فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب سیزدهم

کتاب شب سیزدهم

نسخه الکترونیک کتاب شب سیزدهم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب سیزدهم

خانه‌ی آقابالاخان. بر سکویی در پیش‌صحنه، دارهای قالی نیم‌بافته قرار دارد با گلوله‌های رنگارنگِ نخ که از آن‌ها آویخته. یک‌سو زرّینه ــ دخترِ جوان ــ پای دارِ قالی به‌کارِ بافتن است و سوی دیگر صنم‌نسا ــ نامادری‌اش ــ مشغولِ بافتنِ قالی دیگر. زرّینه دست می‌کشد. زرّینه: شب انگار دیگه از دمِ سحر شروع می‌‌شه. بیرون باز زمستون رسیده صنم‌‌نسا؟ صنم‌‌نسا:تازه یه پنجاه و یه پنجه از عیدِ نوروز رفته دختر. هنوز داریم تا یلدای زمستون. الآنَم جَخ دمِ غروبه ـ اولِ گرگ و میش. زرّینه: سهو نکرده‌‌ی؟ چه‌‌قدر از دسته گذشته؟ صنم‌‌نسا:هنوز نگذشته دختر. تو شاه‌‌نشین تا هم‌‌الآن آفتاب پشتِ اُرُسی‌‌ها خاکه‌‌طلا پاشیده بود، عینِ گیسای تو. زرّینه: پس چِشام صنم‌‌نساجان! چرا سبز و قرمز و لاجوردِ این قالی به چِشام سیا می‌‌آد؟ صنم‌‌نسا:یه دَقه دست بکش. اگه آقاجانت می‌‌ذاشت دارها رو جای نورگیر عَلَم کنیم بهتر بود. زرّینه: اگه آقاجانم می‌‌ذاشت نصفِ روز دست به دار و نخ و کرک و شونه نزنیم، از اونَم بهتر بود! صنم‌‌نسا:دست به دلم می‌‌ذاری زرّینه‌‌جان! خیالت اگه خان‌‌باباجانم خبر داشت این‌‌رقم دختر به کنیزی می‌‌ده، منو به آقاجانت می‌‌داد؟ وقتی قوز می‌‌کنی پای دار، سوزِ چشم و گِزگِزِ سرِ انگشت یه طرف، آی از این نیزه که انگار به کتْ‌‌کولِ آدم فرو می‌‌ره به امانم! دو سال پیش که پا به خونه‌‌ش گذاشتم، غریبه می‌‌دید حیرون می‌‌شد که میونِ من و تو، کدوم دختره، کدوم زن‌‌بابا. حالا یه نگاه به من بکن! چینِ دامنم دوتا نشد، جهنّم! ــ یه جُفت چین هم افتاد زیرِ چِشام! زرّینه: چه ساده بودم من، که می‌گفتم باکت نباشه زرّینه اگه دلت تو خونه گرفته. آقاجان عارِشه با تو پا از خونه بیرون بذاره، به کس دیگه‌م که اعتبار نیس؛ ولی بذار پای زن‌بابا به خونه برسه، جُفت‌تون جور می‌شه با هم می‌رین درشکه‌سواری و هواخوری، سرِ پل! با هم می‌رین سفره و سمنوپزون!

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب سیزدهم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پرده ی یکم

خانه ی آقابالاخان. بر سکویی در پیش صحنه، دارهای قالی نیم بافته قرار دارد با گلوله های رنگارنگِ نخ که از آن ها آویخته. یک سو زرّینه ــ دخترِ جوان ــ پای دارِ قالی به کارِ بافتن است و سوی دیگر صنم نسا ــ نامادری اش ــ مشغولِ بافتنِ قالی دیگر. زرّینه دست می کشد.

زرّینه: شب انگار دیگه از دمِ سحر شروع می شه. بیرون باز زمستون رسیده صنم نسا؟
صنم نسا:تازه یه پنجاه و یه پنجه از عیدِ نوروز رفته دختر. هنوز داریم تا یلدای زمستون. الآنَم جَخ دمِ غروبه ـ اولِ گرگ و میش.
زرّینه: سهو نکرده ی؟ چه قدر از دسته گذشته؟
صنم نسا:هنوز نگذشته دختر. تو شاه نشین تا هم الآن آفتاب پشتِ اُرُسی ها خاکه طلا پاشیده بود، عینِ گیسای تو.
زرّینه: پس چِشام صنم نساجان! چرا سبز و قرمز و لاجوردِ این قالی به چِشام سیا می آد؟
صنم نسا:یه دَقه دست بکش. اگه آقاجانت می ذاشت دارها رو جای نورگیر عَلَم کنیم بهتر بود.
زرّینه: اگه آقاجانم می ذاشت نصفِ روز دست به دار و نخ و کرک و شونه نزنیم، از اونَم بهتر بود!
صنم نسا:دست به دلم می ذاری زرّینه جان! خیالت اگه خان باباجانم خبر داشت این رقم دختر به کنیزی می ده، منو به آقاجانت می داد؟ وقتی قوز می کنی پای دار، سوزِ چشم و گِزگِزِ سرِ انگشت یه طرف، آی از این نیزه که انگار به کتْ کولِ آدم فرو می ره به امانم! دو سال پیش که پا به خونه ش گذاشتم، غریبه می دید حیرون می شد که میونِ من و تو، کدوم دختره، کدوم زن بابا. حالا یه نگاه به من بکن! چینِ دامنم دوتا نشد، جهنّم! ــ یه جُفت چین هم افتاد زیرِ چِشام!
زرّینه: چه ساده بودم من، که می گفتم باکت نباشه زرّینه اگه دلت تو خونه گرفته. آقاجان عارِشه با تو پا از خونه بیرون بذاره، به کس دیگه م که اعتبار نیس؛ ولی بذار پای زن بابا به خونه برسه، جُفت تون جور می شه با هم می رین درشکه سواری و هواخوری، سرِ پل! با هم می رین سفره و سمنوپزون! می رین الماسیه و باغِ دلگشا! هوم ــ خاله هم که اومد، بدتر دلم پوسید!
صنم نسا:گردنِ من ننداز دختر! من سرِ سفره ی امیرتومان بزرگ شده م. تا مادرِ خدابیامرزم بود، نذری و شُله زردْپزون داشتیم؛ محرّم تکیه دولت بود، شعبونْ مولودی و بزمِ شادی. بریزبپاشی بود، سیزده به درها آشِ کشک و نعناپونه، عروس بیاد به خونه، خاله رو رو و آبجی گلباهار، شبْ چِره و روزای جمعه گَلَندوئَک مون ترک نمی شد. حالا کو؟ پا تو هشتی آقاجانت که گذاشتم همه ش شد خواب و خیال!
زرّینه: اینا که می گی واسه م فقط یه مشت نقشِ بی جونه، عینِ آهوی رو این قالی! عینِ این آبشُر و این بلبلای نقشِ گُل ومرغ! نه آبش جاریه، نه بلبلش می خونه. تا عروسِ نو پا به این خونه نذاشته بود دلم می پُکید و دم نمی زدم. با این نخودْ عقل، خیالم می رسید عروسِ تازه که بیاد آقاجان سَردَماغ می شه واسه گشت و تفرّج!
صنم نسا:حواست باشه جانْ جان ــ اینا که تو روی من می زنی، نیش و کنایه س. بس کن و برگرد سرِ همون گُلِ قالی که خارش کم تره. [می خواند] ترنج چی شد؟
زرّینه: [می خواند] ناتموم!
صنم نسا:اسلیمی کو؟
زرّینه: نصفه موند.
صنم نسا:جِقّه ی صاحبقران؟
زرّینه: باقالی یه مَن یه قّران!
صنم نسا:خاک به گورم، حرفای صدتا یه غاز!
زرّینه: کاش که می شد پنجره رو کنم واز!
صنم نسا:آق بالاخان بفهمه، پاته و چوب و فلک!
زرّینه: خسته ام از این همه دوز و کلک!
صنم نسا:ناز نکن، بشین، سرت به کارِت!
پنجول نکش ــ
زرّینه: می زنم به چشم و چارِت!
صنم نسا:راستشو بگو، شده م هَوو به جونِت؟
تُک می زنم همه ش به آب و دونِت؟
زرّینه: روزم شده جهنم! کی دیده توی دنیا
عروس که بنده باشم، هَووم شده زن بابا!
صنم نسا:صوتِ خوش و پنجه به تاری داشتم
وقتی که هَوو نداشتم، چه روزگاری داشتم!
ای وای ــ غروب گذشت! حالاس که آق بالاخان درِ حجره رو بسته و داره می آد خونه.
زرّینه: زودتر از هر شب؟
صنم نسا:گفته بود قالیچه ابریشمیه رو غروب نشده تموم کنیم که قولِشو به مشتری داده.
زرّینه: با کدوم چشم و چار؟ اگه دلش می اومد روغن به پی سوز بریزه باز یه حرفی!
صنم نسا:حرف تو حرفم نیار و بجُنب. آخرش چی؟
زرّینه: [یک گلوله نخِ رنگین پرت می کند طرفش] کسالت!
صنم نسا:[در جواب، یک گلوله نخِ رنگین پرت می کند] خجالت!
زرّینه: [گلوله ای نخِ رنگین پرت می کند] بطالت!
صنم نسا:[گلوله ای نخِ رنگین پرت می کند] قباحت!
زرّینه: [گلوله ای نخِ رنگین پرت می کند] اسارت!
صنم نسا:[گلوله ای نخِ رنگین پرت می کند] فضاحت!

نخ های رنگین، درهم تنیده و رنگ و وارنگ بر زمین پخش شده اند. صنم نسا و زرّینه به طرفِ هم حمله می برند؛ گیس و گیس کشی!

زرّینه: گیسَمو نکش ـ از جَوونی واسه م همین گیسِ طلا مونده!
صنم نسا:پنجه به صورتم نزن ـ هر چین که به صورتم افتاد دیگه پاک نشد!
زرّینه: آی نیشگونم نگیر، کبودیش می مونه.
صنم نسا:وای ـ جای دندوناتو بپّا ـ جوابِ آقاجانِتو چی بدم؟ آخ ـ رو پیشونیم نزن، جاش علامتِ پیریه.
زرّینه: آخ ـ چشمم! [رها می کند و به خود می پیچد.]
صنم نسا:[دستپاچه] چی شد؟ چی شد قربانِ قدت؟ چشمت چی شد؟
زرّینه: گمونم کرک ابریشم به چشمم رفت!
صنم نسا:وای دسته ی گُلم ـ نباشم که ببینم ـ این اشکه تو چشای تو!
زرّینه: [بغلش می کند] قربونِ مهربونیت! اگه این دعوای گاه و بی گاهم نبود که دلم تو این خونه می ترکید.
صنم نسا:باز خودش تنوّعه! اینَم نبود که تو حبسِ این خونه پرپر می شدیم! دیگه رنگِ خاک کوچه هم یادم نمی آد. یه کفِ دستْ آبِ جوقم اگه دستم می رسید می زدم به صورتم، حال می اومدم.
زرّینه: صبح تا غروب عوضِ باغ دلگشا از هَشتی به پُشتی می رم، از سرسرا به آب انبار. تا یادم می آد، آفتابو از پشتِ پرده ی مَلمَل دیده م و بس. صدای مردُمو فقط از پشتِ در شنُفته م. یعنی می شه یه روز اونی رو که اسمش دریاس ببینم؟
صنم نسا:بذار تا یادم نرفته باز برات تعریف کنم ــ یه جا هَس به اسمِ خیابون. این وَر اون وَرِش شمشادِ سلطانی، وسطش سنگفرشِ صاحبقرانی.
زرّینه: بازَم برام بگو. از اون جونوَری بگو که چارتا پا داره و درشکه رو می کشه و شیهه شو گاهی از پسِ پنجره شنُفته م. تَلَق تَلَق رو زمین ضرب می گیره و بخارِ دهنش تو زمستون دستِ آدمو گرم می کنه.
صنم نسا:[می آوردش پای دارِ قالی، و از روی نقشِ قالی نشان می دهد] ایناها! این اسبه، این صندل خان. این قاپوقچیه، این موزیکانچی. این که وسطِ قالیه، خاقانِ مغفوره که داره پا به رکاب می ذاره. این حوضِ سلطانیه س، اینَم فوّاره شه که می گن آبش تموم نمی شه. این جِقّه ی شاهیه، این سکه ی تومانی!
زرّینه: بازَم بگو. چشمْ بسته بهتر می بینم.
صنم نسا:تا چشم وا کنی این رَجِ آخرَم تموم شده، آها ـ آه! اینَم تموم تا آقابالاخان سر نرسیده.
زرّینه: دیگه برام نمی گی؟
صنم نسا:پس بگیر، شونه ی آخرِشو تو بزن.

زرّینه می گیرد و شانه می زند. با ضرب های دستِ او صنم نسا تصویر می کند.

تَلَق تَلَق، اسبِ سُم طلا
تَلَق تَلَق، اسبِ دُم سیا

می آد از تهرون، کاخِ گُلستون
می زنه بیرون، می ره به شِمرون

این کاخِ بلند، شمس العماره س
بیرقِ ایران، سرِ دیواره س

این زمینِ تَر، خاک توپخونه س
عطرِ بارونش، عینهو پونه س

این خیابونِ همیشه باهار
رَشک عالَمی، کوی لاله زار

این عمارتِ تاریک و سیا
شده لونه ی پیره اژدها

پیره اژدها، رنگ و بو می خواد
نامش انگلیس، تنباکو می خواد

اون طرف یه خرس، دندوناش هزار
اون عمارته، هَس مالِ تزار

زرّینه: [صنم نسا را در آغوش می گیرد] وای، الاهی! دلَمو بُردی صنم نساجان! تو همه ی اینا رو به چشمِ خودت دیده ی؟
صنم نسا:بعضیشَم به گوشِ خودم از اونایی شنُفته م که به چشمِ خودشون دیده ن.
زرّینه: آخ اگه آقاجانم ما رو می بُرد تماشا! سرمو می دم که یه سر برم تا سرِ کوچه ـ ببینم این بازارْ بازار که می گن کجاس.
صنم نسا:بچه بودم یه بار تو درشکه از دَمِش رد شدم.
زرّینه: چی دیدی؟
صنم نسا:تا دلت بخواد حمّال!
زرّینه: دار و نَدارمو می دم که ببینم گداگدا که می گن چه شکلیه!
صنم نسا:آقاجانتو دیدی، انگار گدا دیدی!
زرّینه: دلم پر می کشه سر درآرم قفلِ چِل کلید که اون دفعه حاجیه عمه خانوم می گفت، چی چیه.
صنم نسا:قفلِ چِل کلید؟ همونه که با این چلچلی های آقاجانت به بخت و اقبالِ من خورده!
زرّینه: این یکیو دیگه باید جواب بدی صنم نساجان! این دارالفنون که می گن چه صیغه ایه؟
صنم نسا:همین جاس دختر؛ همین دارِ مکافاتِ منه که هرچی فوت و فن بلد باشم، باز از پسِِ اخلاقِ سگِ آقاجانت برنمی آم!
زرّینه: اینا که نشد جواب! اینَم قسمته که من دارم؟ یادته اون دفعه خواجه باشیه نبود که بره پشت بوم کلافای رنگ کرده رو جمع کنه، من یه دَم رفتم رو بوم؟ تقصیرِ من چی بود که همون دَم چاغاله فروش نوبرِ باهار آورد و دلم خواست و صداش زدم؟ همسایه ها شب نشده به گوشِ آقاجان رسوندن، اونَم سیزده به دری حبسم کرد تو مستراح!
صنم نسا:حقّته دختر! آخه چاغاله فروش هم آدمه؟ باز اقلّکم نقره فروش بود، زری فروش بود یه چیزی!
زرّینه: باز شُشِت حال اومد، هوسِ دعوا کردی ها، صنم خاتون!
صنم نسا:بشین سرِجات که وقتش شد خبرت می کنم! حرفا می زنی تو هم! من چه بدونم کی بایس تو رو ببره سِیر و تماشا؟ تازه شَم، از سرِ تو که گذشت؛ تو رو مَردت می بره. من به چی امید ببندم که مَردَم منو پای این دارِ قالی بسته!
زرّینه: مَردَم؟ کدوم مرد؟ خبری شده صنم جان؟
صنم نسا:حالا دیگه شدم صنم جان؟ همین قدر ازم گوش بگیر و دل نگیر. گفتم خبریه و والسلام.
زرّینه: فقط یک کلام! زرّینه پیشمرگت بشه لب وا کن!
صنم نسا:آقاجانت خبر شه همین قدرَم بِهِت گفته م، پیشِ آفتاب کبابم می کنه. تو کار نداری همچه یه لنگه پا واسّادی تو روی من؟ هنوز ده تا قالیچه نصفه مونده.
زرّینه: یک کلوم از این خواستگار بشنُفم خستگیم درمی ره، ده تاشو واسه ت تموم می کنم.
صنم نسا:کدوم خواستگار؟
زرّینه: همین بالابلندِ چارشونه ی خوش سَر و سیبیل که قراره شوهرم بشه.
صنم نسا:کدوم قد و بالا دختر؟ تو دُمبِ سیبیلِشو از کجا دیدی؟ من همین یه کلومو می دونستم که سهوی شد گفتم، حالام دارم کفّاره شو می دم.
زرّینه: آخه کی؟ چی؟ کجا؟ تو که از همه ی عالَم برام گفتی صنم نساخاتون جان ـ از این یکی هم بگو!
صنم نسا:این یکیو گوش بگیر که عُمری به دردت می خوره؛ ما زنْ جماعت از همه ی عالَمَم که خبر بشیم این تیکه شو بی خبرمون می بُرَن و می دوزن. از این یکی نه به این جفتْ چشام چیزی دیده م، نه به این گوشام چیزی شنُفته م.
زرّینه: آخه رحمی بی انصاف! دلت می آد عینِ کفترِ محبوس بال بال بزنم؟ قسم بخور که بی خبری!
صنم نسا:قسم می خورم ـ به جونِ جُفتْ کفترای محبوسِ این خونه. من از هیچ چی خبر ندارم.
زرّینه: [بُراق شده] اگه دروغ گفته باشی؟
صنم نسا [آماده ی دفاع] جُفتْ چشام گرو!

از بیرون سر و صدایی می آید.

صدای آقابالاخان یواش تر زغال اخته! به درْ دیوار نزنی!
صنم نسا:ای وای اومد! بدو سرِ کارت!

خواجه باشی ــ غلامِ سیاه ــ هِن هِن کنان با یک صندلی در بغل می آید تو؛ و پشتِ سرش آقابالاخان.

آقابالاخان: همون جا! بذارش صدرِ سرسرا.
زرّینه: سلام آقاجان!
صنم نسا:سلام آقابالاخان! این دیوِ دوسر دیگه چیه؟
زرّینه: [به صنم نسا] همون نیس که چارتا پا داره و دُرُشکه رو می کشه و شیهه شو از پسِ پنجره شنُفته م؟
آقابالاخان: سیر نگاش کنین. سوغاتِ بلادِ فرنگ؛ اسمش موسوم به صندلی! از آب گذشته س ـ از دیارِ لهستان!
صنم نسا:کجا هَس؟
زرّینه: لابد طرفای شِمرون!
آقابالاخان: از اونَم دورتر؛ بلکه دورتر از لواسانات! فرنگی جماعت در منازل سوارش می شن به جهتِ تفرّج. این جوری! [با ابهّتِ تمام بر صندلی می نشیند؛ و به خواجه باشی اشاره می کند که برود بیرون.]
زرّینه: وای ــ اجازه هَس منَم سوار شم؟
آقابالاخان: غدقن! حاشا که اسمش به زبانِ زن بیاد. مردانه ست!
زرّینه: آخه ــ
صنم نسا:شنُفتی بزرگتر چی فرمایش کرد؟ دختر می گه چَشم و دیگه لام تا کام!
آقابالاخان: این شد! گفته باشم!
صنم نسا:زرّینه جان خوبْ دختریه. ابریشمیه رو طبقِ فرمایشِ آقاجانش، غروبْ نشده شونه زد.
آقابالاخان: همین جور که حرف می زنی کار از دستِت نیفته.
زرّینه: آقاجان. دمِ غروب این سور و سات و آتیش بازی و سرْصدای بیرون مالِ چی بود؟ شما خبر ندارین؟
آقابالاخان: به میمنتِ جشنِ سالگشتِ سلطنت، عروسی شازده موید، پسرِ هیجدهمِ اعلیحضرتَم به پا کرده ن. قصد کرده ن به هفت شبانه روز سور و سات. کلّه خرابا! همه ش ریخت و پاش! خُب عروسی شاهونه س که هَس! ساز و آواز و تیارت به چه دردِ مردم می خوره؟
صنم نسا:تیارتِ چی چی؟
آقابالاخان: خدا بگم این مزین الدوله رو چیکارش کنه، خودِ دارالفنون کم بود، کنجِ صحنش تیارت ساخته، هر شبْ هر شبْ بساطِ مطربی!
صنم نسا:ذی قعده که ماهِ عزا نیس ـ خُب مطربی کنن، غمت چیه؟ قبلِ محرّمی وقتِ عروسی و سرور نیس؟
زرّینه: آره، تو هر خونه حُکماً یه خبری هَس!
صنم نسا:[گونه اش را چنگ می زند] ساکت بچه! بزرگتر داره حرف می زنه!
آقابالاخان: اینا که نون نشد واسه مردم! عوضِ این همه ریخت و پاش و آتیش بازی بیان یه ده جُفت، بیست جُفت قالیچه از حجره ی من بخرن، بندازن زیرِ پای عروسْ داماد.
صنم نسا:اون وقت چی چیش به مردم می ماسّه؟
آقابالاخان: هیچ چی که نباشه، خُلقِ من دو روز خوش می شه، واسه یه سالِ اهلِ بازار کفایته! این همه خورده کلاف چیه کفِ سرسرا؟ باز شما دوتا سگ و گربه شدین افتادین به جونِ هم؟ شماها یه وقت می شین یه جُفت پیچک، می پیچین به هم که نمی شه سَواتون کرد؛ نمی دونین چه جوری قربونْ صدقه ی هم برین. یه وقتَم می شین دشمنِ خونی هم که کارد و پنیر پیش تون لیلی و مجنونه!
زرّینه: نه آقاجان، فقط یه دو کلوم اختلاط می کردیم.
آقابالاخان: تا این قدری که خون راه نیفته، عیب نداره، اختلاط کنین! گفته باشم!
زرّینه: آقاجان، اگه خسته این پاشَم کت و کول تونو بمالم ـ یا آفتابه لگن بیارم دست و پایی بشورین؟
آقابالاخان: لازم نکرده خودتو شیرین کنی رُطَب جان! پاشو زودتر این خاکروبه رو از کفِ اتاق جمع کن که واسه امشب نقشه ها ریخته م.
صنم نسا:امشب؟
زرّینه: [دستپاچه] نه! به همین زودی؟

نقش ها:

آقابالاخان
زرّینه؛ دخترش
صنم نسا؛ نامادری زرّینه 
خواجه باشی

مرتضی بیگ
کامران میرزا؛ پسرش
غلام

فرّاش یکم
فرّاش دوم

صفربیگ
خانمی خاتون؛ زنِ صفربیگ
نوکر

یاور مصطفی خان
لعبت ملوک؛ زنِ یاور

غریبه
مردم

و
نسیم اوغلی

نظرات کاربران درباره کتاب شب سیزدهم