فیدیبو نماینده قانونی نشر شربیانی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دفینه‌های شعر شرارت

کتاب دفینه‌های شعر شرارت

نسخه الکترونیک کتاب دفینه‌های شعر شرارت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دفینه‌های شعر شرارت

من از تبار چموشی اسبم که خان را از خانه زین به زمین افکند باران تازیانه رامم نکرد وبه ضرباهنگ پای سواری دل سپرده ام که کهکشان زمین را پر از ستاره می بیند.

  • ناشر نشر شربیانی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دفینه‌های شعر شرارت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

این مسافر، گاه درگلزار ادب فارسی برگلبرگ های خشک شده در لابلای صفحات دفاتر وکتب، نظر و منظر داشته وگاه به دیدار گلبرگ های تازه شتافته است. چون عمر سفر کوتاه است واشعار این دفتر به نحوی سفرنامه ی عمر اوست تلخ وشیرینش به کام و ناکام بوده که جای تامل دارد.
اما در آستانه گذر ازپنجاه سالگی نهیب شیخ اجل سعدی «مگر این چندروزه دریابی» حواس پریشانم راجمع کرد تا لحظه های گم شده ام رادرهستی شعر امروز جستجو کنم.باورم نمی شود، بنایی که چهارستون محکم داشت در محدوده ای از زمان و مکان به حرکت بطئی و موزه ای بسنده کند و آن شخم ها که در این زمین آباد داده شد «ز هر تخم برخاست هفتاد تخم» را به انجام نرساند!
این قلم ناتوان تر ازآن می باشد که غیر از عاشقی و شیفتگی به جمال شعر امروز ایران ادعایی داشته باشد. بنابراین وظیفه دانستم که هذیان های شبان تبداریم را به صورتی آشفته برای نسل پرسشگر امروز در این دفتر به دست انتشار بسپارم و می دانم اگرپسند نشد، از راهنمایی های استادان و اهل قلم بهره خواهم برد. بازهم خواهم نوشت.

جواد تیموری
۱۳۹۳

دفتر اول

غزل ها

غسودای عجیب

تا باز شود ازگل واژه سخن تو
آزاده ترین شعر فدای دهن تو

دل تشنه ی یک سایه ازآن زلف سیاه و
دیوانه دلم می شکند در شکن تو

سودای عجیبی است لبت با لب دریا
گر موج زند سر شکند کوهکن تو

مقدار تو را دوش به پیمانه ی زر گفت
آن کس که نخفته است دمی در کفن تو

این شهر که آرام در آغوش سکوتست
اهلش همه در ولوله ی انجمن تو

از نیک وبدعمرهمین نکته به جاماند
غافل شدم از حسن و گرفتم حسن تو

از صومعه تا میکده یک موی میان است
یک موی میان است ، بیایم وطن تو

یادیادها

امشب به یاد یادها، گونه چراغان کرده ام
دل رابه جرم سرکشی سوزانده بریان کرده ام

از آتش بی انتها کز سینه ام آید برون
آتشگهی دیگر به پا در شهر ایران کرده ام

زنجیرهای جان شده این آب ها وخاک ها
من آبروی خویش را در خاک پنهان کرده ام

این حجله را آراستم، با کی؟باکی نیست تا
آن آشنای دیر پا ناخوانده مهمان کرده ام

از پیله های درد و رنج امید می آید برون
این تجربه در محفل امیدواران کرده ام

جایی که یک کوه بلند افتاده پشت دهکده
من ابرهای بارور دعوت به باران کرده ام

سبز است پای لاله ها صحرا پذیرا می شود
این لاله های واژگون از باد لرزان کرده ام

بهارپشت پنجره

بهار پشت پنجره رسید کو بهار من
سکوت شب شکسته است سکون مرگبار من

دیده به گل نمی دهم هزار جلوه گر کند
صدای قاصد نشنید گوش به گوشوار من

گرچه نسیم می زند بوسه به روی گونه ام
گونه به اشک دیده تر می کند انتظار من

بهار بی نگارمن شیشه ی دل شکسته است

شیشه بریده پای دل، خون بچکد کنار من
تو به فسون ساحران شعبده های دلقکان

هوش زسر نداده ای، ای دل هوشیار من

بی توخزان جاودان سایه کشیده بر سرم
بهار را تبه کند کلبه ی سوگوار من

دست طلب نمی رسد به آستان او جواد
بهار پشت پنجره رسید کو بهار من

آستین کهنه

چشمم به قطره ای اشک سیلی روانه دارد
بنیاد غم بسوزد این بی کرانه دارد

آه ازسکوت دنیا در پاسخ سوالم
در آستین کهنه صدها بهانه دارد

دل راه می سپارد او سنگ می گذارد
برپای لنگ آری، سنگی نشانه دارد

یکبار دل به زاری بردم به پیش یاری
گفتا شهاب سنگت آتش زبانه دارد

افسرده شد به پیری دربند چون اسیری
بردم به پبیش یارم گفتا بهانه دارد

این متضاد وایهام در شعر پیرحرفی
با آن جناس سرکش یعنی زمانه دارد

بی قافیه ستیزد بر اهل فهم گویی
در بیت بیت هستی او آشیانه دارد

زیبا

چه کنم زشت و سیاهم زیبا
گره خوردی به نگاهم زیبا

پیش پای تو فتادم، گویی
کودکی بر سر راهم زیبا

در کنار تو نگیرم آرام
که خسوف رخ ماهم زیبا

تا تو روشنگر زیبا باشی
در پس آینه، آهم زیبا

شوکران لب شیرین تا کی
تو بسوزان به گناهم زیبا

گم شدم درره یاران به جفا
یوسف ساکن چاهم زیبا

کاروان آمده با بانک بلند
به خدا عشق توخواهم زیبا

شیوه ی شبنم

من مدعی حرمت گل های جهانم
نه خار که در پای گلی خوار بمانم

چون شبنم آغشته به بوی گل یاسم
بر تربتم آیی ز لحد عطر فشانم

آن قطره ناچیز که خورشید جهان را
هنگام سحر در دل و جامم بکشانم

گفتند که این شیوه ی شبنم بگذارم
در پای نسیمی چو گذر کرد نمانم

گفتم که چو فرهاد زدم تیشه تعجیل
در ملک ادب «خسرو شیرین دهنانم»

تا خار بپاید که خزان را بشناسد
بر دیده گل غلت زنان غلت زنانم

گل شرح غم ماست چه زیباست وزیباست
این قطره به یاد لب یاری بچکانم

زمانه

اگرزمانه در دلم سرود غم نخوانده است
زبان ز شکوه بسته ام توان به تن نمانده است

دراین گذر که جور تو ز آب و گل سرشته اند
به جان و دل رسیده ام کجا زیان رسانده است

بیا درون کلبه ام ز روزنه چو نور ماه
که آفتاب عمر من تو را به بام کشانده است

درآب یا بر آتشم، از آنچه می کنی خوشم
به دوردایره مراشعاع تونشانده است

سبوسبو ز روی توچوباد هرزه می برد
ز ماجرای من سخن به این بهانه رانده است

هوای سرد سینه ام به روی لب نمی رسد
مگرز آب، لعل تو نمی بر آن چکانده است

شبی که انتظار من به بوسه ای سحر شود
چو جان به لب بیا، دمی به مردنم نمانده است

خرابه ای که گنج تو نهان کند ز دیگران
درون سینه «جواد» گل غزل فشانده است

غزل آزاد

فکر دربند و غزل آزاد نیست
در گلوگاهم ره فریاد نیست

لب به پابوس کسی سرخم نکرد
آب خواهد خاک و آتش باد نیست

بیستون سینه ام با هر طپش
ضربه ای دارد که از فرهاد نیست

چشم هایم بس که باران دیده است
آزموده طعمه ی صیاد نیست

پای من آهنگ ترکستان نکرد
هیچ جایی بیش از این آباد نیست

دست من در آبرویی شسته شد
بشکند گر در پی بیداد نیست

خاطرم شاد است بی مهری ببین
مهر ورزند با کسی کو شاد نیست

فریادشکسته

خاموش مرا شکسته فریاد
فریاد مرا که پاسخی داد

در سال سیاه شوربختی
صد قصه شنیدم از پریزاد

کاندر دل شاه زشت رویان
عشق پریی زبانه سر داد

در خاتمه از زبان نقال
ای خفته تو را زمانه خوش باد

خاموش مرا شکسته فریاد
فریاد مرا که پاسخی داد

من هسته ی میوه های تلخم
بر خوان شما که هسته بنهاد

من خسته به خشکیم دریغا
ماهی که کند ز آب آزاد

بر قامت بته های تازه
لرزه فکند رسالت باد

هر بته اگر ز باد لرزد
لرزش نرسد به فکر استاد

فراق یار

آی از فراق یار، آی از فراق یار
زنجیر وا نشد از پای انتظار

باضربه ی امید تازیانه ای سفید
تافرق سررسید ازدست روزگار

درظلمت خیال چون چشم گربه ای
براق وبی فروغ درحالت شکار

گل چهچه می زند بلبل شکفته است
این جلوه ی غریب کی دیده دربهار

درکوچه های دل رندان نشسته اند
«مطرب نی بزن، ساقی می بیار»

نطع نگاه

نه راه پس و نه پای پیشم
من چله نشین عمر خویشم

آهنگ ایام رفته دارد
موی سیه و سپید ریشم

انکار نکرده ام عسل را
زنبور چو زد به قهر نیشم

گر مات به چشم یار آیم
در نطع نگاه کرده کیشم

از خون دل است رنگ سرخم
مدیون وفای قلب ریشم

گرگست زمانه خونخواره
ازوحشت گرگ همچو میشم

پستم نگیری

از بی کرانم پستم نگیری
افتادم از پا دستم نگیری

داغ سیاهی بر لاله دیدم
در سینه عهدی بستم،نگیری

با فرق فرهادخون گریه کردم
درچشم شیرین مستم، نگیری

شب ها تباهی از دل گرفتم
تا در سیاهی هستم، نگیری

آواز قفس از مرغ شنیدم
لب را ازسخن بستم، نگیری

گوشه نشین

مفلوک تر از قصه ی این پیرزن هستم
بیچاره تر از تیشه ی آن کوه کن هستم

بر شهپر من نقشه ی پرواز زدودند
در کنج مغاک مرده وشی گورکن هستم

تا چشم بصیرت بگشودم همه جا تیر
پرتاب نمودند که روئین تن هستم

این پهنه ی پوسیده که پوساند پیم را
بنگر که هنوز در کفن این وطن هستم

در هستی من تار ز تاریخ تنیدند
زآن گوشه نشین لحظه کش وتارتن هستم

پدرم

توی سرمای زمستون قصه داره پدرم
کیفشو برمی داره می ره اداره پدرم

تو چشاش حالت یک قوری کهنه می بینم
که ترک خورده و بس ورنمی داره پدرم

گاهی وقتا سوپاپ عقده هاشو وا می کنم
مثل زودپز تا کله ش آه و بخاره پدرم

می گم این عمر عزیزصرف چه کردی؟ نفسی
از ته دل می کشه، حرفی نداره پدرم

می گم ازدوست ورفیقات چی گرفتی؟به انار
دو سه تا مک می زنه باز می فشاره پدرم

خوش به حال بچگی بابامو پرزور می دیدم
می تونست رویه دستش ما رو بذاره پدرم

حالا حتی مادرم طعنه و سرکوفت می زنه
که نمی تونه نون ما رو بیاره پدرم

آخه این مرد بزرگ چی کشیده از زمونه
که همش غر می زنه خسته و زاره پدرم

پا میشه میره کنار آینه با نوک دست
به موی سفید خود داره اشاره پدرم

نگاهش مثل دوتا میخ تو چشام فرو می ره
تو می گی توی چشاش ابر بهاره پدرم

لباشو وا می کنه حرفی به گوشم می رسه
بعدشم اشکای تلخه که می باره پدرم

می گه با حسرت و حرمان خوگرفته می دونه
کوله باری که به اون سخت دچاره پدرم

نظرات کاربران درباره کتاب دفینه‌های شعر شرارت