فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گوشت زامبی

کتاب گوشت زامبی
خیابان وحشت - ۴

نسخه الکترونیک کتاب گوشت زامبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گوشت زامبی

لوک واتسون با حالتی اخم‌آلود به ستون فقرات درازی که روی علف‌ها افتاده بود، خیره شد. او برای تمرکز اخم کرده بود. درس زیست‌شناسی مدرسه‌ی قبلی‌اش هرگز شباهتی به این نداشت. دکتر اسکالی پرسید: - خُب؟ می‌تونی نشون بدی که قطعه‌ی کمری از کجا شروع و کجا تموم می‌شه یا نه؟ خلاصه، لوک گیج شده بود و نمی‌دانست که آیا روبه‌رو شدن با یک اسکلت که باید آن را سَرهَم می‌کرد، او را بیش از حد غافلگیر کرده است یا اینکه آن ستون فقرات جداشده مال خود معلم بود و او آن را بررسی می‌کرد، حیرت‌زده‌اش کرده است. از وقتی که به خیابان وحشت آمده بود، این نوع غافلگیری‌ها برایش تکراری و عادی شده بود و حالا هیچ یک از وقایع به نظرش عجیب نمی‌آمد. روشنایی روز، بعد از یک قرن، تازه برگشته بود...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گوشت زامبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای آران

کسی که می خواست زامبیِ درامرِ موسیقی راک، که نامش تینک بود، باشد.









آنچه گذشت:

لوک واتسون تا جشن تولد ده سالگی اش یک پسر کاملاً طبیعی بود. او در آن هنگام، تبدیل به یک گرگ نما شد. پس از آنکه دو بار این اتفاق روی داد، ماموران انتقال، لوک و خانواده اش را به اجبار سازمان دولتی کنترل زندگی های نامعمول (سازمان) به خیابان وحشت منتقل کردند که اجتماعی از اشباح، هیولاها، زامبی ها و موجودات عجیب و غریب دیگری بود.
لوک به سرعت به خودش آمد و با کلوئه فار که یک مومیایی دختر با رفتارهایی پسرانه و رسوس نگتیو، پسر خفاش هایی که در همسایگی شان بودند، دوست شد.
لوک به سرعت دریافت که آقا و خانم واتسون هرگز به ترس از همسایه هایشان غلبه نخواهند کرد. او به کمک یک کتاب قدیمی به نام قصه های خیابان وحشت. نوشته ی ساموئل اسکیپ استون، شروع به پیدا کردن شش یادگاری باستانی ای که هر یک از آنها توسط یکی از اجداد بنیان گذار جامعه ی اشتراکی به جای مانده بود، کرد.
فقط با ترکیب قدرت آنها او قادر می شد گذرگاهی به خارج از خیابان وحشت باز کند و خانه ی پدر و مادرش را پس بگیرد.
اکنون لوک در نیمه ی را تحقیقش است. او هم اکنون یک دندان نیش از یک خفاش، یک شیشه ی کوچک از خون یک زن جادوگر و قلب یک مومیایی قدیمی را به عنوان یادگاری های باستانی پیدا کرده است و در جایی امن قرار داده است. با این حال، او برای پیدا کردن محل چهارمین یادگاری باستانی، ناگزیر است که همراه رسوس و کلوئه در زیر زمین سفرکند.

فصل اول: زامبی ها



لوک واتسون با حالتی اخم آلود به ستون فقرات درازی که روی علف ها افتاده بود، خیره شد. او برای تمرکز اخم کرده بود. درس زیست شناسی مدرسه ی قبلی اش هرگز شباهتی به این نداشت. دکتر اسکالی پرسید:
- خُب؟ می تونی نشون بدی که قطعه ی کمری از کجا شروع و کجا تموم می شه یا نه؟
خلاصه، لوک گیج شده بود و نمی دانست که آیا روبه رو شدن با یک اسکلت که باید آن را سَرهَم می کرد، او را بیش از حد غافلگیر کرده است یا اینکه آن ستون فقرات جداشده مال خود معلم بود و او آن را بررسی می کرد، حیرت زده اش کرده است.
از وقتی که به خیابان وحشت آمده بود، این نوع غافلگیری ها برایش تکراری و عادی شده بود و حالا هیچ یک از وقایع به نظرش عجیب نمی آمد.
روشنایی روز، بعد از یک قرن، تازه برگشته بود...
طلسم تاریکی پیشین شکسته و در نتیجه کلاس درسِ امروز در حیاط پشتی خانه ی دکتر اسکالی برپا شده بود. درحالی که اطرافیان راحت نشسته بودند، لوک ناراحت بود. او احساس می کرد تمرکز در چنین جو غیرجدی ای دشوار است.
معلم گفت:
- من منتظرم.
لوک شروع کرد
- من، ار...
صدای تلق تلقی که از ایوان می آمد، موجب حواس پرتی خوب و به موقعی شد. یک مومیایی مصری کوچک گفت:
- آقا، این خوب نیس. من نمی تونم دنده های شما رو دوباره سوار کنم!
دکتر آهی کشید:
- کلوئه لطفاً مراقب اینا باش؛ بار قبل که من دنده ها رو در اختیار دانش آموزی گذاشتم؛ اون سه تاشو گم کرد و کت پیژامای من تا یه ماه اندازه م نبود!
- اما، آقا، من...
مومیایی جیغی بلند کشید و حرفش قطع شد چون با ضربه ی محکمِ مشتی در میان علف ها، دستی از زیرِ زمین بیرون آمد. خفاش جوان که کنار مومیایی نشسته بود، نیشش باز شد:
- من منتظر همین بودم.
یک صورت ترک خورده ی سبزرنگ از میان سوراخی که مرتب پهن تر می شد، آشکار شد. چشمان شیری رنگش در میان نور خورشید کورکوری می کرد.
- دنبال چیزی می گردی، دوگ؟
این را خفاش پرسید؛ درحالی که به داخل شنلش می رفت و یک پا درست می کرد. پوست او با زخم ها پوشانده شده بود. صورت زامبی از خوشی برق زد و گفت:
- دنبال یارو! من تموم صبح رو دنبالش می گشتم.
خفاش گفت:
- من اونو توی راه مدرسه دیدم؛ شب سختی بود؟
دوگ کله اش را تکان داد و گفت:
- مهمانی شهر، مَرد! حالا من با اسباب خیاطی سرم گرمه. امروز جشنه!
زامبی پس از بازیافتن عضو بدنش به درون لانه اش رفت و گفت:
- بعداً می بویمتون، کوچولوها. (به جای می بینمتون گفت می بویمتون)
جمجمه ی معلم، از جایی که قرار داشت یعنی روی یک سطل وارونه، سرتاسر باغ را خصمانه نگاه کرد و هشدار داد:
- رسوس نگتیو، فک نمی کنی کارت با خفاش ها باعث اخراجت می شه؛ تو هنوز نصف پای منو هم سوار نکردی.
رسوس غرغر کرد:
- ما چرا باید این چیزا رو یاد بگیریم؟
جمجمه ی معلم توضیح داد:
- چون که من سی سال گوشه ی آزمایشگاه علوم دانشگاه واینستادم دانشمند بشم و بعد توی سطل آشغال بندازمش!
رسوس نیشش باز شد:
- اما، آقا، کله مون ترکید؛ نگاه کنین!
وقتی خفاش یک بار دیگر به درون چین های شنلش رفت و داخل آنجا اندامی به شکل ماهی مرکب که به رنگ خاکستری و ژله ای و روشن بود، درست کرد، لوک جلوی خنده اش را گرفت.
کلوئه دهانش را با باندهای روی آن بست و با ناله گفت:
- داره مشخص می شه.
دکتر اسکالی پرسید:
- این مغز کیه؟
رسوس پاسخ داد:
عمو بزرگم، ایگور، این رو برام فرستاده...
کلوئه گفت:
- فامیلتون مریضه!
رسوس گفت:
- چطور می تونی این رو بگی؟ خودت رو یادت نیست؟ وقتی که مومیاییت می کردن، مغزت رو با قلاب آهنی از دماغت بیرون کشیدن.



کلوئه گفت:
- شاید؛ اما من اون رو مثل یه حشره با خودم این ور و اون ور نمی کشم...
وقتی یک دست دیگر از وسط چمن ها در مقابل کلوئه زمین را شکافت و بیرون آمد، او دوباره جیغ کشید. رسوس با لبخند گفت:
- حالا چی گم کردی، دوگ؟
یک سر خاکستری که یک چشم داشت، با زور راهش را از داخل به سطح زمین باز کرد و مایعی چسبناک از جای زخم بیرون می ریخت و روی گونه اش جاری می شد.
لوک گفت:
- اَر... این دوگ نیس...
زامبی غرغر کرد:
- کله پوک می کنیم!
وقتی دستی دیگر از وسط چمن ها زمین را شکافت و بیرون آمد، رسوس از جایش پرید و چند متر آن طرف تر دستی دیگر بیرون آمد. اکثر هیولاها که در حال کندن راهشان از داخل زمین به بیرون بودند، ظاهر شدند. همه ی آنها این جمله را می خواندند:
- کله پوک می کنیم! کله پوک می کنیم!
کلوئه جیغی طولانی کشید و گفت:
- اوف، اینارو از من دور کن!



رسوس پرسید:
- چی شده؟ اونا فقط زامبی ان.
کلوئه درحالی که می لرزید، گفت:
- منم فقط دوسشون ندارم؛ همه ش همینه.
چون هیولاها دور تا دور باغ سکندری می رفتند یکی از آنها از مقابل کلوئه رد شد و با صدای چلپی در استخر خانه ی دکتر اسکالی افتاد.
رسوس به زامبی که کنارش ایستاده بود، نزدیک شد و با صدایی بلند و شمرده شمرده گفت:
- فک کنم آدرس رو اشتباه اومدی. تنها زامبی هایی که تو خیابون وحشت زندگی می کنن، توی پلاک بیست و هشتن!

نظرات کاربران درباره کتاب گوشت زامبی