فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خون اِلف‌ها

کتاب خون اِلف‌ها
حماسه‌ی ویچر - کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب خون اِلف‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خون اِلف‌ها

گرالت، ویچر اهل ریویا، جنگجویی است که خود سپکوفسکی او را مانند تیر از کمان رهاشده صاف و ساده می‌‌داند؛ اما دنیا و سرنوشتی که گرالت را احاطه کرده، چنان پیچیده است که سادگی او به طرز دیوانه‌‌واری عمیق و بامعنی جلوه می‌‌کند. شاید در نگاه اول فقط با یک هیولاکش حرفه‌ای که برای پول کار می‌‌کند روبه‌رو باشیم؛ اما گرالت معمولاً با انسان‌هایی سروکار دارد که هر هیولایی را شرمنده و این انسان‌‌ها هستند که مجبورش می‌‌کنند قوانین همیشگی‌‌اش را زیر پا بگذارد. زبان نیش‌‌دار و بی‌‌باکی غیرطبیعی گرالت او را به شخصیتی ماندگار، فراموش‌نشدنی و محبوب تبدیل کرده که حتی در لحظه‌‌های آغشته به خون، به او احساس نزدیکی می‌‌کنیم. از طرف دیگر، گرالت فقط یک قطره است در میان اقیانوسی از شخصیت‌‌های جذاب و فوق‌‌العاده این مجموعه کتاب که هرکدام لیاقت حماسه‌‌ای جداگانه را دارند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خون اِلف‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

شهر در میان شعله های آتش بود.
از خیابان های منتهی به خندق و ردیف اول خانه های شهر دود و خاکستر گرم فوران می کرد. شعله ها خانه های به هم چسبیده و سقف شالی پوش آن ها را می بلعید و به دیواره های قلعه زبانه می کشید. از سمت غرب، از دروازه ی لنگرگاه، صدای فریاد، همهمه ی جنگی وحشیانه و ضربات کُند دژ کوب که بر دیوارها کوفته می شد، هرلحظه بالاتر می رفت.
مهاجمان به طور غیرمنتظره ای آن ها را محاصره کرده بودند، سنگرهایی را که تنها چند سرباز؛ تعدادی از اهالی شهر مسلح به هالبِرد(۳) و چند نفر از کمانداران رسته(۴) از آن ها حفاظت می کردند درهم شکستند. اسب هایشان که با زره های بلند سیاه رنگ پوشانده شده بودند، از بالای سنگرها به پرواز درآمدند و تیغ های براق و درخشان شمشیر سواران شان بذر مرگ در میان مدافعان در حال گریختن می پاشید.
سیری احساس کرد شوالیه ای که او را جلوی خودش روی زین نشانده، ناگهان به اسبش مهمیز زد. فریاد شوالیه را شنید که گفت: «محکم بشین! محکم بشین!»
شوالیه های دیگر که پرچم سینترا بر تن داشتند از آن ها جلو زدند، در همان حال که با بیشترین سرعت می راندند، با نیلفگاردی ها نیز می جنگیدند. سیری از گوشه ی چشم نگاهی سریع به کشمکش انداخت: پیچ وتاب های دیوانه وار شنل های آبی -طلایی و سیاه بین نبرد فولاد، تلق تلق برخورد شمشیر به زره و شیهه ی اسب ها.
فریادها. فریاد نه؛ جیغ ها.
- محکم بشین!
ترس. همان طور که به افسار چنگ می زد، با هر ضربه، هر تکان، هر پرش اسب، درد در دستانش می پیچید. پاهایش به طرز دردناکی گرفته نمی توانست تکیه گاهی پیدا کند، چشمانش به خاطر دود پر از اشک شده بود. دستی که دورش حلقه شده بود راه نفسش را می بست، خفه اش می کرد، دنده هایش را می فشرد. در اطرافش، صدای جیغ هایی که هرگز شبیه شان را نشنیده بود، بلندتر می شد. با یک آدم باید چه کرد که این گونه جیغ بکشد؟
ترس. ترسِ طاقت فرسا، فلج کننده، خفه کننده.
دوباره برخورد آهن، ناله و غریدنِ اسب ها. خانه ها اطرافش چرخیدند و درجایی که لحظه ای قبل تنها خیابانی کوچک و گل آلود می دید که اجساد آن را پوشانده و دارایی های اهالی در حال فرار در آن پخش شده بود، می توانست پنجره هایی را ببیند که آتش از آن ها زبانه می کشید. ناگهان شوالیه ی پشت سرش به خس خس و سرفه ای عجیب افتاد. روی دستانی که افسار را محکم گرفته بود، خون جهید. بازهم جیغ. تیرهایی سوت کشان از کنارشان رد شد.
سقوط، غافل گیری، به طرز دردناکی کوبیده شدن روی زره. پشت سرش سم هایی روی زمین کوفته شدند و شکم و تنگ(۵) کهنه ی اسبی از بالای سرش به سرعت گذشت و به دنبال آن، شکم و زره سیاه و مواج اسب دیگری. هن وهنی از تقلا، مثل صدای یک چوب بر موقع قطع درخت؛ اما این چوب نیست، برخورد آهن روی آهن است. فریادی خفه و بعد چیزی بزرگ و سیاه با فواره ای از خون بین گل ولای کنارش سقوط کرد. پایی زره پوش لرزید و با مهمیزش زمین را خراشید.
یک حرکت سریع. نیرویی او را بالا کشید و روی زینی دیگر گذاشت. محکم بشین! دوباره سرعتی که استخوان هایش را می لرزاند و چهارنعل رفتن دیوانه وار. دست وپاهایش ناامیدانه در جست وجوی تکیه گاه بودند. اسب روی دو پا بلند می شود. محکم بشین!... تکیه گاهی نیست، نیست... نیست... خون هست. اسب به زمین می افتد. فرار از زیرش غیرممکن است، هیچ راهی برای خلاص شدن نیست، هیچ راهی برای فرار از این بازوهای زره پوش که او را محکم در برگرفته اند نیست. هیچ راهی برای دور ماندن از خونی که روی سر و شانه هایش می ریزد نیست.
یک تکان، صدای چلپ چلوپ پوتین روی زمین گل آلود، برخوردی شدید با زمین، سکونی مبهوت کننده پس از یک سواری وحشیانه. خس خس و شیهه های اسب که تلاش می کرد دوباره روی پا بایستد. صدای کوبیده شدن نعل اسب ها بر زمین، موی پشت پای اسب ها و سم هایی که به سرعت رد می شدند. زره اسب ها و شنل های سیاه. فریاد زدن.
خیابان آتش گرفته است، دیواری سرخ و غران از شعله ها. جلوی آن، شبح سواری عظیم الجثه؛ بلندتر از سقف در حال سوختنِ خانه ها. اسبش که با زرهی سیاه پوشانده شده روی دو پا بلند می شود، سرش را تکان می دهد و شیهه می کشد.
سوار به او خیره شده است. سیری چشمانش را می بیند که از میان شکاف کلاهخود عظیم مزین به بال های پرنده ی شکاری، برق می زند. سیری انعکاس آتش را در تیغه ی پهن شمشیری که در دست دارد می بیند.
سوار به او نگاه می کند. سیری نمی تواند حرکت کند. دستان بی حرکت مردِ مُرده دور کمرش پیچیده و روی زمین نگه اش می دارد. چیزی سنگین و خیس از خون او را در جایش زندانی کرده؛ چیزی که روی ران پایش است و او را به زمین دوخته.
و ترس او را بی حرکت کرده: ترسی شدید که دلش را زیرورو می کند؛ ترسی که سیری را نسبت به جیغ های اسب زخمی، غرش شعله های درخشان، فریادهای افراد در حال مرگ و کوبش طبل ها کر می کند. تنها چیزی که هست، اهمیت دارد، تنها چیزی که هنوز معنا دارد، ترس است. ترسی مجسم شده در شکل یک شوالیه ی سیاه که کلاهخودی مزین با پر بر سر دارد و مقابل دیواری از شعله های سرخ و خشمگین بی حرکت ایستاده است.
سوار به اسبش مهمیز می زند، بال های روی کلاهخودش تکان می خورند؛ مثل پرنده ای شکاری که بال می زند و خود را برای حمله به قربانی بیچاره اش که از ترس فلج شده آماده می کند. پرنده یا شاید شوالیه جیغ می کشد؛ هولناک، بی رحمانه، فاتحانه. اسبی سیاه، زرهی سیاه، شنلی مواج و سیاه و پشت سر آن، شعله ها. دریایی از شعله ها.
ترس.
پرنده جیغ می کشد. بال ها به هم می خورند، پرها به صورتش سیلی می زنند. ترس!
کمک! چرا هیچ کس کمکم نمی کنه؟ تنها، ضعیف، درمانده. نمی تونم حرکت کنم، نمی تونم هیچ صدایی از گلوی گرفته ام خارج کنم؛ چرا هیچ کس به کمکم نمی آد؟
وحشت زده ام!
چشم ها از میان شکافِ کلاهخود عظیم می درخشند. شنل سیاه همه چیز را می پوشاند...
- سیری!
بیدار شد، بی حس و خیس از عرق. جیغ خودش که از خواب بیدارش کرده بود، هنوز در هوا معلق بود، درونش می لرزید، جایی زیر استخوان سینه و گلوی خشک شده اش را می سوزاند. دستانش که محکم به پتو چنگ زده بودند درد می کرد؛ کمرش درد می کرد...
- سیری، آروم باش.
شب سیاه بود و باد می وزید. درختان کاج اطراف شان یکنواخت و آهنگین خش خش و صدای رقص باد میان شاخه ها و تنه هایشان شنیده می شد. خبری از آتش خبیث و صدای جیغ نبود، فقط همین لالایی لطیف. کنارش آتشی شعله ور بود. انعکاس شعله هایش از سگک ها می تابید و بر قبضه ی آهنین چرم پیچ شده ی شمشیری که به زینی روی زمین تکیه داده شده بود، سوسو می زد. به جز این ها، نه آتشی بود و نه آهنی. دستی که روی گونه اش بود، بوی چرم و خاکستر می داد، نه بوی خون.
- گرالت...
- فقط یه خواب بود. یه خواب بد.
سیری به شدت لرزید و دست وپاهایش را محکم در شکمش جمع کرد.
یک خواب. فقط یک خواب.
آتش خاموش شده بود؛ کُنده های غان، سرخ و نورانی بودند، گهگاهی ترق وتوروق صدا می دادند و شعله ی آبی کوچکی ساطع می کردند که موی سپید و نیمرخ مردی را که پتو و پوستینی دورش می پیچید روشن می کرد.
- گرالت، من...
- من همین جام. بخواب، سیری. باید استراحت کنی. هنوز راه طولانی ای در پیش داریم.
ناگهان فکر کرد: صدای موسیقی می شنوم. بین خش خش درختان... موسیقی هست. صدای لوت؛ و صدای انسان ها. پرنسس سینترا... فرزند سرنوشت... فرزند خون مهتر، خون اِلف ها. گرالت اهل ریویا، گرگ سپید و سرنوشتش. نه، نه، این یه افسانه ست. ساخته وپرداخته ی یه شاعره. پرنسس مُرده. تو خیابون های شهر، موقع فرار کشته شده...
محکم بشین...! محکم...
- گرالت؟
- چیه، سیری؟
- اون مرد با من چی کار کرد؟ چه اتفاقی افتاد؟ اون با من... چی کار کرد؟
- کی؟
- اون شوالیه... شوالیه ی سیاه پوش که روی کلاهخودش پر داشت... هیچی یادم نمی آد. اون فریاد زد... و به من نگاه کرد. یادم نمی آد چه اتفاقی افتاد. فقط اینکه ترسیده بودم... خیلی ترسیده بودم...
مرد روی او خم شد، شعله ی آتش در چشمانش می درخشید. چشم های عجیبی بودند، خیلی عجیب. سیری از آن ها می ترسید، دوست نداشت نگاهش با او تلاقی کند؛ اما این مربوط به گذشته بود، خیلی وقت پیش.
همان طور که دنبال دست گرالت که به سختی و زبری چوب درخت بود می گشت، زمزمه کرد: «هیچی یادم نمی آد، شوالیه ی سیاه پوش...»
- فقط یه رویا بود. آروم بخواب. دیگه نمی بینیش.
سیری قبلاً هم شبیه این اطمینان خاطر را شنیده بود. بی نهایت برایش تکرار شده بود؛ بارها و بارها وقتی در طول شب به خاطر جیغ هایش بیدارش کرده بودند، کلماتی آرامش بخش به او گفته شده بود؛ اما این بار فرق داشت. حالا باورشان داشت؛ چراکه این بار گرالت اهل ریویا، گرگ سپید، ویچر بود که آن ها را می گفت. مردی که سرنوشتش بود. کسی که سیری برایش مقدر شده بود. گرالت ویچر که در میان جنگ، مرگ و ناامیدی پیدایش کرده، او را با خود برده و قول داده بود هرگز جدا نشوند.
درحالی که دست گرالت را محکم گرفته بود، خوابش برد.
***
ترانه سرا تصنیف را تمام کرد. سرش را کمی به یک طرف خم کرد و ترجیع بند تصنیف را روی لوتش نواخت؛ آرام، لطیف، یک پرده بالاتر از شاگردی که همراهی اش می کرد.
هیچ کس کلمه ای بر زبان نیاورد. تنها صدای موسیقی که فرومی نشست، برگ هایی که زمزمه می کردند و خش خش شاخه های درخت بلوط تنومند شنیده می شد. پس ازآن، ناگهان بزی که به یکی از ارابه های اطراف درخت کهن سال بسته شده بود، بع بعی طولانی سر داد. در آن لحظه، انگار که صدای بز یک علامت باشد، یکی از مردانی که در نیم دایره ی بزرگی از شنوندگان نشسته بود از جایش بلند شد. شنل آبی لاجوردی اش با حاشیه ی زردوزی را تا روی شانه هایش به عقب داد و تعظیمی باوقار کرد. با صدایی آرام؛ اما طنین انداز گفت: «سپاسگزارم، استاد دندلایون. به من، رادکلیف اهل اوکسنفورت(۶)، استاد جادو، اجازه بدید حد اعلای سپاس و قدردانی از هنر فاخر و مهارت شما رو بیان کنم؛ مطمئنم تمام افراد حاضر همین عقیده رو دارن.»
جادوگر نگاهش را روی جمع گرداند؛ حدود صد نفر شنونده که روی زمین یا ارابه ها نشسته یا روی نیم دایره ای تنگ هم مقابل درخت بلوط ایستاده بودند. آن ها سر تکان دادند و بین خودشان پچ پچ کردند. چندین نفر کف زدند و بقیه دستان شان را به نشانه ی درود بالا بردند. زنان که موسیقی متاثرشان کرده بود، فین و چشمان شان را با هر چه دم دست شان بود پاک کردند که به فراخور مقام، پیشه و ثروت شان متفاوت بود: زنان روستایی از ساعد یا پشت دستان شان، همسر تاجران با دستمال های کتان و اِلف ها و زنان اشرافی از بهترین دستمال های کتان مرغوب استفاده کردند. سه دخترِ بارون ویلیبرت(۷) که همراه با سایر خدمتکارانش، برنامه ی شکار با قوش را متوقف کرده بودند تا به تماشای اجرای نغمه سرای معروف بیایند، بلند و صدادار درون دستمال های ظریف ترمه به رنگ سبز روشن فین کردند.
جادوگر ادامه داد: «اغراق نخواهد بود اگه بگیم که شما ما رو عمیقاً تحت تاثیر قرار داده اید، استاد دندلایون. شما ما رو به تامل و تفکر وا داشتید؛ قلب های ما رو متاثر کردید. اجازه بدید مراتب قدردانی و احترام مون رو ابراز کنم.»
نغمه سرا ایستاد و تعظیم کرد، طوری که پر مرغ ماهی خواری که به کلاه شیکش زده بود به زانوهایش کشیده شد. شاگردش دست از نواختن کشید، نیشش را تا بناگوش باز و تعظیم کرد تا وقتی که دندلایون نگاهی تند به او انداخت و چیزی زیر لب گفت. پسرک سرش را خم کرد و دوباره به سیم های لوتش آرام ضربه زد.
جمعیت به جنب وجوش آمد. تاجرانی که با واگن سفر می کردند، بین خودشان پچ پچ کردند و بعد یک بشکه ی بزرگ آبجو را به سمت درخت بلوط قِل دادند. رادکلیف جادوگر غرق مکالمه ی آرامی با بارون ویلیبرت شد. دختران بارون که بینی هایشان را پاک کرده بودند، ستایشگرانه به دندلایون خیره شده بودند؛ اما ترانه سرا به آن ها اعتنایی نکرد؛ چراکه غرق در لبخند و چشمک زدن و نشان دادن دندان هایش به گروهی اِلف متکبر و ساکت بود که بی هدف می چرخیدند. به خصوص یکی از آن ها: زیبارویی با موهای تیره و چشمان درشت که کلاهی از جنس پوست راسو به سر داشت. دندلایون برای جلب توجه او، رقبایی هم داشت؛ این اِلف چشم درشت با کلاه زنانه ی زیبایش، توجه شنوندگان دندلایون را نیز جلب کرده بود و تعدادی شوالیه، دانشجو و گولیارد(۸) با چشمان شان به او ابراز عشق می کردند. اِلف به وضوح از توجهی که به او می شد لذت می برد؛ با تورهای سرآستین پیراهنش بازی می کرد و مژه هایش را به هم می زد؛ اما گروه اِلف های همراهش دورتادورش را گرفته بودند و برای پنهان کردن انزجارشان از ستاینده های او زحمتی به خود نمی دادند.
بیشه ی زیر بلئوبهریس(۹)، درخت بلوط تنومند، مکانی برای گردهمایی ها، محل معروفی برای استراحت مسافران و نقطه ی ملاقات خانه بدوشان به آزادی و روشنفکری مشهور بود. درویدهایی که از درخت کهن سال محافظت می کردند آن را جایگاه دوستی می نامیدند و با میل و رغبت همه ی کسانی که به آنجا می آمدند را می پذیرفتند؛ اما حتی در زمان رویداد نادری مثل اجرای اخیر نغمه سرایی با شهرت جهانی نیز مسافران باهم ارتباط برقرار نمی کردند و در گروه هایی مشخص می ماندند. اِلف ها در کنار اِلف ها ماندند، صنعتگران دورف تادندان مسلح در جمع همنوعان خود بودند که اغلب برای محافظت از واگن های تاجران اجیر می شدند. آن ها در بهترین حالت کوتوله های معدنچی و نیم مردهای کشاورز را که در کنارشان چادر می زدند، به جمع خود راه می دادند. همه ی غیر انسان ها به طور یکپارچه از انسان ها دوری می کردند. انسان ها نیز به جبران از غیر انسان ها فاصله می گرفتند؛ اما باهمنوعان خودشان نیز چندان دمخور نمی شدند. اشراف زادگان با دیده ی تحقیر به تاجران و فروشندگان دوره گرد نگاه می کردند. همچنین نظامیان و سربازان اجیرشده از چوپان ها و پوستین های بدبویشان دوری می کردند. تعداد انگشت شمار جادوگران و شاگردان شان خود را کاملاً از دیگران دور نگه می داشتند و تکبر و خودبینی شان را به تساوی بر همه ارزانی می کردند. گروهی به هم چسبیده و ساکت از روستاییان آن پشت در تاریکی دورهم جمع شده و با شن کش ها، چنگک ها و خرمن کوب هایی که از بالای سرشان بیرون زده بود، شبیه یک جنگل بودند و همه نادیده شان می گرفتند.
مثل همیشه، تنها استثنا بچه ها بودند و از سکوت اجباری ای که در زمان اجرای ترانه سرا حکم فرما شده بود خلاص شده بودند. آن ها فریادکشان در جنگل می دویدند، با اشتیاق بازی می کردند و قوانین شان برای کسانی که با سال های شاد کودکی خداحافظی کرده بودند، غیرقابل درک بود. بچه های اِلف ها، دورف ها، نیم مردها، کوتوله ها، نیمه اِلف ها، یک چهارم اِلف ها و کودکان نوپایی که معلوم نبود اهل کجا هستند، نه چیزی از طبقات نژادی و اجتماعی می دانستند و نه آن را به رسمیت می شناختند؛ حداقل هنوز نه.

پیش گفتار مترجم

مهم نیست طرفدار بازی های کامپیوتری باشید یا کتاب های تخیلی حماسی یا حتی فقط داستان های خوب، درهرحال "حماسه ی ویچر" اثر آنجی سپکوفسکی مجموعه کتابی است که نمی توان از آن صرف نظر کرد. سپکوفسکی با بهره گیری از افسانه ها و داستان های بی شمار و نگاه منتقدانه و طنز تلخش، اثری فراموش نشدنی و بی نظیر خلق کرده که میلیون ها نفر در سطح جهان باشخصیت های آن شب و روز گذرانده اند.
گرالت، ویچر اهل ریویا، جنگجویی است که خود سپکوفسکی او را مانند تیر از کمان رهاشده صاف و ساده می داند؛ اما دنیا و سرنوشتی که گرالت را احاطه کرده، چنان پیچیده است که سادگی او به طرز دیوانه واری عمیق و بامعنی جلوه می کند. شاید در نگاه اول فقط با یک هیولاکش حرفه ای که برای پول کار می کند روبه رو باشیم؛ اما گرالت معمولاً با انسان هایی سروکار دارد که هر هیولایی را شرمنده و این انسان ها هستند که مجبورش می کنند قوانین همیشگی اش را زیر پا بگذارد. زبان نیش دار و بی باکی غیرطبیعی گرالت او را به شخصیتی ماندگار، فراموش نشدنی و محبوب تبدیل کرده که حتی در لحظه های آغشته به خون، به او احساس نزدیکی می کنیم. از طرف دیگر، گرالت فقط یک قطره است در میان اقیانوسی از شخصیت های جذاب و فوق العاده این مجموعه کتاب که هرکدام لیاقت حماسه ای جداگانه را دارند.
با توجه به اینکه کتاب یک بار از زبان لهستانی به انگلیسی ترجمه شده و ترجمه ی فارسی از نسخه ی انگلیسی صورت گرفته است تا حد امکان سعی نموده ایم در مورد اسامی خاص نظیر اشخاص و مکان ها، به نسخه ی اصلی و تلفظ صحیح مراجعه کنیم. ازآنجایی که از اسم صدها نوع هیولا در این کتاب ها استفاده شده، امکان برگرداندن همه ی این اسامی به فارسی وجود نداشت و از همان اسامی انگلیسی یا لهستانی بهره بردیم، البته به جز در مواردی نظیر " گرگینه " و "اژدها " که در زبان فارسی رواج دارند. همچنین با توجه به اینکه بخش عظیمی از داستان از طریق مکالمات بیان می شود تا جای ممکن از نثر محاوره ای استفاده کردیم که هم به کتاب اصلی وفادار باشد و هم بعد از دو بار ترجمه ی متن، خواننده ی ایرانی را سردرگم نمی کند.
امیدواریم شما هم مانند ما ساعت ها، بلکه سال ها، در دنیای ویچرها غرق شوید و از خواندن شاهکار آنجی سپکوفسکی، نهایت لذت را ببرید.

بهناز حسینی - سینا طاوسی مسرور
بهار ۱۳۹۷

نظرات کاربران درباره کتاب خون اِلف‌ها

ممنون فیدیبو بالاخره کتابهای فانتزی هم گذاشتی... لطفا کتاب پنجم نغمه یخ و آتش رو هم که نشر آذرباد منتشر کرده و همینطور طریق شاهان رو هم قرار بدید.
در 6 ماه پیش توسط سپهر سعیدی
رمان تلماسه اثر فرانک هربرت رو هم بزارین.
در 6 ماه پیش توسط سعید زمانی
بلاخره بعد از مدت ها فدیبو توی بحث کتب فانتزی فعال شد و کتاب های خیلی خوبی هم گذاشته مثل همین ویچر منتهی اصل کار که کتاب های نشر تندیسه مونده که باید بگم بهترین مجموعه ها دست تندیسه از گروهان سیاه و مترو گرفته تا قانون نخست و تل ماسه
در 4 ماه پیش توسط ash...023
کتاب چهارم چند ماهه چاپ شده کی قرار میگیره؟
در 3 ماه پیش توسط حمید رضا جباری
کتاب چهارمم با اسم زمان خواری چاپ شد
در 4 ماه پیش توسط ham...375
کتاب چهارمش رو کی میزارید ؟؟
در 2 ماه پیش توسط ami...n24
عالی لطفا کتاب بعدی روهم بزارید اگر ممکن باشه زود تر
در 2 ماه پیش توسط sahand molai
سلام جلد بعدی ‌کی میاد در ضمن از نشر باژ هم کتاب بزارید
در 4 ماه پیش توسط adrin esmaiilpour
جلد بعدی کی منتشر میشه؟
در 5 ماه پیش توسط ham...375
فکر کنم از بازیش بهتر باشه
در 2 ماه پیش توسط سید محمد حسین افتخاری