فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه آنجلینو براون

کتاب قصه آنجلینو براون

نسخه الکترونیک کتاب قصه آنجلینو براون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه آنجلینو براون

می‌گوید: «دیروز دیدمش! بهش پاستیل دادم! سلام! سلام، پری کوچولو!» و خودش را به زور به کنار پنجره می‌رساند. «سلام!» آیا پری او را می‌شناسد؟ بله، می‌شناسد! چند لحظه به او زل می‌زند، بعد دستش را بالا می‌برد و تکان می‌دهد، درست همان‌طور که برای برت تکان داد. نانسی در پوستش نمی‌گنجد. کمی بالا و پایین می‌پرد، کمی دور خودش می‌چرخد، کمی... «ای‌بابا، بچه‌ها، اینجا چه خبره؟» خانم مول است، مدیر موقت. خانمی چهارشانه و قدکوتاه، با چهره‌ای گرد، عینک گرد قاب فلزی و کت سبز. او به جای مدیر اصلی، آقای دانکین، آمده است که بعد از آخرین بازرسی مدرسه، به خاطر اعصابش، به مدرسه نمی‌آید. پسری کوچک و مومشکی که کفش فوتبال راه‌راه نارنجی بارسلن پوشیده است، فریاد می‌زند: «سینیورا، این پری است!» «جک فاکس، خیال‌بافی نکن. بروید کنار بچه‌ها، بگذارید ببینم.» بچه‌ها عقب می‌روند. خانم مول به کنار پنجره می‌آید. دقیق و جدی به آنجلینو نگاه می‌کند. او هم به خانم مدیر نگاه می‌کند. خانم مول عینکش را پاک می‌کند، دوباره به چشمش می‌زند و دوباره نگاه می‌کند. چشم‌هایش را می‌بندد، دوباره باز می‌کند و نگاه می‌کند. می‌گوید: «این پری است.» نانسی می‌گوید: «بله خانم.» «چطوری آمده اینجا؟» نانسی می‌گوید: «بتی آورده خانم! دیروز دیده بودمش و...»

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه آنجلینو براون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

حرکت می کنیم. همه سوار شوند. او برت است، سوار بر اتوبوسش. ده سال است با همین اتوبوس در همین مسیر رانندگی می کند. ده سال! حتی بیشتر از عمر بعضی از ما! ده سال پیش از آن هم اتوبوس دیگری را در جاده ی دیگری در آن طرف شهر می راند. می دانم، بعضی افراد دوست دارند راننده ی اتوبوس باشند. شاید شما هم دوست داشته باشید. شاید برت هم وقتی این کار را شروع کرد، دوست داشت؛ در آن روزهای دور، وقتی جوان و سرشار از امید بود. اما حالا نه. اوه نه، حالا نه! اما دیگر این کار برای آقای برترم براون(۱) کافیِ کافی است. عجب راهی برای گذراندن زندگی! توقف حرکت توقف حرکت توقف حرکت توقف حرکت. غیژغیژ ترمز، جیرجیر در، پت پت موتور. چراغ های راهنمایی، راه بندان ها، تاخیرها، عملیات تعمیر جاده ها، نور تند خورشید، مه و چاله های آب، یخ و برف تازه بر زمین نشسته.
و ایستگاه های اتوبوس! آخر ایستگاه های اتوبوس به چه دردی می خورند؟ آن همه مردم منتظر، آن همه دست های بالا رفته. «اینجا نگه دار، راننده! بگذار سوار اتوبوس راحت تو بشویم!» مسافرها! چه کسی مسافر را اختراع کرده؟ پیرزن هایی با عصا؛ آدم هایی پیر و بدبو با دست لرزان و آب دهان آویزان؛ مادرهایی که نوزاد جیغ جیغو در بغل دارند یا دست بچه شان را گرفته اند. افرادی با صندلی چرخدار و چرخ خرید و کالسکه ی بچه و بسته های مختلف. پسرها، دخترها، جوان ها، نوجوان ها، تک تک، با هم.
و بچه ها! بچه ها! حرف بچه ها را به برت نزنید! آخر چه کسی آنها را اختراع کرده؟ موجودات بی تربیت از خود راضی. «آقا، از ما دَه پنی نگیر! آقا، پول ما افتاد توی جوی آب! من که پانزده ساله نیستم، فقط هشت سال دارم! مواظب باش! چرخ عقب گیر کرده به چرخ جلویی! اتوبوس را نگه دار جیش دارم! اتوبوس را نگه دار من...» بچه ها! آنها به چه دردی می خورند؟
ای بابا، باز هم ایستگاه سنت مونگو! باز هم آن توله های کوچولو می آیند. «یکی یکی، به ترتیب! بنشینید! اینقدر نخندید! اینقدر جیغ نکشید! اینقدر تکان نخورید!» بچه ها! باید بیندازیدشان زندان، باید کلید لعنتی اش را هم بیندازید دور! بچه ها! «خفه شوید! بنشینید! بنشینید!»
بالاخره دارد تمام می شود. برت سوار می شود. نگاهش کنید. اصلاً مو ندارد. به زودی بازنشسته می شود. بالاخره آزاد می شود! برت پیر دیگر رانندگی نمی کند. دیگر اتوبوس نمی راند! دیگر مسافر ندارد! دیگر بچه ای نیست! دیگر بچه های گند بی تربیت نیستند!
ولی صبر کنید... این چیست؟ چه شده؟ چیزی توی سینه ی برت بال بال می زند! یکسره وول می خورد و این ور و آن ور می رود! کتش تنگ تر می شود. اصلاً نمی تواند نفس بکشد. سرش گیج می رود. قلبش تاپ تاپ می کند، بنگ بنگ! بنگ بنگ بنگ! حتماً حمله ی قلبی است! برت دارد سکته می کند!
پایش را روی ترمز می کوبد. اتوبوس منحرف می شود و در جایی که ایستگاهی دیده نمی شود، می ایستد. مسافرها فریاد می زنند: «چی شده برت؟ اینجا که ایستگاه نیست. ما باید به مقصد برسیم. ما باید به کارمان برسیم! آقای راننده، آقای راننده، یالا بزن تو دنده...»
برت می خواهد فریاد بزند، آمبولانس خبر کنید! اما نمی تواند حرف بزند. آن پرپر زدن ها تندتر می شود، بنگ بنگ قلب بلندتر می شود، کتش تنگ تر می شود.
به خودش می گوید، خودش است!
موتور را خاموش می کند.
مسافرها فریاد می زنند ولی برت یک کلمه هم نمی شنود.



همه چیز ساکت می شود، سکوتی زیبا و شگفت انگیز.
برت به خودش می گوید، پس تمام شدن این جوری است!
خداحافظی دنیای شیرین!
اما... یک لحظه صبر کن.
بله، هنوز همه ی آن بنگ بنگ ها و بال زدن ها و پر زدن ها در سینه اش هست. بله، هنوز آن وزوز و لرزش های توی سرش هست. ولی یک ذره هم درد ندارد. حمله ی قلبی نیست. نمی تواند باشد.
اوه! چقدر خیالش راحت شد. پس چیست؟
اوه! چیزی توی جیب روی سینه اش است. چیزی در کنار خودکارها و جدول برنامه ی هفتگی اش است، چیزی که حرکت می کند. دستش را توی جیبش می برد، کمی می گردد. ای بابا! این چیز کوچولو چیست که توی جیب کتش بالا و پایین می پرد و بال بال می زند؟
آن را بیرون می آورد. بالا می برد. زنده است!
آن چیز روی دستش می ایستد. بال دارد. لباسی سفید دارد. محال است... یعنی؟
«این چیه؟»
سروکله ی دختری با پلیور زرد و شلوار زرد پیدا می شود، کنار اتاقک راننده می ایستد، با اینکه درست بالای سرش تابلویی قرار دارد که رویش نوشته شده:

صحبت کردن با راننده
یا هر نوع پرت کردن حواس او
ممنوع!

دختر می گوید: «این چیه؟»
برت اخم می کند.
می گوید: «هیچی.»
«این که هیچی نیست. این یک...»
برت می گوید: «بنشین!»
و به آن چیز توی دستش زل می زند. او هم به برت زل می زند. خودش است! پری ِ کوچولو.
آن را دوباره توی جیب روی سینه اش می گذارد.
یک نفر از آخر اتوبوس فریاد می کشد: «چی شده راننده؟»
برت جواب می دهد: «موتور مشکل کوچکی داشت! برطرف شد!»
دوباره موتور را راه می اندازد.
دختر می گوید: «اسمش چیه؟»
«اسم کی؟»
«اسم این پسر.»
به جیب برت اشاره می کند. پری در آنجا وول می خورد.
دختر می گوید: «پسر کوچولوی شماست؟»
برت با بداخلاقی جواب می دهد: «من پسر کوچولو ندارم!»
«دارید! آنجاست! توی جیب تان!»
«تو، برو بنشین، وگرنه از اتوبوسم پیاده ات می کنم!»
دختر می نشیند اما همچنان به برت زل می زند.
برت پری را که کنار قلبش بال بال می زند، حس می کند. پشت اولین چراغ راهنمایی، یواشکی نگاهی به داخل جیبش می اندازد و می بیند دو تا چشم ریز براق نگاهش می کند.
برت آهسته می گوید: «می برمت خانه، پیش بتی. خودش می داند با تو چه کند.»
یک نفر فریاد می کشد: «راه بیفت راننده!»
چراغ سبز می شود. برت راه می افتد. از بین خیابان ها به طرف ایستگاه می رود. مسافرها سوار و پیاده می شوند. کرایه ها را می گیرد و پول خردها را می دهد. غرغر نمی کند. می گوید: «لطفا!»، «متشکرم!».
یک نفر آهسته می گوید: «امروز چرا این جوری شده؟»
دوستش جواب می دهد: «کارش تمام است.» و به سرش ضربه می زند، چشمک می زند و می گوید: «مخش تعطیل است.»
هر دو زیر خنده می زنند.
می گویند: «برت پیر بیچاره.»
دختر زرد پوش می گوید: «من باید اینجا پیاده شوم.»
برت می گوید: «پس پیاده شو برو.»
دختر می گوید: «بفرمایید پاستیل.»



«چی؟»
«برای پسر کوچولوی شما.»
برت به دختر زل می زند.او می خندد. دست خیلی کوچولویی از توی جیب برت بیرون می آید. دختر پاستیل را توی آن می گذارد. دست و پاستیل ناپدید می شوند. دختر دوباره می خندد.
می گوید: «چه بامزه!»
برت تشر می زند: «پیاده شو!»
دختر پیاده می شود. دست تکان می دهد.
فریاد می زند: «باز هم می بینمت! من نانسی میلر(۲) هستم.»
برت اتوبوس را می راند. حالا جیبش تکان نمی خورد.
یواشکی تویش را نگاه می کند و می بیند پری پاستیل را لیس می زند. انگار برای خودش زمزمه هم می کند. برت متوجه می شود که خودش هم با او زمزمه می کند.
بالاخره اتوبوس تقریباً خالی می شود. نزدیک آخر مسیر است. فقط یک مرد مانده است، مردی سیاه پوش با سبیل سیاه و عینک سیاه آفتابی.
کنار در می ایستد، منتظر است پیاده شود. برت ترمز می کند. در باز می شود.
برت می گوید: «ایستگاه آخر.»
مرد حرکت نمی کند.
برت می گوید: «آخر خط است رفیق.»
مرد می گوید: «آنجا چی داری؟» و به جیب برت اشاره می کند.
برت می گوید: «هیچی. برو پایین.»
مرد پیاده می شود، اما همچنان نگاه می کند تا در بسته می شود و اتوبوس دور می شود.
برت زیر لب می گوید: «مسافرها!»
به راهش ادامه می دهد.
مرد تلفنی از جیبش درمی آورد. شماره ای را می گیرد. می گوید: «منم باس همین الان چیزی دیدم که باید خیلی جالب باشد.»



۲

اتوبوس ساکت و خالی است. هوا تاریک می شود. برت به طرف توقفگاه اتوبوس ها می رود و همچنان با پری کوچولو زمزمه می کند.
چند مرد منتظرش هستند. می خواهند با او بروند و نوشیدنی بخورند. اغلب با هم به کافه ی راننده های اتوبوس می روند تا درباره ی راه بندان و ایستگاه های اتوبوس و مسافرها و بچه های کوچولو حسابی غر بزنند.
برت می گوید: «نه، ممنون رفقا. امشب نه.»
سم، بهترین رفیقش، می گوید: «چی شده برت؟»
برت می گوید: «هیچی سم.»
رفقا آنقدر او را نگاه می کنند تا از ایستگاه خارج می شود.
سم می گوید: «مثل همیشه نیست. از همه ی ما غرغروتر بود!»
برت پیاده به طرف خانه می رود. در آسمان رگه های نارنجی و قرمز است. ستاره ها در تاریک ترین قسمت ها، درست بالای افق، می درخشند. برت از وسط پارک می رود. ماه بالا می آید و روی او می تابد. برت می ایستد. پری را از جیبش درمی آورد تا دوباره کف دستش بایستد. پری بال هایش را که زیر نور ماه می درخشند، تکان می دهد. درست همان طور که یک پری باید باشد، درست و کامل است.
برت زیر لب می گوید: «تو کی هستی؟»
پری به برت زل می زند، انگار منظورش را نمی فهمد. به جیب او اشاره می کند و از آستینش بالا می رود، به طرف جیب او می رود. برت به پری کمک می کند که برود و وقتی دوباره او توی جیب می رود، دستش را روی جیب و روی او می کشد. بعد راه می افتد، مسیر راننده های اتوبوس را طی می کند، از دروازه می گذرد و توی بلوک کوچک خانه اش، شماره ی ۱۵، می رود.



تا وارد می شود، بتی می گوید: «سلام عزیزم!»
به پیشوازش می رود.
می گوید: «روز خوبی بود؟»
برت می گوید: «بد نبود. این را پیدا کردم بتی.»
پری را از توی جیبش درمی آورد و در کنار گلدان گل داوودی روی میز می گذارد. پری آنجا می ایستد و به آنها نگاه می کند.
بتی می گوید: «این پری است.»
«می دانم. توی جیبم بود.»
«چطوری آمد آنجا؟»
برت شانه بالا می اندازد. پری انگشتش را می لیسد.
برت می گوید: «نمی دانم.»
بتی می گوید: «قشنگ است.»
«قشنگ؟»
«البته که هست. نگاهش کن.»
برت می گوید: «فرض کن هست.»
بتی می گوید: «کاری هم می کند؟»
«مثلاً؟»
«حرف زدن یا چیزی؟ پرواز کردن یا چیزی؟»
«نمی دانم. خیلی وقت نیست می شناسمش. کمی زمزمه می کند.»
«فکر می کنی چیپس دوست دارد؟»
«امتحان کن. پاستیل که حتماً دوست دارد.»
«تخم مرغ هم می توانم بدهم، هان؟»
«فکر خوبیست.»
بتی به آشپزخانه می رود تا زیر ماهیتابه را برای چیپس روشن کند.
داد می کشد: «به نظر تو نباید به کسی بگوییم؟»
«مثلاً به کی؟»
«به پلیس یا کسی. شاید گفته باشند گم شده.»
«روزنامه را ببینم، هان؟»
«آره برت، شاید چیزی آنجا باشد.»
برت روی صندلی اش می نشیند و روزنامه را باز می کند. همه اش درباره ی جنگ و بمب است، هر سال در کشورهای غربی طوفان بیشتر می شود، بچه ها دنبال شغل هایی می گردند که اصلاً نیست. زن نخست وزیر به تازگی پیراهن قشنگی از یک فروشگاه خیریه خریده است و می گوید اگر همه با هم باشند، بر هر چیزی پیروز می شوند. پیش بینی شده یک لاک پشت برنده ی جام جهانی آینده شود. اما یک پری ِ گم شده؟ نه، حتی خبری از یک جوجه ی پرنده هم نیست. برت شانه بالا می اندازد. شاید بعداً در اخبار تلویزیون بگویند.
به پری نگاه می کند.
می گوید: «حالت خوبه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب قصه آنجلینو براون