گرفت...
آرش: خوب قبول شدی؟
نسترن: نه... ردم کرد.
آرش: خوبه، سر همون داد بزن.
نسترن: جدی؟ (با لبخند.)
آرش: آره. چرا که نه...
نسترن: کسی صدامو نمی شنوه؟... آبروریزی نشه!
آرش: نه... ولی اگرم می شنید چیزی نمی شد... کسی این بالا دستش به تو نمی رسه... شروع کن!

نظرات کاربران درباره کتاب برخورد نزدیک از نوع آخر