فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خدای جنگ II

کتاب خدای جنگ II
مجموعه‌ی خدای جنگ -جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب خدای جنگ II به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خدای جنگ II

کریتوس، خدای جنگ تعجب کرد و مبهوت ماند، سپس جلو رفت. نام زیبای لیساندرا بر لبانش جاری شد. ایستاد و به تالار کوچکی که با نور مشعل روشن‌شده بود نگاه کرد. عطر چوب‌ سوخته فضای اتاق را پرکرده بود. یک پتوی پشمی نرم روی زمین پهن و در کنارش دو جام شراب قرار داشت. برای گذراندن اوقات عاشقانه با همسرش موقعیت مناسبی بود. کریتوس بلند صدا زد: «لیساندرا کجایی؟» - اینجام عزیزم. بالاخره از نبرد برگشتی، حسابی دلم برات تنگ‌شده بود! «منم همین‌طور.» کریتوس که همچنان مبهوت مانده بود، دستانش را جلو آورد و لیساندرا در آغوش کشید. همان‌طور که محکم نگه‌اش‌ داشته بود زندگی را در وجودش احساس می‌کرد، گرمای وجودش او را فراگرفت و حرکاتش اغوایش کرد. - قول بده هیچ‌وقت دوباره ترکم نکنی. نمی‌تونم تو رو حتی برای یه لحظه از دست بدم. کریتوس نفسش را حبس کرد. بوی خوش همسرش در بینی‌اش پیچیده و ضربان قلبش را تند کرده بود. موی ابریشمی‌اش روی صورت کریتوس ریخته بود و زخم‌هایش را التیام می‌بخشید؛ اما بااین‌حال کریتوس سعی کرد او را به عقب هل دهد. یک جای کار ایراد داشت. همسرش مقاومت کرد، زورش از او بیشتر بود. بدن همسرش که لحظاتی قبل گرم بود سرد شد. - لیساندرا چی شده؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خدای جنگ II

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

صدای نرم و لطیفی به گوش رسید: «عشق من، می خوامت!»
کریتوس، خدای جنگ تعجب کرد و مبهوت ماند، سپس جلو رفت. نام زیبای لیساندرا(۱) بر لبانش جاری شد. ایستاد و به تالار کوچکی که با نور مشعل روشن شده بود نگاه کرد. عطر چوب سوخته فضای اتاق را پرکرده بود. یک پتوی پشمی نرم روی زمین پهن و در کنارش دو جام شراب قرار داشت. برای گذراندن اوقات عاشقانه با همسرش موقعیت مناسبی بود.
کریتوس بلند صدا زد: «لیساندرا کجایی؟»
- اینجام عزیزم. بالاخره از نبرد برگشتی، حسابی دلم برات تنگ شده بود!
«منم همین طور.» کریتوس که همچنان مبهوت مانده بود، دستانش را جلو آورد و لیساندرا در آغوش کشید. همان طور که محکم نگه اش داشته بود زندگی را در وجودش احساس می کرد، گرمای وجودش او را فراگرفت و حرکاتش اغوایش کرد.
- قول بده هیچ وقت دوباره ترکم نکنی. نمی تونم تو رو حتی برای یه لحظه از دست بدم.
کریتوس نفسش را حبس کرد. بوی خوش همسرش در بینی اش پیچیده و ضربان قلبش را تند کرده بود. موی ابریشمی اش روی صورت کریتوس ریخته بود و زخم هایش را التیام می بخشید؛ اما بااین حال کریتوس سعی کرد او را به عقب هل دهد. یک جای کار ایراد داشت. همسرش مقاومت کرد، زورش از او بیشتر بود.
بدن همسرش که لحظاتی قبل گرم بود سرد شد.
- لیساندرا چی شده؟
- چیزی نیست عزیزم.
کریتوس با نهایت قدرتش توانست او را هل دهد. چهره ای لیساندرا شیطانی و سرد شد.
- منو از خودت دور نکن کریتوس. به من صدمه نزن!
- صدمه بزنم؟ من که حاضرم صدها نفر رو بکشم تا از تو مراقبت کنم. من لازم باشه جونمم برات می دم!
کریتوس دستش را بالا آورد. شمشیری خونین به سمت جلو حرکت کرد. دستش محکم دور قبضه ی شمشیر مشت شد؛ اما این کار برخلاف میلش بود. بوی خون، بازتاب نور آتش در شمشیر، تیغه ی نوک تیز و...
... و کریتوس با ضربه ای که به همسرش وارد کرد فریادی از سر ناراحتی کشید. لیساندرا شمشیر فرورفته در بدنش را گرفت و انگشتانش زخمی شد. خون همسرش با خون جنگجویانی که کشته بود مخلوط و آمیخته شد. لیساندرا ابتدا شمشیر، سپس چهره ی کریتوس که مبهوت مانده بود را نگاه کرد و دستان خونینش را به سمتش دراز کرد. کریتوس پس از درک این واقعه، غم و اندوه وجودش را فراگرفت.
سپس، فریاد خشم و وحشتش را خفه کرد. تنها صدایی که به گوش می رسید، چکیدن خون همسرش بر زمین بود. کریتوس شمشیرش را بیرون کشید، خون و دل وروده ی همسرش روی زمین ریخته شد. ذره ای داخل آتش افتاد، سپس سرخ شد و جلزوولز کرد. لحظه ای بعد، سکوت کامل همه جا را فراگرفت. تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای دختری کوچک بود.
- بابا، چی کار کردی؟
دختربچه اش را صدا زد: «کالیوپ(۲).»
«مامان مُرده، تو کشتیش! چطور تونستی چنین کاری انجام بدی؟» مشت های کوچک کالیوپ به زره کریتوس کوبیده شد. کریتوس در لباس نبرد بود و کالیوپ با تمام خشم و وحشت بچگانه اش به او حمله کرد.
کریتوس شمشیرش را تکان داد. عضلاتش از شدت تلاشش برای متوقف ساختن خود منقبض شده بود؛ اما نتوانست جلوی ضربه را بگیرد. با دسته ی شمشیر به سر دخترش کوبید و او بی هوش روی زمین افتاد.
«نه! نمی خواستم این کار رو انجام بدم!» کریتوس جلو رفت، صندل هایش را روی زمین کشید و سیاهی تیغه های آشوب که با زنجیر به بازوانش افکنده شده بود دیدگانش را سیاه کرد.
صدای تمسخر کننده ای شنید و خشم کریتوس را برانگیخت.
«آرس!» فریاد کشید و برای کشتن آرس با شمشیرهایی که خود به او داده بود جلو رفت.
هرکدام از شمشیرها را در یک دست گرفته بود و آن ها را تکان داد؛ اما این کالیوپ بود که به جای آرس کشته شد. ناله های نفرین کننده دختر با پاشیدن خون خاموش شد. خشم آن چنان مغزش را فراگرفت که چرخید و پیکر سیاهی را دید...
- آرس؟ تو مجبورم کردی زن و بچه ام رو بکشم؟ نابودت می کنم!
اما او با آرس مواجه نبود، بلکه چیزی مانند ابر سیاه روبه رویش قرار داشت.
«بجنگ! بجنگ ای فرومایه!» کریتوس تیغه های آشوب را کنار گذاشت و تیغه های آتنا، چیزی که از هر سلاح انسان قوی تر بود را بیرون کشید؛ اما او دیگر یک انسان نبود. کشتن آرس او را تبدیل به خدای جنگ کرده بود.
***
«نفهمیدم که دارم می کشم شون. من دوست شون داشتم. لیساندرای عزیزم، لطفاً برگرد، قصد نداشتم بکشمت.» کریتوس این را گفت و به یاد تنها راه مقابله با عذاب های شبانه اش افتاد. سپس تیغه هایش را در پوچی حرکت داد. جایی ایستاده بود که هیچ چیز دور و اطرافش نبود. هرچقدر بیشتر مبارزه می کرد، شمشیرها سنگین تر می شد تا جایی که دیگر عضلاتش یاری اش نکرد و با سری افتاده زانو زد. کریتوس گریست.
در این میان صدایی ملایم و نگران در دوردست شنید.
- داره تو خواب گریه می کنه.
- چطور ممکنه؟ اون خدای جنگه!
کریتوس به یک باره بیدار شد. پس از چند ثانیه متوجه شد که گردن زن زیبایی را محکم چسبیده است. زن با دستان ظریفش سعی داشت خود را آزاد کند؛ اما در مقابل کریتوس قدر قدرت شانسی نداشت. کریتوس ناخودآگاه در حال گرفتن جانش بود.
صدایی تشویش شده از آن طرف تخت بزرگ آمد: «خواهش می کنم ارباب کریتوس، خواهش می کنم اونو نکش. اون فقط می خواد به شما خدمت کنه، قصد توهین نداره!»
کریتوس مشت مرگبارش را باز کرد. زنی که تا سر حد مرگ رفته بود بر زمین افتاد و مرتب نفس نفس می زد. کریتوس ایستاد و به بدن او خیره شد. زن جامه ای از ابریشم سبز به تن داشت. به سختی پاهایش را جمع و گلویش را صاف کرد. جای انگشتان کریتوس روی گلوی زن مانده و آن را سرخ کرده بود؛ اما زن باوجوداینکه تا سرحد مرگ رفته بود، هیچ نشانی از ترس و مواجه شدن با هادس در چهره اش نبود. کریتوس حس دیگری در چهره اش دید، حسی که خشمش را برانگیخت.
زن اگر می ترسید جای تعجبی نبود، هرچه باشد او خدای جنگ بود و دشمنانش جلویش به زانو درمی آمدند.
اما زن نسبت به او حس ترحم داشت. ترحم نسبت به او! نسبت به روح اسپارتا!
«دوباره کابوس ها به سراغ تون اومدن، ارباب من؟ هنوز آزارتون می دن؟ چطور می تونم کمک تون کنم؟» سپس پارچه ای که کریتوس را پوشانده بود کنار زد.
کریتوس نفس گرمش را روی بدنش حس کرد. زن دیگر که لحظاتی قبل التماس می کرد، به دیگری پیوسته بود تا به کریتوس خدمت کنند.
کریتوس فریاد کشید: «برید کنار، ازم دور شین!»
«ما فقط می خوایم بهتون آرامش بدیم، ارباب کریتوس. می خوایم هر کاری از دست مون برمی آد رو انجام بدیم تا مشکلات تون رو فراموش کنین و خوشحال بشین. بذارید به فرمایش بانو آفرودیت عمل کنیم و...»
کریتوس با بازوان عضلانی اش دو زن را کنار زد. دونفری باهم زیر لب حرف می زدند. کریتوس ایستاد و رویاهایش تیره وتار شده بود. سیاهی جلوی چشمانش، مانند سیاهی غاری لحظه به لحظه بزرگ تر می شد و همه جا را فرامی گرفت. سرش هنگام یادآوری آن صحنه از درد در حال منفجرشدن بود.
اما به خوبی حس فروکردن شمشیر در بدن لیساندرا و وحشت و تنفر کالیوپ عزیزش قبل از کشته شدن را به یاد داشت. کابوس هایش مانند آسمان و زمین و تخت المپ که زئوس بر آن تکیه زده بود، جاودانه بود.
کریتوس مشتش را رو به آسمان بالای تالارش کرد و گفت: «تو قول دادی که اگه به خواستت عمل کنم کابوس هام رو از بین ببری؛ اما دروغ گفتی زئوس. دروغ گفتی!»
«ارباب خواهش می کنم اجازه بدین بهتون خدمت کنیم. فقط بگین چطور!» دو زن به پایش افتادند. هر دو را با لگد دور کرد و به کنار میزی که زرهش روی آن بود، رفت. آن را به تن کرد و هنگامی که دو زن آمدند تا به او کمک کنند، با نگاه تیره ی خود آن ها را به عقب راند. سپس آن دو با ترس ولرز به تماشایش ایستادند.
کریتوس، ترحم شان را مانند تابش گرما از خورشید حس می کرد و به خاطر همین از آن ها متنفر بود. هرلحظه برای باور کردن حرف زئوس بیشتر از خودش متنفر می شد. با حرکتی سریع زره را به تن کرد و دو شمشیرش را ضربدری بر پشتش گذاشت. سپس با سرعت از تالار خوابش خارج شد.
با بازوان قطورش که از زره طلایی بیرون زده بود در بزرگ بیرون تالار را باز کرد. درهای بزرگ سنگی صدای شان در سراسر المپ می پیچید. هنگام قدم زدن متوجه گلدان ها و قالیچه هایی که بر دیوارهای سنگی اطرافش قرار داشت، نشد. هزاران پیشکشی و هدیه از طرف پیروان خدایان المپ برای شان آمده بود؛ اما کریتوس در این هنگام فکر دیگری در سر داشت. این تالارهای آسمانی و ابری جای او نبود.
او یک جنگجو بود.
دستش را بر پوست سفیدش کشید. خاکستر همسرش، لیساندرا و دخترش کالیوپ برای همیشه بر پوستش نقش بسته و یادآور خیانت آرس به او بود. نمادی از حیله گری آرس؛ تا همیشه به یاد داشته باشد که چگونه او را مجبور به کشتن کسانی که بیش از هر چیزی در دنیا به آنان عشق می وزید، کرده بود. حتی خال کوبی قرمز، یادگاری برادرش دیموس(۳) که او را یک سرباز اسپارتا معرفی می کرد، برایش مسخره به نظر می رسید.
هرمس مانند پروانه ای به راهرو قدم گذاشت و کریتوس دستش را به قبضه ی شمشیرهایش گرفت. خبرچین خدایان رنگش پرید و از او دور شد. با قدم هایی سریع از کریتوس دور شد و به جایی رسید که خدایان دیگر در گروه های دو یا سه نفره دورهم جمع شده بودند. آن ها پشت شان را به کریتوس کردند.
صدای خواهر زئوس، هستیا(۴) که با دِمِتِر(۵) صحبت می کرد به گوشش رسید: «محصولات مزارع تو هم به خاطر جنگ بی پایانش نابود شدن؟»
دِمِتِر گفت: «پیروان من به خاطر اون و اسپارتان های بی شعورش دارن گرسنگی می کشن.» سپس رویش را بازگرداند و با دیدن کریتوس بازوی هستیا را گرفت و به سمت مسیری که هرمس رفته بود، کشید. کریتوس دستش را از قبضه ی شمشیرهایش پایین آورد و پوزخند حقارت آمیزی بر لبانش جاری شد. او نیازی به طرفداری آن ها از خود نداشت.
حرکت می کرد و صندل هایش بر زمین سنگی کشیده می شد، به اتاقی میانی رسید که توسط یک مه دایره ای شکل به رنگ خون احاطه شده بود. صداهای نبرد در دوردست کریتوس را دلشاد می کرد. صدای برخورد شمشیر با شمشیر، دفع تیر توسط سپر و خنجرهایی که درون بدن شکست خوردگان فرورفته بود و فریاد پیروزی برندگان به گوشش می رسید. مردانی بانام او می جنگیدند. لشکریانی که از یونان برمی خاستند تا هر چیزی که روبه روی شان بود را نابود کنند.
خدای جنگ همه­ی جنگجویان اسپارتا را کمک و تشویق می کرد تا تمام لشکرها، شهرها، مردها، زنان و بچه ها به جز شهری که خود در آن به دنیا آمده بود را نابود کنند. کسی که روزی نامش روح اسپارتا بود، اکنون ملقب به خدای جنگ بود که لشکری شکست ناپذیر که به سراسر دنیا پا می گذاشت را فرماندهی می­کرد.
فریاد مردان شکست خورده در نبرد مانند یک موسیقی که هرلحظه صدایش بلندتر می شد، گوشش را نوازش می داد. آن ها برخلاف اسپارتان ها، سربازانی ضعیف بودند و مرگ حق شان بود. مه اطرافش جلوتر آمد و صحنه واضح تری از میدان نبرد برایش به نمایش گذاشت. تصویر یک لنگرگاه، یک شهر آتش گرفته. سربازانی که شمشیرهایشان را در دل وروده ی دشمنان شان فرومی کردند. سربازان اسپارتان به دلیل جان فشانی، تمرین سخت و همچنین لطف کریتوس به آن ها شکست ناپذیر شده بودند.
-...کریتوس، چطور تونستی منو بکشی؟...
صدای کابوس هایش با دیدن منظره ی روبه رویش ساکت شد. گروهی از اسپارتان ها جلو رفتند و شمشیرهایشان را به سپرهای برنزی شان می کوبیدند. پاهایشان هم بانظمی مشخص بر زمین کوبیده می شد و ترس را به دشمن القا می کرد.
«نذارین فرار کنن. مجال هیچ کاری رو ندین!» صدای کریتوس از المپ برخاست و در دنیای پایین پیچید. لشکر اسپارتان با شمشیرهایشان آن قدر به دست وپا و دل وجان دشمن کوبیدند تا تیغه هایشان کند شد. کریتوس همچنان به هدایت لشکر سلحشورش ادامه داد.
از میان نبرد اسپارتانی بیرون آمد و شمشیرش را به هوا، سمت جایی که کریتوس از آن مشغول تماشا بود پرتاب کرد.
صدایش از میان هیاهوی جنگ به خوبی به گوش کریتوس رسید. «ارباب کریتوس! شهر دیگری هم آماده ی نابودی است! به زودی همه شکوه اسپارتا رو درک می کنن!»
کریتوس دستانش را مشت کرد و عضلات بازو و گردنش منقبض شد. از پیروزی خوشحال بود. نیازی نبود هرمس برایش خبر پیروزی را بیاورد، خودش می توانست از آن جایگاه بلندش به همه چیز آگاه باشد؛ اما کریتوس اهل دست روی دست گذاشتن و تماشا کردن نبود. دیدن درگیری جنگجویان توانمندش با مدافعین ضعیف شهر بندری رودز(۶) نوید این را به او داد که اگر می خواهد خود نیز هم سهمی در خون و خونریزی داشته باشد باید عجله کند.
با شنیدن صدای قدم های آهسته ای پشت سرش، صاف ایستاد. نفسی کشید و عطر سنبل به مشامش رسید. به آرامی رویش را بازگرداند و آتنا را دید. الهه باخشم و دادخواهی نگاهش کرد. لب های سرخ تیره اش تکان خورد؛ اما به همین زودی شروع به حرف زدن نکرد. حالت چهره اش بیانگر حالتی بود که می خواهد از خشم جان کسی را بگیرد؛ اما کریتوس به خوبی می دانست که بین تمام خدایان، آتنا از همه بیشتر روی خود کنترل دارد. او تدبیری بسیار زیرکانه داشت و توانسته بود کریتوس را به عنوان خدا به المپ بیاورد.
چند قدم جلو آمد، از زره زیبایش صدایی برخاست و دستش را بر شانه ی کریتوس گذاشت. کریتوس خودش را کنار کشید و خشمگین شد.
«بس کن کریتوس. خشم المپ روزبه روز بیشتر می شه. حتی دیگه من هم نمی تونم ازت محافظت کنم.» نور خورشید بر رخسارش تابید و بیش از قبل الهی شکل شد. آتنا برخلاف خدایان دیگر زره جنگی به تن داشت؛ چون یک جنگجو بود. کریتوس از این بابت خوشحال بود که آتنا زرهش را به تن دارد و با کسانی که حتی میل صحبت کردن با او را هم ندارند فرق داشت؛ اما او دوست کریتوس نبود. همیشه طرف زئوس را می گرفت و به دنبال مصلحت المپ بود.
کریتوس فریاد بلندی کشید و از کنار الهه گذشت.
- من نیازی به محافظت ندارم.
- یادت رفته این من بودم که تو رو خدا کردم، کریتوس. پشتت رو به من نکن!
- من هیچی بهت بدهکار نیستم.
- حالا دیگه هیچ چاره ای برام نذاشتی.
کریتوس به حرفش بی اعتنایی کرد و به سمت پرتگاه جلوتر رفت. زمین سنگی محو و سطح زمین پایین المپ نمایان شد. کریتوس لحظه ای مکث کرد، صداهای نبرد حتی در این ارتفاع هم شنیده می شد. نفسی عمیق کشید و بوی تند خون به مشامش رسید. نبرد به زودی به اتمام می رسید و او باید پایین می بود و همراه با لشکرش، خوشحالی پیروزی بر شهر یک خدای دیگر که برایش مهم نبود که باشد را جشن بگیرد. جلو رفت و شیرجه زد. باد در اطرافش می وزید و او به پایین سقوط می کرد.
- کریتوس، نه!
آتنا دستش را دراز کرد تا جلویش را بگیرد؛ اما او دیگر از المپ دور شده بود.
«بذار بره احمق.» با صدایی شبیه صدای کشیده شدن سنگ ها بر یکدیگر ادامه داد: «من به زودی در عالم اموات به استقبالش می رم.»
«اون یک خداست عموی عزیزم.» آتنا این را گفت و رویش را بازنگرداند. حضور تاریک هادس را پشت سرش حس می کرد.
صدای سقوط کریتوس دیگر محوشده بود و به جایش صدای خنده و خوشحالی از المپ به گوش می رسید. همه ی خدایان در المپ در آرامش بودند و فقط هادس خشمگین کنارش ایستاده بود.
- شخصاً از اون استقبال خواهم کرد. هیچ کس نمی تونه دو دفعه از قلمروی من فرار کنه. نمی دونم چطور تونسته از اون جا یه بار بیاد بیرون؛ اما مطمئناً کسی کمکش کرده. اون گورکن که معلوم نبود کی بود کمکش کرد، اگه گیرش بیارم به سرنوشت سیسیفوس(۷) دچارش می کنم! چطور می تونم فراموش کنم که کریتوس پرسفون عزیز منو کشته؟
قبل از آنکه آتنا بتواند پاسخی دهد، پوزئیدون برخاست و نیزه ی سه سرش را بر زمین سنگی کوبید.
- اون رفت؟ خلاص شدیم! می خوام اون دزد دروغگو اینجا نباشه.
آتنا گفت: «کریتوس شاید خیلی صفت ها داشته باشه؛ اما هرگز دروغگو نیست. چی دزدیده؟»
آتنا نفسش را حبس کرد تا بوی دریا و ماهی مُرده از نفس پوزئیدون که جوابش را می داد به مشامش نرسد.
- اون خشمم رو از چنگم درآورد! من اونو بهش دادم؛ چون اون بهت دروغ گفته بود آتنا. اون به تو دروغ گفت و تو هم اومدی منو برخلاف میل باطنی ام راضی کردی تا نیروی خشمم رو بهش بدم. بالا بردن یک انسان به خدایی نمی تونه به صلاح المپ باشه!
آتنا ساکت ماند. قبلاً هم عمویش را در چنین عصبانیتی دیده بود و می دانست که نباید با او بحث کند. کریتوس برای به دست آوردن جعبه ی پاندورا به خشم پوزئیدون نیاز داشت و خود آتنا پوزئیدون را راضی کرده بود تا خشمش را به کریتوس ببخشد که او بتواند در ماموریتش از آن استفاده کند.
جعبه ی پاندورا آتنا را به فکر برد؛ اما قبل از آنکه بتواند خودش را از فکر و خیال خلاص کند، پوزئیدون و هادس شروع به بحث کردند.
«عموهای عزیز، این طوری باهم دعوا نکنین.» آتنا قبل از آنکه آن دو باهم درگیر شوند میان شان ایستاد. آن دو آرامش المپ را برهم زده بودند. شاید هم این کریتوس بود که آرامش را از المپ غصب کرده بود. آتنا لب پایینی اش را گاز گرفت و در فکر این بود که کریتوس چرا باید هر شهری به غیراز شهر اسپارتان ها را نابود کند.
هادس فریاد زد: «پس چطور باید حل وفصلش کنیم؟» جلو رفت و صورت ریش دارش را رو به پوزئیدون کرد. لحظه ای، ریش دریایی خدای اقیانوس سیاه و مانند آتش دنیای هادس گداخته شد. هادس جلو رفت تا پوزئیدون را هل دهد؛ اما آتنا با گرفتن دستش مانع این کار شد.
هادس دستش را کشید و خیره به آتنا گفت: «سعی نکن همه اش جلوی منو بگیری، آتنا.»
پوزئیدون گفت: «جلوی منو هم همین طور. کریتوس مثل خاری تو چشم المپ می مونه که باید درش آورد!» نیزه اش را در هوا چرخاند و تیغه هایش فقط بافاصله ی کمی از کنار صورت آتنا عبور کرد. پوزئیدون به خشمگین شدن معروف بود؛ اما نه به این شدت. نیزه را عقب کشید و نگاه کرد، در ذهنش تداعی شد که کار بدی انجام داده است؛ اما معذرت خواهی نکرد. آتنا هم انتظار معذرت خواهی از خدای اقیانوس را نداشت.
«پاش رو از گلیمش درازتر کرده.» هادس خشمگین دستانش را گویی گردن کریتوس بین شان باشد فشار داد و ادامه داد: «چطور جرئت کرده پیروان ما رو بکشه؟ انسان هم باشن توجیهی براش وجود نداره. فقط یاد اون کاری که کریتوس با آتلانتیس زیبات کرد بیفت.»
پوزئیدون که آماده ی جواب دادن علیه هادس بود، با شنیدن این حرف به خود آمد و گفت: «برادر هر تصمیمی بگیری من هم پشتتم.» آنگاه ته نیزه اش را بر زمین سنگی کوبید و ترک ریزی از شدت برخورد ایجاد شد.
هردوی شان غیب شدند. خبری از آرامش در المپ نبود. حتی خود زئوس هم نمی توانست آن رفتار عجیب وغریب خدایان و نقشه های بچگانه شان را پیش بینی کند؛ عموهایش همیشه غیرقابل پیش بینی بودند.
آتنا به لبه ی جایی که کریتوس از آن پریده بود قدم گذاشت. از پایین نبرد را می دید، نبردی که شاید آخرین نبرد کریتوس باشد. جنگجویان اسپارتان کریتوس در نبرد با همه ی شهرها تابه حال پیروز شده بودند.
آتنا به زمین خیره شد و سربازان مانند مورچه هایی به نظرش آمدند که پایین پیکر برج مانند کریتوس حرکت می کردند. به سمت تخت زئوس رفت تا با او حرف بزند؛ اما ترسید که صبر پادشاه آسمان ها نیز تمام شده باشد. باید قبل از آنکه کریتوس تمام پیروان خدایان را از بین می­برد جلویش گرفته می­شد.



نظرات کاربران درباره کتاب خدای جنگ II

این کتاب هم مثل جلد اول فوق العاده و عالی بود. ممنون بابت ترجمه و منتشر کردن این ۲ کتاب بسیار زیبا و ارزشمند. درضمن خیلی خوشحالم که این ۲ کتابو دانلود کردم و ازتون سپاسگزارم که به گیمرا و طرفداران اهمیت قائل هستید و همچنین عنواین زیبا و ارزشمندی رو برای ما در دسترس قرار می دهید ، دمتون گرم و موفق باشید.
در 2 هفته پیش توسط مهدی فتحی نژاد
جلد ۱ هم اومد
در 5 ماه پیش توسط ami...n24
چرا جلد یک رو نذاشتن و از جلد دوم شروع کردن؟
در 6 ماه پیش توسط شیوا مرادی