فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است

کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است

نسخه الکترونیک کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است

هرگز کسی به الینور نگفته است که زندگی باید بهتر از خوب باشد، الینور آلیفنت در برقراری ارتباط اجتماعی با مشکلاتی روبروست و هر چه را که فکر می‌کند، به زبان می‌آورد. او برنامه زندگی‌اش را طوری چیده است که از هر نوع تعامل اجتماعی دور باشد اما وقتی ریموند، کارشناس شلخته و دست و پا چلفتی اداره سر راهش می‌گیرد، همه چیز تغییر می‌کند. الینور عجیب و غریب به آرامی قدم به زندگی‌ای می‌گذارد که....

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲

در اداره، همان حس ملموس شادی جمعه وجود داشت. همه به دروغ می گفتند آخر هفته خیلی عالی خواهد بود و هفته ی بعد، کار متفاوت و بهتر خواهد بود. آن ها نمی توانستند مطمئن باشند اما برای من همه چیز تغییر کرده بود. شب خوب نخوابیده بودم اما با وجود آن، احساس خوبی داشتم؛ احساس بهتر و در حقیقت، بهترین احساس را داشتم. می گویند وقتی با «فرد مورد نظر» روبه رو شوی، متوجه خواهی شد. کاملاً همه ی نشانه هایش وجود داشت؛ حتی سرنوشت، او را شب پنج شنبه سر راه من قرار داده بود و حالا تعطیلات آخر هفته با وقت کافی و خبرهای خوش، به طور وسوسه انگیزی پیش رو بود.
امروز یکی از طراحان داشت بازنشسته می شد. ما طبق معمول داشتیم این مناسبت را با نوشیدنی و چیپس هایی که در کاسه ها ریخته شده بود، جشن می گرفتیم. خوشبختانه، مراسم زود شروع می شد. پس من می توانستم خودم را نشان بدهم و به موقع بروم. باید پیش از آن که فروشگاه ها تعطیل شوند، می رفتم. در را هل دادم و باز کردم. با وجود آن که جلیقه پوشیده بودم، سرمای دستگاه تهویه موجب شد بلرزم. بیلی در کانون توجه بود. پشتش به من بود و بقیه هم آن قدر سرشان گرم بود که متوجه نشدند من از آنجا عبور می کنم.
او گفت: «دیوونه است.»
جینی گفت: «خب، ما می دونیم که دیوونه است. هیچ وقت شکی وجود نداشته اما موضوع کاری یه که این دفعه انجام داده.»
بیلی قهقهه زد. «می دونی، اون بلیتا رو برنده شد و از من خواست باهاش برم به اون کنسرت احمقانه!»
جینی لبخند زد. «جایزه ی سالانه ی مزخرف و مفتکی باب بود. جایزه ی اول، دو تا بلیت رایگان، جایزه ی دوم، چهار تا بلیت رایگان...»
بیلی آه کشید. «دقیقا. یعنی پنج شنبه شب بیرون رفتن با کلی شرمندگی؛ کنسرت خیریه ی گروه بازاریابیِ مهم ترین مشتری ما، به اضافه ی اجراهای خجالت آور دوستان و خانواده هاشون. تازه با اون، بدترم شد.»
همه خندیدند. من نمی توانستم با این نظر او مخالفت کنم. آن شب، شب جادویی و چندان درخشان و پرتجملی نبود.
او گفت: «نیمه ی اولش، جانی(۸)، یه همچین چیزی بود همراه با گروهی که زیاد بد نبود. بیشتر کارای خودشونو اجرا کردن و بعضی قطعات گروهای دیگه و چندتا کلاسیک قدیمی.»
برنادت گفت: «من می شناسمش، جانی لوموند!(۹) همسن برادر بزرگ من بود. یه شب که خونه مون مهمونی بود، با چند تا از هم کلاسیای کلاس ششم برادرم اومده بود. آخرشم اگه درست یادم باشه، سر از دستشویی درآورد...»
برگشتم. دلم نمی خواست خاطرات تکه و پاره ی نوجوانی او را بشنوم.
بیلی گفت: «به هر حال،» متوجه شده بودم که دوست ندارد کسی حرفش را قطع کند. «خودش کلاً از اون گروه متنفر بود. همون طور خشکش زده بود، حرکت نکرد، دست نزد، هیچی. به محض این که قسمت اول اجرا تموم شد، گفت که باید بره خونه. حتی تا آنتراکت صبر نکرد. بعد من مجبور شدم تا آخر کنسرت تک و تنها بشینم.»
لورتا در حالی که به او سقلمه می زد، گفت: «خجالت آوره، بیلی. شنیدم خواستی بعدش ببریش، یه چیزی براش بخری.»
«خیلی مسخره ای لورتا. نه، اون فوری غیبش زد. قبل از این که اجرای گروه تموم بشه، با یه لیوان کوکا و یه مجله ی ریدرزدایجست(۱۰)، تو رختخوابش بود. جینی گفت: «شک دارم اهل خوندن ریدرزدایجست باشه. باید یه چیز خیلی عجیب تر بوده باشه، یه چیز خیلی بی هدف تر؛ مجله ای در مورد ماهیگیری، یا کاراوان.»
بیلی محکم گفت: «اسب و سگ شکاری. تازه اشتراک هم داره.» همگی پوزخند زدند.
در حقیقت، به این مورد آخر، خودم هم خندیدم.

دیشب اصلاً انتظار نداشتم آن اتفاق بیفتد. به همین علت، بیشتر تحت تاثیرش قرار گرفتم. من از آن دسته افرادی هستم که دوست دارند همه چیز را به خوبی برنامه ریزی و خودشان را از قبل آماده کنند تا نظم داشته باشند. این اتفاق خیلی ناگهانی بود؛ مثل آن بود که به صورتم سیلی خورده باشد، به شکمم مشت خورده باشد. ضربه ی شدیدی بود.
از بیلی خواسته بودم با من به کنسرت بیاید، بیشتر به این خاطر که او جوان ترین کارمند اداره است و فکر کردم از موسیقی لذت خواهد برد. شنیدم که همه وقتی فکر می کردند برای ناهار بیرون رفته ام، او را از این بابت مسخره می کنند. من در مورد کنسرت چیزی نمی دانستم. در مورد هیچ کدام از گروه ها چیزی نشنیده بودم. فکر می کردم وظیفه دارم بروم. در قرعه کشی خیریه، بلیت برنده شده بودم و می دانستم که همکارانم در مورد آن از من سوال خواهند کرد.
بیلی اصرار داشت به عنوان تشکر از دعوتم چیزی برایم بخرد. این طوری شبیه قراری برای آشنایی می شد. این شرایط خیلی خنده دار بود.
چراغ ها خاموش شد. بیلی نمی خواست اجراهای دیگر را تماشا کند اما من پافشاری کردم. آدم هیچ وقت نمی داند شاهد این خواهد بود که یک ستاره ی جدید از راه برسد، هیچ وقت نمی داند چه کسی قرار است روی سن بیاید و آنجا را روشن کند. او روی سن درخشید و آنجا را گرم کرد. مثل آتش بود. هرچیزی که با او تماس پیدا می کرد، تغییر می کرد. من جلوتر، روی لبه ی صندلی نشستم. بالاخره، او را پیدا کرده بودم.

حالا که سرنوشت، آینده ام را نمایان کرده بود، باید بیشتر در مورد او اطلاعات به دست می آوردم؛ خواننده، نتیجه. پیش از آن که به این نگرانی بپردازم که وقتی رسیدگی به حساب های آخر ماه است، با خودم فکر کردم به سرعت به تارنماهای آرگوس و جان لوئیس(۱۱) سر بزنم که ببینم قیمت یک رایانه چند است. فکر کرده بودم می توانم آخر هفته به اداره بیایم و از یکی از رایانه ها استفاده کنم اما به شدت این خطر وجود داشت که کس دیگری هم اینجا باشد و بپرسد چه کار دارم می کنم. این کار غیرقانونی نبود اما نمی خواستم ناچار شوم به باب توضیح دهم چرا آخر هفته ها را سر کار بوده ام اما هنوز نتوانسته ام به تعداد زیادی از صورت حساب ها رسیدگی کنم. به علاوه، می توانستم در خانه با آن کارهای دیگری هم انجام بدهم؛ مثلاً می توانستم یکی از دستورهای غذا را برای اولین شامی که قرار است با هم بخوریم، تمرین کنم.
سال ها پیش، مامان به من گفته بود مردها عاشق رول سوسیس هستند. گفته بود راه ربودن قلب مردها، درست کردن رول سوسیس خانگی داغ با یک لایه خمیر و گوشت با کیفیت است. من سال هاست به جز پاستا چیز دیگری نپخته ام. هیچ وقت رول سوسیس درست نکرده ام. البته، فکر نمی کنم خیلی سخت باشد؛ فقط خمیر است و گوشتی که با آن پوشانده شده باشد.
دستگاه را روشن کردم و رمز عبورم را وارد کردم اما صفحه بی حرکت ماند. رایانه را خاموش و روشن کردم و این بار، حتی تا مرحله ی وارد کردن رمز عبور هم پیش نرفت. عذاب آور بود. رفتم که لورتا، مسئول دفتر را ببینم. او به توانایی های اجرایی خودش بیش از حد ایمان دارد و در اوقات بیکاری اش زیورآلات زشتی درست می کند و آن ها را به مردم احمق می فروشد. به او گفتم رایانه ام کار نمی کند و نتوانسته ام دنی(۱۲) را در بخش رایانه پیدا کنم.
بدون آن که سرش را از روی صفحه ی مانیتورش بلند کند، گفت: «دنی از اینجا رفته، الینور. حالا یکی دیگه به جاش اومده. ریموند گیبونز.(۱۳) یه ماهه اینجا کار می کنه.» این حرف را طوری زد که گویی من باید این را می دانستم. باز هم سرش را برنگرداند و نام کامل و تلفن او را روی یک کاغذ یادداشت پشت چسب دار نوشت و به من داد.
گفتم: «خیلی ممنونم. مثل همیشه خیلی کمکم کردی، لورتا.» البته، او حرفم را کاملاً نشنیده گرفت.
به آن شماره، تلفن کردم اما فقط پیام صوتی دریافت کردم. «سلام. ریموند اینجاست اما اینجا نیست. مثل گربه ی شرودینگر.(۱۴) پس از شنیدن بوق پیام بگذارید. مرسی.»
سرم را با ناراحتی تکان دادم و آهسته و واضح روی پیغام گیر صحبت کردم.
«صبح به خیر، آقای گیبونز. من آلیفنت، کارمند مالی هستم. رایانه ام کار نمی کنه. اگه امروز بتونین برام تعمیرش کنین ممنون می شم. اگه به توضیح نیاز بود، شماره ی داخلی من، پونصد و سی و پنجه. خیلی ازتون ممنونم.»
امیدوار بودم از پیام روشن و دقیقم الگو بگیرد. ده دقیقه منتظر ماندم، میزم را مرتب کردم اما او تلفن نکرد. پس از آن که دو ساعت پرونده ها را مرتب کردم و از آقای گیبونز خبری نشد، تصمیم گرفتم زودتر بروم ناهار. به فکرم رسیده بود که باید برای دیدار با موسیقیدان، خودم را از نظر فیزیکی آماده و ظاهرم را بهتر کنم. باید کار را از داخل به بیرون شروع می کردم یا از بیرون به داخل؟ در ذهنم، فهرستی از کارهایی که به ظاهرم مربوط بود و باید انجام می شد، تهیه کردم: مو، ناخن ها(دست و پا)، ابرو، دندان ها، جای زخم هایم... همه ی این ها باید به روز می شد، بهبود بخشیده می شد و بهتر می شد.
سرانجام، تصمیم گرفتم از بیرون شروع کنم و بعد سراغ درون بروم. بالاخره، طبیعت هم همین کار را می کرد؛ پوست اندازی، تولد دوباره. نگاه کردن به جانوران، پرنده ها و حشرات می تواند چنین بصیرت به دردبخوری ایجاد کند. هر وقت ندانم روند درست یک اقدام چگونه است، با خودم فکر می کنم «اگه یه راسو جای من بود، چه کار می کرد؟» یا «یک سمندر چه طور به این شرایط واکنش نشان می دهد؟» و همیشه پاسخ درست را پیدا می کنم.
هر روز سر راه اداره، از جلو آرایشگاه جولی(۱۵) می گذشتم. آن روز، از شانس خوب من، یک نفر وقتش را لغو کرده بود. قرار شد حدود بیست دقیقه ی دیگر کیلا(۱۶) کار مرا انجام بدهد. هزینه هم پنجاه و پنج پوند می شد. پنجاه و پنج! وقتی کیلا مرا به طرف اتاق راهنمایی می کرد، هنوز داشتم به خودم یادآوری می کردم که او ارزشش را دارد. کیلا مانند بقیه ی کارکنان، روپوش سفید شبیه لباس جراحان پوشیده بود و کفش پاشنه چوبی. این شکل ظاهر را که شبیه به تیم پزشکی بود، تایید می کردم. وارد اتاقی شدیم که بیش از حد کوچک بود؛ طوری که به سختی داخلش یک تختخواب، صندلی و میز عسلی گذاشته بودند.
او گفت: «خب، اپیلاسیون؟» فکر می کردم کسانی که در مراکز زیبایی کار می کنند، روابط عمومی بهتری داشته باشند اما لحن او هم تقریبا به همان بدی همکاران اداره ام بود.
درد کشیدن برایم آسان است. درد چیزی است که با آن آشنا هستم. در ذهنم داخل اتاق کوچک سفید رنگ رفتم؛ اتاقی که به رنگ ابرهاست و بوی پارچه ی کتان تمیز و بچه خرگوش می دهد. هوای داخل آن اتاق، به رنگ شکوفه ی بادام است و از آن زیباترین موسیقی ممکن پخش می شود. امروز قطعه ی «بر فراز جهان» گروه کارپنتر(۱۷) پخش می شد. آن صدای زیبا... صدای او نشاط آور و سرشار از عشق است. کارن کارپنتر(۱۸) زیبا و خوشبخت.
کیلا وقتی کارش تمام شد، دستکش هایش را درآورد و با پشت دستش، ابرویش را پاک کرد. از اتاق بیرون رفت و من هم پشت سرش خارج شدم. وقتی می خواستم بروم، به او انعام ندادم.
وقتی به اداره برگشتم، رایانه ام هنوز کار نمی کرد. نشستم و دوباره به ریموند در بخش رایانه تلفن کردم اما تلفن یکراست روی همان پیغام احمقانه اش رفت. تصمیم گرفتم به طبقه ی بالا بروم و پیدایش کنم. از لحن صدایش روی پیغام گیر به نظر می رسید از آن آدم هایی است که وقتی تلفن زنگ می زند، جواب نمی دهند و همان طور بدون آن که کار کنند، یک جا می نشینند. درست وقتی صندلی ام را عقب کشیدم، مردی به میزم نزدیک شد. قدش زیاد از خودم بلندتر نبود و کفش ورزشی سبز، شلوار جینی که زیاد اندازه اش نبود و یک تی شرت پوشیده بود با عکس سگ کارتونی ای که روی سقف لانه اش دراز کشیده بود. جنس تی شرت استرچ بود و شکمش از آن بیرون زده بود. موهای حنایی روشنش را آن قدر کوتاه کرده بود که مشخص نشود تا حدی ریخته و کم پشت شده و ریش نامرتب بوری هم داشت. تمام پوست صورت و بدنش، کاملاً صورتی بود و آدم را یاد خوک سانان می انداخت.
گفت: «اوم، آلیفنت؟»
من گفتم: «بله، الینور آلیفنت. خودم هستم.»
ناگهان با بی اعتنایی، به طرف میزم خم شد و گفت: «من ریموند هستم از بخش رایانه.» رفتارش از نظر آداب معاشرت امروزی، در خور سرزنش بود. بلند شدم که بتواند پشت میزم بنشیند.
همان طور که به مانیتورم خیره شده بود، گفت: «مشکلش چی یه؟» به او گفتم. در حالی که داشت با سر و صدا تایپ می کرد، گفت: «خیلی خب.» روزنامه ام را برداشتم و گفتم که به اتاق کارکنان می روم. دلیلی نداشت وقتی دارد رایانه را تعمیر می کند، آنجا بایستم.
امروز طراح جدول روزنامه، "الگار"(۱۹) بوده که همیشه گزینه های جدول هایش ظریف و منطقی است. داشتم با خودکار روی دندانم ضربه می زدم و در مورد دوازده افقی فکر می کردم که ریموند به سرعت وارد اتاق شد و رشته ی افکارم را پاره کرد. از پشت سرم روزنامه را نگاه کرد.
گفت: «جدول، هان؟ من هیچ وقت نفهمیدم فایده ی اینا چی یه. هر روز به من یه بازی رایانه ای خوب بده. این یه دستوره...»
حرف های بی معنی اش را نشنیده گرفتم و از او پرسیدم: «درستش کردی؟»
با لحنی راضی گفت: «آره. یه ویروس خیلی بد داشتی. هاردت رو پاک کردم و دوباره فایروال نصب کردم. بهترین حالت اینه که هر هفته، کل سیستمو بررسی کنی.» حتما متوجه شده بود که منظورش را درک نکرده ام. «بیا، بهت نشون بدم.» از راهرو رد شدیم. زمین زیر کفش های ورزشی زشتش جیرجیر می کرد. سرفه کرد.
گفت: «پس... تو، اوم، خیلی وقته اینجا کار می کنی، الینور؟»
در حالی که سرعتم را زیاد می کردم، جواب دادم: «بله.»
توانست به من برسد اما کمی نفس نفس می زد.
گفت: «آهان.» صدایش را صاف کرد. «من یکی دو هفته است اینجا مشغول شدم. قبلاً ساندرسنز(۲۰) بودم. می شناسیش؟»
گفتم: «نه.»
سر میزم رسیدیم و من نشستم. او خیلی نزدیک به من ایستاد. بوی پخت و پز و کمی بوی سیگار می داد. نامطبوع بود. به من گفت چه کار کنم و من دستوراتش را اجرا کردم و آن ها را به خاطر سپردم. وقتی توضیحاتش تمام شد، برای آن روز، دیگر علاقه ام به فناوری ته کشیده بود.
با تاکید گفتم: «از کمکت ممنونم، ریموند.» ریموند سلام نظامی داد. سخت است که آدم مردی را بدون آن که تعلیم نظامی دیده باشد، مجسم کند.
«کاری نکردم، الینور. می بینمت!»
در حالی که داشتم فهرست صورت حساب های مربوط به این ماه را باز می کردم، با خودم فکر کردم که تردید دارم این طور بوده باشد. گام های بلند عجیب و فنری شکل برمی داشت؛ گویی روی پاشنه اش راه می رود. دقت کرده بودم که خیلی از مردهایی که جذاب نیستند، این طوری راه می روند.
شب دیگر، خواننده کفش های زیبای دیپلمات پوشیده بود. او قدبلند، شیک و باوقار بود. به سختی می شد باور کرد که آن خواننده و ریموند هم نوع باشند. با ناراحتی روی صندلی ام جابه جا شدم.

از ساعت چهار و نیم، کارمندان شروع به ترک سالن کردند و من اصرار داشتم در پایان سخنرانی باب، زیاد دست بزنم و با صدای بلند بگویم: «زنده باد، زنده باد، آفرین!» طوری که توجه همه به من جلب شد. من ساعت ۵۹:۴ بعد از ظهر از اداره خارج شدم و با سرعت هرچه تمام تر به مرکز خرید رفتم. خدا را شکر که یک ربع بعد به آنجا رسیدم. با توجه به اهمیتی که آن کار برایم داشت، فکر می کردم ارزشش را دارد. برای همین، یکراست به طرف اولین فروشگاه زنجیره ای بزرگی که چشمم به آن افتاد، رفتم و خودم را به طبقه ی مخصوص کالاهای الکتریکی رساندم.
مرد جوانی با بلوز خاکستری و کراوات براق به صفحات تلویزیون های غول پیکر چشم دوخته بود. نزدیک شدم و به او گفتم که می خواهم رایانه بخرم. به نظر آمد ترسیده است.
با لحنی جدی گفت: «دسک تاپ، لپ تاپ، تبلت؟» من اصلاً نمی دانستم در مورد چه صحبت می کند.
همان طور که نامش را از روی پلاک روی سینه اش می خواندم، توضیح دادم: «من تا به حال رایانه نخریدم، لیام.(۲۱) من در مورد فناوری هیچ تجربه ای ندارم.»
یقه ی بلوزش را کشید، گویی می خواهد سیب آدمش را از فشار آن رها کند. نگاهش با آن چشم های گرد در دو طرف صورتش، مانند نگاه غزال یا آهوی افریقایی بود؛ از آن دست حیواناتی که همیشه در نهایت خوراک پلنگ می شوند.
شروع دشواری بود.
بدون آن که تماس چشمی برقرار کند، پرسید: «برای چه استفاده ای می خوای؟»
در حالی که به شدت آزرده شده بودم، گفتم: «اصلاً به تو ربطی نداره.»
به نظر می رسید می خواهد گریه کند و من احساس بدی پیدا کردم. او کم سن و سال بود.
برایش توضیح دادم: «متاسفانه، من یه کم اضطراب دارم چون خیلی ضروری یه که آخر هفته بتونم آنلاین باشم.» چهره ی عصبی اش تغییری نکرد.
آهسته گفتم: «لیام، من فقط می خوام یه رایانه بخرم که بتونم تو خونه برای جست وجوی اینترنتی به راحتی ازش استفاده کنم. شاید به وقتش، بخوام پیام هم بفرستم. فقط همین. چیز مناسبی برای من دارین؟»
پسر به آسمان ها خیره شد و عمیقا به فکر فرو رفت. گفت: «لپ تاپ و دسترسی به اینترنت؟» معلوم هست چرا این را از من می پرسد؟ سر تکان دادم و کارتم را به او دادم.
وقتی به خانه رسیدم، در حالی که به خاطر مقدار پولی که برای آن پرداخته بودم، کمی گیج شده بودم، متوجه شدم چیزی برای خوردن ندارم. البته، جمعه روز پیتزای مارگاریتا بود اما برای اولین بار برنامه ام به هم ریخته بود. یادم آمد داخل کشوی دستمال سفره ها یک آگهی دارم که چند وقت پیش، آن را داخل صندوق پستم انداخته بودند. آن را به راحتی پیدا و صافش کردم. پایین آگهی برگه ی تخفیف داشت که تاریخش گذشته بود. حدس زدم قیمت هایش بالا رفته اما فکر کردم حتما شماره ی تلفنش تغییر نکرده و هنوز آنجا پیتزا می فروشند. حتی این قیمت های قدیمی هم خنده دار بود و من با صدای بلند به آن ها خندیدم. قیمت پیتزاهای رستوران تسکو مترو(۲۲)، یک چهارم آن بود اما تصمیم گرفتم به آنجا بروم. بله، این ولخرجی و افراط بود، اما چه اشکالی داشت؟ به خودم یادآوری کردم که زندگی باید امتحان کردن چیزهای جدید و کشف مرزهای جدید باشد. مردی که آن طرف خط بود، گفت پیتزا پانزده دقیقه ی دیگر می رسد. موهایم را شانه کردم، دمپایی های روفرشی ام را درآوردم و دوباره کفش کارم را پوشیدم. نمی دانستم فلفل سیاه را چه طور خواهند آورد؟ آیا آن مرد با خودش فلفل ساب می آورد؟ مطمئنا وقتی جلو در ایستاده بود، آن را روی پیتزا نمی ریخت. زیر کتری را روشن کردم که مبادا او یک فنجان چای بخواهد. پشت تلفن مبلغ را گفته بودند. پول را داخل پاکت گذاشتم و رویش نوشتم پیتزا پرونتو.(۲۳) زحمت نوشتن نشانی را به خودم ندادم. نمی دانستم انعام دادن مرسوم است یا نه و دلم می خواست کسی بود که از او می پرسیدم. مامان نمی توانست در این باره کمکی بکند. او حتی نمی توانست تصمیم بگیرد چه بخورد.
در این فکر بودم که با پیتزایم چه نوشیدنی ای بخورم. در حالی که منتظر رسیدن پیک بودم، این مساله نگرانم کرده بود.
دست آخر، تجربه ی پیتزا بسیار ناخوشایند از آب درآمد. مرد خیلی راحت یک جعبه ی پیتزا به دستم داد، پاکت را از دستم گرفت و با بی ادبی آن را جلو خودم باز کرد. وقتی داشت سکه ها را می شمرد، شنیدم که زیر لب می گوید وای خدا. من داخل یک ظرف سرامیک کوچک، سکه های پنجاه پنی جمع کرده بودم و به نظرم رسیده بود که این بهترین فرصت برای خرج کردن آن هاست. یک سکه هم اضافه برای خودش گذاشته بودم اما بابت آن تشکری نشنیدم. بی ادب.
پیتزا بیش از حد چرب بود و خمیرش شل و بی مزه. همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هرگز پیتزای ارسالی به منزل، به خصوص با یک موسیقیدان نخورم. اگر لازم می شد برای خودمان پیتزا بگیرم و از رستوران تسکو مترو خیلی دور بودیم، دو اتفاق می افتاد. اول این که سوار تاکسی می شدیم و در یک رستوران ایتالیایی زیبا غذا می خوردیم، یا این که، او برای هردویمان پیتزای کاملاً خانگی درست می کرد. او با آن انگشت های کشیده و باریکش، خمیر را مخلوط می کرد، ورز می داد و آن را به ضخامتی که می خواست، باز می کرد. او کنار گاز می ایستاد، گوجه فرنگی را با سبزیجات تازه ی معطر مخلوط می کرد و از آن ها همراه با روغن زیتون، سس شل و براقی درست می کرد.
او کهنه ترین و راحت ترین شلوار جینش را می پوشید و همان طور که با صدای دلنشینش آواز می خواند و هم می زد، با پای برهنه اش روی زمین پا می زد. وقتی سس پیتزا را درست می کرد و رویش رازیانه و تکه های آرتیشو می ریخت، آن را داخل فر می گذاشت و می آمد ببیند من کجا هستم. دستم را می گرفت و مرا به آشپزخانه می برد. میز را چیده بود. وسطش یک گلدان یاس افریقایی گذاشته بود و نور شمع از پشت شیشه های رنگی سوسو می زد. فقط نوشابه را روی میز می گذاشت و صندلی را برایم عقب می کشید که بنشینم.

پیتزای بی کیفیتم را خورده بودم و داشتم روی جعبه اش بالا و پایین می پریدم که مچاله شود و داخل سطل زباله جا بگیرد.
در مورد لپ تاپ دلشوره داشتم. تا به حال از رایانه ی نو استفاده نکرده بودم. استفاده از اینترنت تلفن همراه ساده تر بود. لپ تاپ را به آشپزخانه بردم و روی میز گذاشتم. نام او را در گوگل تایپ کردم و دکمه ی اِنتر را فشار دادم. سپس دست هایم را روی چشم هایم گذاشتم. چند ثانیه بعد، از لابه لای انگشت هایم نگاه کردم. صدها نتیجه ظاهر شده بود! به نظر می رسید کار آسانی باشد، برای همین، تصمیم گرفتم صفحات را تقسیم بندی کنم. من که تمام آخر هفته را فرصت داشتم، پس نیازی نبود عجله کنم.
اولین نتیجه، مرا به صفحه ی اصلی خودش برد که فقط به عکس های خودش و گروهش اختصاص داشت. سرم را به صفحه ی مانیتور نزدیک کردم، طوری که بینی ام تقریبا آن را لمس می کرد. جذابیت او چیزی نبود که من در خیالم آن را ایجاد یا این که آن را بیش از آنچه هست، تصور کرده باشم. مورد بعدی را باز کردم. به خودم اجازه دادم لذت خواندن سه پیام آخر او را تجربه کنم. دو تا از آن ها طنزآمیز و از روی شوخ طبعی بود. سومی خیلی جذابیت داشت. او در آن پیام، به طور حرفه ای، از موسیقیدان دیگری تمجید کرده بود. این کارش چه قدر بزرگوارانه بود.
بعد، صفحه ی اینستاگرامش. حدود پنجاه عکس داخلش بود. به طور تصادفی، روی یکی از آن ها کلیک کردم. عکس چهره اش بود، خونسرد، از نزدیک و بی هوا. بینی اش عقابی بود، باریک و کاملاً متناسب. گوش هایش هم بی نقص بودند با اندازه ی متناسب و پوست و غضروفی متقارن و بی عیب. چشم هایش قهوه ای روشن بود. قهوه ای روشن، همان طور که رز قرمز یا آسمان آبی است. آن چشم ها، توصیف دقیقی برای قهوه ای روشن بودند.
در این صفحه، ردیف های عکس زیادی وجود داشت و مغزم انگشتم را وادار کرد، دکمه را فشار بدهد و به موتور جست وجو برگردد. بقیه ی تارنماهایی را که گوگل پیدا کرده بود، نگاه کردم. فیلم های کوتاهی از اجراهایشان هم بود؛ همین طور، مقاله و نقد. این فقط اولین صفحه ی نتایج بود. باید تمام اطلاعاتی را که در مورد او وجود داشت، می خواندم که او را بهتر بشناسم؛ هرچه نباشد، من در جست وجو کردن و در حل مساله تبحر دارم. نمی خواهم خودنمایی کنم، فقط دارم واقعیت را می گویم. درستش آن بود که اطلاعات بیشتری از او به دست بیاورم. اگر قرار بود او عشق زندگی من باشد، این کار منطقی بود. یک دفتر یادداشت نو برداشتم و روان نویسی را که از اداره قرض گرفته بودم، آوردم و روی کاناپه نشستم. آماده بودم برنامه ام را بنویسم.
وقتی بیدار شدم، ساعت از ۳ صبح گذشته بود و خودکار و دفترچه روی زمین بود. یادم آمد که حواسم پرت شده بود و شروع به خیال بافی کرده بودم. پشت دست هایم با جوهر مشکی خالکوبی شده بود. سرتاسرش نام او را داخل قلب نوشته بودم. تقریبا دیگر جای خالی ای وجود نداشت. از روی کاناپه پایین آمدم و به تختخواب رفتم.

روزهای خوب

۱

وقتی مردم، مثلاً راننده های تاکسی یا آرایشگرها از من می پرسند چه کاره ام، می گویم در اداره کار می کنم. در این نُه سال، هرگز کسی نپرسیده در چه اداره ای کار می کنم یا آنجا چه کاری انجام می دهم. نمی توانم بفهمم علتش آن است که کاملاً با تصوری که از کارمندها دارند، مطابقت می کنم یا این که وقتی عبارت «در اداره کار می کنم» را می شنوند به طور خودکار، خودشان جاهای خالی را پر می کنند؛ جایی که خانم ها کپی می گیرند و آقایان با صفحه کلید کار می کنند. شکایتی ندارم. خوشحالم که ناچار نیستم وارد جزئیات و توضیحاتی بشوم که آن ها به آن علاقه دارند. وقتی تازه کارم را شروع کرده بودم، هر وقت کسی این سوال را می پرسید، می گفتم برای یک شرکت طراحی گرافیکی کار می کنم اما آن موقع فکر می کردند یک نیروی خلاق هستم و وقتی توضیح می دادم از کارمندان اداری هستم و از خودکارهای خاص نوک تیز و نرم افزارهای عجیب و غریب استفاده نمی کنم، دیدن چهره های بی تفاوتشان برایم جالب نبود.
من الان حدود سی سال دارم و از بیست و یک سالگی اینجا کار کرده ام. باب(۱)، صاحب شرکت کمی بعد از تاسیس شرکت مرا استخدام کرد. فکر می کنم دلش برایم سوخت. مدرکم ادبیات یونان و روم باستان بود و تجربه ی شغلی قابل ذکری نداشتم؛ در ضمن، در حالی در مصاحبه شرکت کردم که چشمم کبود بود، یکی دو دندانم افتاده و بازویم شکسته بود. شاید آن موقع حس کرده بود من هرگز خواسته ای بیش از کار دفتری با حقوق ناچیز نخواهم داشت، به این که در شرکت بمانم قانع خواهم بود و به او زحمت پیدا کردن جایگزین را نخواهم داد. شاید هم فکر کرده بود هرگز برای رفتن به ماه عسل یا زایمان به مرخصی نیاز پیدا نخواهم کرد. نمی دانم.

در اداره ی ما دو دسته کارمند وجود دارد؛ مبتکران که مانند ستارگان فیلم هستند و بقیه ی ما که آن هنرمندان را حمایت می کنیم. هرکسی می تواند با نگاه کردن به ما متوجه شود جزو کدام طبقه هستیم. انصافا، بخشی از آن به میزان حقوقمان بستگی دارد. کارمندان اداری دریافتی بخورونمیری دارند و نمی توانند از عهده ی پرداخت هزینه های بالا برای کوتاه کردن مو یا تهیه ی عینک های مُد روز برآیند. لباس، موسیقی و ابزار کار هم هست ــ با وجود آن که طراحان خیلی دلشان می خواهد انسان هایی آزاداندیش با ایده های منحصر به فرد باشند، همه شان خود را به یک قالب مشخص محدود می کنند. طراحی گرافیک برای من هیچ جذابیتی ندارد. من کارمند امور مالی هستم و واقعا می توانم برای هر چیزی صورت حساب صادر کنم؛ سلاح، داروی آرام بخش، نارگیل.
از دوشنبه تا جمعه، صبح ها ساعت ۳۰: ۸ سر کار هستم و یک ساعت وقت ناهار دارم. قبلاً از خانه ساندویچ می آوردم اما همیشه تا آن را بخورم، بیات می شد؛ برای همین، حالا از مرکز طبخ غذا چیزی می گیرم. همیشه جمعه ها را با مارکس اند اسپنسر(۲) به پایان می رسانم که حسن ختام خوبی برای هفته است. با ساندویچم در اتاق کارکنان می نشینم و روزنامه را خط به خط می خوانم، بعد جدولش را حل می کنم. من دیلی تلگراف(۳) را انتخاب می کنم. نه به این خاطر که آن را بیش از روزنامه های دیگر دوست دارم، بلکه به این خاطر که جدول رمزدارش از همه بهتر است. با کسی صحبت نمی کنم چون تا ناهارم را بگیرم، روزنامه بخوانم و هر دو جدولش را تمام کنم، وقت تقریبا تمام می شود. بعد از آن، برمی گردم پشت میزم و تا ۳۰: ۵ کار می کنم. نیم ساعت طول می کشد که با اتوبوس به خانه برسم.
شام درست می کنم و در حالی که دارم به یکی از سریال های آبکی رادیو گوش می دهم، آن را می خورم. معمولاً پاستا با سس پستو و سالاد می خورم. فقط از یک ماهی تابه و یک بشقاب استفاده می کنم. در کودکی تغذیه ی بسیار متناقضی داشتم. در آن سال ها، هم از صدف هایی تغذیه می کردم که غواصان از کف دریا آورده بودند و هم از غذاهای کنسروی. پس از آن که در مورد جنبه های سیاسی و اجتماعی میز غذا غور و تفکر کردم، متوجه شدم به غذا کاملاً بی علاقه ام و ترجیحم غذاهایی است که ارزان و سریع هستند و تهیه و درست کردن آن ها آسان است، در عین حال، مواد مغذی ای را که برای زنده ماندن انسان ها مورد نیاز است، تامین می کنند.
پس از آن که ظرف ها را شستم، کتاب می خوانم یا گاهی اوقات، اگر برنامه ای باشد که دیلی تلگراف تماشای آن را توصیه کرده باشد، تلویزیون تماشا می کنم. من معمولاً (خب می توان گفت همیشه) چهارشنبه شب ها حدود پانزده دقیقه با مادرم صحبت می کنم. حدود ساعت ده به رختخواب می روم و نیم ساعت کتاب می خوانم؛ سپس، چراغ را خاموش می کنم. معمولاً مشکلی برای خوابم ندارم.
جمعه ها، از سر کار مستقیم با اتوبوس به خانه نمی روم، بلکه به رستوران تسکو(۴)ی نزدیک اداره می روم و پیتزای مارگاریتا و یک بطری بزرگ نوشابه می خرم. وقتی به خانه می رسم، پیتزا و نوشابه ام را می خورم. معمولاً ساعت ۳ صبح روی کاناپه بیدار می شوم و به زور خودم را به تختخواب می رسانم. دوشنبه دیر می رسد.
معمولاً تلفن من زنگ نمی خورد و اگر این اتفاق بیفتد، از جا می پرم. معمولاً کسانی پشت خط هستند که می خواهند بپرسند آیا کسی به طور غیرقانونی به من بیمه ی اعتبار فروخته است یا نه. من آهسته می گویم می دونم این تلفنا از کجا آب می خوره و خیلی خیلی آهسته گوشی را می گذارم. امسال به جز چند تعمیرکار، کسی به آپارتمان من نیامده است و به جز مامورانی که برای خواندن کنتورها آمده اند، کس دیگری را داوطلبانه به داخل خانه راه نداده ام. شاید فکر کنید این غیرممکن است، این طور فکر نمی کنید؟ البته، درست است. من وجود دارم، مگر نه؟ اغلب اوقات، به نظر می رسد که من اینجا نیستم، بلکه فقط ساخته و پرداخته ی ذهن خودم هستم. روزهایی هست که احساس می کنم با جهان آن قدر ارتباط کمی دارم که رشته هایی که مرا به کره ی زمین متصل می کند، به نازکی تار عنکبوت و رشته های پشمک است؛ وزش یک باد شدید می تواند مرا کاملاً از جا بکند، طوری که مانند دانه های گل قاصدک کنده و با باد به این طرف و آن طرف پراکنده شوم.
این رشته ها از دوشنبه تا جمعه، کمی محکم تر می شوند. افرادی به اداره تلفن می کنند که در مورد سقف بیمه ی اعتباری سوال کنند یا این که در مورد قراردادها و برآوردها به من ایمیل می زنند. اگر سر کار نروم، کارمندانی که در اداره با آن ها کار می کنم ــ جینی، لورتا، برنادت و بیلی(۵) ــ متوجه می شوند. پس از چند روز (همیشه فکر می کنم چند روز؟) ــ برخلاف من ــ نگران می شوند که تلفن نکرده ام بیماری ام را خبر بدهم و نشانی ام را از پرونده ام پیدا می کنند. فکر می کنم در نهایت به پلیس تلفن می کنند، نه؟ پلیس در را می شکند؟ مرا پیدا می کنند و به خاطر بوی بد، جلو بینی شان را می گیرند. این طوری چیزی پیدا می کنند که در اداره در موردش صحبت کنند. آن ها از من متنفرند اما در حقیقت، آرزوی مرگم را هم ندارند؛ دست کم، من این طور فکر می کنم.

دیروز رفتم دکتر. انگار یک قرن از آن وقت گذشته. این بار پیش دکتر جوان رفتم؛ همان پسر رنگ پریده با موهای قرمز که به او بیشتر اطمینان داشتم. پزشک ها هرچه جوان تر باشند، تحصیلاتشان به روزتر است و این چیز خوبی است. از این که نزد دکتر ویلسون(۶) پیر بروم، متنفرم. او حدود شصت ساله است و من نمی دانم این زن چه قدر در مورد جدیدترین داروها و پیشرفت های پزشکی اطلاعات دارد. حتی به سختی می تواند با رایانه کار کند.
دکتر داشت آن طور که مرسوم است، با من صحبت می کرد و پرونده ام را روی رایانه می خواند؛ همان طور که خط ها را دنبال می کرد، هر بار دکمه ی اِنتر(۷) را با شدت بیشتری فشار می داد.
«خب، بفرمایید خانم آلیفنت.»
به او گفتم: «پشتم درد می کنه، دکتر. اذیت می شم.» هنوز به من نگاه نکرده بود.
گفت: «از کی شروع شده؟»
به او گفتم: «یکی دو هفته است.»
سر تکان داد.
گفتم: «فکر می کنم می دونم علتش چی یه اما می خواستم نظر شما رو بدونم.»
دست از خواندن کشید و بالاخره نگاهم کرد.
«فکر می کنی چی باعث شده پشتت درد بگیره، خانم آلیفنت؟»
گفتم: «تو آشپزخونه وسیله جابه جا کردم.»
به من خیره شد و صدایش را صاف کرد. همان طور که تایپ می کرد، با من صحبت می کرد: «بازم برات مسکن می نویسم، خانم آلیفنت.»
محکم گفتم: «این دفعه قوی ترشو بنویسین و لطفا تعدادش زیاد باشه.» قبلاً به من دوز کمی آسپرین تجویز کرده بودند. باید داروهای قوی تری در خانه ذخیره می کردم.
«می شه داروهای اگزما رو هم تمدید کنم؟ به نظرم وقتایی که استرس یا هیجان دارم، تشدید می شه.»
به این درخواست مودبانه، با گشاده رویی پاسخ نداد و فقط سر تکان داد.
در مدتی که برگه از چاپگر خارج شد و آن را به من تحویل داد، هیچ کدام از ما حرفی نزدیم. سکوت ناجوری برقرار شده بود. مهارت های اجتماعی او به خصوص برای چنین شغلی، خیلی ضعیف بود.
گفتم: «پس خدانگهدار، دکتر. از وقتی که برام گذاشتین، خیلی ممنونم.»
حرفم را کاملاً نشنیده گرفت. ساکت بود، ظاهرا غرق نوشته هایش شده بود. این تنها مورد منفی ای است که جوان ترها دارند. برخوردشان با بیمار خیلی بد است.

آن ماجرا برای دیروز صبح بود که زندگی با حالا تفاوت داشت. امروز، روز بعد بود و وقتی داشتم به اداره می رفتم، اتوبوس خوب می رفت، باران می بارید و دیگران به نظرم قابل ترحم می آمدند. خودشان را در پالتوهایشان پیچیده بودند و بخار دهان ها، با بوی بد صبحگاهی روی شیشه ی پنجره ها را پوشانده بود. برخورد دانه های باران به شیشه، زندگی را به سوی من سرازیر می کرد و بالاتر از هوای دم کرده ی ناشی از لباس های خیس و کفش هایی که آب از آن ها می چکد، می درخشید.
من همیشه به این که به تنهایی از عهده ی زندگی ام برآمده ام، افتخار می کنم. من تنها بازمانده هستم ــ من الینور آلیفنت هستم. به کس دیگری نیاز ندارم ــ در زندگی ام شکاف بزرگی وجود ندارد و در جورچین خاص خودم، تکه ی گمشده ای نمی بینم. من هویتی مستقل دارم. همیشه و در هر شرایطی این حرف ها را به خودم زده ام اما دیشب عشق زندگی ام را پیدا کردم. این را وقتی پا روی سن گذاشت، فهمیدم. کلاهی مدروز گذاشته بود اما چیزی که مرا جذب کرد، این نبود. نه، من چنین آدم سطحی نگری نیستم. کت و شلوار سه تکه پوشیده بود و دکمه ی آخر جلیقه اش را نبسته بود. مامان همیشه می گوید یک جنتلمن واقعی، دکمه ی آخر جلیقه اش را نمی بندد ــ این یکی از نشانه هایی بود که آدم باید دنبالش می گشت و نشان دهنده ی آن بود که او مردی بافرهنگ و شیک پوش از طبقه و جایگاه اجتماعی مناسب است. چهره ی جذابش، صدایش... اینجا نشان می داد که می توان او را تا حدودی با قطعیت، «کالای همسری» دانست.
حتما مامان ذوق زده می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب الینور آلیفنت کاملا خوب است

عالی بود...باهاش کلی گریه کردم و خندیدم...
در 2 ماه پیش توسط r d
زخمهای گذشته کمی ماجرا طنز کمی تغییرات برای النور ودر آخر آدم یک کمی یاد کتابها وسریال پاتریک ملورز می ندازه اگه اسم کتاب درست یادم باشه ولی آخرش النور که قدم درست لرزانش برمیداره شاید این بار تلفن ذهنش دیگه جواب نده النور یه داستان ولی کلی ماجراداره
در 6 ماه پیش توسط سو آقایی
خیلی خوب بود من که واقعا لذت بردم، ترجمه هم عالی بود هر کی نخونه از دستش رفته
در 3 ماه پیش توسط eli
خیلی دوستش داشتم به نظرم بی عیب بود عالی
در 1 ماه پیش توسط ستایش اصفهانی
بی نهایت زیبا بود...
در 3 ماه پیش توسط r d
خیلی زیبا بود. خیلی خیلی لذت بردم از خوندنش. آخر داستان رو اصلا انتظار نداشتم! دوست داشتم این کتاب تموم نمیشد.
در 5 ماه پیش توسط Zoha Nve
عالی بود واقعا کتاب خوبی بود .. من که با ریموند و الینور زندگی کردم
در 3 ماه پیش توسط han...ard
مرسی مرسی. خیلی دنبال این کتاب بودم. عاشق جلدش هم شدم
در 6 ماه پیش توسط nil...ari