فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تیتیش شاه و موجودی از کرانگ
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب تیتیش شاه و موجودی از کرانگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تیتیش شاه و موجودی از کرانگ

کاهو، اسفناج و چیزی که وقتی ادوین با چنگالش برداشت عین دماغ پیرزنی جادوگر، پلاسیده بود.
جوش جادوگری هم داشت، و آبِ سبز شبیه آب...دماغ ازش می‌چکید.
پس چرا این پادشاه، که زره داشت و تاج براق بزرگی رو سرش بود و کاخ داشت و کوچه‌ای برای بولینگ؛ باید بشقابی پر از غذایی که دوست نداشت، می‌خورد؟
شاه ادوین هر کاری دلش می‌خواست نمی‌توانست بکند.
شاه بودن کار سختیست.باید مراقب تمام سرزمین پادشاهی و کلی آدم باشی. تصور کن فقط نُه ساله هستی و مجبوری این کار را بکنی!
برای همین ادوین به یک آدم بزرگسال نیاز داشت کمکش کند تا بر ادوین‌لند فرمانروایی کند و اسم او جیلِ وزیر بود.
یک یا دو ماه پیش از این ناهارِ خیلی سبزیجاتی، جیل وزیر فکر کرد مردم ادوین‌لند زیادی غذای مجانی می‌خوردند.
این بود که مغازه‌های شیرینی‌فروشی را مجبور کرد به جای بیست و چهار ساعت فقط دو ساعت در روز باز باشند. روستایی‌ها را واداشت مزرعه‌های بزرگ سبزی کنار روستا، که اسم تنها روستای ادوین‌لند بود، درست کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 8.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تیتیش شاه و موجودی از کرانگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آنها برایتان خوبند

پسر، کُپه سبزی دور بشقابش را زد کنار. او یک پسر معمولی نبود. او پادشاه بود. تیتیش شاه ادوین اول.
تیتیش شاه ادوین دوم یا سوم هنوز به دنیا نیامده بودند، اما اهالی سرزمین کوچولوی پادشاهی فکر می کردند این نام آنقدر بزرگ است که در آینده اسم کلی پادشاه خواهد شد برای همین باید تیتیش شاه ادوین صدایش کنند.
اما حتی اگر آن پسر ویژه بود، سبزی ها خیلی خیلی معمولی بودند.



کاهو، اسفناج و چیزی که وقتی ادوین با چنگالش برداشت عین دماغ پیرزنی جادوگر، پلاسیده بود.
جوش جادوگری هم داشت، و آبِ سبز شبیه آب...دماغ ازش می چکید.
پس چرا این پادشاه، که زره داشت و تاج براق بزرگی رو سرش بود و کاخ داشت و کوچه ای برای بولینگ؛ باید بشقابی پر از غذایی که دوست نداشت، می خورد؟
شاه ادوین هر کاری دلش می خواست نمی توانست بکند.



شاه بودن کار سختیست.باید مراقب تمام سرزمین پادشاهی و کلی آدم باشی. تصور کن فقط نُه ساله هستی و مجبوری این کار را بکنی!
برای همین ادوین به یک آدم بزرگسال نیاز داشت کمکش کند تا بر ادوین لند فرمانروایی کند و اسم او جیلِ وزیر بود.
یک یا دو ماه پیش از این ناهارِ خیلی سبزیجاتی، جیل وزیر فکر کرد مردم ادوین لند زیادی غذای مجانی می خوردند.



این بود که مغازه های شیرینی فروشی را مجبور کرد به جای بیست و چهار ساعت فقط دو ساعت در روز باز باشند. روستایی ها را واداشت مزرعه های بزرگ سبزی کنار روستا، که اسم تنها روستای ادوین لند بود، درست کنند. بعد پوستر هایی درست کرد که رویشان نوشته شده بود:



جیل وزیر، مثل هر وزیر خوب فقط سعی می کرد مراقب سلامتی همه باشد. اما انگار هیچکس نمی خواست بگوید: «وااای، ممنونم جیل!»
جیل، امروز فقط یک بار پشت ادوین که سبزی های لزج مهمانی کاخ را می جوید؛ نایستاد.
او بعدازظهر مرخصی گرفته بود، همان کاری که گاهی آدم بزرگ ها می کنند. وقتی پول به اندازه کافی دارند و برای خودشان وقت می گذارند.
در این مواقع جیل موسیقی آرامش بخش گوش می کرد. پاهایش را ماساژ می داد و تمام وقت نگران بود که مشکل بعدی ادوین چیست؟!
گرچه ادوین تنها نبود.
بهترین دوستش یعنی مگان دلقک کنارش غذا می خورد.
مگان کمتر از ادوین کوه سبزیِ تو بشقابش را دوست داشت. راستش دنبال راهی بود که بدون خوردنشان، بشقابش را از آنها پاک کند. برای همین کدوها را ریخت تو کلاه نوک تیز دلقکی اش. بعد کلم بروکلی را به زور جا داد تو عودش. البته خیلی هم فرق نکرد چون هنوز کلی چیزهای مختلف برای ملچ ملوچ کردن بود.

«کمک!
کمک!
کمک!»

صدای وحشت زده ای از پنجره ی سالن مهمانی آمد، و یکراست رفت طرف گوش شاه ادوین.



ادوین، بشقابش را زد کنار. ایستاد و گفت:

«مگان؟ یه نفر به کمکمون احتیاج داره. کاملاً مطمئنم چون دوبار گفت کمک. بزن بریم!»
ضمناً بهانه ی فوق العاده ای بود که دیگر سبزی نخورند، البته ادوین این را بلند نگفت.
مگان گفت:
«سرورم! کمک به آدم های نیازمند، بی نهایت عالیه و مهربانانه!»
بعد از این که شاه را پنج دقیقه ی تمام تحسین کرد، دویدند بیرون تا ببیند آن همه سر و صدا برای چیست؟!
مردی که داد زده بود کمک، داشت می دوید دور خیابان های روستا. اسمش باکستر بود و چون راهب بود، سال ها کسی او را ندیده بود. باکستر، تنهایی تو بیابان کرانگ در کلبه ای که قبلاً زنبورداری بود، زندگی می کرد.



راهب که باشی می توانی تنها باشی. از طرف دیگر دوروبرت کسی نیست هی بهت نق بزند زیر بغلت را بشور!
باکستر به خاطر ریشش معروف بود چون آن قدر بلند و پُرپُشت بود که کل بدنش را می پوشاند. هیچکس نمی دانست آیا زیر آن همه ریش، لباس می پوشد یا نه و البته مردم خجالت می کشیدند ازش بپرسند.
ادوین گفت:
«چی شده جناب آقای باشخصیت آقای خوبِ محترم؟»



شاه همیشه می خواست مودب باشد، اما دقیقاً یادش نمی آمد از چه واژه هایی باید استفاده کند. پس کل کلمه هایی که بلد بود را گفت.
باکستر دست هایش را تو هوا تکان داد و گفت:
«یه...هیولاست... که... داره... همه چیز... را... می خوره... وای...نه...هیولا... هیولا... وای... نه!»
ادوین گفت:
«لطفاً یه کم آرام تر!»
باکستر خیلی کلماتش را کشید و گفت:
«ییییییییهههههه هیییییوووووولاااااااااااااسسسستتتتت...»



ادوین گفت:
«باشه، یه کم تندتر از این. یک جورهایی با سرعت متوسط.»
باکستر گفت:
«مرد جوان، یه هیولا! تو بیابان کرانگ. فکر می کردیم صد سال پیش، مُرده. اما اشتباه کردیم. خاموش بودن اون تو این همه مدت فقط یه دروغ بود. حالا بیدار شده، وای، اون وحشتناک ترین چیزه!»
باکستر می لرزید و چشم هاش از حدقه زده بود بیرون. واقعاً صحنه ای دیدنی بود. روستایی ها می دویدند تا بیایند و فقط تماشا کنند.
باکستر که دهانش کف کرده بود ادامه داد:
«از یه مردِ حسابی قد بلند که رو بلندی ایستاده هم درازتره. دندوناش از چاقوهای نان بُری، تیز تر و درازتره. هفت تا چشم داره! اون تمام بزغاله هام را خورد. بعد گاوم را درسته قورت داد، خودش قورت داد، خودش! می گن می تونه آدم را هم بخوره!»
مگان گفت:
«اسمش چیه؟»
«اسمش؟
بهتون می گویم.

اسمش...

اسمش...

اسمش...

اسمش...»

ادوین فکر کرد، مکث در لحظه های هیجانی را دوست دارم، درست عین آدم بغل دستی. اما امیدوارم زودتر بگوید.



ادوین به کل مردم بیچاره ای که دور و بر کشور شادش زندگی می کردند، فکر کرد و ترسید که جانشان را وولیث تهدید می کند.
بعد فکر کرد هر چه می گوید را عین یک پسر کوچولو باید انجام دهد.
ادوین دلش می خواست مثل یک پادشاه بزرگسال بود و تمام کارهای شجاعانه و متفاوتی را می کرد که پادشاهان بزرگسال می کنند.
تیتیش شاه ادوین نفس عمیقی کشید.
رو کرد به جمعیت و گفت:
«مردم ادوین لند! آدم های خوب کرانگ به کمک من نیاز دارند و این کمک را دریافت می کنند! من به بیابان می رم و با وولیث می جنگم!»
مگان و روستایی ها آفرین گفتند.

نظرات کاربران درباره کتاب تیتیش شاه و موجودی از کرانگ