فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شمشیر سرنوشت

کتاب شمشیر سرنوشت
حماسه‌ی ویچر - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب شمشیر سرنوشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شمشیر سرنوشت

آبله‌رو گفت: «حداقل سکه‌هامون سرجاشون موندن، کسی نیست که برای کشتن باسیلیسک بهش پول بدیم. بهتره دیگه برید خونه؛ اما در مورد وسایل و اسب اون افسونگر... خوب نیست که هدر بشن.» قصاب گفت: «آره، مادیان خوبیه و خورجین‌هاش پُرن. بیاین یه نگاهی بندازیم.» - چه‌کار دارید می‌کنید؟ مرد آبله‌رو با لحن تهدیدآمیزی گفت: «خفه شو، کدخدا. مزاحم نشو، وگرنه یه مشت می‌آد تو صورتت.» قصاب تکرار کرد: «مادیان خوبیه.» - از اسب دور شو، عزیز من. قصاب به‌آرامی سمت غریبه‌ای که ناگهان از پشت یک دیوار فروریخته سر درآورده بود برگشت، درست پشت جمعیتی که جلوی ورودی تونل ایستاده بودند. غریبه موهای قهوه‌ای مجعد و پرپشتی داشت، زیر کت کتان گشادش نیم‌تنه‌ای به رنگ قهوه‌ای تیره پوشیده بود، همراه با چکمه‌های بلند مخصوص سواری. مسلح نبود. او با لبخندی تهدیدآمیز تکرار کرد: «از اسب دور شو. اینجا چی داریم؟ یه اسب و خورجینش که متعلق به کس دیگه‌ای هستن؛ اما شما با طمع بهش چشم دوختین و می‌خواین بهش دستبرد بزنید. این کارِ شرافتمندانه‌ایه؟» آبله‌رو آرام دستش را داخل پالتوی خود فروبرد و به قصاب نگاهی انداخت. قصاب رو به جمعیت دست تکان داد، با اشاره‌ی او، دو جوان قوی‌هیکل با موهای کوتاه خارج شدند. هر دو چماق‌های سنگینی به دست داشتند، مثل آن‌هایی که برای بی‌هوش کردن حیوانات در کشتارگاه استفاده می‌شوند. مرد آبله‌رو درحالی‌که دستش را داخل پالتو نگه‌داشته بود، گفت: «تو کی هستی که به ما بگی چی شرافتمندانه‌ست و چی نیست؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شمشیر سرنوشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



داستان اول: مرزهای واقعیت

فصل اول

مرد آبله رو سرش را با ناامیدی تکان داد و گفت: «دارم می گم، اون دیگه بیرون نمی آد! یه ساعت و ربعه که رفته اون تو. کارش تمومه.»
اهالی شهر که در میان خرابه ها و آوار دورهم جمع شده بودند، حفره ی سیاهی که ورودی تونل بود را در سکوت تماشا می کردند. مرد چاقی که روپوش زرد پوشیده بود، روی پاهایش جابه جا شد، گلویش را صاف کرد و کلاه چروکش را از سر برداشت. او درحالی که عرق را از روی ابروهای کم پشتش کنار می زد، گفت: «باید یه کم بیشتر صبر کنیم.»
مرد آبله رو بی حوصله گفت: «چرا صبر کنیم؟ توی اون غارها یه باسیلیسک هست، مگه یادت رفته، کدخدا؟ هر کی بره اون پایین، دیگه برنمی گرده. یادت رفته که تا الان چند نفر اون پایین مُردن؟ منتظر چی هستیم؟»
مرد چاق با تردید گفت: «توافق مون این بود، مگه نه؟»
دوست مرد آبله رو، مردی غول پیکر که لباس قصابی از جنس چرم به تن داشت، گفت: «توافق با یه مردِ زنده، کدخدا. اون دیگه مُرده، مثل روز روشنه. از اولش معلوم بود که داره به سمت مرگ می ره، مثل همه ی اونایی که قبلش اومدن. حتی یه آینه هم با خودش نبرد، فقط یه شمشیر؛ همه می دونن برای کشتن باسیلیسک آینه لازمه.»
آبله رو گفت: «حداقل سکه هامون سرجاشون موندن، کسی نیست که برای کشتن باسیلیسک بهش پول بدیم. بهتره دیگه برید خونه؛ اما در مورد وسایل و اسب اون افسونگر... خوب نیست که هدر بشن.»
قصاب گفت: «آره، مادیان خوبیه و خورجین هاش پُرن. بیاین یه نگاهی بندازیم.»
- چه کار دارید می کنید؟
مرد آبله رو با لحن تهدیدآمیزی گفت: «خفه شو، کدخدا. مزاحم نشو، وگرنه یه مشت می آد تو صورتت.»
قصاب تکرار کرد: «مادیان خوبیه.»
- از اسب دور شو، عزیز من.
قصاب به آرامی سمت غریبه ای که ناگهان از پشت یک دیوار فروریخته سر درآورده بود برگشت، درست پشت جمعیتی که جلوی ورودی تونل ایستاده بودند. غریبه موهای قهوه ای مجعد و پرپشتی داشت، زیر کت کتان گشادش نیم تنه ای به رنگ قهوه ای تیره پوشیده بود، همراه با چکمه های بلند مخصوص سواری. مسلح نبود.
او با لبخندی تهدیدآمیز تکرار کرد: «از اسب دور شو. اینجا چی داریم؟ یه اسب و خورجینش که متعلق به کس دیگه ای هستن؛ اما شما با طمع بهش چشم دوختین و می خواین بهش دستبرد بزنید. این کارِ شرافتمندانه ایه؟»
آبله رو آرام دستش را داخل پالتوی خود فروبرد و به قصاب نگاهی انداخت. قصاب رو به جمعیت دست تکان داد، با اشاره ی او، دو جوان قوی هیکل با موهای کوتاه خارج شدند. هر دو چماق های سنگینی به دست داشتند، مثل آن هایی که برای بی هوش کردن حیوانات در کشتارگاه استفاده می شوند.
مرد آبله رو درحالی که دستش را داخل پالتو نگه داشته بود، گفت: «تو کی هستی که به ما بگی چی شرافتمندانه ست و چی نیست؟»
- به تو ربطی نداره، عزیزم.
- تو هیچ سلاحی با خودت نداری.
لبخند غریبه حتی آزاردهنده تر شد. «درسته. من هیچ سلاحی حمل نمی کنم.»
آبله رو چاقوی بلندی از داخل پالتو بیرون کشید. «این خوب نیست. چقدر بد که مسلح نیستی.»
قصاب هم تیغش را بیرون کشید، یک چاقوی شکاری. دو مرد دیگر درحالی که چماق هایشان را به رخ می کشیدند نزدیک شدند.
غریبه بدون اینکه ذره ای تکان بخورد گفت: «من سلاح حمل نمی کنم؛ اما همیشه مسلح هستم.»
از پشت خرابه ها، دو زن جوان با قدم های آرام و مطمئن بیرون آمدند. جمعیت فوراً از هم جدا شدند، عقب نشینی کردند و تعدادشان کم شد. دخترها لبخند بر لب داشتند، دندان هایشان را نشان دادند و چشمک زدند. راه راه های آبی از گوشه ی چشم تا لبه ی گوش هایشان خالکوبی شده بود. پوست سیاه گوش(۱) ماهیچه های قدرتمند ران ها و پهلوهایشان را پوشانده بود و دست های عریان شان به دستکش های آهنین ختم می شد. دسته ی شمشیرهای خمیده از پشت شانه های زره پوش شان بیرون زده بود.
آبله رو روی یک زانو نشست و آرام، خیلی آرام، چاقویش را زمین گذاشت.
از حفره ی داخل خرابه ها صدای ریختن و سایش سنگ ها آمد و بعد، از تاریکی، دو دست که لبه ی ناصاف دیوار را گرفته بودند بیرون آمدند. به دنبال دست ها، یک سر سپید ظاهر شد، موهایی که گردوخاک آجر رویشان نشسته بود، یک صورت رنگ پریده و بعد، بالاخره، شانه ها که قبضه ی یک شمشیر بالایشان دیده می شد. زمزمه ای در میان جمعیت به پا خاست.
مرد که موهای مرمرین داشت، صاف ایستاد و جسم عجیبی را از حفره بیرون کشید؛ یک جسد کوچک و غیرعادی که خاک و خون رویش را پوشانده بود. او درحالی که جانور بی جان را از دم سوسمار مانند بلندش گرفته بود، بدون هیچ حرفی آن را جلوی پای کدخدا انداخت. کدخدا عقب پرید و پایش به تکه ای از یک دیوار گیر کرد، او چشم از منقار خمیده، بال های هلالی شکل و پنجه های داس مانندی که در انتهای پاهای فلس دار جانور بودند، برنمی داشت. گلوی بریده اش که قبلاً ارغوانی بود، حالا به خون قرمز و قهوه ای آغشته بود. چشم های گود افتاده اش شفاف بودند.
مرد سپیدمو خاک را از شلوارش تکاند و گفت: «این هم از باسیلیسک. طبق توافق، می شه دویست لینتار(۲)، خوب باشن، کهنه نمی خوام. من همه رو بررسی می کنم، دارم بهتون اخطار می دم.»
کدخدا با دستانی لرزان کیسه پول بزرگی را بیرون کشید. مرد سپیدمو، مردم را برانداز کرد و نگاهش روی مرد آبله رو و چاقویی که جلوی او روی زمین بود ثابت ماند. او همچنین متوجه مردی که نیم تنه ی قهوه ای و زن هایی که پوست سیاه گوش به تن داشتند، شد.
مرد کیسه پول را از دست های لرزان کدخدا گرفت. «همیشه همین طوره. من برای چند تا سکه ی بی ارزش جونم رو به خطر می اندازم و در همون حال شما، می خواید ازم دزدی کنید. شما مردم هیچ وقت عوض نمی شید، برید به جهنم!»
قصاب درحالی که عقب می رفت زمزمه کرد. «ما به وسایلت دست نزدیم.» چماق دارها مدتی بود که میان جمعیت غیب شان زده بود. «اموال شما سر جاشون هستن، قربان.»
«خوشحالم که می شنوم.» مرد سپیدمو لبخند زد. با دیدن لبخندش که مانند زخمی باز روی صورت رنگ پریده اش پدیدار شد، جمعیت پخش وپلا شدند. «و به همین دلیل، برادر، لازم نیست نگران چیزی باشی. در امان برو؛ اما زود باش.»
آبله رو عقب عقب رفت و می خواست فرار کند. رنگ از رخسارش پریده بود و باعث می شد صورتش حتی زشت تر به نظر برسد.
مردی که نیم تنه ی قهوه ای به تن داشت، صدا زد: «آهای، یه لحظه صبر کن. یه چیزی یادت رفت.»
- چی... قربان؟
- تو روی من چاقو کشیدی.
زن جوان قدبلندتر که پاهای بلندش را بافاصله از هم قرار داده بود، روی پهلو چرخید. شمشیر خمیده اش را با سرعتی که با چشم دیده نمی شد بیرون کشید و در هوا حرکت داد. سر مرد آبله رو به هوا پرواز کرد و بعد از حرکتی قوسی، در حفره ی بزرگ ناپدید شد. جمعیت هم زمان فریاد کشیدند. دختر دوم که دستش روی قبضه ی شمشیرش بود، با چابکی چرخید و پشت همراهش را پوشش داد. نیازی نبود؛ جمعیت با بیشترین سرعتی که پاهایشان اجازه می داد خرابه ها را پشت سر می گذاشتند و به سمت شهر می رفتند. جلوتر از همه، کدخدا بود که پرش های قابل تحسینی می کرد؛ کمی جلوتر از قصاب.
مرد سپیدمو که دستکش سیاهش را بالای چشم هایش و مقابل نور آفتاب گرفته بود، با لحن سردی گفت: «ضربه ی زیبایی بود. ضربه ای زیبا از یه شمشیر زریکانیایی(۳). من با تواضع جلوی مهارت و زیبایی زنان جنگجو و آزاد تعظیم می کنم. گرالت از ریویا هستم.»
«و من...» مرد ناشناس به نشان خانوادگی رنگ و رورفته ی نیم تنه ی قهوه ای اش اشاره کرد، سه پرنده ی سیاه روی پس زمینه ای طلایی. «من بورچ(۴) هستم، سه زاغچه(۵) هم صدام می کنن؛ و این ها محافظان من، تی(۶) و وی(۷) هستن. حداقل من این طوری صداشون می کنم؛ چون اسم واقعی شون باعث می شه زبونم گره بخوره. همون طور که به خوبی حدس زدی جفت شون اهل زریکانیا هستن.»
- به نظر می رسه، باید از اونا ممنون باشم که هنوز اسب و وسایلم رو دارم. ممنونم، جنگجویان و همین طور از شما، ارباب بزرگوار.
- سه زاغچه. من اشرافی نیستم. کار نیمه تمامی اینجا داری، گرالت از ریویا؟
- نه، هیچی.
- عالیه. پس من یه پیشنهاد دارم. نزدیک اینجا، در چندراهی جاده ای که به پل رودخونه می رسه، مسافرخونه ای هست به نام اژدهای متفکر(۸). غذاش توی این منطقه نظیر نداره. دارم به قصد شام خوردن و گذراندن شب اون سمتی می رم. باعث افتخاره اگه با من همراه بشید.
گرالت، سر سپیدش را از اسبش برگرداند و به چشمان روشن غریبه خیره شد. «بورچ، بهت می گم تا سوءتفاهم پیش نیاد. من یه ویچرم.»
- خودم همین فکر رو می کردم. طوری گفتی که انگار جذامی هستی.
گرالت با خونسردی پاسخ داد: «بعضی ها همراهی با یه جذامی رو به یه ویچر ترجیح می دن.»
سه زاغچه با لبخند جواب داد: «و بعضی دیگه، همراهی با گوسفندها رو به زن های جوان ترجیح می دن. در آخر، فقط دلم براشون می سوزه. پیشنهاد من سر جاشه.»
گرالت یک دستکشش را بیرون کشید و با غریبه که دستش را جلو آورده بود، دست داد.
- قبول می کنم. از ملاقات با شما خوشحالم.
- پس بریم، دارم از گرسنگی می میرم.

فصل دوم

صاحب مهمانسرا سطح ناهموار میز را با پارچه ای تمیز کرد. تعظیم و لبخندی زد. دو تا از دندان های جلویی اش را نداشت.
سه زاغچه لحظه ای به سقف سیاه و عنکبوت هایی که با شادی روی آن قدم می زدند، خیره شد. «خب، اول... کمی نوشیدنی. نظرم عوض شد، یه بشکه نوشیدنی؛ و با نوشیدنی، چی پیشنهاد می کنی عزیزم؟»
مهمانسرادار با تردید پیشنهاد داد: «پنیر؟»
بورچ اخم کرد. «نه، پنیر برای بعدش خوبه. ما با نوشیدنی مون یه چیز ترش و خوشمزه می خوایم.»
لبخند مهمانسرادار عریض تر شد. دو دندان جلویی اش تنها دندان هایی نبود که ازدست داده بود. «در خدمتم. نظرتون درباره ی مارماهی خوابانده شده در سیر و سرکه چیه یا خیار شور سبز...»
- عالیه. برای دو نفر لطفاً؛ و بعدش، سوپ. مثل اونی که دفعه ی پیش با صدف خوردم، ماهی های کوچیک و چرت وپرت های دیگه توش ریخته بودی.
- سوپ دریایی؟
- آره. بعدش، بره ی بریون با تخم مرغ و پیاز. بعد حدود شصت تا لابستر تیغی(۹). رازیانه هم توی ماهیتابه بریز، هرچقدر که می تونی. بعد پنیر میش و یه سالاد. بعد از اون هم... ببینیم چی می شه.
- در خدمتم. برای همه تون؟ هر چهار نفر؟
زریکانیایی قدبلندتر سرش را به دو طرف تکان داد و به طرز معنی داری به شکمش ضربه زد، روی صاف بودن شکمش که لباس کتانش به آن چسبیده بود تاکید داشت.
سه زاغچه به گرالت چشمک زد. «یادم رفت، دخترها مراقب هیکل شون هستن. فقط یه چیزی! بَره فقط برای ما دو تا. نوشیدنی و مارماهی ها رو فوراً بیار، بقیه رو یه کم دیرتر تا بشقاب های دیگه سرد نشن. ما اینجا برای بخوربخور نیومدیم، می خوایم از مکالمه لذت ببریم.»
مهمانسرادار یک بار دیگر تعظیم کرد و گفت: «کاملاً می فهمم، قربان.»
«فهم... این قابلیت مهمی در کار شماها محسوب می شه. دستت رو بده به من، زیبای من.» سکه های طلا در دست مهمانسرادار جرنگ جرنگ کردند و او عریض ترین لبخندش را تحویل داد.
سه زاغچه تاکید کرد: «این پول پیش نبود، هدیه ات بود. حالا برگرد به آشپزخونه ات، دوست خوبم.»
اتاق شاه نشین(۱۰) گرم بود. گرالت کمربندش را شُل کرد، نیم تنه ی بی آستینش را درآورد و بعد آستین های پیراهنش را بالا زد. او گفت: «می بینم که مشکل مالی ندارید. با حق وحقوق شوالیه ها زندگی می کنید؟»
«تا حدودی.» سه زاغچه با لبخند این پاسخ را داد و توضیح بیشتری ارائه نکرد.
آن ها به سرعت کار مارماهی ها و یک چهارم بشکه ی نوشیدنی را ساختند. بااینکه واضح بود که زریکانیایی ها دارند از بعدازظهرشان لذت می برند، از نوشیدنی زیاد ننوشیدند. آن ها آهسته با یکدیگر صحبت می کردند که ناگهان وی خنده ی خشن بلندی سر داد.
گرالت که از گوشه ی چشم آن ها را نگاه می کرد، گفت: «دخترها زبان مشترک رو صحبت می کنن؟»
- خوب نه. زن های وراجی نیستن که این خوبه. سوپت چطوره، گرالت؟
- همم.
- بنوش.
- همم.
«گرالت...» سه زاغچه با قاشقش اشاره کرد و آروغ محتاطانه ای زد. «بذار یه لحظه به مکالمه ای که توی جاده داشتیم برگردیم؛ اون طور که من فهمیدم، ویچر، تو از یه سر دنیا به سر دیگه اش سفر می کنی و هر هیولایی که سر راه می بینی رو می کشی؛ برای پول. شغلت همینه، درست می گم؟»
- تقریباً.
- اگه یه نفر شخصاً ازت بخواد جایی بری چی؟ مثلاً یه ماموریت ویژه. اون موقع چه کار می کنی؟
- بستگی داره کی بخواد و چه خواسته ای داشته باشه.
- و دستمزدش؟

نظرات کاربران درباره کتاب شمشیر سرنوشت

داستان متفاوت جالبیه .قشنگه
در 5 ماه پیش توسط stager .
این سه گانه خیلی معرکه است. توصیه اش میکنم شدید. تو مایه کارای دیوید گمل اما با سبک و سیاق جدید
در 2 ماه پیش توسط غلامرضا داراب پور
کتاب فاتزی تخیلی عالی درحد اژدها سوار و اربا حلقه ها
در 1 ماه پیش توسط sahand molai
واقعا خیلی کتاب شگفت انگیزی بود
در 1 هفته پیش توسط
:|
در 1 ماه پیش توسط
خوشحالم که این شاهکار فانتزی به قلم مترجمی توانمند و امانتدار به فارسی برگردونده شده
در 1 ماه پیش توسط Koorosh .M
خوب بود
در 4 هفته پیش توسط s.m...123
عالیه
در 2 ماه پیش توسط erf...raj
ترجمه روون هست و لذت کتاب رو دو چندان میکنه،نسبت به قیمتش، ارزش خرید داره فقط نمیدونم چرا جای نام دندلایون از جسکِیر استفاده کرده، برای گیمر ها این اسم خیلی آشنا تره
در 3 ماه پیش توسط ali...857