فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امپراتور شب

کتاب امپراتور شب
عصر اساطیر- کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب امپراتور شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امپراتور شب

دو خواهر و یک امپراطور در شرف جنگی خونین و خائنی ستمکار که می‌خواهد جهنم را به این دنیا بکشد...

  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب امپراتور شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



موریا

یک

تا به حال موریا(۱) مجبور نشده بود موقع گشت و گذار در شهر امپراطور، خنجرش را بیرون بکشد. در واقع اگر خنجرش را بیرون می کشید و پرتابش می کرد، کم تر پیش می آمد خطا کند. اگر می خواست خنجرش به هدف نخورد، آن را با قدرت تمام پرتاب نمی کرد؛ اما اگر خنجرش را بیرون می آورد تا پرتابش کند و اگر پرتابش می کرد با این قصد که به هدف بخورد، هر مشکلی که پیش می آمد، مسئولیتش با فردی بود که او را وادار به پرتاب خنجرش کرده بود.
البته این احتمال نیز وجود داشت او بی آنکه حادثه ای بیافریند، هدفش را به درستی تشخیص دهد. همه مردم شهر می دانستند که محافظ و جست وجوگر اجوود(۲) در قصر هستند. نژاد مردم شمال کمیاب نبود؛ اما وقتی دختری با پوست رنگ پریده و موهای قرمز مایل به طلایی بلند در معرض دید عموم قرار می گرفت، تغییر قیافه دادن کار بسیار دشواری بود. از طرف دیگر، وجود دایگو(۳) هم مزید بر علت بود...
شنلش را که می بست، به دایگو گفت:
ـ باید برم تو شهر یه سر و گوشی آب بدم.
دایگو تا کنار در او را همراهی کرد و منتظر ماند.
ـ نه، باید تنها برم. قبل از اینکه آشین(۴) برگرده.
دایگو خود را در مسیر در قرار داد و با نگاهی غمگین به او خیره شد. گربه وحشی سیاه و غول پیکر، حیوان متحد او بود و درست مثل سایه اش، بخشی از وجود او محسوب می شد؛ سایه ای بسیار بزرگ و آشکار. خوشبختانه، بر خلاف گرگ خواهرش، دایگو نیازی نمی دید مثل زالویی گرسنه، به موریا بچسبد. او با حفظ فاصله، در کنار موریا از پشت بام ها می گذشت.
موریا در بازار سوم با رنان(۵) قرار ملاقات داشت؛ آنجا تاجرها با خودشان و اهالی قصر داد و ستد می کردند. رنان گفته بود در غرفه ی عطر به ملاقات او برود. احتمالاً شامه اش می خواست مسیر درست را بیابد... هرچند او فقط می توانست بوی گند بدن های داغ و عرق کرده تجار بازار را استشمام کند. صدای فریاد تجار در حال داد و ستد نیز گیج ترش کرده بود. او در شانزده سال عمرش، در روستایی زندگی کرده بود که در آن «بازار روز»، به معنای داد و ستد چهار درشکه بار در جاده ای باز و خلوت بود. همین اوضاع آشفته کافی بود تا سردرد بدی بگیرد.
لحظه ای ایستاد و چشمش به مردی افتاد که دختری دوازده ساله را تعقیب می کرد. مرد او را به یاد بچه های اجوود انداخت که مارشال سابق آنها را به گروگان گرفته بود؛ بچه هایی یتیم و وحشت زده که به او اعتماد داشتند و او نیز مجبور بود برای نجات آنها به امپراطور اعتماد کند... درحالی که امپراطور سرگرم پذیرایی از مقام های عالی رتبه مناطقی بود که موریا حتی اسمشان را هم نشنیده بود.
موریا به تماشای دخترک ایستاد. لباس ساده دختر به برجستگی های ناهمسان و قلاب دوزی هایی کج و کوله مزین بود. دخترک از غرفه ای به غرفه دیگر رفت و نگاهی به اسباب بازی های بنجل انداخت و با فروشنده ها مشغول چانه زدن شد.
مردی که او را تعقیب می کرد، پوست چرمی، چشم های لوچ و گام های خرامان ماهیگیرها را داشت. دخترک زیبا که متوجه نگاه خیره مرد شده بود، گویی شکایتی نداشت و حتی از توجه او خرسند بود.
موریا درحالی که دست زیر شالش برده و انگشت هایش را دور خنجرش حلقه کرده بود، نزدیک تر رفت. سعی کرد مرد متوجه او شود، به این امید که او را بترساند. اگر نمی ترسید، خنجرش را نشان او می داد. چنان با احتیاط و ملاحظه می خواست نقشه اش را اجرا کند که محال بود خواهرش باور کند.
بعد زنی درشت اندام ـ که دست هایش پر از خرت و پرت بود ـ سد راه موریا شد. موریا او را دور زد و در این میان، ماهیگیر خود را کنار دخترک رساند که به اجناسی بنجل خیره شده بود.
به محض آنکه مرد خواست پیراهن دخترک را بگیرد، موریا خنجرش را به طرف او پرتاب کرد. خنجر دومش را نیز پشت سر اولی که در هوا به پرواز درآمده بود، پرتاب کرد. خنجرها شال مرد را روی دیوار غرفه پشت سرش میخکوب کردند. ظاهر مرد که با شال میخکوب شده به دیوار قصد فرار داشت، بسیار خنده دار به نظر می رسید. وقتی متوجه شد چه چیزی مانع حرکتش شده است، شالش را آزاد کرد.
پیش از آنکه یکی دو قدم جلو برود، سایه ای مقابلش ظاهر شد و چنان خرناس بلندی کشید که اطراف میدان طنین انداخت. مردم جیغ کشیدند و پا به فرار گذاشتند.
موریا از حضور غافلگیرانه سایه غول پیکر تعجبی نکرد.
دایگو چنگال بزرگش را بالا برد. ماهیگیر فریاد بلندی کشید و به زانو افتاد و با دست ، سرش را پوشاند. گربه وحشی یکی از خنجرها را از دیوار چوبی جدا کرد و آن را به موریا داد و بعد سراغ دومی رفت.
موریا از دخترک پرسید:
ـ اون مرد بهت صدمه زد؟
دخترک بهت زده گفت:
ـ نه.
موریا به دو مردی که آنجا ایستاده بودند، با دست اشاره کرد و گفت:
ـ خدمت این مرد برسین.
موریا گویی روی سن نمایش قدم بزند، به راه افتاد و بعد رو به تماشاگرها کرد. البته تعداد تماشاگرها زیاد نبود و بیش ترشان از ترس گربه وحشی فرار کرده بودند. آنهایی که مانده بودند، وقتی او را شناختند، نزدیک آمدند.
ـ بانوی من...
ـ محافظ اشباح.
ـ موریا اهل اجوود.
ـ می شه از سکه های پربرکتتون به ما بدین؟
موریا دست توی جیبش کرد و مشتی سکه بیرون آورد و به آنها دعا خواند و به طرف مردم پرتابشان کرد، طوری که سکه ها به جمعیتی که عقب تر ایستاده بودند نیز برسد.
زنی شنل موریا را گرفت و گفت:
ـ ازت ممنونم، محافظ. اون مرد همیشه دخترها رو آزار می ده.
ـ دیگه نمی تونه این کارو بکنه. در واقع من باید...
بعد از بالای شانه اش نگاه کرد، اما هجوم جمعیت مانع دیدش شد.
پسرکی که از میان جمعیت راهش را باز کرده بود، گفت:
ـ شنیدم گربه وحشی شما اسم داره. گربه وحشی محافظ دربار اسم نداره، اما می گن گربه وحشی شما اسم داره.
ـ اسمش دایگوست.
پسرک دستش را دراز کرد تا گربه وحشی را نوازش کند. کسی فریاد زد تا او را از این کار نهی کند، اما دایگو همان جا نشست و گوش هایش را خواباند و اجازه داد پسرک نوازشش کند. تعدادی کودک دور دایگو جمع و مشغول نوازش او شدند.
موریا گفت:
ـ ما باید بریم.
ـ قبل از اینکه کسی نگهبان ها رو خبر کنه، باید از قصر دور بشم.
او زندانی نبود، اما به او دستور داده بودند برای حفظ جانش، در قصر بماند.
یکی از دخترها پرسید:
ـ واقعاً اون خنجرها رو تو پرتاب کردی؟
زنی مسن از میان جمعیت گفت:
ـ به سرعت برق پرتابشون کرد.
کسی گفت:
ـ عموی من محافظ رو وقتی وارد شهر شد، دیده بود. می گفت خنجرهاشو به طرف مردی که به پسر مارشال کیتسون(۶) توهین کرده بود، پرتاب کرد. پسر مارشال اونا رو آورده اینجا. گاوریل(۷) کیتسون به شهر برگشته. دوباره شانس به ما رو کرده.

ـ شانس؟ نه، شانس بهتون رو نکرده. مرگ و تباهی سراغتون اومده و مارشال کیتسون مسبب همه ایناست. قهرمانتون یه هیولای خطرناکه. پسرش هم دست کمی از اون نداره.

ـ من... من باید برم.
صدایی در گوشش زمزمه کرد:
ـ بله. باید بری.
مردی جوان که شنل او را محکم نگه داشته بود، به زور از میان جمعیت هدایتش کرد. او هفده ساله بود و پوست قهوه ای روشن داشت.
موریا زیر لب گفت:
ـ رنان؟
ـ اوهوم... دایگو؟ کمکم کن اونو از اینجا ببرم.

دو

دایگو راه را از میان جمعیت باز کرد و هرگاه مردم به قدر کافی سرعت عمل به خرج نمی دادند، به آنها می غرید. رنان به مردم اشاره می کرد از سر راهشان کنار بروند. موریا که خوب می دانست او مسبب حضور چنین جمعیتی است، خودش را به رنان و دایگو سپرده بود. از این مهم تر، می دانست آشین را که از فرار خواهر دوقلویش بی اطلاع بود، به چه دردسری انداخته است. اگر فقط یک چیز وجود داشت که آهن را در وجود موریا آب می کرد، تماشای غم و ناراحتی خواهرش بود.
به محض آنکه از میدان خارج شدند، موریا به خودش آمد. رنان جلوتر از او به راه افتاد. از دو معبر کوچک گذشتند و به گوشه ای امن و تاریک پشت نانوایی ای رسیدند که بوی کیک عسل از آن به مشام می رسید.
موریا از خواهر و برادر کوچک رنان پرسید. رنان بعد از چهارماه تبعید در جنگل مرگ، بی تاب بود که زودتر نزد خواهر و برادر یتیمش برگردد؛ آنها را به عمه اش سپرده و او هم مجبورشان کرده بود برای تامین مخارجشان جیب بری کنند؛ اما حالا رنان بلافاصله جواب داد:
ـ اونا حالشون خوبه... ولی تو مفهوم نامحسوس رو نمی دونی، درسته؟ تنها کاری که من باید می کردم، این بود که دنبال جمعیت راه بیفتم و تو رو وسط اونا پیدا کنم.
موریا گفت:
ـ من یاد نگرفتم مخفی کاری کنم و تغییر قیافه بدم. دلیلی نداره این کارا رو یاد بگیرم. من محافظ اجوودم و باید هرجا دلم می خواد برم.
از نگاه رنان معلوم بود که موریا خیلی خوب می دانست نباید توجه کسی را به خودش جلب کند، اما او مجبور به این کار شده بود. دایگو کنار موریا نشست.
رنان پرسید:
ـ خواهرت چطوره؟
ـ اینطور که معلومه، باید حالش خوب باشه. در واقع الان زندانیه و نگران مردم فیرویو(۸) و بچه های اجووده.
رنان آهی کشید و گفت:
ـ تو اصلاً حرف زدن بلد نیستی، موریا. خیلی خوب. خودم فهمیدم که آشین حالش خوبه. لطفاً بهش بگو...
بعد آنقدر برای پیدا کردن کلمات درست معطل کرد که موریا با بی صبری آهی کشید و گفت:
ـ خیلی خوب بهش می گم که جویای احوالش بودی.
آنطور که موریا این کلمات را ادا کرد، از چهره رنان می شد خواند که انگار قرار است به خواهرش بگوید او آرزوی مرگی تدریجی و زجرآور برای او دارد.
موریا گفت:
ـ خیلی خوب، بهش می گم که نگرانشی و دلت می خواد به محض اینکه بتونه، باهاش حرف بزنی.
ـ آره، ممنون. من احترام زیادی برای خواهرت قائلم، اما اون جست وجوگره و من دلیل خوبی دارم که نمی تونم...
موریا به او خیره شد و پرسید:
ـ نمی تونی چی کار کنی؟
ـ من... احترام زیادی برای خواهرت قائلم.
ـ بله؛ اینو که یه بار گفتی. من اینجا نیومدم که بین شما پیغام رد و بدل کنم. ازت خواستم همدیگرو ببینیم تا...
رنان به دیوار تکیه داد و گفت:
ـ در واقع منو احضار کردی. این کلمه بهتریه. موضوع درباره گاوریله؟ شنیدم شهرو ترک کرده.
ـ بله. اما قضیه این نیست...
ـ فکر نمی کردم اینقدر سریع ترکت کنه. به نظر می رسید مثل دایگو، رفیق شفیق و نگهبان وفادارت باشه.
دایگو که از حرف او عصبانی شده بود، غرید. حیوانات نامیرا و متحد، روحی فراتر از جنگجوهای بزرگ داشتند و از آنها انتظاری بیش از حیوانی معمولی می رفت.
موریا گفت:
ـ من اینجا نیومدم تا درباره اون حرف بزنم.
ـ چی شده؟
درواقع ترجیح می داد دراین باره حرف نزند؛ اما اگر می خواست توافق رنان را برای اجرای نقشه اش جلب کند، باید کل ماجرا را به او می گفت.
موریا گفت:
ـ پیغامی رو که از فیرویو با خودمون آورده بودیم، یادته؟ به نظر امپراطور، این پیغام از طرف کسیه که بچه ها و روستایی ها رو گروگان گرفته. این پیغام کاملاً محرمانه و مهر و موم شده بود. در نتیجه گاوریل هم از محتوای اون خبر نداشت.
رنان به نشانه تایید، سر تکان داد.
ـ مهر کیتسون روی اون پیغام بود.
رنان جا خورد:
ـ حتماً گاوریل خبر نداشته...
ـ چرا خبر داشته. اون یه مهر فرعی بود که پدرش ازش استفاده می کرد. مارشال سابق تو جنگل مرگ نمرده. اون زنده ست و مسئول کشوندن سایه های سرگردان به روستای اجوود و نابودی اونجاست. اون بود که کرم های مرگ بار و شاهین رعدآسا رو به بیابون کشوند. شایعات درست بودن. خانواده کیتسون جادوگرن. یه بار که توی بیابون بودیم، گاوریل اینو به من ثابت کرد. من مجبورش کردم از جادو استفاده کنه.
ـ اما گاوریل...
ـ اون به ما خیانت کرد. بعد از قتل عام مردم اجوود، ماموریتش این بود که من و آشین رو به قصر امپراطور ببره تا یه بار دیگه قدرت پدرش رو به رخ امپراطور بکشه.
رنان سرش را تکان داد و گفت:
ـ باورم نمی شه. گاوریل یکی از قابل اعتمادترین و محترم ترین آدمایی نبود که تا حالا دیدم، اما همیشه دلم می خواست در کنارش بجنگم. اون ثابت قدم و وظیفه شناسه...
ـ وظیفه شناس نسبت به پدرش. این شگرد جنگجوهاست. اونا احترام زیادی برای بزرگترشون قائلن. حالا تو می دونی که چرا گاوریل اینجا رو ترک کرده و دلم می خواد تنهایی این مشکلو حل کنم.
ـ اما...
ـ من تصمیممو گرفتم. باید یه فکری به حال مردم فیرویو بکنم.
رنان نگاهی به او انداخت و سر تکان داد و گفت:
ـ تو فکر می کنی امپراطور تهدید اونا رو جدی نگرفته؟
ـ نمی دونم جدی گرفته یا نه. فقط می دونم بچه ها غیب شدن و از شهر امپراطور لشکری برای نجاتشون نفرستادن. برای همین من باید برگردم اونجا.
ـ برگردی فیرویو؟ گاوریل نگفت ممکنه اونا رو جای دیگه ای برده باشن؟
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ اوه...
ـ بله. از قرار معلوم، گاوریل از همون اول به ما دروغ گفته و امپراطور فکر می کنه الان بچه ها فیرویو هستن. برای همین من باید برم اونجا.
رنان پیچ و تابی به لب هایش داد و گفت:
ـ می خوای خودت تنهایی اونا رو نجات بدی؟
ـ اگه مجبور بشم؛ اما اونقدر احمق نیستم که فکر کنم می تونم مثل شاهین برم سراغشون و مثل پرنده از قفس آزادشون کنم. فقط می خوام از حال بچه ها باخبر بشم و مطمئن شم هنوز اونجان.
ـ فکر می کنی امپراطور هنوز هیچ کاری نکرده؟
ـ به نظر اون فعلاً خیلی خطرناکه.
ـ اگه این کار برای جنگجوها و جاسوسا اینقدر خطرناکه، تو چطور می خوای تنهایی این کارو بکنی؟ این دیوونگیه، موریا. فقط یه آدم بیش از حد نترس و کاملاً دیوونه دست به این کار می زنه.
صدایی گفت:
ـ موافقم.
مردی جوان به طرف آنها آمد. او هم مثل موریا لباس مبدل پوشیده بود. لباسی که به تن داشت، کم تر از شنل های کلاه دار جلب توجه می کرد. او شلوار و پیراهنی زبر با ژاکتی شل و آویزان به تن داشت که خنجرهایش را زیر آن پنهان کرده بود. کفش های بندار روستایی به پا داشت و موهای بلند سیاهش را جمع کرده بود و کلاه حصیری کشاورزها را روی سرش گذاشته بود تا چشم هایش از گزند آفتاب در امان باشند.
با آنکه کلاه روی چهره اش سایه انداخته بود، تغییر قیافه او نیز درست مانند شنل کلاه داری که موریا به تن داشت، ناشیانه بود. دلیلش رنگ پوست یا چهره اش نبود. او شاهزاده بود؛ پوستی طلایی، گونه های برجسته استخوانی و چشم های سیاهی داشت که چهره ای بسیار رایج در این منطقه جغرافیایی محسوب می شد. او بسیار خوش اندام و زیبا بود. آنچه توجه هرکسی را به او جلب می کرد، چیزی بود که هیچ کلاهی نمی توانست آن را پنهان کند؛ یعنی چهره امپراطور، یا دست کم، پسر امپراطور.
آهی از سر تعجب از نهاد رنان بلند شد.
موریا با دیدن تازه وارد، چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
ـ تو منو تعقیب کردی؟
ـ سعی کردم این کارو بکنم. البته ناشیانه عمل کردم. فاصله زیادی بین ما افتاد و گمت کردم. خوشبختانه گم کردن تو زیاد طول نکشید. کافی بود صدای هیاهوی جمعیت رو دنبال کنم.
او نیشخندی زد و ژاکتش را درآورد. نگاه خیره رنان به خنجر و شمشیر مرد جوان افتاد که از کمرش آویزان بود؛ خنجر و شمشیری با دسته های نقره ای منبت کاری شده و مزین به یاقوت های بی عیب و نقص. بعد چشم رنان به نقش سیاه و قرمز روی بازوی مرد جوان افتاد؛ نقاشی اژدهایی که نماد خاندان تاتسو(۹) بود.
رنان گفت:
ـ عالی جناب!
و چنان تعظیم کرد که موریا فکر کرد الان با سر زمین می خورد.
مرد جوان قیافه ای جدی به خود گرفت و با دست به او اشاره کرد که راست بایستد و گفت:
ـ بهتره برادرهای بزرگترمو عالی جناب صدا بزنی. کسی مجبور نیست کوچیک ترین فرزند امپراطورو با این لقب رسمی خطاب کنه.
تایروس(۱۰) کلاهش را برداشت و آن را نزدیک پای موریا زمین انداخت.
بعد به موریا گفت:
ـ بهتره شنلت رو برداری. این شنل اصلاً به درد تغییر قیافه نمی خوره.
موریا به لباس های روستایی او اشاره کرد و گفت:
ـ درست مثل لباس های مبدل تو.
ـ غیر از این هم انتظار دیگه ای نمی شه داشت. به ندرت پیش میاد من با لباس ناشناس و مبدل بین مردم برم.
ـ البته این اصلاً منطقی نیست.
رنان گلویش را صاف کرد و گفت:
ـ البته که منطقیه. ایشون عالی جناب...
ـ تایروس.
ـ اوه، بله. اگه مردم ایشون رو با این سر و وضع بشناسن، می فهمن که می خواسته ناشناس بمونه و به این نتیجه می رسن که آدم متواضعیه.
تایروس به موریا گفت:
ـ تو به من یاد بده چطوری تغییر قیافه بدم؛ البته بار بعد که خواستی دزدکی فرار کنی، چون اینطور که معلومه، یک جا موندن برای تو مثل زندانی کردن گربه وحشیت توی قفس می مونه.
بعد به درشکه ای تکیه داد و گفت:
ـ بنابراین، فیرویو موضوع بحث ماست.
ـ بحث ما نه. این یه گفت وگوی خصوصیه.
رنان به نشانه هشدار، نگاهی تند به موریا انداخت. موریا نگاه او را نادیده گرفت. آنقدر با تایروس وقت گذرانده بود که بداند او دوست دارد دوستانه و عادی با او رفتار کنند و از این رفتار حتی لذت می برد.
تایروس گفت:
ـ چطور ممکنه این دیدار خصوصی باشه، درحالی که یه جای عمومی با هم قرار گذاشتین؟
ـ چون مکان خصوصی سراغ نداشتم. من حتی توی اتاقم هم نمی تونم با کسی خلوت کنم. خدمتکارا دائم به اتاقم رفت و آمد می کنن.
ـ اونا فقط وظیفه شونو با دقت انجام می دن.
ـ این خیلی خوبه، اما نه وقتی که من دلم می خواد کاملاً تنها باشم.
تایروس نیشخندی زد و گفت:
ـ من به اونا توجه نمی کنم.
موریا چشم هایش را چرخاند.
تایروس رو به رنان گفت:
ـ از اونجایی که موریا رسم ادب و احترام رو اصلاً به جا نیاورد، من حدس می زنم که تو رنان باشی.
رنان به نشانه تایید سر تکان داد.
ـ متاسفم که شما رو تو این موقعیت قرار دادم، اما اگه موریا از من پرسیده بود که پدرم چی کار کرده، بهش می گفتم که اون جاسوس هاشو برای تحقیق به فیرویو فرستاده. اون باید یه راهکار مناسب پیدا کنه، چون نمی تونه برای آزادی اونا تقاضای الوار(۱۱) رو برآورده کنه.
تقاضای مارشال سابق از دربار کم و ناچیز نبود. همان طور که امپراطور گفته بود، الوار کیتسون اصلاً انتظار نداشت امپراطور به تقاضای او عمل کند. در واقع این مذاکره نبود، بلکه اعلام جنگ بود.
تایروس ادامه داد:
ـ اگه موریا از من پرسیده بود، جواب سوالاشو با خوشحالی می دادم؛ اما اون ترجیح می ده در این باره حرف نزنه.
موریا گفت:
ـ چون تو نباید خودتو درگیر این قضیه می کردی. برادرهات جاسوسایی دارن که اگه کوچیک ترین توجهی به من داشته باشی، متوجه می شن، چون نقش و موقعیتی که من تو این ماجرا دارم، از موقعیت تو توی دربار، حساس تره.
در دربار پسرهای کوچک تر امپراطور از بی توجهی و بی اعتنایی درباریان رنج می بردند؛ بنابراین، تایروس فقط آرزو داشت جنگجویی قابل شود؛ نه چیزی کم تر یا بیش تر.
تایروس گفت:
ـ بله؛ اما من پیشنهاد دادم جای دیگه ای پیدا کنیم تا خصوصی حرف بزنیم که تو این پیشنهاد رو هم رد کردی.
ـ چون نمی خواستم تو رو درگیر این ماجرا کنم.
ـ من که گفتم دلم می خواد درگیر بشم.
ـ و منم گفتم که اجازه نمی دم این اتفاق بیفته.
نگاه آنها به هم گره خورد. اگر تایروس می خواست به او درس شمشیربازی بدهد، موریا اعتراضی نمی کرد. اگر می خواست با او ارتباطی دوستانه داشته باشد، موریا باز هم اعتراضی نداشت. تنها یک نقش بود که موریا اجازه نمی داد تایروس آن را ایفا کند: اینکه قهرمان او باشد. در دربار هر کس خواسته ای داشت. موریا نمی خواست خود را درگیر این مسائل کند. او از همراهی تایروس خرسند بود، چون همراهی او برایش لذت بخش بود، نه به این دلیل که او شاهزاده بود.
تایروس گفت:
ـ پدرم دوتا جاسوس به فیرویو فرستاده. هر کدوم از مسیر جداگانه ای رفتن تا اگه یکی دستگیر شد، اون یکی مسیرشو ادامه بده. هرلحظه منتظر خبری از طرف اوناست. توجه کردی امپراطور چقدر به مهموناش اهمیت می ده؟
موریا حرفی نزد.
ـ مطمئنم تو از امپراطور عصبانی هستی که چرا سخاوت به خرج نداده و یه لشکر سرباز برای نجات بچه های روستای تو نفرستاده. اون این کارو نمی کنه. سلطان نمث(۱۲) و شاه ایتاریا(۱۳) رو با احترام کامل دعوت کرده اینجا و براشون جشن گرفته؛ اونا کوچیک ترین مناطق شاه نشین نزدیک کوهستان کاتاکانا(۱۴) رو در اختیار دارن که زمانی تحت فرماندهی خونواده کیتسون بود. هر دوی این سلاطین از دوستان نزدیک مارشال کیتسون بودن. وقتی اون از جنگل مرگ فرار کرده، حتماً یه نفر بهش پناه داده.
رنان گفت:
ـ پدرتون فکر می کنه کار یکی از اون دوتا باشه. برای همین اونا الان اینجان. اینطوری پدرتون می تونه مقصرو پیدا کنه.
تایروس سر تکان داد و به موریا نگاه کرد، درحالی که انتظار داشت او سوالی بپرسد. او صدها سوال در ذهن داشت؛ اما برای حفاظت از تایروس، حتی یک سوال هم نپرسید.
تایروس رو به موریا گفت:
ـ پدرم هر کاری بتونه، می کنه. اون یه امپراطور بی عیب و نقص نیست، اما کارشو خیلی خوب انجام می ده. می دونم که تو فکر می کنی چون امپراطور پدرمه، دربارش اینطوری حرف می زنم؛ اما وقتی باهاش حرف زدی، آیا آدم غیرقابل نفوذ و مقاومی به نظر می رسید؟ آدم بی اعتنایی بود؟ یا به نظر می رسید این تهدیدو دست کم گرفته؟
تایروس بعد از مکثی کوتاه گفت:
ـ می دونم تو وحشت کردی؛ اما دلیلی وجود نداره که تنهایی بری فیرویو. اگه حرف زدن با پدرم بهت کمک می کنه، می تونم ترتیبشو بدم.
ـ نه.
ـ من با احتیاط کامل می تونم این کارو بکنم. به من اجازه بده...
موریا گفت:
ـ نه.
بعد رو به رنان کرد:
ـ سلام تو رو به خواهرم می رسونم. لطفاً تو هم به خونواده ت سلام منو برسون. ممنون که به ملاقات من اومدی.
دنبال دایگو گشت، اما دایگو کنار او ایستاده بود. بعد آرام به راه افتاد و دو مرد جوان را پشت سرش رها کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب امپراتور شب