فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دامی مومیایی

کتاب دامی مومیایی
مجسمه‌ی نگهبان شاکابا - ۳

نسخه الکترونیک کتاب دامی مومیایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دامی مومیایی

دامی، ‌خوس و کلاز وارد سالن فرودگاه شدند. هواپیمای‌شان به موقع روی زمین نشسته بود و همه‌چیز خوب پیش رفته بود. کلاز چمدان را روی زمین گذاشت، نفس راحتی کشید و به اطرافش نگاه کرد و گفت: «بچه‌ها، ما موفق شدیم. بالاخره برگشتیم هلند.» طوری گفت که انگار معجزه‌ای اتفاق افتاده: «سقوط که نکردیم، سکته‌ی قلبی هم همین‌طور. ببین چه هوای خوبی هم هست. آسمون ابریه. ممکنه بارون بیاد! خیلی عالیه، مگه نه؟» خوس گفت: «امیدوارم بابا. اونجا رو ببین، اون طرف، آقای کرابل کنار ماشینش منتظر ما وایساده. داره برامون دست تکون می‌ده.» کلاز گفت: «پس ما رو می‌رسونه خونه. یوهو!» دامی هم شروع کرد داد زدن: «ماشی، ماشی، ما پیدا کردیم، کشور من هنوز توی مصر بود! ما پیداش کردیم، من آرامگاه پدرم رو دیدم. هورا... مقبره‌اش قیلی قشنگ بود، بابام هنوز همون‌جا بود!» چند نفر با تعجب برگشتند و او را نگاه کردند. کلاز زیر لبی گفت: «ساکت باش، بهتر نیست در مورد یه همچین چیزی بلند بلند داد نزنی؟» «آره، اما من دلم می‌قواست بهش بگم...» «بذار وقتی سوار ماشین شدیم، اون‌وقت!» بعد بدون هیچ توضیحی دست دامی را گرفت و او را از بین اتوبوس‌ها به طرف ماشین کشید. آقامعلم‌کرابل دیگر از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود. «راست می‌گی؟ باورم نمی‌شه، امکان نداره، من دلم می‌خواد همه‌چیز رو بدونم، سوار شید!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دامی مومیایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مصر

نوزدهمین سال حکومت آمون هب



هِپسِت سوتِ پیر روی ماسه های داغ ساحل رود نیل نشسته بود، سمت چپش بیابان، سمت راستش هم رود فیروزه ای رنگ پر عظمت.
کاهن بزرگ خسته بود. زندگی اش داشت به آخر می رسید. این را از استخوان های خمیده و سرِ سنگینش حس می کرد. همیشه از چشمانش می آمد و روی پوستش بیشتر از سطح آب رودخانه چین و چروک افتاده بود. حالا دیگر، اغلب به گذشته ها فکر می کرد. وقتی در زمان پادشاه پیر، سادی هوتپ، شروع به کار کرد، کاهنی جوان بود و بعدها پادشاه آخناتون در روزی به یاد ماندنی به او گفت: «هپست سوت، تو داناترین مردی هستی که من تا به حال دیده ام. به پسرم، درویشی هم، همه ی چیزهایی را که باید بداند، یاد بده. او باید بداند وقتی پادشاه شد، چه وظایفی دارد.»
هپست سوت لبخند زد؛ او کنار آن پسر چه لحظات لذت بخشی داشت. درویشی پسر باهوشی بود و خیلی زود همه چیز را یاد می گرفت، اما خودخواه و خشن و کله شق بود. نقاشی کشیدنش از همه بهتر بود.
در روز وحشتنا درویشی بیمار شد. آن مرد کوچولو... آن روز غم انگیزترین روز زندگی هپست سوت بود. کاری از دستش برنمی آمد. فقط طلسمی را که به شکل عقرب بود و خیلی هم قدرتمند، در آرامگاهش گذاشت تا از او محافظت کند.
برای اینکه این فاجعه کامل تر شود، هنوز سال نشده بود که آخناتون هم از دنیا رفت. هنوز تا تمام شدن ساختمان آرامگاه مخصوص آخناتون زمان زیادی باقی مانده بود. به همین دلیل، به فکر مخفیگاهی سرّی برای آخناتون افتاد.
سرانجام روزی به معبد برگشت. سه خا سپاری، آن هم پشت سر هم، او را از پا درآورده بود.

هپست سوت سر جایش جابه جا شد و به سِیلی که کم کم از سمت رود نیل جاری می شد، نگاه کرد. مجسمه ی کوچکی را از داخل پیراهن گشاد و بلندش درآورد و آن را روی لب هایش گذاشت. مجسمه ای شبیه ابوالهول و از جنس گرانیت که تنه اش شبیه شیر بود و سرش، سر انسان از طلای خالص. سنگ را خودش تراشیده بود، طلا را هم همین طور. چقدر از آن ها گذشته بود...
وقتی داشت بدن و سر مجسمه را به هم وصل می کرد، درویشی کوچولو کنارش نشسته بود. پرسیده بود: «این چیه؟»
هپست سوت جواب داده بود: «این مجسمه ی ابوالهول شاکاباست.»
«چی هست؟»
«جور نگهبان.»
«این را که خودم می دانم. چرا شاکابا؟»
«شاکابا اسم شهر جدید است که من می خواهم وقتی پادشاه شدی، برای تو بسازم. این مجسمه ی نگهبان از تو محافظت می کند. این راز است و نباید به کسی بگویی. خوب به سرش نگاه کردی؟»
درویشی با ناباوری داد زد: «وای... این که صورت من است!»
هپست سوت سرش را تکان داد.
چشم های سیاه درویشی از هیجان برق می زد. بعد آن قدر غر زد و اصرار کرد که هپست سوت مجبور شد تمام نقشه هایش را برای او تعریف کند.
«در شهر شاکابا قصر برای تو می سازم و معبد برای خدای خورشید «رئا». شاکابا زیباترین شهر تمام کشور می شود. در راهی که به این شهر می رسد، صدها مجسمه ی نگهبان با طرحی از صورت تو، اما بزرگش را می گذارم. در خود شهر هم صد تای دیگر باید گذاشته شود.»
بعد خیلی مرموز زیر گوشش گفت: «فقط همین شهر که نیست. شهرهای بیشتری ساخته می شود... می خواهی بزرگ ترین راز را به تو بگویم؟»
درویشی با کنجکاوی و ذوق و شوق سرش را تکان داد.
«من مجسمه هایی خواهم ساخت و داخل شان را با معجونی از ادویه جات و روغن پر خواهم کرد. معجونی که ترکیب ساختش سرّی است.»
این طوری، هم از هر کسی که به آنجا بیاید محافظت می شود و هم ساکنان شهر قرن ها در آرامش و خوشبختی زندگی خواهند کرد.
نفس درویشی بند آمده بود: «مگر ممکن است؟»
هپست سوت لبخند زد و گفت: «من در حال ساختن معجونی هستم که بسیار قوی است. اگر خداوند «رئا» پشتیبان من باشد این قوی ترین معجون مصر خواهد شد.»
درویشی به سرعت گفت: «پس من هم همین الان نقاشی برای «رئا» می کشم.»
و تصویر مجسمه را روی پاپیروسی تمیز نقاشی کرد.

هپست سوت پیر، برای دومین بار جابه جا شد و جور دیگر نشست. مجسمه ی گرانیتیِ سر طلایی را محکم در دستانش فشار داد و احساس کرد نیرویش از دست ها به مجسمه منتقل می شود. بعد از سال ها که پشت سر هم معجون درست می کرد، بالاخره معجونی ساخته بود که بدترین زخم ها را هم درمان می کرد. او این معجون را در فضای داخلی بدنه ی این مجسمه ی نگهبان ریخته بود. حالا دیگر این مجسمه نیرویی بیشتر از بقیه ی طلسم ها داشت.
او سال ها پیش باید می مُرد. خیلی وقت بود که مقبره اش آماده بود. هر روز که خورشید در مشرق متولد می شد، از اینکه توانسته روز دیگر را ببیند متعجب می شد. همه ی اینها به خاطر مجسمه ی نگهبان بود.
اگر آن زمان که درویشی مریض بود، او این دارو را درست کرده بود، شاید مجسمه ی نگهبان نمی گذاشت بمیرد و نجاتش می داد. اما حالا دیگر فکر کردن درباره ی این موضوع چه فایده ای داشت؟
هپست سوت از جایش بلند شد و آرام آرام توی ساحل، زیر نور سوزان خورشید، به سمت معبد رفت.
پاهای پیرش آرام تر از دیروز حرکت می کردند. نیرویش انگار تمام شده بود. هیچ کس از مرگ رهایی نداشت، حتی او. لحظه بعد او به آخرین سفرش می رفت؛ به سوی خداوندگار اُسیریس. هپست سوت لبخند زد.
هرکس برای سفر آخرتش چیزی به همراه داشت، درویشی طلسم طلایی موکاتاگارا را، آخناتون عصای طلایی سنگینش را، و او باید مجسمه ی نگهبان را با خود به مقبره اش می برد. مجسمه ی نگهبان در زمان سفر از او مواظبت می کرد. آنها بالاخره روز در بارگاه اُسیریس همدیگر را ملاقات می کردند.

فقط چند قدم با معبد فاصله داشت که دنیا دور سرش چرخید. هپست سوت روی زمین نشست و برای آخرین بار به بالا نگاه کرد.
نور خورشید سفیدتر از زمان های دیگر شده بود.

فصل ۱: بازگشت به انه



دامی، خوس و کلاز وارد سالن فرودگاه شدند. هواپیمای شان به موقع روی زمین نشسته بود و همه چیز خوب پیش رفته بود. کلاز چمدان را روی زمین گذاشت، نفس راحتی کشید و به اطرافش نگاه کرد و گفت: «بچه ها، ما موفق شدیم. بالاخره برگشتیم هلند.»
طوری گفت که انگار معجزه ای اتفاق افتاده: «سقوط که نکردیم، سکته ی قلبی هم همین طور. ببین چه هوای خوبی هم هست. آسمون ابریه. ممکنه بارون بیاد! خیلی عالیه، مگه نه؟»
خوس گفت: «امیدوارم بابا. اونجا رو ببین، اون طرف، آقای کرابل کنار ماشینش منتظر ما وایساده. داره برامون دست تکون می ده.»
کلاز گفت: «پس ما رو می رسونه خونه. یوهو!»
دامی هم شروع کرد داد زدن: «ماشی، ماشی، ما پیدا کردیم، کشور من هنوز توی مصر بود! ما پیداش کردیم، من آرامگاه پدرم رو دیدم. هورا... مقبره اش قیلی قشنگ بود، بابام هنوز همون جا بود!»
چند نفر با تعجب برگشتند و او را نگاه کردند.
کلاز زیر لبی گفت: «ساکت باش، بهتر نیست در مورد یه همچین چیزی بلند بلند داد نزنی؟»
«آره، اما من دلم می قواست بهش بگم...»
«بذار وقتی سوار ماشین شدیم، اون وقت!»
بعد بدون هیچ توضیحی دست دامی را گرفت و او را از بین اتوبوس ها به طرف ماشین کشید.
آقامعلم کرابل دیگر از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود.
«راست می گی؟ باورم نمی شه، امکان نداره، من دلم می خواد همه چیز رو بدونم، سوار شید!»
خوس و دامی را با عجله پشت ماشین نشاند و کلاز چمدان ها را داخل صندوق عقب ماشین گذاشت. به محض اینکه همه ی درها بسته شد، دامی منفجر شد: «ما پیداش کردیم. رفتیم آرامگاه، دارم راست می گم، زیرِ زمین بود، قودم دیدمش، از همه جا قشنگ تر بود!»



معلم کرابل جوری نگاهش می کرد، مثل اینکه داشت به خوکی نگاه می کرد که طناب بازی می کند.
«راست می گی؟ امکان نداره! درست حدس زده بودم که کنار بقیه ی اهرام، توی ساکاراست؟ نه، اصلاً باورم نمی شه، این حرف های تو نمی تونه واقعیت داشته باشه.»
خوس لبخند زد: «اما همه ی اینها عین واقعیته، مقبره توی...»
دامی گفت: «ساکت باش! تو نباید بگی. جای مقبره ی پدر من یه رازه. به هیچ کس نباید بگیم. من پیداش کردم. قودم هم دوباره قایمش کردم.»
آقا معلم پرسید: «اما به من که می تونی بگی، مگه نه؟ من که این قدر شما رو راهنمایی کردم.»
«راهنمایی هاتون به دردمون نقورد. من یهو فهمیدم. قواب دیدم و عصای سادی هوتپ رو توی قواب دیدم. آکیلا هم اونجاست. شتر یه کوهانه، کنار غار، بدون باندپیچی و...»
معلم کرابل گفت: «آی آی آی، صبر کن ببینم! من اصلاً از حرف هات سر در نمی یارم. سادی هوتپ کیه؟ آکیلا؟ باندپیچیت چی شده بود؟ من می خوام همه چیز رو بدونم. از اولِ اول شروع کن. من هم رانندگیم رو می کنم تا برسیم خونه.»

نظرات کاربران درباره کتاب دامی مومیایی