فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها

کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها

مدرسه ی مردودی ها مدرسه ای است در کشور خل ملنگستان که بچه های شیطان سرار دنیا در ان جمع شده اند و حالا، با گم شدن سه قاچ از قاچ های کره ی زمین وبه هم خوردن نظم شب وروز وقاتی کردن همه ی مردم شهر، بچه ها باید متحد شوند تا قاچ ها ی گمشده را پیدا کنند. اما چطور؟ این کار بسیار سخت و پیچیده است...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ورود مطلقاً ممنوع

یک تابلوی ورود ممنوعِ ممنوع ممنوع، روی در مدرسه چسبانده بودند. زیر تابلو، نیکی نه ساله با پرونده ی زیر بغل به تابلو زل زده بود. او دنبال مادرش وارد حیاط مدرسه شد. بعد، تا پای شان را توی دفتر مدیر گذاشتند، فریاد زد: «نه دیگه جا نداریم. مدرسه پُرِ پُر شده. مگه تابلو ورود دانش آموز جدید ممنوع رو ندیدین؟»
وقتی مادر برای ثبت نام دخترش چانه می زد، نیکی به موهای مدیر نگاه می کرد و با خودش می گفت: «فکر کنم برقی چیزی اونو گرفته که موهاش تو هوا سیخ مونده. حتماً به دلیل برق گرفتگیه که اِن قدر لاغر مردنیه.» بعد نگاهش را روی میز چرخاند و اسم مدیر را خواند: «آقای نمی دو نم چی چی!»



بعد توی دلش خندید؛ اما حتی یک لبخند کوچولو هم نزد. چون یادش نرفته بود که به خاطر چند سوراخ کوچولو اخراجش کرده بودند. به قول مادرش برای خل بازی های او آواره شده بودند. معلوم است که با پرونده ی زیر بغل لبخند زدن ممنوع است. مادرش به اسم روی میز نگاه کرد و با کمی مکث گفت: «آقای... مدیر، ما رو از اون طرف کره ی زمین به خُل مَلَنگستان فرستادن تا بچه مون بتونه بره مدرسه، انصاف نیست ثبت نامش نکنید. آخه مگه این مدرسه رو برای این جور بچه ها نساختن؟ اگه ثبت نامش نکنین که این بچه خونه نشین می شه.»
آقای مدیر جواب داد: «نه من دیگه تحمل یه خرابکار دیگه رو ندارم، اگه جزو خُلِنجان ها هم بود یه چیزی اما خرابکار نه.» هر دو انگشتش را با هم توی گوش هایش فرو کرد. خواست سرش را تکان دهد که صدای وحشتناک افتادن چیزی ساختمان را لرزاند. تمام کشوها باز شدند. پرونده های دانش آموزها بیرون ریختند. دختر ها و پسرها جیغ کشان از کلاس ها بیرون دویدند. آقای مدیر هم دوان دوان به حیاط دوید. مادر پرونده ی دخترش را لای پرونده هایی که روی زمین افتاده بودند گذاشت. صورتش را بوسید و گفت: «بدو برو توی کلاست صداش رو هم درنیار.»
نیکی پرسید: «کلاسم کجاس؟»
مادر جواب داد: «هر جا نوشته بود سوم.» و صدای تق و تق کفشش میان جیغ و فریاد دانش آموزان گم شد.
نیکی از دفتر بیرون رفت. روی اولین تابلو نوشته شده بود کلاس اول خُلِنجان ها. تا از جلوی آن رد شد، تابلوی کلاس سوم عجیب وغریب ها را دید. از لای در سرک کشید. توی کلاس پسربچه ای داشت دست وپا می زد. پاهایش را توی آستین های بلوزش کرده بود. دست هایش را هم توی پاچه های شلوارش. سعی می کرد گره ی آستین و پاچه ی شلوار را باز کند. نیکی با خودش فکر کرد: «کلاس عجیب وغریب ها زیاد مناسب من نیست.» به طرف کلاس های بعدی رفت. کمی جلوتر، تابلوی کلاس سوم خرابکارها را دید و رفت تو. فقط یک پسر، گوشه ی سمت راست کلاس نشسته بود. سلام کرد. پسر جواب داد: «این طرف نیا. توی اون ردیف هم، نشین.»
نیکی جواب داد: «اما این صندلی ها که خالیه هیچ کیف و وسیله ای هم روی نیمکت ها نیست.»
پسر جواب داد: «خرابکارا لازم نیست کیف و کتاب بیارن.»
نیکی ابروهایش را جمع کرد و پرسید: «چرا؟»



پسر ادامه داد: «اونا می گن ما اول باید یاد بگیریم خرابکاری نکنیم. ولی دروغ می گن، می ترسن ما چیزهایی با خودمون بیاریم که همه چیز رو به هم بریزه. اونجا تو ردیف آخر یه صندلی خالی هست. اسمت چیه؟»
«نیکی، ولی توی مدرسه ی قبلی مو فرفری صدام می کردن. تو چی؟»
«همه به من می گن دربازکن.»
«چرا؟»
«چون بلدم هر قفلی رو باز کنم.»
هنوز هم صدای جیغ و داد شاگردها از بیرون شنیده می شد. نیکی رفت ته کلاس و دو زانویش را روی آخرین صندلی گذاشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. آسمان پر از گردوخاک شده بود. طناب کلفت خاکی رنگی از بیرون توی حیاط افتاده بود. طناب کلفت، نیمی از دیوار مدرسه را خراب کرده بود. مدیر داشت فریاد می زد: «خرابکارها، خانه خراب ها، کار شماست می دونم. من دیگه توی این مدرسه نمی مونم.» بعد سوار موتورش شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت.
نیکی رو به پسر کرد و گفت: «آقای مدیر قهر کرد و رفت؟»
پسر خندید و شروع کرد به شمردن: «۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.»
«دانش آموزان! لطفاً بفرمایید سالن غذاخوری، وقت ناهاره.» این صدای زنی بود که از بلندگوی مدرسه پخش می شد.
بچه ها دوان دوان به سمت سالن غذاخوری دویدند.
نیکی پرسید: «تو نمی ری ناهار بخوری؟»
پسر جواب داد: «۲۱،۲۲،۲۳، نه باید مواظب اینا باشم.»
نیکی نزدیک آمد و پرسید: «چیا؟»
پسر جواب داد: «۳۰، ۲۹، ۲۸، مورچه ها.»
نیکی گفت : «می شه ببینم.»
پسر سرش را تکان داد و به شمردن ادامه داد.
نیکی گفت: «یه کلونی تو شیشه داری؟»
پسر همان طور که با انگشتش به شمردن ادامه می داد جواب داد: «۴۷، توی زمین پشت خونه مون بودن. چند روز پیش ماشینای خاک برداری اومدن اونجا گودال کندن تا زیرزمین بسازن، کلونی اینا هم خراب شد. منم نصف کلونی و مورچه ها رو ریختم تو این شیشه ۸۰، ۷۹.»
نیکی پرسید: «می خوای برات نگهش دارم تو بری ناهار بخوری؟»
پسر جواب داد: «۹۹ تو از پشت پنجره نگاه کن هر وقت دیدی موتورش وارد شد به من بگو.»
نیکی سرش را تکان داد و رفت سمت پنجره و فریاد زد: «اِ آقای مدیر برگشت.»
پسر دست هایش را به هم کوبید و گفت: «من بردم. من به همه گفته بودم که این دفعه بعد از ۱۲۰ شماره برمی گرده.»
نیکی پرسید: «از کجا می دونستی؟»
پسر جواب داد: «نمی دو نم چی چی، حافظه اش مشکل داره. هر چیزی بگه بعد از ۱۲۰ شماره یادش می ره!»
نیکی پرسید: «پس چرا یادش بود منو تو مدرسه راه نده؟»
«یادش نبوده، اون این چیزا رو می نویسه می ذاره رو میزش و هر دقیقه به شون نگاه می کنه تا یادش نره. از ناچاری اونو اینجا گذاشتن. هیچ کس حاضر نیست مدیر این مدرسه بشه. تو چی کار کردی که فرستادنت اینجا؟»
«اونا درخت قشنگی رو که پدربزرگم موقع تولدم تو راه مدرسه ام کاشته بود قطع کردن. منم با کمک چند تا از دوستام، چرخ ماشین های راه سازی رو با یه مته ی شارژی سوراخ سوراخ کردیم.»
پسر ادامه داد: «ای ول. منم باید با ماشین های پشت خونه مون همین کارو می کردم. پس چرا تنهایی، بقیه ی دوستات کجان؟»
«فقط من اخراج شدم چون به هیچ کس اسم اونا رو نگفتم. اونا هم یک سال مردودم کردن. من حالا باید تو کلاس چهارم باشم. تو هم اگه کار من رو تکرار کنی مثل من اخراجت می کنن. یه کلاس هم می برندت پایین.»
«چی می گی، اینجا مدرسه ی اخراجی هاست. همه موقعِ اومدن به اینجا یه سال اومدن پایین. آقای نمی دونم چی چی هم که چیزی یادش نمی مونه. تابلوی روی دیوار رو می بینی؟»
نیکی به تابلویی که اسم همه ی شاگردان کلاس را رویش نوشته بودند نگاه کرد. دربازکن گفت: «اینجا جلو اسم هر کدوم از ما تعداد خرابکاری هامون رو نوشتن. هر کدوم مون تا پایان سال فقط می تونه ۵ تا خرابکاری انجام بده. اگه از ۵ تا بیشتر شد، توی همین کلاس می مونه و اجازه نداره بره کلاس چهارم.»
نیکی از روی تابلو، اسم ها و خرابکاری ها را خواند. دربازکن، سه چراغ روشن داشت. از زیر چراغ اول کلمات "باز کردن قفل قفس حیوانات باغ وحش" مشخص بود. چراغ دوم، "آوردن یک مار بوآ به کلاس"، چراغ سوم، "فرار از مدرسه."
«تو واقعاً همه ی این کارا رو کردی؟»
«مجبور بودم فرار کنم. اگه به موقع به مورچه ها نمی رسیدم همه شون مرده بودن.»
***
«تو مدرسه ی قبلیت چی کار کرده بودی که اخراجت کردن؟»
«قصه اش مفصله یه وقت دیگه برات می گم. حالا زودتر برم ناهارخوری. مجبورم برم یه خورده غذا براشون بیارم وگرنه راه می گیرن می یان بیرون. تو تبلت داری؟»
نیکی سرش را تکان داد. دربازکن پرسید: «بده به من، باید بدم کلاس چهارمی ها یه چیزی برات نصب کنن. یه کوچولو هم دست کاریش می کنن البته.»
«خرابش نکنن؟»
«نه. تو این مدرسه شاگردها اجازه ندارن از شبکه های ارتباطی معروفی که همه دارن استفاده کنن. اونا مرتب تبلت ها رو چک می کنن، هرکس این برنامه ها رو داشته باشه، هم جریمه می شه، هم تبلتش رو ازش می گیرن. یکی از مُخای کلاس چهارمی یه برنامه ساخته که ظاهرش بازی گل کاری رو نشون می ده اما وقتی رمزش رو وارد می کنی. لیست همه ی خرابکارا رو نشونت می ده. تو می تونی با هرکسی خواستی ارتباط برقرار کنی.»
«بیا بگیرش. کی برام می یاریش؟»
«تا ظهر بهت می دم.»
«این طناب کلفت هم کار بچه های مدرسه ست؟»
دربازکن همان طور که از در کلاس خارج می شد جواب داد: «نه بابا هر چی می شه می ندازن گردن ما.»
صدای بَه بو بَه بو بَه بوی آمبولانس ها از بیرون مدرسه به گوش می رسید. نیکی شیشه ی کلونی را بغل کرد و به این طرف و آن طرف رفتن مورچه ها چشم دوخت. تا مورچه ای را توی یکی از راهروها تعقیب می کرد، سروکله ی یکی دیگر پیدا می شد و قبلی را گم می کرد. ۱۵ دقیقه ی بعد دربازکن، همراه بقیه ی شاگردها با سروصدا از غذاخوری برگشتند. دربازکن، نیکی را به بقیه نشان داد و گفت: «به خرابکار جدید، خوشامد بگین، دخل ماشین های راه سازی رو با یه مته آورده. اسمش نیکیه اما می تونید مو فرفری صداش کنید.»
همه ی کلاس سه بار بیب بیب هورا کشیدند و هر چه توی دست شان بود به هوا پرتاب کردند. داشتند با دهان شان صدای فس فس در رفتن باد لاستیک ها را درمی آوردند که با دیدن مامورهای پلیس خشک شان زد. درازترین پلیس به چشم های تک تک شاگردها نگاه کرد. نیکی به پرش عضله ی زیر چشمش خیره شده بود. پلیس به سمتش آمد و پرسید: «راستش رو بگو، این طناب کار تو بوده؟»
نیکی سرش را تکان داد. پلیس رفت سمت بلندقدترین پسر و پرسید: «آهای مردودی سه ساله، حتماً کار تو بوده. اعتراف کن!»
او جواب داد: «چی می گی آقا؟ مگه شما اخبار گوش نمی کنید. همین حالا تو اینترنت دیدم این طناب چقدر بلنده. ما زورمون به همچین طنابی نمی رسه. تازه ما هیچ وقت کاری نمی کنیم پارکا خراب بشن. تو بعضی سایتا نوشته بود نصف وسایل پارک شهرم خراب کرده.»
وقتی پلیس از تک تک بچه ها سوالش را پرسید، به کلاس بعدی رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب مدرسه‌ی مردودی‌ها