فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حمله ترول‌ها

کتاب حمله ترول‌ها
خيابان وحشت - ۸

نسخه الکترونیک کتاب حمله ترول‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حمله ترول‌ها

هر سه از پنجره بالا رفتند و وارد خانه شدند. کلوئه‌فار کلاه بالاکاوا (کلاهی کشی که سر و گردن را می‌پوشاند و فقط سه تا سوراخ برای دو چشم و بینی دارد) را از سرش بیرون آورد. او که به نفس‌نفس افتاده بود، گفت: - نمی‌تونم تو این کلاه نفس بکشم. رسوس نگتیو هم کلاه بالاکاواش را از سرش برداشت و سریع شنل خون‌آشامی‌اش را کشید که لای پنجره گیر نکند و آهسته گفت: - چطور می‌تونی این حرفا رو بزنی؟ فقط با یه کلاه بالاکاوا... در صورتی که تو فقط یه مومیایی هستی که سر تا پات باندپیچی شده. کلوئه گفت: - حرفت درسته اما این باند‌های مومیایی جلوی دماغ و دهنم رو که نگرفته! سومین نفر لوک واتسون پوشش دور سرش را برداشت و به کناری انداخت و گفت: - می‌شه شما دو تا حرف نزنید؟ و ناگهان و بی‌مقدمه گفت: -یادتون رفته که باید بدون سر و صدا و بیدارکردن کسی کارمون رو انجام بدیم؟ رسوس گفت: - هنوز نمی‌دونم چرا تا صبح نمی‌تونیم منتظر بمونیم و خیلی ساده از کرودلی‌ها اجازه بگیریم تا بریم به انبار یا طبقه پایین. آخرین بار بهمون اجازه دادن. لوک گفت: - ما به‌خاطر این قضیه الان اومدیم که هر چی آدمای کمتری در مورد نقشه‌مون بدونن بهتره.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حمله ترول‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم: تابوت



درحالی که نور ماه از پشت ابرهای تکه تکه سوسو می زد، سه شبح سیاه سراسیمه و بی صدا از خیابان وحشت می گذشتند. از خانه ای در همان نزدیکی، صدای زنگ ساعت نیمه شب را اعلام می کرد.
همان طور که سینه خیز از کنار مردی با موهای زنجبیلی که در کنار راهرو نشسته بود، می گذشتند، تا جایی که امکان داشت سعی می کردند سایه هایشان را حفظ کنند.
موهای آن مرد در نور موج می زد. مرد یک کیسه ی پارچه ای که در آن پول بود را در مشتش محکم نگه داشته بود و تلاش می کرد تا نخوابد. وقتی که نسبت به آن مرد خیالشان راحت شد، با عجله به پایین یکی از هشت خیابانی که منتهی به میدان اصلی می شد، رفتند.
همان طور که به خانه ی بزرگی در وسط خیابان نزدیک می شدند، یکی از شبح ها دستکش سیاهش را درآورد و خیلی آهسته ناخن بلندش را در شکاف بالای پنجره ی طبقه ی هم کف فرو کرد و خیلی آهسته از چپ به راست کشید و قفل پنجره را باز کرد.
هر سه از پنجره بالا رفتند و وارد خانه شدند. کلوئه فار کلاه بالاکاوا (کلاهی کشی که سر و گردن را می پوشاند و فقط سه تا سوراخ برای دو چشم و بینی دارد) را از سرش بیرون آورد. او که به نفس نفس افتاده بود، گفت:
- نمی تونم تو این کلاه نفس بکشم.
رسوس نگتیو هم کلاه بالاکاواش را از سرش برداشت و سریع شنل خون آشامی اش را کشید که لای پنجره گیر نکند و آهسته گفت:
- چطور می تونی این حرفا رو بزنی؟ فقط با یه کلاه بالاکاوا... در صورتی که تو فقط یه مومیایی هستی که سر تا پات باندپیچی شده.
کلوئه گفت:
- حرفت درسته اما این باند های مومیایی جلوی دماغ و دهنم رو که نگرفته!
سومین نفر لوک واتسون پوشش دور سرش را برداشت و به کناری انداخت و گفت:
- می شه شما دو تا حرف نزنید؟
و ناگهان و بی مقدمه گفت:
-یادتون رفته که باید بدون سر و صدا و بیدارکردن کسی کارمون رو انجام بدیم؟
رسوس گفت:
- هنوز نمی دونم چرا تا صبح نمی تونیم منتظر بمونیم و خیلی ساده از کرودلی ها اجازه بگیریم تا بریم به انبار یا طبقه پایین. آخرین بار بهمون اجازه دادن.
لوک گفت:
- ما به خاطر این قضیه الان اومدیم که هر چی آدمای کمتری در مورد نقشه مون بدونن بهتره.
لوک یک دندان تیز خون آشام را از جیبش در آورد و آن را جلوی پرتوی نور مهتاب که از پنجره جریان داشت، گرفت.
رسوس آهی کشید و گفت:
- ما واقعاً باید اینا رو برگردونیم؟
آن دندان تیز خون آشام متعلق به اجداد رسوس؛ کنت نگتیو، بود و یکی از شش یادگاری ای بود که سه نفری جمع آوری کرده بودند تا لوک بتواند والدینش را به دنیای خودشان برگرداند.
لوک سرش را تکان داد و گفت:
- بله بیاین زودتر بریم...
و از راهرو تاریک وارد اتاق نشیمن هیولاهای باتلاق شد.
بعد سه دوست درِ جادویی خیابان وحشت را باز کردند. والدین لوک تصمیم گرفته بودند که در خانه ی جدیدشان که در خیابان وحشت بود، بمانند و تصمیم آنها باعث خوشحالی پسرشان و دوستان او شده بود.
به هر حال، درِ ورودی خیابان وحشت هنوز باز بود و شهردار خیابان وحشت؛ سِر- اتو اسنییر، از کسانی که از دنیای لوک به خیابان وحشت می آمدند تا از آن خیابان عجیب و بزرگ ترین هیولاهای آن دنیا دیدن کنند، پول می گرفت.
آدم های معمولی باعث شده بودند که زندگی برای مردم خیابان وحشت غیرقابل تحمل شود و لوک و دوستانش بی نهایت تلاش می کردند تا راهی پیدا کنند که برای همیشه آن در را ببندند. آنها فکر می کردند اگر یادگاری ها را به اجدادشان برگردانند، جادو عمل می کند و در بسته می شود یا حداقل چنین امیدی داشتند و فکر می کردند که برعکس جادو عمل کنند تا در بسته شود.
آنها در اتاق نشیمن بودند که کلوئه گفت:
- واقعاً فکر می کنی که اگه آقا و خانم کرودلی ما رو پیدا کنن، به سِر- اتو می گن که ما می خوایم این یادگاری ها رو برگردونیم؟
لوک گفت:
- دوست دارم فکر کنم که چنین اتفاقی نمیفته. اما نمی تونیم در این مورد مطمئن باشیم. چون سِر- اتو اصلاً خوشحال نمی شه که بفهمه ما داریم تلاش می کنیم در رو ببندیم، چون برای مدت طولانی...
فششش!
هر سه خشکشان زد. صدایی مثل درست کردن حباب برای شیرینی کاستارد می آمد.
کلوئه گفت:
- چی بود اون؟
لوک زیر لب می گفت:
- آنجا.
و با انگشتش جایی را نشان می داد. کلوئه و رسوس به جایی که لوک اشاره می کرد، نگاه کردند. یکی از هیولاهای زشت و چسبناک خیابان وحشت روی صندلی راحتی بزرگ دراز کشیده بود. او آقای کرودلی یکی از هیولاهای خیابان وحشت بود. هیولا دراز کشیده و خوابیده بود. آب دهانش بیرون آمده بود و لبخندی به لب داشت و کت نیم تنه ای هم به تن داشت که شکم گنده اش را بیشتر نمایان می کرد. کتاب روی شکمش باز بود.
فششششش!
کلوئه آهسته گفت:
- اون خوابه! هیسس. حداقل اینه که داره خرو پف می کنه.
لوک گفت:
- هیسس. بیایید بریم زیر زمین.
و به آهستگی و پاورچین پاورچین روی فرش ضخیم راه می رفت. کرودلی به طور باور نکردنی خانه اش را تزیین کرده بود و این نشان می د اد که خیلی آن خانه را دوست دارد و به آن افتخار می کند. تعداد زیادی مبل در اطراف اتاق های مجلل و تزیین شده اش بود که فقط این مبلمان برای آنجا طراحی شده بود.
- ما فقط باید خیلی مراقب باشیم که ما... اوه!
ساق پای لوک به میز مرمری گیر کرد و صدایی بلند شد.
آقای کرودلی تکان خورد و از خواب بیدار شد و گفت:
- چی شده؟
لوک، رسوس و کلوئه خودشان را پشت یک صندلی پنهان کردند و ناگهان دیدند که دو تا چشم از بین برآمدگی های زشت و تپه مانند ظاهر شد. کرودلی چشماش را باز کرد و خمیازه ای با صدای بلند کشید و کتابش را برداشت و شروع به خواندن کرد.



لوک خیلی آهسته گفت:
- حالا چیکار باید بکنیم؟
لوک شانه اش را بالا انداخت که نمی دانم.
کلوئه به دوستانش اشاره کرد که ساکت باشند، بعد آهسته با صدایی آرام آواز خواند.
- هشش آقای کرودلی، بخواب چیزی نگو، بابایی می خواد برات یه مرغ مقلد بخره...
رسوس آهسته گفت:
- چیکار می کنی؟
- صداتو می شنوه و...
رسوس وقتی دید آقای کرودلی دوباره خمیازه کشید و چشم هایش را بست، ساکت شد.
لوک یواشکی گفت:
- اون خوابید.
- ادامه بده!
کلوئه همین طور با صدایی آهسته و آرام ادامه داد که:
- اگه بابا برات مرغ مقلد رو خرید و اون مرغ برات آواز نخوند، بابا برات یه انگشتر الماس می خره.
هیولای باتلاق نفس عمیقی کشید و به خواب سنگین فرو رفت.
رسوس به دوستانش اشاره کرد که می خواد بازم بخونه که اگه انگشتر الماس خوب نبود، بابا برات یه کُپه ی کود می خره!
- فششش چی؟
آقای کرودلی بلند شد و نشست. رسوس با دست محکم جلوی دهانش را گرفت تا آقای کرودلی صدای خنده اش را نشنود. لوک با عصبانیت به رسوس نگاه کرد. بعد به کلوئه اشاره کرد که ادامه بده.
- و اگه بوی بدی داشت، بابا برات یه بز می خره.
آقای کرودلی به صندلیش تکیه داد و دوباره چشمهایش را بست.
- و اگر آن بز وحشی بود، بابا برات...
رسوس ادامه داد:
- بابا برات گاو نر می خره!
کلوئه بلند به رسوس گفت:
- ساکت!
آقای کرودلی تکانی خورد و کتاب روی شکمش غلت خورد. هرسه جلوی دهانشان را گرفته بودند که حتی صدای نفسشان هم در نیاید، دوباره آقای کرودلی شروع کرد به درآوردن صدای فشششش!
هر سه پاورچین پاورچین از جایی که در آن پنهان شده بودند، بیرون آمدند. لوک ضربه ای به بازوی رسوس زد و گفت:
- ممکن بود ما رو گیر بندازیا!
لوک از اتاق بیرون آمد و درِ زیرزمین را باز کرد. در زیرزمین راهرویی بود که به فاضلاب می رسید. تابوت و محل استراحت کنت نگتیو آنجا بود.
در پشت سرشان بسته شد، در این هنگام رسوس مشعلی از جیب کتش درآورد و آن را روشن کرد تا پله های چوبی روبه رو را ببینند. خیلی زود دریچه را پیدا کردند و درِ آن را بلند کردند.
کلوئه پرسید:
- کی اول می ره؟
لوک گفت:
- چون نزدیک بود رسوس آقای کرودلی رو بیدار کنه بهتره اون اول بره.
و با آرنج ضربه ای به خون آشام زد.
رسوس غر زد و گفت:
- خیلی خوب.
و مشعل را به لوک داد و گفت:
- من از همتون شجاع ترم.
سپس با پاهایش پله های نردبان را پیدا کرد و وارد تاریکی شد.
کلوئه بعد از رسوس و لوک آخر از همه رفت. لوک پرسید:
- ما باید تو این فاضلاب راه بریم، درسته؟
رسوس گفت:
- بله.
و دوباره مشعل را گرفت و گفت:
- از این طرف...
هر سه نفر در فاضلاب مرطوب راه می رفتند. این فاضلاب عمیق و عمیق تر می شد. سرانجام به گودالی رسیدند. دیوارهای گودال پوشیده از خز بود که با نور سبز رنگی می درخشید و آنجا را روشن کرده بود.
چون با وجود نور سبز نیازی به مشعل نبود، رسوس آن را در جیبش گذاشت و گفت:
- آخرین باری که اومدم اینجا، هزاران ترول اینجا بودن.
کلوئه وقتی این قضیه یادش آمد به خودش لرزید و گفت:
- صداشون هم نمیاد!
لوک گفت:
- خیالت راحت، هفته هاست که هیچ کسی توی خیابون وحشت ترول ندیده. آقای اسکیپ استون فکر می کنه اونا خونه ی جدیدی توی یکی از شهرهای غیرعادی پیدا کردند.
رسوس گفت:
- خداروشکر که الان دیگه نمی خوایم برای رسیدن به تابوت بجنگیم.
به سمت تابوت سنگی که در وسط گودال قرار داشت رفت:
- نگا کنید در تابوت درست بسته نشده!
لوک با خوشحالی گفت:
- پس باز کردنش مثل دفعه قبل سخت نمی شه.
هر سه درِ سنگی تابوت را به سمت جلو هل دادند. درِ تابوت روی زمین افتاد و گرد و خاک زیادی بلند شد.
لوک بلند گفت:
- کنت نگتیو!
و سریع دندان تیز خون آشامی را از جیبش درآورد و گفت:
- باعث افتخار من بود که به عنوان یکی از اجداد بنیان گذار خیابون وحشت، یادگاری خودتون رو به من دادید. الان دیگه بهش نیازی ندارم و می خوام بهتون برگردونمش چون...
ناگهان یکی در حال سکسکه کردن به لوک گفت:
- ادامه بده عزیزم... هیک! حرفات خیلی باحاله... هیک!
لوک با تعجب به داخل تابوت نگاه کرد تا خون آشام باستانی را ببیند. اما به جای آن یک زامبی را در داخل تابوت دید که نیشخند می زد.



نظرات کاربران درباره کتاب حمله ترول‌ها