فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دزد شیطان

کتاب دزد شیطان
نبرد با شیاطین - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب دزد شیطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دزد شیطان

هیچ دریچه و چهار‌چوبی با نور آبی نبود، هیچ شیطانی نبود و هیچ خاطره‌ای از آنچه اتفاق افتاده بود؛ درست وقتی را که به دنبال آن موجود قلب-ماری، داخل آن نور آبی رفته بودم، یادم نمی‌آمد. متوجه شدم که چند روزی گم شده بودم. مادر و پدرم فکر می‌کردند که من را دزدیده‌اند یا بیرون از خانه آنقدر پرسه زده بودم که گم شده‌ام. پلیس دنبالم گشته بود. آنها عکسم را در روزنامه چاپ کرده بودند و از همه‌ی کسانی که من‌ را می‌شناختند، سؤال پرسیده بودند. آنها حسابی ترسیده بودند. مادر فقط گریه می‌کرد و می‌گفت که فکر کرده که من مرده‌ام. او قبلاً‌ یکی از بچه‌‌هایش را از دست داده بود. آنطوری که مادرم به من می‌گفت بچه، دوست نداشتم ولی آنموقع وقت درست کردن غلط‌های مادرم نبود! اصلاً‌ یادم نمی‌آمد که چه اتفاقی افتاده بود. فقط یادم بود که درون آن نور آبی رفته بودم و فقط تا همان‌جا یادم بود. بعد از آن هیچی...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دزد شیطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسامی شخصیت ها، گروه ها، مکان ها
بران / برانابوس: Beranabus /Bran
بیلی / بیل-ای: Billi / Bill-E
پرای اتیم: Prae Athim
میرا فلِیم: Meera Flame
شارمیلا موکِرجی: Sharmila Mukherji
لُرد لاس / ارباب شیطانی: Lord loss
آرت: Art
گرابز / گرابیچ گریدی: Grubbs / Grubitsch Grady
یونی سوان: Juni Swan
شارک: Shark
بِک: Bec
کِرنل فلک / کرنلیوس: Kernel / Cornelious
گرت / گرتلدا گریدی: Gret / Gretella Grady
دِرویش گریدی: Grady Dervish
مک کادن: McCoden
نادیا: Nadia
وین: Vein
آرتری: Artery
لُرد شِفتری: Lord Sheftree
بارتلومئو گاراداکس: Bartholomew Garadex
لاک گاسل / رنی گاسل: Loch Gossel / Reni Gossel
رَز وارلو: Raz Warlo
کِرِیلی کواکس: Kirilli Kovaxe
داویدا هایم: Davida Haym
کا-گاش: Kah-Gash
مُریدها: Disciples
لَمب ها: Lambs
کارشری ویل: Carcery Vale
پسکینستون: Paskinston

در روشنایی

به نام خدا

همه فکر می کردند دیوانه ام، چون نورها را می دیدم؛ البته در تمام عمرم دیده بودم. تکه نورهای عجیب با رنگ های مختلف در هوا می چرخیدند. تکه هایی با اندازه های مختلف. بعضی از آنها به کوچکی و اندازه ی یک سکه و بقیه به اندازه ی جعبه های کُرن فلکس. در انواع و اقسام شکل ها. پنج ضلعی، مثلث و ذوزنقه. بعضی از آنها سی یا چهل گوشه داشتند. من اصلاً اسم شکلی را که سی یا چهل گوشه دارد، نمی دانم. چهل ضلعی؟
هیچ کدام از شکل ها دایره ای نبود. همه ی تکه ها حداقل دو تا ضلع داشتند. تعداد کمی از آنها با خطوط منحنی و نیم دایره درست شده بودند اما تعدادشان زیاد نبود.
هر رنگی قابل تصور بود. بعضی از آنها به شدت می درخشیدند. بعضی از آنها فقط کمی سوسو می زدند. گاهی تعداد کمی از آنها روشن و خاموش می شدند، اما در حالت عادی آنجا بودند و می درخشیدند.
وقتی کوچک تر بودم، متوجه نمی شدم که این نورها چقدر عجیب هستند. فکر می کردم همه آنها را می بینند. برای مادر و پدر درباره ی آنها توضیح می دادم اما آنها فکر می کردند که من در حال بازی کردن هستم و می خواهم که به من توجه کنند.
این موضوع فقط وقتی به مدرسه رفتم و درباره ی نورها در کلاس صحبت کردم، مورد توجه قرار گرفت. معلمم، خانم تایک، متوجه شده بود که من این قصه ها را از خودم درنمی آورم؛ بلکه واقعاً به این نورها اعتقاد دارم.
او مادرم را به مدرسه خواست. پیشنهاد داد که من را پیش کسی که متخصص تر است و می تواند متوجه شود که این نورها به چه معنی و نشانه ی چه چیزی هستند، ببرند.
اما مادر هیچ وقت اینقدر وقت برای روانپزشک نداشت. او فکر می کرد که ذهن می تواند از خودش محافظت کند. او از من خواهش کرد که دیگر در مدرسه درباره ی نورها حرفی نزنم اما اگر این اتفاق هم می افتاد، او خیلی نگران نمی شد؛ بنابراین من دیگر درباره ی نورها با کسی صحبت نکردم اما آسیبی که باید می خوردم، قبلاً خورده بودم. بعضی ها بین بچه ها حرف انداخته بودند که کرنل فِلیک خیلی عجیب است. او مثل بقیه ی ما نیست. از او دوری کنید.
بعد از آن ماجرا دیگر نتوانستم دوستان زیادی داشته باشم.
اسم من کُرنلیوس است اما وقتی کوچک تر بودم، نمی توانستم آن را به درستی ادا کنم. بهترین و نزدیک ترین کلمه ای که شبیه به اسمم بود و می توانستم تکرار کنم، کِرنِل بود. پدر و مادرم حس کردند که این اسم چقدر با مزه است؛ بنابراین به جای اسم اصلی شروع به استفاده از این اسم کردند.
آنها کم کم به این اسم عادت کردند و دیگر همه باید با این اسم من را صدا می زدند.
فکر می کنم بعضی از پدر و مادرها نباید برای بچه هایشان اسم انتخاب کنند. باید کمیته ای وجود داشته باشد تا اسم هایی را که بعداً ممکن است ایجاد دردسر کنند، ممنوع کند. منظورم این است که، حتی بدون موضوع نورها، من با اسمم خیلی به مشکل برمی خوردم!
ما در شهر زندگی می کردیم. مادرم استاد دانشگاه بود. پدرم یک هنرمند بود که کلاس های آزاد هنری هم داشت. در واقع او بیشتر وقتش را صرف آموزش می کرد تا طراحی کردن اما هر وقت کسی از او می پرسید، او می گفت که «من نقاش و هنرمندم.»
ما طبقه ی سوم یک انبار قدیمی که آن را به یک آپارتمان تغییر داده بودند، زندگی می کردیم. اتاق های بزرگ با سقف های خیلی بلند. بعضی وقت ها احساس می کردم که یک موجود خیالی و ریزه میزه هستم یا مثل جَک در قلعه ی غول.
پدرم خیلی هنرمند بود و هواپیماهای کوچک و مدل های خوبی درست می کرد و از سقف چوبی اتاق خوابم آویزان می کرد. وقتی ماکت ها آنجا را پر کرد و زمان هایی که مشتاق بازی بودیم، در بعدازظهر یکشنبه ها، دو تایی بمب هایی را که سیب بودند و یا هر چیز که گرد و سفت بود، پیدا می کردیم و به سمت هواپیما ها پرت می کردیم. فقط وقتی مهمات کم می آوردیم و یا وقتی هواپیماها داغان می شدند، دست از شلیک و پرتاب برمی داشتیم. بعد پدر دوباره یک مدل دیگر می ساخت و دوباره همین کارها را تکرار می کردیم. سه چهارم سقف پر شده بود.
من آنجا را دوست داشتم. آپارتمانمان عالی بود. ما به خیلی از مغازه ها و زمین های بازی هیجان انگیز، موزه ها، سینماها نزدیک بودیم. مدرسه ام هم خوب بود. دوستی پیدا نکردم اما معلم ها و ساختمان مدرسه ام را دوست داشتم. ما بهترین آزمایشگاه و اتاق فیلم و یک کتابخانه ی عظیم داشتیم و هیچ وقت از هیچ بچه ای در مدرسه کتک نخورده بودم؛ چون وقتی دعوا می کردم، به صورت بی اختیار فریاد می کشیدم که این کار من برای بچه های قُلدری که نمی خواستند زیر نظر گرفته شوند، خبر خوبی نبود!
اما از زندگی لذت نمی بردم. تنها بودم. من همیشه در زندگی ام تنها بودم ولی وقتی کوچک تر بودم، این موضوع اصلاً اذیتم نمی کرد. از با خودم بودن لذت می بردم. کلی کتاب و مجله می خواندم، کلی فیلم و سریال تماشا می کردم و دوستانی خیالی را تصور می کردم تا با آنها بازی کنم. خوشحال بودم اما این وضعیتم در این اواخر عوض شد. نمی دانم چرا اما دیگر دوست نداشتم تنها باشم. وقتی گروه های دوستانم را می دیدم که از بودن در کنار یکدیگر چه اندازه به آنها خوش می گذرد، ناراحت می شدم. دوست داشتم با آنها باشم. دلم دوستانی را می خواست که برایم جُک تعریف کنند و به جُک های من بخندند و با آنها برنامه های تلویزیونی را دنبال کنم و درباره ی آنها با هم بحث کنیم و آنها همیشه بخواهند که من در گروهشان باشم.
سعی می کردم که آدم های دور و برم را بیشتر بشناسم اما هر چه بیشتر تلاش می کردم، بیشتر از من دوری می کردند. بعضی وقت ها یواشکی و بدون جلب توجه به سمت گوشه ی یک گروه می رفتنم و تصور می کردم که عضوی از آن هستم اما اگر حرف می زدم نقشه ام لو می رفت و من را پس می زدند. آنها مشکوکانه به من نگاه می کردند، به جای دیگری می رفتند یا برای اینکه بروم و گُم شوم، به من می گفتند:
- آدم عجیب و غریب برو دنبال تماشای نورها!
تنهایی واقعاً در این ماه آخر خیلی بد و خسته کننده شده بود. هیچ چیز دیگر برایم جذاب نبود. وقتی در مدرسه وقت اضافه می آوردیم و یا در خانه بودم، ساعت ها برایم خیلی طولانی می گذشتند. هیچ چیز حواسم را پرت نمی کرد. ذهنم خسته می شد. دائم به اینکه بعضی از بچه ها چندین دوست داشند و من حتی یکی از آنها را نداشتم و اینکه من تنها بودم و حتی ممکن بود تا آخر عمرم تنها بمانم، فکر می کردم. در این باره با مادر و پدر صحبت کرده بودم اما خیلی دشوار بود که آنها را قانع کنم که چقدر بدبختم. آنها به من می گفتند وقتی بزرگ تر شوم همه چیز، عوض خواهد شد ولی من حرف آنها را باور نمی کردم و با خودم می گفتم که من در هر سنی باشم، باز هم عجیب و غریب خواهم بود. چرا آدم ها باید من را بیشتر از الانم دوست داشته باشند؟
تمام تلاشم را می کردم تا اوضاع را کمی بهتر کنم. به برنامه های معروف نگاه می کردم و به موسیقی گروه ها گوش می کردم. همه ی کتاب ها و مجله های طنز جالب را می خواندم. وقتی داخل مدرسه نبودم، لباس های خوب و شیک می پوشیدم. فحش می دادم و از الفاظ و حرف های باحال استفاده می کردم.
اصلاً مهم نبود. هیچ چیز به من کمک نمی کرد. هیچ کس دوستم نداشت. وقتم را تلف می کردم. در هفته ی گذشته به این فکر می کردم که کل زندگی ام را تلف کرده ام و هدر داده ام.
افکار منفی و وحشتناکی داشتم. می دانستم که نباید اینطور فکر کنم؛ زندگی اینقدرها هم بد نبود اما خیلی سخت بود که غیر از این فکر کنم. زیاد می خوردم، وزنم داشت بالا می رفت. زیاد حمام نمی رفتم و دست و صورتم را نمی شستم. پوستم چرب شده بود. اصلاً چیزی برایم مهم نبود. دقیقاً می خواستم به همان اندازه که بقیه می گفتند، عجیب به نظر برسم.
دیروقت بود. در تخت خوابم دراز کشیده بودم و داشتم با تکه های نور بازی می کردم و سعی می کردم به تنهایی ام فکر نکنم. همیشه می توانستم با تکه های نور بازی کنم. یادم می آید وقتی که سه یا چهار ساله بودم، تمام این نورها در اطرافم بودند. دستم را دراز می کردم و تکانشان می دادم و سعی می کردم که آنها را مثل قطعه های پازل کنار هم جفت کنم و بچینم. در حالت عادی، نورها در فاصله ای چند متری از من قرار می گرفتند اما وقتی می خواستم با آنها بازی کنم، می توانستم صدایشان کنم تا نزدیک تر بیایند.
تکه های نور مادی نبودند؛ یعنی درواقع جسمیت نداشتند. آنها مثل ذره ها و تکه های نایلون بودند. اگر از پهلو نگاهشان می کردم، تقریباً نامرئی بودند. انگشتم از آنها رد می شد. درست مثل استخری از نورهای مختلف اما با وجود این، وقتی می خواستم تکه ای را تکان بدهم، می توانستم. اگر روی یکی از نورها تمرکز می کردم، آن نور به سمت من سرازیر می شد و وقتی از آن می خواستم، می ایستاد و حرکت نمی کرد. دستم را دراز می کردم و با انگشتم به یکی از آنها فشار می آوردم و آن را هُل می دادم.
آن نور در هر جهتی که هُلش می دادم حرکت می کرد. وقتی دست از این کار می کشیدم، آن هم متوقف می شد.
همان اوایل متوجه شده بودم که می توانستم تکه ها را کنار هم بگذارم و الگوهایی درست کنم.
من این کار را شب ها و یا در مدرسه موقع ناهار که هیچ کس نبود با من بازی کند، انجام می دادم. اخیراً ، با آنها بیشتر از قبل بازی می کردم. بعضی وقت ها این نورها تنها راهی بودند که من را از تنهایی نجات می دادند.
من عاشق درست کردن اشکال عجیب و غریب بودم؛ درست مثل نقاشی های پیکاسو. حدوداً دو یا سه سال پیش یک برنامه درباره ی آنها دیده بودم که در مدرسه برایمان نمایش داده بودند و من احساسی عجیب و ارتباطی خاص با او پیدا کردم.
فکر کنم پیکاسو هم نورها را دید؛ فقط او درباره ی آنها به هیچ کس چیزی نگفت. اگر او گفته بود که آنها را دیده است، دیگر مردم او را به عنوان یک هنرمند بزرگ نپذیرفته بودند و به او گفته بودند دیوانه؛ درست مثل من.
اشکالی که من می ساختم اصلا ً به خوبی نقاشی های پیکاسو نبودند. من اصلاً هنرمند نبودم. فقط سعی می کردم که طرح های جالبی خلق کنم. آنها زمخت بودند ولی من دوستشان داشتم. آنها همیشگی نبودند و از بین می رفتند. این اشکال تا زمانی که من بررسی شان می کردم، وجود داشتند اما یک بار خسته شدم و خوابم برد، آنها نصفه و نیمه ماندند و تکه ها از هم جدا شدند و به جای اصلی خود در آسمان اطرافم برگشتند.
شکلی که آن شب در حال ساختنش بودم کاملاً درهم و به هم ریخته بود. فهمیدم خیلی دشوار است که ذهنم را متمرکز کنم. تکه ها را شانسی به هم متصل می کردم؛ بدون اینکه هدفی داشته باشم. شلوغ و به هم ریخته. نمی توانستم جلوی فکر کردنم را درباره ی اینکه دوستی نداشتم، بگیرم. احساس ناامیدی می کردم. سرانجام داشتن یک دوست واقعی را آرزو کردم. کسی که به من اهمیت می داد و با من بازی می کرد تا به طور کامل تنها نباشم.
وقتی به آن موضوع فکر می کردم، چند تا از تکه ها شروع به روشن و خاموش شدن کردند. چیز خیلی عجیب و مهمی نبود؛ چون قبلاً هم این اتفاق افتاده بود. معمولاً من آنها را نادیده می گرفتم و توجهی نمی کردم. اما امشب ناراحت و ناامید از اینکه بتوانم افکارم را کنترل کنم، چند تا از آنها را احضار کردم و با ناراحتی بررسی کردم، بعد آنها را کنار هم گذاشتم و چند تا تکه ی نورانی و براق را صدا زدم. بعضی از آنها آهسته به طرفم می آمدند و بعضی از آنها سریع.
بلند شدم، نشستم و با سرعت بیشتری کار کردم. آن شکل جدید نورانی جالب بود. قبل از آن بار هرگز تکه های نورانی را کنار هم نگذاشته بودم. وقتی تکه ای را به دسته ی آنها اضافه می کردم، نورهای بیشتری روشن و خاموش می شدند.
به سرعت آنها را کنار هم قرار می دادم؛ درست مثل اینکه روی تنظیم خودکار بودم. هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. دائم دنبال یک الگویی بودم که در آخر شکل بگیرد اما حتی یکی هم وجود نداشت؛ فقط توده ای از رنگ های مختلف نورانی بود. هنوز از جادویش استفاده می کرد. حالا به مجموعه ی نورها دقت کردم. افکار منفی و ترس های موقتی همه فراموش شده بودند و از بین رفته بودند.
نورها ساخته می شدند و به یک سازه ی عظیم تبدیل شده بودند. بزرگ تر از هر چه که تا آنموقع ساخته بودم. عرق می کردم و دست هایم درد گرفته بودند. می خواستم دست از کار بکشم و استراحت کنم اما نمی توانستم. ذهنم کاملاً درگیر نورهای درخشان شده بود. فکر کردم که این حالت باید چیزی شبیه به اعتیاد باشد.
بعد، بدون هیچ اخطاری، تکه هایی که کنار هم جمعشان کرده بودم، دیگر ندرخشیدند و همه ی آنها نوری آبی رنگ تولید کردند. عقب رفتم، از ترس نفس نفس می زدم، مثل کسی که شوک آلرژی به او وارد شده باشد. قبلاً هم چنین اتفاقی نیفتاده بود. آن شکل من را می ترساند. تکه ی بزرگ آبی که لبه های نامرتبی داشت، نزدیک پایه ی تخت خوابم افتاده بود؛ درست مثل یک دریچه. آنقدر بزرگ بود که یک نفر به راحتی می توانست از آن عبور کند.
اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که فرار کنم، یا مادر و پدرم را صدا بزنم و یا آنجا را به سرعت ترک کنم اما چیزی در درونم فریاد می زد که بمان. ندایی درونی در گوشم زمزمه می کرد که نرو، بمان. این دریچه ی تو است؛ رو به یک زندگی از عجایب اما مراقب باش. وقتی که به آن نزدیک تر می شدم، دریچه ها به هر دو سمت باز می شدند.
زمانی که آن را می گفت، یک شکل خودش را از میان شکاف نور به بیرون فشار داد. یک صورت؛ آنقدر ترسیده بودم که نمی توانستم فریاد بکشم. آن همان شیطانی بود که در بدترین کابوس هایم همیشه می دیدم. پوست قرمزرنگ مرده. یک جفت چشم قرمز تیره. بدون بینی. دهانی کوچک و دندان های تیز و خاکستری رنگ. وقتی صورت بیشتر به سمت جلو و داخل اتاق خوابم خم شد، آن را واضح تر دیدم و ترسم بیشتر و شدیدتر شد. او قلب نداشت! روی قفسه ی سینه اش در سمت چپ سوراخی بود اما به جای قلب چند مار لاغر و کوچک وجود داشت.
شیطان اخم کرده بود و دستش را به طرف من دراز کرد. بیشتر از دو دست داشت. کم کم چهار یا پنج دست. می خواستم از دستش فرار کنم. زیر تخت خوابم شیرجه زدم. می خواستم برای کمک جیغ بکشم اما همان ندای درونی که چند دقیقه پیش داشت با من صحبت می کرد، اجازه نمی داد که فریاد بکشم. او تند تند زمزمه می کرد و کلماتی را که من نمی توانستم متوجه شوم، می گفت.
و بعد خودم را در حالی که ایستاده بودم و به سمت دریچه نور می رفتم، دیدم. دست راستم را بالا آوردم و انگشتان خمیده ام را که مشت شده بودند، تماشا کردم. احساس عجیبی داشتم؛ مثل سوزن سوزن شدن یا مور مور شدن.
حرکت هیولا متوقف شد. چشمانش باریک شد و با حالتی نامطمئن به اطراف اتاقم نگاهی انداخت. بعد آرام عقب نشینی کرد و به داخل دریچه ی نور برگشت و کم کم شروع به ناپدید شدن کرد تا اینکه فقط چشمان قرمزش باقی مانده بود و از داخل نور آبی به من زُل زده بود، بعد آن حلقه های نور آبی هم از بین رفتند و دوباره من تنها شدم. فقط من و نورها.
باید برای کمک فریاد می کشیدم. باید برای نجات جانم فرار می کردم اما انگشتانم آزاد شدند و مشتم را باز کردم. من با یک دریچه با نور آبی روبه رو شده بودم و به آن خیره شده بودم؛ مثل یک زامبی و سعی می کردم که اطلاعات به دست آمده از آن را بررسی کنم.
آن طرفِ تکه های نور به صورت عادی معلوم بود و یک جورهایی نامرئی بودند اما داخل این یکی را نمی دیدم. اگر به اطراف آن نگاه می کردم، دیوار اتاق خوابم، قفسه های دِراور، اسباب بازی هایم و جوراب های پخش و پلا و ولو شده روی زمین وجود داشتند اما وقتی مستقیم و به داخل آن نور نگاه می کردم، تمام چیزی که می دیدم رنگِ آبی بود.
آن صدا چیزی احمقانه زمزمه می کرد و به من می گفت. می دانستم تا حرف بزند دیوانه می شوم. می خواستم دعوا کنم، داد بزنم، سرش فریاد بکشم و ساکت شود اما آنقدر ترسیده و گیج شده بودم که نمی توانستم به حرفش گوش نکنم. متوجه شدم پاهایم قفل شده اند. می دانستم چه اتفاقی قرار بود بیفتد. دهانم را باز کردم تا جیغ بکشم و سعی کنم آن را متوقف کنم اما قبل از اینکه بتوانم کاری انجام دهم، نیرویی من را به سمت جلو هُل داد؛ درست پشتِ سر هیولای شیطانی داخل آن نور.

فراری ها

چیز دیگری که به یاد دارم، روی زمینِ اتاق خوابم بودم. برادر کوچکم، آرت، چهار دست و پا به سمتم می آمد.
مادر و پدر سرم داد می کشیدند، گریه می کردند، من را می گرفتند و سقلمه می زدند.
پدرم به آرامی آرت را از روی بازویم برداشت. مادر کنارم نشست و من را محکم بغل کرد. او بالای سر جمجمه ی خالی ام شروع به گریه و زاری کرد.
او داشت عزاداری می کرد. پشتِ سرِ هم اسمم را صدا می زد و از من می پرسید که کجا بودم، چه اتفاقی افتاده است، آیا حالم خوب است. پدر طوری به من زُل زده بود که انگار دو تا سر داشتم. فقط به آرت نگاه می کرد و مراقب او بود.
هیچ دریچه و چهار چوبی با نور آبی نبود، هیچ شیطانی نبود و هیچ خاطره ای از آنچه اتفاق افتاده بود؛ درست وقتی را که به دنبال آن موجود قلب-ماری، داخل آن نور آبی رفته بودم، یادم نمی آمد.
متوجه شدم که چند روزی گم شده بودم. مادر و پدرم فکر می کردند که من را دزدیده اند یا بیرون از خانه آنقدر پرسه زده بودم که گم شده ام. پلیس دنبالم گشته بود. آنها عکسم را در روزنامه چاپ کرده بودند و از همه ی کسانی که من را می شناختند، سوال پرسیده بودند. آنها حسابی ترسیده بودند. مادر فقط گریه می کرد و می گفت که فکر کرده که من مرده ام. او قبلاً یکی از بچه هایش را از دست داده بود.
آنطوری که مادرم به من می گفت بچه، دوست نداشتم ولی آنموقع وقت درست کردن غلط های مادرم نبود!
اصلاً یادم نمی آمد که چه اتفاقی افتاده بود. فقط یادم بود که درون آن نور آبی رفته بودم و فقط تا همان جا یادم بود. بعد از آن هیچی...
پدر و مادرم حرف های من را باور نمی کردند. فکر می کردند یا دارم دروغ می گویم یا هنوز شوکه هستم و حالم سر جایش نیامده است. به من شیر کاکائوی گرم می دادند و داخل آشپزخانه با بی رحمی از من سوال می پرسیدند. گاهی آرام و مهربان، گاهی با تندی و خشونت. هیچ یک روی اعصابشان کنترل نداشتند.
آنها آرت را به هم پاس می دادند و از من سوالاتی درباره ی اینکه چه اتفاقی و چطور برایم افتاده، می پرسیدند.
در طول مدت یک استراحت کوچک بین سوالاتشان، پرسیدم:
- می تونم آرت رو بغل کنم؟
مادر او را به من داد و با شک و تردید به ما نگاه می کرد؛ شاید می ترسید که دوباره گم شویم.
زمانی من یک خواهر کوچک تر داشتم، آنا بِلا. او وقتی بچه بود، مُرد. خیلی او را یادم نمی آید. آنموقع فقط چهار سالم بود اما هیچ وقت گریه ها و اشک های مادر و پدر را فراموش نمی کنم. بدبختی و کمبودی را که در اطرافم احساس می کردم، فراموش نمی کردم.
با اینکه بچه بودم، ولی می دانستم که اتفاق وحشتناکی افتاده و می دیدم که مادر و پدر چقدر ناراحت هستند. فکر کنم آنها هیچ وقت آن اتفاق را فراموش نکردند. رفتار آن موقعشان هم طبیعی بود که آنها مثل همه ی پدرها و مادرهای دیگر نگران و ناراحت باشند.
آرت را روی زانوهایم بالا و پایین می انداختم و با او بازی می کردم و تمام چیزهای خوبی را که به ذهنم می رسید، می گفتم:
- تو برادر کوچولوی منی. من مراقبتم. همه چیز خوبه.
او خیلی توجه نمی کرد. بیشتر خواب آلود به نظر می رسید تا اینکه ترسیده باشد. او برای فهمیدن این وضعیت خیلی کوچک بود.
مادر و پدر بدون اینکه به یکدیگر چیزی بگویند مدام به هم نگاه می انداختند و بعد برای مدتی ما را تنها گذاشتند و بیرون رفتند تا در راهرو درباره ی آن وضعیت با هم صحبت کنند. آنها در را پشت سرشان نبستند و وقتی با آرت صحبت نمی کردم، من را صدا می زدند تا مطمئن شوند که ما هنوز داخل اتاق هستیم.
آنها ساعت یک صبح به من اجازه دادند که به رخت خواب بروم. صورت هایشان قرمز شده بود. مادر من را به داخل اتاق برد و اجازه داد، آرت کنار من بخوابد. او صورتش را به آرامی روی صورت آرت گذاشت و آن را نوازش کرد و پتو را روی او کشید. مادر دوباره شروع به گریه کردن کرد. پدر، مادر را از اتاق بیرون کرد، من را بوسید و او را به اتاق خوابشان برد و اجازه داد که من و آرت بخوابیم.
نیمه شب از خواب بیدار شدیم. پدر و مادر داشتند جروبحث می کردند. نمی دانم درباره ی چه چیزی.
مادر می گفت:
- چند روزی بهش فرصت بده. نگاه کن. صبر کن. اگه هیچ کس چیزی نگه، یا دنبالش نگرده...
پدر فریاد زد:
- تو دیوانه شدی! نمی تونیم! این کار اشتباهه! اگه پلیس...
اما برگشتم تا بخوابم.
صبح شد. سوالات بیشتر. مادر، آرت را روی پایش نشانده بود و به او غذا می داد. هر دفعه که او در گلویش صدای غل غل درست می کرد، مادر لبخند می زد و می خندید.
من اصلاً به برادر کوچک ترم حسادت نمی کردم. این کار چیز خوبی بود؛ آن هم درست زمانی که مادرم بودن من در اینجا را به شدت نادیده می گرفت.
پدر ناراحت بود. او چشم از مادر و آرت برنمی داشت و از من سوالات بیشتری می پرسید. تلاش می کرد که به من کمک کند تا خاطراتم را به یاد بیاورم. او از من می خواست شبی را که ناپدید شدم، لحظه به لحظه به یاد بیاورم و برایش تعریف کنم. به او گفتم:
- من توی اتاقم بودم و داشتم بازی می کردم و این همه ی چیزیه که یادم میاد.
اصلاً درباره ی نورها و شیطان چیزی نگفتم. ندای درونی که با من حرف زد و گفت:
- اگه راستش رو بگم، فقط تو دردسر بیشتری می افتم.
پدر پرسید:
- رفتی توی رختخواب؟
ـ نه.
ـ کسی وارد اتاق شد؟
ـ نه.
ـ کسی دم پنجره بود؟
وقتی داشتم فکر می کردم، مکثی کردم و گفتم:
- نه.
ـ آرت... چی؟ یادت میاد... کجا و چطور... اون پیش تو بود؟
- نه.
او مو هایش را با هر دو دستش گرفت و دوباره به مادر و آرت نگاهی انداخت. مادر هم به او نگاهی انداخت و آرت را مثل یک سپر جلویش نگه داشته بود. نمی فهمیدم که نگاهش به چه معنایی بود اما خوشحال بودم که به من آنطور نگاه نمی کرد. چشمانش وحشتناک شده بودند.
پدر با پلیس تماس گرفت و آنها به خانه مان آمدند. وقتی پلیس ها سوال می پرسیدند، او در کنارم نشسته بود. مادر با آرت در اتاق خوابشان ماند و بیرون نیامد. پدر گفت که نیازی نیست درباره ی آرت با پلیس حرفی زده شود. داشتم قاطی می کردم؛ چون آرت خیلی کوچک بود که بتواند چیزی به آنها بگوید و آنها نیز می خواستند روی اتفاقی که برای من افتاده بود، تمرکز کنند.
هر چه که به پدر و مادرم گفته بودم، همان ها را هم به پلیس گفتم. پلیس ها مهربان بودند. آنها در کمال آرامش صحبت می کردند، جُک می گفتند و ماجرای بچه های دیگری را که گم شده بودند و یا دزدیده شده بودند، تعریف می کردند. می خواستند ببینند که من چیزی یادم می آید یا نه؛ حتی اگر چیزی خیلی جزئی یادم می آمد، ذهنم کاملاً خالی شده بود. دائم از آنها عذر خواهی می کردم؛ چون چیزی یادم نمی آمد که به آنها بگویم ولی آنها صبرشان را از دست ندادند. آنها از پدر و مادر خونسردتر و آرام تر بودند.
مدرسه نرفتم. مادر و پدر من را در خانه نگه داشتند. حتی اجازه نمی دادند که به پارک بروم. همه چیز عجیب و غریب به نظر می رسید؛ درست مثل وقتی که آنابِلا مُرد. کلی گریه، غم و تردید اما کمی متفاوت تر و همراه با ترس. مادر خیلی عصبی و ناراحت بود.
آرت بیشتر وقت ها پدر را گاز می گرفت. وقتی مادر فکر می کرد که من حواسم به او نیست، بیشتر وقت ها می لرزید و گریه می کرد.
روزها می گذشت. پلیس برگشت اما آنها خیلی نگران نبودند. مهم ترین چیز این بود که من سالم بودم و به خانه برگشته بودم. آنها روانشناس خوبی را به پدر معرفی کردند و به او پیشنهاد کردند که من را پیش او ببرد تا بفهمند که چه اتفاقی برایم افتاده است.
پدر گفت که این کار را می کند اما یادم آمد، وقتی خانم تایک به مادرم یک روان شناس معرفی کرد، مادرم چه حالی داشت. مطمئنم که برای مشاوره نمی رفتم.
آن شب آنها داد و بیداد وحشتناکی کردند. مادر جیغ می کشید و هر چه به دهانش می آمد، می گفت. من با آرت داخل اتاقم بودم. آنها فکر می کردند، صدایشان را نمی شنویم اما می شنیدیم. ترسیده بودم؛ حتی کمی گریه کردم. آرت را محکم بغل کرده بودم و نمی دانستم چرا آنها اینطور رفتار می کنند. آرت اصلاً ناراحت نبود. او در آغوشم، قهقهه می زد و پیش بندی را که پدر دیروز برایش خریده بود، گاز می گرفت.
مادر فریاد می کشید:
- به ما یه شانس دیگه داده شده! مهم نیست که چطور یا حتی کی آسیب دیده! نمی خوام دوباره یه بچه ی دیگه رو از دست بدهم.
جواب پدرم را نمی شنیدم اما به نظر می رسید که دلیلی آورده یا کلکی زده است؛ چون بعد از آن مادر دیگر فریاد نمی کشید. هرچند بعد از آن صدای گریه ی مادر را شنیدم. صدای گریه ی پدر را نیز شنیدم.
فردا صبح، پدر من را به اتاق کارش صدا زد. آرت را روی یکی از زانو هایش نشانده بود و عکس آنابِلا هم روی آن یکی زانویش بود. کمی به آرت نگاه کرد. بعد به عکس و بعد دوباره به آرت و در همین حال لب پایینی اش را با استرس می جوید.
وقتی از در وارد شدم، سرش را بالا آورد و لبخندی زد اما لبخندی کم رنگ و با تردید. او به من گفت که داریم از اینجا می رویم. فوراً و همین امشب. با هیجان پرسیدم:
- می ریم تعطیلات؟
آرت گوش چپ پدر را کشید. پدر گفت:
- نه داریم اسباب کشی می کنیم.
پدر سرش را کشید و به آرت لبخندی زد:
- مامانت دیگه اینجا رو دوست نداره.
پدر اصلاً مستقیم به من نگاه نمی کرد و آهسته صحبت می کرد:
- آنابِلا اینجا مرده. تو هم اینجا گم شدی. آرت... خوب اون دوست نداره که اتفاق دیگه ای بیفته، نه برای تو، نه برای آرت. اون دلش می خواد جای امن تری بریم. راستش من خودم هم، همین رو می خوام. من از زندگی شهری متنفرم.
اولین سوالی بود که به ذهنم رسید:
- اما مدرسه ام چی می شه؟
پدر خندید و گفت:
- ولش کن، اینقدرها هم اونجا رو دوست نداری؛ داری؟
ـ خوب .... نه ..... اما اونجا مدرسمه.
پدر آرت را در بغلش جا کرد و گفت:
- یه مدرسه ی خوب برات پیدا می کنیم.
بعد من را به طرف خودش کشید و گفت:
- می دونم که تو هم اینجا خوشحال نیستی. من و مادر در مورد این موضوع یه فکری کردیم. ما قصد داریم بریم به یه جایی که می شناسیم؛ یه روستا که بهش می گویند پَسکینستون. اونجا بچه ها خیلی فرق دارند، مهربون تر از بچه های شهر هستند. فکر می کنیم اونجا شاد تر هستی و شاید بتونی دوست های جدیدی برای خودت پیدا کنی و در امان باشی. یعنی همه ی ما اونجا در امان می مونیم. نظرت چیه؟
ـ خیلی خوب، البته فکر می کنم... اما...
پدر محکم بغلم کرد و گفت:
- کرنل، این به نفع ماست.
آرت خندید و من را بغل کرد و آنموقع احساس کردم که حق با پدر است و همه چیز بهتر می شود.
آخرین باری که نگاهی به شهر انداخته بودم، شبی بود که دیروقت سوار ماشین شدیم. نمی دانم چرا تا صبح صبر نکردیم؛ پدر از رانندگی در شب متنفر بود اما حتی فرصت نداشتم بپرسم که چه چیزهایی را با خود بیاورم.
پدر گفت که بقیه ی اثاث ها را بعداً می بریم اما نمی خواستم هیچ چیز با ارزشی را جا بگذاریم. همه ی هواپیماهای اتاقم را ساعت ۹ بمباران کردم. پدر و مادر به من کمک کردند. ما همه ی آنها را کاملاً از بین بردیم. خیلی کیف داد! حتی مادر هم لذت برد.

نظرات کاربران درباره کتاب دزد شیطان

کتاب اول از زبان گرابز گریدی بود. اما کتاب دوم شخصیت جدیدی را به نام کرنل فلک وارد میکند. کرنل نوجوانی است که در سال حدودا در سال ۱۹۷۰ میلادی زندگی میکند که توانایی های عجیبی دارد. این بار چیزهایی از گذشته درویش میفهمیم که از کجا با جادو آشنا شده کنداهای دیگری را میبینیم که در گروهی به نام مریدان جمع شده اند به رهبری جادوگری به نام برانابوس که یک جادوگر واقعی است پایانش غافلگیرم کرد.
در 5 ماه پیش توسط wintor