فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شمشیر ابدی

کتاب شمشیر ابدی

نسخه الکترونیک کتاب شمشیر ابدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شمشیر ابدی

غریبه از میان مردم و زنجیرهای درشت آویزان جلو آمد. بعضی به او نگاه کردند و سعی داشتند چهره‌اش را که محو در کلاه لباسش بود ببینند؛ اما اکثر مردم به فرد غریبه بی‌اعتنا بودند و فکر می‌کردند که او از همان افرادی است که همراه ویلیکس آمده. مردم از سر راهش کنار رفتند تا اینکه به وسط جمعیت، جایی که خراج بگیر در حال توضیح دادن قوانین جدیدش برای کنترل شهر بود رسید. غریبه مردم را هل نداد و آنان را کنار نزد؛ مردم آن‌چنان‌که او انتظار داشت دورهم جمع نبودند و میان‌شان فاصله­هایی بود. او از مقابل یک زنجیر قطور گذشت، مکثی کرد و دستش را روی آن گذاشت. روی آن زنجیر روبان‌هایی آبی‌رنگ از جشنی که هفته‌ی پیش آنجا برگزارشده بود باقی‌مانده بود. گلبرگ‌های خردشده در روزنه‌های روی زمین رخنه کرده بود. بعضی از ساختمان‌ها از نو نقاشی شده بودند. همه‌ی این‌ها برای جشنِ قربانی بود که هر دو دهه، یک روز اتفاق می‌افتاد. ویلیکس گفت: «...البته که هیچ‌کس نمی‌تونه قدرت منو زیر سؤال ببره.» به میان جمعیت، به سمت مردی که سؤال پرسیده بود اشاره کرد و گفت: «مگه نه؟» مرد تعظیم کرد و گفت: «بله...بله لُرد.» ویلیکس گفت: «آفرین، پس بذار یه حال اساسی بهت بدیم.» مرد دستپاچه شد و گفت: «اما سرورم، من...» «انگار دوباره داری سؤال می‌پرسی.» اشاره‌ای کرد و ادامه داد: «بهای این کارت باید پرداخته بشه. باید یادت بمونه به کی تعلق داری.» دریل‌ها دور مردم شهر جمع شدند. هیولاهای غیرانسانی انواع گوناگونی داشتند و پوست، فُرم بدن، رنگ پوست، چنگال و چشمان آتشین‌شان با یکدیگر فرق داشت. وارد جمعیت شدند، دخترهای جوان، من‌جمله دختر همان مرد که حرافی کرده بود را از خانواده‌اش جدا کردند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شمشیر ابدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول: آگاهی



سرآغاز

مُردن خدا(۱) تغییری در زندگی مردم گلوگاه دِرِم(۲) ایجاد نکرد. درواقع، اکثرشان حتی از کشته شدن صاحب اختیارشان خبر نداشتند.
کسانی هم که خبر داشتند، سوءاستفاده کردند.
ویلیکس(۳) که روی سکویی بالای دو ارابه ایستاده بود، دستانش را بالا برد و گفت: «هیچ جای نگرانی وجود نداره.» در کنارش یک دریل(۴) ایستاده بود، موجودی بزرگ که کمترین شباهت ممکن با انسان را داشت. دریل ها انواع گوناگونی داشتند؛ اما آن دریل، پوست بنفش پررنگی داشت و بازوانش به ضخامت تنه ی درخت بود.
ویلیکس برای مردمی که جمع شده بودند، گفت: «شما همیشه خراج تون رو به من دادین تا بین تون پخشش کنم. حالا من اونا رو برای خودم نگه می دارم و لُرد شما می شم. به نفع شماست که حاکم تون از بین خودتون باشه.»
«پس خدای پادشاه(۵) چی؟» این صدا از میان ازدحام جمعیت به گوش رسید. قرن ها بود که اوضاع در گلوگاه درم تغییری نکرده بود. مردم مجبور بودند همه چیزشان را جیره بندی کنند تا بتوانند تقریباً تمام دسترنج خود را به جمع کننده های مالیات بدهند.
ویلیکس گفت: «خدای پادشاه مخالفتی با این انتصاب نداره.»
در میان مردم عده ای مخالفت کردند؛ اما واقعاً چه حرفی داشتند که بزنند؟ ویلیکس دریل ها و سربازانش را داشت، گویا از موهبت خدای پادشاه هم بی بهره نبود.
غریبه ای جلو آمد و گوشه ی جمعیت ایستاد. هوا شرجی بود و بوی مواد معدنی می داد؛ گلوگاه درم داخل یک دهانه ی غار بزرگ بناشده بود. یک ورودی چند ده متری هلالی شکل داشت و داخل آن هزاران سنگ استلاکتیت از سقفش آویزان بود؛ بعضی از آن سنگ ها آن قدر قطور بودند که حتی سه مرد در کنار هم نمی توانستند دستان شان را به دورش حلقه کنند.
بااین حال تنها تکه تکه های سنگی از صخره های عظیم باقی مانده بود. صدها زنجیر غول پیکر از سقف غار آویزان بود. مردم شهر روزانه خود را از آن زنجیرهای بزرگ بالا می کشیدند تا بتوانند مواد معدنی ای را استخراج کنند که خدای پادشاه از آنان می خواست.
موقعیت ساختمان های شهر ماه به ماه عوض می شد تا زیر کار معدنچیان قرار نداشته باشند. حتی بااین وجود هم اکثر مردم، اعم از مرد و زن و بچه، کلاهخودی به سر داشتند تا خود را از سقوط تکه های سنگ حفظ کنند.
یکی از مردم شجاع فریاد زد: «الان چرا؟ چرا باید ما مجبور باشیم لُردی محلی داشته باشیم، درحالی که قبلاً می تونستیم رهبران مون رو خودمون انتخاب کنیم؟»
ویلیکس فریاد زد: «خدای پادشاه کارهاش رو به شما توضیح نمی ده!» او به جای کلاهخود نظامی، کلاه خراج بگیر خود را به سر داشت و لباس مخملی از بنفش و سبز به تن داشت.
مردم شهر آرام شدند. سزای نافرمانی از دستور خدای پادشاه مرگ بود. اکثر مردم حتی جرئت پرسش هم نداشتند.
غریبه از میان مردم و زنجیرهای درشت آویزان جلو آمد. بعضی به او نگاه کردند و سعی داشتند چهره اش را که محو در کلاه لباسش بود ببینند؛ اما اکثر مردم به فرد غریبه بی اعتنا بودند و فکر می کردند که او از همان افرادی است که همراه ویلیکس آمده. مردم از سر راهش کنار رفتند تا اینکه به وسط جمعیت، جایی که خراج بگیر در حال توضیح دادن قوانین جدیدش برای کنترل شهر بود رسید.
غریبه مردم را هل نداد و آنان را کنار نزد؛ مردم آن چنان که او انتظار داشت دورهم جمع نبودند و میان شان فاصله­هایی بود. او از مقابل یک زنجیر قطور گذشت، مکثی کرد و دستش را روی آن گذاشت.
روی آن زنجیر روبان هایی آبی رنگ از جشنی که هفته ی پیش آنجا برگزارشده بود باقی مانده بود. گلبرگ های خردشده در روزنه های روی زمین رخنه کرده بود. بعضی از ساختمان ها از نو نقاشی شده بودند. همه ی این ها برای جشنِ قربانی بود که هر دو دهه، یک روز اتفاق می افتاد.
ویلیکس گفت: «...البته که هیچ کس نمی تونه قدرت منو زیر سوال ببره.» به میان جمعیت، به سمت مردی که سوال پرسیده بود اشاره کرد و گفت: «مگه نه؟»
مرد تعظیم کرد و گفت: «بله...بله لُرد.»
ویلیکس گفت: «آفرین، پس بذار یه حال اساسی بهت بدیم.»
مرد دستپاچه شد و گفت: «اما سرورم، من...»
«انگار دوباره داری سوال می پرسی.» اشاره ای کرد و ادامه داد: «بهای این کارت باید پرداخته بشه. باید یادت بمونه به کی تعلق داری.»
دریل ها دور مردم شهر جمع شدند. هیولاهای غیرانسانی انواع گوناگونی داشتند و پوست، فُرم بدن، رنگ پوست، چنگال و چشمان آتشین شان با یکدیگر فرق داشت. وارد جمعیت شدند، دخترهای جوان، من جمله دختر همان مرد که حرافی کرده بود را از خانواده اش جدا کردند.
مرد که سعی داشت دریل را کنار بزند فریاد زد: «نه! لطفاً نه!» یک دریل مانند گرگی روی زمین خم شد، پوزه اش را روی زمین مالید و صدای هیس سر داد، سپس شمشیرش را بالا برد و به سمت مرد چرخاند.
صدای برخورد شمشیر داخل غار پیچید.
غریبه با بازوانی باز آنجا ایستاده بود و ضربه ی دریل را دفع کرد.
مردم شهر، دریل ها و ویلیکس همه باهم متوجه حضور غریبه در میان شان شدند. آن­ها عقب عقب رفتند و دور او حلقه ای تشکیل دادند.
سپس شمشیر را دیدند.
همان شمشیر. شمشیری بلند و صاف، با همان سه حلقه ی معروف وسطش... نمادی که به هر فردی از کودکی در آن سرزمین آموخته شده بود و همگی آن را می شناختند. نماد قدرت، اختیار و حاکمیت.
آن سلاح، متعلق به خدای پادشاه بود.
دریل غافل گیر شد و نتوانست کاری انجام دهد تا اینکه غریبه در یک چشم بر هم زدن شمشیرش را بیرون کشید، آن را در هوا چرخاند و به گلوی هیولا فروکرد. سپس به جلو رفت. شنلش نیز پشت سرش به زمین کشیده می شد. یکی از زنجیرها را در دست گرفت، با مهارت خاص خود روی آن تاب خورد و به سمت دو دریل که در حال کشیدن یک زن جوان به سمت سکو بودند پرید.
آن دو را به راحتی شکست داد. آن ها که قهرمانان قصر خدای پادشاه نبودند؛ بلکه فقط هیولاهایی ساده بودند. بازوی دست چپ غریبه با خون شان رنگین شد.
ویلیکس شروع به فریاد کشیدن و صدازدن سربازانش کرد. با صدای بلند یاوه می گفت، فریاد می کشید و به دشمنش اشاره می کرد. غریبه زنجیری را گرفت و روی واگن ها فرود آمد. فریاد ویلیکس قطع شد و عقب عقب رفت. دریلِ پوست بنفش گُرز درشتش را در هوا چرخاند؛ اما سلاحش با سلاح خدای پادشاه، شمشیر ابدی(۶)، برخورد کرد.
دریل با حیرت به دسته ی جداشده ی گرزش خیره شد. نوک گرزش کنده شده و بر کف ارابه افتاده بود. سر خودش نیز لحظه ای بعد کنار گرزش افتاد.
ویلیکس سعی کرد از ارابه به پایین بپرد؛ اما واگن لرزید و او به زانو افتاد. هنگامی که توانست دوباره بایستد، شمشیر ابدی روی گردنش قرار داشت.
غریبه با صدای آرامی گفت: «بهشون بگو تمومش کنن.»
ویلیکس فریاد زد: «دریل ها! مردم رو ول کنین و عقب بایستین! عقب بایستین!»
کلاه لباس غریبه عقب رفت و کلاهخود نقره ای رنگی که تمام صورتش را پوشانده بود نمایان شد. او منتظر ماند تا اینکه هیولاها کاملاً از مردم دور شدند. سپس شمشیرش که خون هیولاهایی که کشته بود از آن چکه می کرد را بالا برد، به سمت دهانه ی غار اشاره کرد و گفت: «برو بیرون. دیگه برنگرد.»
ویلیکس دستپاچه حرفش را اطاعت کرد، پایین پرید و به سمت دهانه ی غار دوید. دریل هایش نیز پشت سرش بودند.
سکوتی حکم فرما شد. درنهایت غریبه دستش را بالا آورد، کلاهخودش را برداشت و موی مِش تیره و چهره ی جوانش را نمایان کرد.
سایرس(۷). قربانی. کسی که فرستاده شده بود تا بمیرد.
رو به مردم شهر کرد و گفت: «من برگشته ام.»

فصل اول

استاد رِن(۸) به آرامی گفت: «اون قرار نبود برنده بشه.»
سایرس صدای آن هایی که در اتاق دیگر کلبه ی رن مشغول صحبت کردن بودند را می شنوید. سایرس به آرامی نشست و در یک دستش کاسه ای پر از سوپ داشت. فِنوید(۹)، سوپی بسیار مقوی. غذای یک جنگجو.
مزه ی آب گندیده می داد.
استاد شانا(۱۰) گفت: «البته ما که نمی تونیم اونو سرزنش کنیم، می تونیم؟ منظورم برای زنده موندنشه.»
استاد هاب(۱۱) گفت: «اون رفت که با خدای پادشاه بجنگه. ما فرستادیمش تا با خدای پادشاه بجنگه.»
و سایرس هم مانند پدر و پدربزرگش رفته بود. ده ها نفر طی قرون متوالی از همان خانواده فرستاده شده بودند. خانواده ای که توسط مردم آن سرزمین پناه داده، مخفی و محافظت شده بود.
اسم این رسم، قربانی بود. این روش جنگیدن آن ها بود. تنها روش شان. آن ها زیر دست سرکوبگر خدای پادشاه زندگی می کردند. تقریباً هر چیزی را که داشتند برای پیشکشی او می فرستادند و همچنین به دست امثال ویلیکس که تنها یک خراج بگیر ساده بود، عذاب می کشیدند.
اما این طغیان را نیز انجام می دادند. جنگجویی در هر نسل، از یک خانواده ی مخفی فرستاده می شد تا نشان دهند مردم آن سرزمین کاملاً هم اسیر نیستند.
قربانی لزومی نداشت که برنده شود. از او انتظار پیروزی نمی رفت. قرار نبود بتواند پیروز شود.
سایرس به کاسه ی سوپش خیره شد و فکر کرد: برم به جهنم. حتی خودم هم انتظار نداشتم شکستش بدم. سایرس با رویای اینکه شاید، در اوج شانسش، بتواند یک خراش به خدای پادشاه وارد کند، رفته بود.
اما او یکی از نامیرایان را کشته بود.
دیگر صدا را از اتاق مقابل نمی شنید. زمزمه ها آرام شد و نمی توانست متوجه حرف شان شود.
سایرس باز با خود اندیشید: من واقعاً موفق شدم. من زنده ام. کم کم غرق در افکارش شد. سرش را پایین برد، کاسه را کنار گذاشت؛ و این بدین معناست که دیگه مجبور نیستم این آشغال رو بخورم!

نظرات کاربران درباره کتاب شمشیر ابدی

هیچ کاری از استاد سندرسون بی ارزش نیست همیشه اینو ب خاطر داشته باشید
در 3 ماه پیش توسط Red Rising
این کتاب از مجموعه مه‌زاد هست؟
در 4 ماه پیش توسط ساده کاوه
دوستان تا بازی شو انجام نداده باشین زیاد متوجه رمان و فضای داستان نمیشین
در 1 ماه پیش توسط ایمان
کتاب بی ارزشی است، داستان رمانهای پادشاه آن سوی دروازه دیوید گمل و ارباب میراث کهن کاترین فیشر را به شکل مضحکی ترکیب کرده. روایت ناتمام می ماند، در مجموع خواندن شمشیر ابدی فقط اتلاف وقت و پول است.
در 4 ماه پیش توسط فاطمه موسوی