فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۵  زبان عشق

کتاب ۵ زبان عشق
پنج زبان عشق کودکان

نسخه الکترونیک کتاب ۵ زبان عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ۵ زبان عشق

هر کودکی باید از عشق برخوردار باشد آیا می‌دانید چگونه آن را ابراز کنید؟ کودکان شدیدا نیاز دارند که بدانند شما چقدر دوستشان دارید. اما اگر شما "زبان عشق" خاص آن‌ها را ندانید، ممکن است نتوانید عشق‌تان را به آن‌ها نشان بدهید. اگر زبان عشق شما با زبان عشق فرزندتان فرق دارد، بهتر است هر چه سریع‌تر زبان او را یاد بگیرید. و گرنه قادر نخواهید بود عمیق‌ترین نیازهای عاطفی او را برطرف کنید. شما می‌توانید صحبت به زبان عشق فرزندتان را یاد بگیرید و به طرزی زیبا و رسا به این زبان صحبت کنید. دکتر گری چاپمن نویسندة مجموعه کتاب‌های پرفروش پنج زبان عشق است که تا کنون بیش از ۲ میلیون نسخه از آن به فروش رفته است.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۵ زبان عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: عشق رکن اصلی است

دنیس و برندا نمی توانستند چه بر سر پسر هشت ساله شان بن آمده است. او دانش آموز خیلی خوبی بود و تکالیفش را همیشه انجام می داد اما امسال وضعیت تحصیلی اش تعریفی نداشت. او پس از پایان درس به سراغ معلم می رفت و از او می خواست دوباره توضیح بدهد. او تا هشت بار در روز سر میز معلم می رفت و از او راهنمایی های بیشتر می خواست. آیا او مشکل شنوایی پیدا کرده بود یا مشکل درک مطلب؟ دنیس و برندا پسرشان را برای سنجش شنوایی بردند و مشاور مدرسه هم از او تست درک مطلب گرفت. نتیجه این که، شنوایی بن عادی بود و قوه درک مطلبش هم در همان حد دانش آموزان کلاس سوم بود.
چیزهای دیگری هم در مورد پسرشان وجود داشت که آنها را گیج می کرد. گاهی رفتار بن تقریبا ضد اجتماعی به نظر می رسید. معلم کلاس موقع ناهار به نوبت کنار دانش آموزان کلاس سوم می نشست و هر روز با تعدادی از آنها غذا می خورد، اما گاهی بن بچه های دیگر را کنار می زد تا خودش نزدیک معلم باشد. موقع زنگ تفریح، هر وقت معلم به حیاط مدرسه می آمد او جمع بچه ها را ترک می کرد و به دنبال معلم می دوید تا سوال بی اهمیتی از او بکند. اگر معلم در زنگ تفریح به بازی بچه ها می پیوست، بن سعی می کرد طی بازی دست معلم را بگیرد.
والدین او قبلاً سه بار به سراغ معلم آمده و با او صحبت کرده بودند، اما نه آنها و نه معلم بن نتوانسته بودند مشکل را پیدا کنند. بن که در کلاس های اول و دوم دانش آموزی شاد و مستقل بود حالا چنان رفتار وابسته ای از خود نشان می داد که هیچ معنایی نداشت. او حالا با خواهر بزرگ ترش هم بیشتر دعوا می کرد، در حالی که دنیس و برندا فکر می کردند او این مرحله را پشت سر گذاشته است.
وقتی این زوج در سمینار "پیش به سوی یک زندگی زناشویی بهتر" شرکت کردند و درباره بن با من حرف زدند، نگران بودند و فکر می کردند با یک فرزند شورشی مواجهند. برندا گفت "دکتر چاپمن، ما می دانیم که این سمینار مربوط به ازدواج است و شاید پرسش ما بی ربط باشد اما من و دنیس فکر کردیم که شاید شما بتوانید به ما کمک کنید" بعد او تغییر رفتار بن را برایم شرح داد.
من از پدر و مادر پرسیدم که آیا طرز زندگی آنها امسال تغییر کرده؟ دنیس گفت که او یک فروشنده است و دو شب در هفته را در بیرون به سر می برد اما بقیه شب ها بین ساعت ۶ و ۵/۷ شب خانه است. در این شب ها هم کمی تلویزیون تماشا می کند و مقداری هم به کارهایش رسیدگی می کند. موقع تعطیلات آخر هفته او معمولاً برای بازی فوتبال می رود و اغلب بن را هم می برد. اما یک سال است که این کار را نکرده است. "وقتم خیلی کمه. ترجیح می دم تلویزیون تماشا کنم."
از مادر بن پرسیدم "شما چطور برندا؟ آیا طی چند ماه گذشته تغییری در طرز زندگی تان صورت گرفته؟"
او گفت "خوب، بله. از موقعی که بن وارد دبستان شد یعنی از سه سال پیش من پاره وقت کار می کردم. اما امسال یک شغل تمام وقت گرفتم بنابراین دیرتر از معمول به خانه می رفتم. پدربزرگ بن او را از مدرسه برمی دارد و تا موقعی که من او را ببینم بن حدود یک ساعت و نیم پیش پدربزرگش است. شب هایی که دنیس خارج از شهر است من و بن معمولاً با دوستان من برای شام بیرون می رویم و بعد به خانه می آییم."
ساعت شروع سمینار نزدیک می شد و حالا من احساس می کردم که کم کم می فهمم در درون بن چه می گذرد. بنابراین گفتم "من الان باید درباره ازدواج صحبت کنم اما از هر دوی شما می خواهم اصولی را که امشب مطرح می کنم در رابطه با بن به کار ببندید. در پایان سمینار دلم می خواهد نظرتان را بدانم و ببینم چه نتیجه گیری ای کرده اید." آنها کمی تعجب کردند که من بدون هیچ پیشنهادی به گفتگویمان خاتمه می دهم اما هر دو آماده پذیرش درخواستم بودند.
در پایان روز، وقتی سایر شرکت کنندگان سمینار ما در شهر راسین، واقع در ویسکانسین، کم کم بیرون می رفتند دنیس و برندا با حالتی که انگار کشف تازه ای کرده اند به طرفم دویدند و گفتند "دکتر چاپمن ما فکر می کنیم که فهمیدیم درون بن چه می گذرد." بعد برندا گفت "موقعی که شما درباره پنج زبان عشق صحبت می کردید هر دوی ما فهمیدیم که زبان اصلی عشق بن وقت گذراندن با یکدیگر است. وقتی ما به چهار یا پنج ماه گذشته نگاه می کنیم می بینم که کمتر از هر موقع دیگری با بن وقت گذرانده ایم.
"وقتی من پاره وقت کار می کردم هر روز بن را از مدرسه برمی داشتم و سر راهمان به خانه معمولاً دو تایی کارهایی انجام می دادیم، مثلاً برای خرید به فروشگاه می رفتیم یا کنار پارک توقف می کردیم و با هم تنقلات می خوردیم. بعد از شام من و او اغلب با هم یک بازی تماشا می کردیم؛ خصوصا شب هایی که دنیس بیرون خانه می ماند. اما از موقعی که من کار تمام وقت گرفته ام همه اینها تغییر کرده و حالا می فهمم که چقدر وقت کمی با بن گذرانده ام."
نگاهی به دنیس انداختم، و او گفت "من هم به سهم خودم مدتی است که بن را برای بازی فوتبال نمی برم، و طی این مدت فعالیت دیگری را هم جایگزین آن نکرده ام تا با بن وقت بگذرانم... طی چند ماه گذشته واقعا من و بن مدت زیادی با هم نبوده ایم."
من به آنها گفتم "فکر می کنم حالا کشف کردید که واقعا نیاز عاطفی بن چیست. اگر بتوانید نیاز او به محبت را برآورده کنید، به احتمال قوی شاهد تغییر رفتار او خواهید بود." بعد چند راه اصلی برای وقت گذراندن با یکدیگر و ابراز محبت از این طریق را مطرح کردم و به دنیس گفتم که یک جدول زمانی برای صرف وقت با بن تهیه کند. من برندا را تشویق کردم تا راهی پیدا کند که یک یا دو تا از کارهایی را که قبلاً همراه بن انجام می داد دوباره انجام بدهد. هر دوی آنها ظاهرا مشتاق بودند تا درکی را که کسب کرده بودند به عمل تبدیل کنند.
من گفتم "شاید عوامل دیگری هم در کار باشد اما اگر مقدار زیادی از وقت خود را با بن بگذرانید و از چهار زبان دیگر عشق هم استفاده کنید، فکر می کنم تغییر شدیدی را در رفتار او مشاهده کنید."
ما با هم خداحافظی کردیم. من هرگز نامه ای از دنیس و برندا دریافت نکردم و صادقانه بگویم که آنها را فراموش کردم. اما حدود دو سال پیش وقتی برای برگزاری سمینار دیگری به ویسکانسین برگشتم آنها به سراغم آمدند و مرا به یاد گفتگوی سابق مان انداختند. آنها خندان بودند؛ ما یکدیگر را در آغوش گرفتیم و آنها مرا به سایر دوستانی که برای شرکت در سمینار دعوت کرده بودند معرفی کردند.
من گفتم "از بن برام بگین".
هر دوی آنها لبخند زدند و گفتند "بن عالی شده. ما چند بار می خواستیم برای شما نامه بنویسیم اما هرگز موفق نشدیم این کار را بکنیم. ما به خانه می رفتیم و پیشنهادات شما را انجام می دادیم. ما طی چند ماه بعد مقدار زیادی از وقت مان را به بن اختصاص دادیم و ظرف دو یا سه هفته واقعا تغییر شدیدی در رفتار او در مدرسه مشاهده کردیم. در واقع معلم او از ما خواست که دوباره به دیدنش برویم. ما ترسیدیم. اما این بار او می خواست از ما بپرسد چه کار کرده ایم که چنین تغییری در بن ایجاد کرده."
معلم بن به آنها گفته بود که رفتار منفی بن متوقف شده: او دیگر در وقت ناهار سایر بچه ها را هُل نمی داد و از معلم دور نمی کرد و دیگر مدام به سر میز او نمی رفت و پشت سر هم سوال نمی کرد. بعد برندا توضیح داد که او و شوهرش پس از شرکت در سمینار صحبت به "زبان عشق" بن را شروع کرده اند. "ما به او گفتیم که چطور تصمیم گرفتیم مقدار زیادی از وقت مان را به بن اختصاص بدهیم."
این زوج یاد گرفتند به زبان عشق پسرشان صحبت کنند و به شیوه ای به بن بگویند "دوستت دارم" که او بفهمد. ماجرای بن مرا تشویق به نوشتن این کتاب کرد. کتاب اول من درباره زبان های عشق به این موضوع می پردازد که وقتی ما به زبان اصلی عشق همسرمان صحبت می کنیم او احساس محبت می کند. در کتاب پنج زبان عشق یک فصل کامل به تشخیص زبان اصلی عشق کودک شما اختصاص داده شده است. حالا من و راس کمپل بیشتر به این موضوع می پردازیم که این پنج زبان عشق چگونه می توانند کمک کنند تا کودک تان مهر و محبت شما را احساس کند.
صحبت به زبان اصلی عشق کودک تان به این معنی نیست که او بعدها نافرمانی نخواهد کرد، بلکه به این معناست که کودک شما خواهد فهمید که شما دوستش دارید، و این نیز می تواند احساس امید و امنیت را در او به وجود بیاورد. این امر می تواند به شما کمک کند تا کودک خود را به نحوی بار بیاورید که بعدا به فردی مسئول بدل شود. عشق رکن اساسی است.
در تعلیم و تربیت کودکان، همه چیز به رابطه مهرآمیز بین والدین و کودک بستگی دارد اگر نیاز کودک به عشق برطرف نشود هیچ چیز درست از آب درنمی آید. تنها کودکی که به راستی محبت والدین را احساس می کند می تواند در زندگی موفق شود. شاید شما واقعا کودک تان را دوست داشته باشید اما تا زمانی که او این را احساس نکند -- یعنی تا زمانی که به زبان عشق او صحبت نکنید -- او احساس محبت نخواهد کرد.

پُر کردن مخزن عشق

زمانی که شما به زبان عشقِ کودک تان صحبت می کنید "مخزن عاطفی" او را با عشق پُر می کنید. وقتی کودک شما احساس محبت می کند راحت تر می توان او را تربیت کرد و به انضباط درآورد. زمانی که "مخزن عشق" او تقریبا خالی است این کار دشوارتر می شود.
هر کودکی یک مخزن عاطفی دارد؛ یعنی جایگاه قدرت عاطفی ای که می تواند در روزهای دشوار کودکی و بلوغ به او نیرو ببخشد. همان طور که اتومبیل از ذخیره بنزین موجود در باک بنزین نیروی حرکت می گیرد، کودکان ما نیز از مخزن عاطفی وجود خویش نیرو می گیرند. ما باید مخزن عاطفی کودکان مان را پُر کنیم تا آنها بتوانند به بهترین وجه در زندگی عمل کنند و توان بالقوه خویش را به فعل درآورند.
اما ما این مخزن ها را با چه پُر می کنیم؟ مسلما با عشق، اما با نوع خاصی از عشق که کودکان مان را قادر می سازد تا به طرز صحیح و مناسب رشد و عمل کنند.
ما باید مخزن عاطفی کودکان مان را با عشق بی قید و شرط پُر کنیم، زیرا عشق حقیقی همواره بی قید و شرط است. عشق بی قید و شرط یعنی عشق کاملی که کودک را برای آنچه هست می پذیرد و تایید می کند، نه برای کاری که انجام می دهد. صرف نظر از هر کاری که کودک بکند (یا نکند) پدر و مادر هنوز دوستش دارند. متاسفانه اغلب والدین عشقی را به نمایش می گذارند که مشروط است: یعنی به چیزی جز صِرف وجودِ کودک بستگی دارد. عشق مشروط بستگی به عملکرد و رفتار دارد و اغلب با فنون تربیتی ای چون هدیه دادن، پاداش دادن و اعطای امتیازاتی همراه است که کودک در ازاء رفتار کردن مطابق میل پدر و مادر دریافت می کند.
البته لازم است که ما والدین کودکان مان را تربیت کنیم و انضباط را به آنان بیاموزیم -- اما فقط پس از این که مخزن عاطفی آنها پُر شده باشد و این مخزن ها را تنها با یک سوخت عالی می توان پُر کرد: عشق بی قید و شرط. کودکان ما مخزن عشقی دارند که باید پُر شود (و دوباره پُر شود، زیرا به طور منظم خالی می شود). تنها عشق بی قید و شرط می تواند مانع از مشکلاتی چون احساس انزجار، احساس عدم محبت، احساس گناه، ترس و عدم امنیت شود. تنها زمانی که ما عشق بی قید و شرط مان را به کودکانمان ابراز کنیم خواهیم توانست آنها را عمیقا درک کنیم و رفتارهای خوب یا بد آنها را بفهمیم.
مالی در خانواده ای با درآمد متوسط بزرگ شده بود. پدر او در نزدیکی محل زندگیشان کار می کرد و مادرش خانه دار بود و تنها گاهی یک کار کوچک پاره وقت را انجام می داد. هم پدر و هم مادر او افراد سخت کوشی بودند که به خانه و خانواده خود افتخار می کردند. پدر مالی شام می پخت و مالی و او همراه یکدیگر ظرف ها را می شستند و خشک می کردند. روز شنبه مخصوص انجام کارهای مربوط به طول هفته بود و یکشنبه شب ها همراه هم سوسیس یا همبرگر می خوردند و لذت می بردند. هر صبح یکشنبه آنها همگی به کلیسا می رفتند و عصر را با خویشاوندانشان می گذراندند.
وقتی مالی و برادرش کوچک تر بودند والدین شان تقریبا هر روز برای آنها کتاب می خواندند. حالا آنها به مدرسه می رفتند و پدر و مادرشان در زمینه درسی تشویق شان می کردند آنها می خواستند هر دو بچه شان به دانشگاه بروند، با وجودی که خودشان از این فرصت برخوردار نشده بودند.
در دوره متوسطه، یکی از دوستان مالی در مدرسه استفانی نام داشت. اکثر کلاس های آنها با هم بود و آنها ناهار را با هم می خوردند. اما آنها به خانه هم نمی رفتند. اگر می رفتند تفاوت های بسیار زیادی می دیدند. پدر استفانی تاجر موفقی بود که توانسته بود زندگی مرفهی برای خانواده اش فراهم کند. او اکثر اوقات خارج از خانه به سر می برد. مادر استفانی پرستار بود و برادرش در یک مدرسه خصوصی درس می خواند. استفانی هم قبلاً به مدت سه سال در یک مدرسه شبانه روزی درس خوانده بود تا این که التماس کرده بود که در مدرسه دولتی محل زندگی شان ثبت نامش کنند. وقتی پدر اکثر اوقات خارج از شهر بود و مادرش هم ساعات زیادی کار می کرد واضح است که خانواده آنها غالبا بیرون منزل غذا می خوردند.
مالی و استفانی تا کلاس نهم دوستان خوبی برای هم بودند. در آن موقع استفانی به یک مدرسه پیش دانشگاهی نزدیک خانه پدربزرگ و مادربزرگش رفت. سال اول دخترها برای هم نامه می نوشتند. سپس استفانی دوست پسر پیدا کرد و تعداد نامه ها کمتر شد و بعد هم متوقف شد. مالی دوستان دیگری پیدا کرد و بعد او هم با پسری دوست شد که به مدرسه او نقل مکان کرد. پس از این که خانواده استفانی از محل آنها رفتند، مالی دیگر هرگز خبری از او نشنید.
اگر شنیده بود غمگین می شد، زیرا می فهمید که استفانی پس از ازدواج و با داشتن یک بچه به عنوان قاچاقچی مواد مخدر بازداشت شده و چند سال را در زندان گذرانده و در این مدت شوهرش هم او را ترک کرده است. در مقابل، مالی ازدواج موفقی کرده بود و صاحب دو بچه بود.
چه چیزی سرنوشت این دو دوست دوران کودکی را این قدر متفاوت کرده بود؟ هرچند پاسخ واحدی وجود ندارد، می توانیم یکی از علل این امر را در صحبت های استفانی با یک درمانگر ببینیم؛ او گفته بود "من هرگز محبت والدینم را احساس نکردم. اولین باری که من وارد جریان مواد مخدر شدم به این خاطر بود که می خواستم دوستانم دوستم داشته باشند." او با این حرف نمی خواست تقصیر را به گردن والدینش بیاندازد؛ او فقط می خواست علت کارهای خودش را بفهمد.
آیا متوجه حرف استفانی شدید؟ قضیه این نبود که والدینش او را دوست نداشتند، حرف او این بود که او محبت آنها را احساس نمی کرد. اکثر والدین بچه هایشان را دوست دارند و می خواهند بچه هایشان هم محبت آنها را احساس کنند، اما تعداد کمی از آنها می دانند که چطور این احساس را به آنها منتقل کنند. تنها زمانی که آنها عشق بی قید و شرط را بیاموزند می توانند فرزندانشان را مطمئن کنند که به راستی مورد مهر و محبت هستند.

چگونه یک کودک احساس می کند که مورد محبت قرار دارد

در جامعه امروزی، پرورش کودکانی که به لحاظ عاطفی سالم باشند کاری است بس دشوار که روز به روز نیز دشوارتر می شود. مسئله مواد مخدر در جوامع امروزی اکثر والدین را هراسان کرده است. وضعیت نظام آموزشی ما سبب شده تا برخی از والدین به آموزش در منزل روی بیاورند یا فرزندانشان را به مدارس خصوصی بفرستند. خشونت حاکم بر بسیاری از شهرها و شهرک ها والدین را بسیار نگران کرده و آنها را به این فکر انداخته که آیا کودکانشان اصلاً به دوران بلوغ می رسند یا نه.
در چنین شرایط تکان دهنده ای است که ما با والدین از امید سخن می گوییم. ما می خواهیم شما از رابطه ای دوستانه و پرمهر با فرزندانتان لذت ببرید. کانون اصلی کتاب ما یک وجه بی نهایت مهم از وظیفه پدران و مادران است: یعنی رفع نیاز کودکانمان به عشق. اگر کودکان واقعا محبت والدین را احساس کنند پاسخ بهتری به راهنمایی های والدین در تمام حوزه های زندگی خود خواهند داد. ما این کتاب را برای کمک به شما نوشته ایم تا فرزندانتان محبتی را که شما به آنها ابراز می کنید بهتر احساس کنند. این امر زمانی رخ می دهد که شما به زبان عشقی سخن بگویید که آنها آن را بفهمند و بتوانند به آن پاسخ دهند.
برای این که کودک ما عشق ما را احساس کند، ما باید صحبت کردن به زبان عشق خاص او را بیاموزیم. هر کودکی راه بخصوصی برای دریافت عشق دارد. اساسا پنج راه هست که کودکان (و در واقع همه مردم) عشق عاطفی را می فهمند و به زبان آن صحبت می کنند: تماس فیزیکی، کلام تاییدآمیز، وقت گذاشتن برای یکدیگر، هدیه دادن، و خدمت کردن به یکدیگر. اگر شما چند بچه در خانواده تان دارید، احتمالاً آنها به زبان های متفاوت صحبت می کنند زیرا همان طور که کودکان اغلب شخصیت های متفاوتی دارند زبان های عشق متفاوتی نیز ممکن است داشته باشند. معمولاً در مورد دو بچه متفاوت باید از دو راهِ متفاوتِ ابراز عشق استفاده کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب ۵ زبان عشق

ممنون بابت این کتاب
در 1 ماه پیش توسط teh...ara
یکی از کتاب های خوبی هست که در رابطه با روانشناسی کودکان خوندم. مطالب خیلی واضح و بدون پیچیدگی بیان شده. یک بار خوندنش رو به همه پدر و مادر ها توصیه می کنم.
در 6 ماه پیش توسط parisa