فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار

کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار

نسخه الکترونیک کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار

ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار» مجموعه طنز نوجوان است که به تازگی از سوی انتشارات پیدایش منتشر شده است.در خلاصه این کتاب آمده است:«جناب فرماندار،گمان هم نمی کرد که بعد از شمارش آرا فرماندار شود.خب،صبح که از خواب بلند شد دید فرماندار شده و هرچه مشکل و مشکل دار در شهر است،همه چشم امیدشان به اوست. ماجراهای فرماندارشیرین است،شیرین تر از قند و عسل،مبادا زیاد بخورید که قندتان بالا می رود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خواب خوب زندگی

در که باز شد، لحاف را کشید روی سرش.
«الان می یام. به مامانت بگو. صبحونه رو حاضر کنه. من یه کم دیگه می خوابم. بعد می یام.»
دختربچه لحاف را کنار زد.
«صبح به خیر آقای فرماندار.»
مرد سرش را زیر بالش کرد.
«اَه... برو بذار بخوابم! الان خواب از سرم می پره! برو!»
بالشت را کنار زد.
«آقای چی؟!»
دختر زد زیر خنده.
«آقای فرماندار! شمارش آرا تموم شده؛ شما شدین فرماندار.» آقای فرماندار چشم دوخت به دخترش.
«شوخی می کنی؟!»
«نه. حقیقت داره؛ شما شدین فرماندار شهر.»
فرماندار روی تخت نشست.
«من که باور نمی کنم!»
همسرش وارد شد.
«بلند شین آقای فرماندار! همه منتظر شما هستن.»
فرماندار نگاهی به زنش انداخت.
«منتظر من؟! چرا؟!»
همسر فرماندار زد زیر خنده.
«ای بابا! نتیجه ی انتخابات اعلام شده. حالا هرچی مشکل و مشکل دار تو شهره چشم امیدشون به جناب عالیه. بلند شین که باید بار سنگین مسئولیت فرمانداری رو به دوش بکشین.»
فرماندار بلند شد و رفت داخل دستشویی.
«یعنی حقیقت داره؟! شاید مادر و دختر دست به یکی کردن من رو مسخره کنن.»
مشتی آب به صورت زد و توی آینه به خودش نگاه کرد.
«نه. من فرماندار نیستم! خودم هستم! اما... زن و دخترم! اونا...»
صدای همسرش را شنید.
«صبحونه حاضره آقای فرماندار!»
صدایش را بلند کرد.
«الان می یام.»
بعد صدایش را آورد پایین.
«اینا شوخی نمی کنن، ولی...»



چند لحظه مکث کرد، سری تکان داد و لبخند زد.
«من بازنده ی انتخابات هستم، اما تو خواب فرماندار شدم. آره، این خوابه، بیدار که شدم می بینم همه چی...»
بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت. یکی از تخم مرغ ها را برداشت و شروع به پوست کندن کرد.
«آخ جون! تخم مرغ عسلی! همه عمر آرزو داشتم صبحونه تخم مرغ عسلی بخورم.»
همسر فرماندار سرش را بلند کرد و لبخند زد.
«نوش جون تون!»
فرماندار تخم مرغ را توی بشقاب گذاشت.
«چه عجب امروز تخم مرغ ها رو عسلی کردی؟ تو که می گفتی تخم مرغ عسلی برای قلب و ریه و اعصاب و دستگاه گوارش و دستگاه تنفسی و فعالیت های مغزی و ریزش مو و سلامتی دندان ها و لطافت پوست ضرر داره؟»
همسر فرماندار قاشقی تخم مرغی توی دهان گذاشت.
«از این به بعد همیشه باید تخم مرغ عسلی بخوریم.»
«تو که می گفتی تخم مرغ عسلی چیز بی خودیه. ما ده سال سر این مسئله اختلاف داشتیم.»
زنش قاشقی دیگر از تخم مرغ به دهان برد.



«دیشب تو رفتی خوابیدی، ما منتظر نتیجه ی انتخابات بودیم. رادیو برنامه ی علمی پخش می کرد. می گفت تخم مرغ عسلی برای قلب و ریه و اعصاب و دستگاه گوارش و دستگاه تنفسی و فعالیت های مغزی و ریزش مو و سلامتی دندان ها و لطافت پوست مفیده.»
فرماندار چشم به تخم مرغ عسلی دوخت.
«نه؟!»
«آره!»
روی تخم مرغش نمک پاشید و مشغول خوردن شد.
«خدا رو شکر! از این به بعد می تونیم هرقدر دل مون خواست تخم مرغ عسلی بخوریم.»
نصف تخم مرغ را خورده بود که دخترش وارد شد.
«یه آقایی دم در باهات کار داره.»
فرماندار از جایش بلند شد؛ همسرش دست او را گرفت.
«صبر کن!»
فرماندار نشست.
«چی شده؟!»
«کجا تشریف می برین؟»
«دم در.»
همسر فرماندار رو به دخترش کرد.
«برو بگو، آقای فرماندار دارن صبحونه می خورن. بگو منتظر باشن. بعد از صبحونه شاید وقت ملاقات بدن.»
دختر فرماندار لی لی کنان خارج شد. فرماندار شروع به کف زدن کرد.
«زنده باد! حتی فکر این جواب رو هم نمی کردم.»
همسر فرماندار اشاره ای به بشقاب شوهرش کرد.
«تخم مرغ تون سرد شد عالی جناب!»
***
فرماندار کیف و کتش را برداشت و رو به زنش ایستاد.
«زود برم فرمانداری؛ خوب نیست روز اول دیر کنم. البته از فردا لازم نیست عجله کنم.»
همسرش بلند شد و یقه ی او را مرتب کرد.
«لازم نیست؟»
«امروز باید عجله کنم، اما از فردا... فرماندار قبلی، امروز امورات رو تحویل می ده. از فردا ماشین فرمانداری در اختیار منه.»
همسرش خندید.
«پس امروز باید بدوی دنبال ماشین خالی و داد بزنی، فرمانداری، فرمانداری.»
فرماندار هم خندید.
«آره، اما از فردا، ماشین صبح زود دم در منتظرمه. خداحافظ!»
خارج شد و چشم به خیابان دوخت. از گوشه و کنار خیابان ده ها و صدها و هزارها تاکسی سرازیر شدند و جلوی او ردیف به ردیف ایستادند. راننده ها پیاده شدند و به سوی فرماندار دویدند.
«اینجا!»
«بفرمایین!»
«تاکسی در خدمت تونه.»
فرماندار چند لحظه نگاه کرد. بعد چشم هایش را بست و دست روی گوش هایش گذاشت.
«نه... نه... نه...»
کسی دست فرماندار را گرفت و از روی گوشش کنار زد. فرماندار چشم باز کرد و فریاد کشید.
«نه...!»
«بله؛ ما در خدمتیم!»
راننده ها کنار کشیده بودند. مردی قوی هیکل کنار فرماندار ایستاده بود. مرد اشاره ای به آن طرف خیابان کرد.
«ماشین فرمانداری در خدمت تونه، بفرمایین!»
بعد رو کرد به راننده ها.
«شما هم بزنین به چاک! یاالله!»
راننده ها هنوز ایستاده بودند و فرماندار را نگاه می کردند. راننده ی فرمانداری دوباره به آن سوی خیابان اشاره کرد.
«بفرمایین آقای فرماندار!»
فرماندار با نگاهی به راننده ها از خیابان گذشت و سوار اتومبیل فرمانداری شد.
«صبر کنین!»
مردی در ماشین را گرفته بود. فرماندار رو به او کرد.
«چی شده؟!»
«فرمودین صبحونه تون رو که خوردین وقت ملاقات می دین. حالا اگه لطف کنین...»
فرماندار نگاهی به ساعتش انداخت.
«وقت ملاقات می خواستین؟ بسیار خب؛ لطف کنین بیایین فرمانداری، اونجا اگه وقت شد صحبت می کنیم.»
فرماندار در را بست. اتومبیل به حرکت درآمد. مردی که وقت ملاقات می خواست دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد. فرماندار چند لحظه او را نگاه کرد. بعد رو به جلو نشست.
«چه عجب اومدی دنبال من؟ فرماندار قبلی هنوز امورات رو تحویل نداده که؛ این ماشین فعلاً جزو امتیازات اونه.»
راننده برگشت به طرف فرماندار و چشمکی زد.
«فرماندار قبلی؟ اون جونش دربیاد تاکسی سوار شه. مگه می شه آقای با معرفتی مثل شما تو خیابون بمونه. اون وقت اون احمق با این ماشین بیاد فرمانداری؟ اون بابا پیاده هم که بیاد طوری نمی شه. یعنی لیاقتش همونه! اما شما... تازه این ماشین واسه تون کمه. شما حماسه این، اسطوره این، افسانه این!»
فرماندار سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
«بله؛ حماسه... اسطوره... افسانه...»
داد زد.
«افسانه؟!»
راننده ترمز کرد.
«چی شده قربان؟ چرا داد می زنین؟»



فرماندار چشم دوخت به راننده.
«برگرد خونه! زود باش!»
راننده دور زد. مردی که وقت ملاقات خواسته بود زد به شیشه.
«کجا قربان؟»
فرماندار شیشه را پایین کشید.
«می ریم خونه. شما برین فرمانداری، منتظر بشین.»
«نه قربان؛ من هم با شما می یام. این طوری مطمئن تره.»
اتومبیل به سمت خانه ی فرماندار حرکت کرد. مرد هم دنبال اتومبیل به دویدن ادامه داد. دم در، فرماندار پیاده شد و به داخل دوید. چند لحظه بعد با کتابی در دست برگشت. راننده نگاهی به کتاب انداخت.
«به خاطر این برگشتیم؟»
فرماندار سری تکان داد. راننده خندید.
«خب، قربان. کلی روزنامه و مجله تو فرمانداری هست. دستور می دادین می آوردیم جدول هاشو حل می کردین.»
فرماندار کتاب را ورق زد.
«ببینم کجا بود؟»
«چی قربان؟»
فرماندار به کتاب خیره شد.
«آها، ایناهاشش! حاکم...»
راننده چشم دوخته بود به فرماندار.
«حاکم چی قربان؟»
«تو چی کار به این کارها داری آقا جان؟ رانندگی تو بکن.»
راننده دنده عوض کرد و شروع به سوت زدن کرد. فرماندار نگاهی به اسم داستان انداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب ماجراهای شیرین از زندگی شیرین یک فرماندار