فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وحشت از نگهبان شب

کتاب وحشت از نگهبان شب
خيابان وحشت - ۹

نسخه الکترونیک کتاب وحشت از نگهبان شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وحشت از نگهبان شب

خون‌آشام تا جایی که می‌توانست، به‌سرعت دوید. او می‌توانست خانه را آن بالا روبه‌روی خود ببیند. پرتوهای نور خورشید از لابه‌لای سفال‌های سقف به بیرون می‌تابید. خون‌آشام ناگهان دندان‌هایش را به هم فشرد، به هوا پرید و شنلش را پیچ و تاب داد و در دودی سیاه‌رنگ، به یک خفاش کوچک تغییر شکل پیدا کرد. خفاش بال‌هایش را به هم زد و سرعتش، صدای گوش‌خراشی ایجاد می‌کرد. با گوش‌های حساسش انعکاس صداها را می‌شنید و با استفاده از آن انعکاس، راهش را از لابه‌لای درختان خشکیده‌ی حاشیه‌ی جاده پیدا می‌کرد. بعد از رسیدن به خانه، روی شاخه‌ای که روبه‌روی پنجره‌ی اتاق خواب بود، نشست. البته او در شکل کنونی‌اش نابینا بود؛ ولی می‌دانست داخل اتاق پسری خوابیده که خون در رگ‌هایش جاری‌ست. خفاش دندان‌های نیش کوچکش را لیسید و به طرف پنجره پرواز کرد. تَلَق!

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وحشت از نگهبان شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای ایفا دانباوند
که جادویی و دلربا است.

برای مادرم
این ها سرنخ هایی برای بزرگترین خانه ی خیابان وحشت هستند

دیدار با ساکنان







فصل یکم: بیداری



خون آشام تا جایی که می توانست، به سرعت دوید. او می توانست خانه را آن بالا روبه روی خود ببیند. پرتوهای نور خورشید از لابه لای سفال های سقف به بیرون می تابید.
خون آشام ناگهان دندان هایش را به هم فشرد، به هوا پرید و شنلش را پیچ و تاب داد و در دودی سیاه رنگ، به یک خفاش کوچک تغییر شکل پیدا کرد. خفاش بال هایش را به هم زد و سرعتش، صدای گوش خراشی ایجاد می کرد. با گوش های حساسش انعکاس صداها را می شنید و با استفاده از آن انعکاس، راهش را از لابه لای درختان خشکیده ی حاشیه ی جاده پیدا می کرد.
بعد از رسیدن به خانه، روی شاخه ای که روبه روی پنجره ی اتاق خواب بود، نشست. البته او در شکل کنونی اش نابینا بود؛ ولی می دانست داخل اتاق پسری خوابیده که خون در رگ هایش جاری ست. خفاش دندان های نیش کوچکش را لیسید و به طرف پنجره پرواز کرد. تَلَق!



خفاش با صدای تَلَق بلندی به شیشه ی پنجره برخورد کرد و به عقب برگشت و یک بار دیگر در وسط دودی سیاه بی اختیار به یک خون آشام تبدیل شد.
به زحمت توانست آجر لبه ی پنجره را بگیرد. با انگشتانش لبه ی پنجره را گرفته و از آن بلندی آویزان بود و جرات نداشت به زیر پایش نگاهی بیندازد.
لوک واتسون با شنیدن صدا ناگهان از رختخوابش بیرون پرید. او خواب می دید. در خواب به سیرکی عجیب و غریب رفته بود که در آن کلاغ ها مشغول رقص پرجنب و جوشی بودند و با پاهایشان حرکات زیبایی انجام می دادند. دوستانش؛ رسوس و کلوئه نیز مشغول همان رقص بودند. دلقک بازی های خنده دارشان باعث شد لوک آنقدر بخندد که اشک از چشمانش سرازیر شود.
ناگهان صدایی آمد:
- کمک!
لوک به طرف پنجره دوید. پنجره را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- کی اینجاس؟
صدایی پاسخ داد:
- منم!
لوک به سمت پایین خم شد و چهره ی آشنایی را دید که به او نیشخند می زد. با تعجب گفت:
- کائن! تو اینجا چی کار می کنی؟
همسایه ی کوچولو گفت:
- من یه خون آشامم!
لوک مچ دستان کائن را گرفت و او را بالا کشید و گفت:
- می دونم که یه خون آشامی؛ ولی خون آشام ها معمولاً خودشونو از پنجره ی طبقه ی دوم که پایین نمی ندازن.
کائن درحالی که گردوخاک را از روی شنلش می تکاند، با حالت اعتراض آمیزی گفت:
- من خودمو پرت نکردم. یه خفاش بودم و به طرف پنجره پرواز کردم.
- به گمونم خفاشا یه ردیاب صوتی دارن که نمی ذاره به جایی برخورد کنن؟
کائن با سر حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره؛ ولی من هنوز نمی تونم درست و حسابی ازش استفاده کنم.
لوک لبخندی زد و گفت:
- ایرادی نداره. من دوست دارم با صدای دل نشین برخورد چیزی به شیشه ی پنجره از خواب بیدار بشم.
سپس ساعتش را از روی میز کناری برداشت و به آن خیره شد و با تعجب گفت:
- کائن، ساعت چهار و نیم صبحه! چه اتفاقی افتاده؟
خون آشام توضیح داد:
- رسوس منو فرستاد تا هر چه زودتر تو رو باخبر کنم. یه مشکلی پیش اومده.
لوک خمیازه ای کشید و گفت:
- چه مشکلی که نمی تونستین وقت مناسب تری بیاین سراغ من؟
- کلوئه گم شده.
لوک درحالی که به سوی میدان اصلی خیابان وحشت می دوید، تیشرتش را پوشید. کائن هم پشت سر او رفت. خانه ی کلوئه در یکی از خیابان های منتهی به میدان قرار داشت و وقتی لوک به دروازه ی باغ رسید، ناگهان توقف کرد. او متوجه شد که درِ ورودی شکسته است.
لوک با عجله وارد خانه شد. ساکنان محله یکی یکی وارد خانه می شدند. پدر کلوئه؛ نیلز فار مشغول گفتگو با رسوس بود. لوک با عجله به سمتشان رفت. مومیایی بزرگ گفت:
- متشکرم که اومدی.
لوک پاسخ داد:
- وظیفم بود. پدر و مادرم تازه دارن لباس می پوشن. اونا هم به زودی می رسن. چه اتفاقی افتاده؟
نیلز توضیح داد:
- خودم هم نمی دونم. من از صدای یه ضربه از خواب پریدم و وقتی رفتم، دیدم که کلوئه توی تابوت سنگی نیست.
لوک گفت:
- حتماً صدای شکستن درِ جلویی بوده.
رسوس ادامه داد:
- یا شایدم صدای شکستن در اتاق کلوئه. حتماً اون هم شکسته شده.
لوک از نیلز پرسید:
- شما چیزی ندیدین؟
مومیایی با لحنی جدی گفت:
- وقتی از پله ها پایین دویدم، حس کردم یه چیزی تکون می خوره ولی فقط چندتا سایه بودن.
یک شبح فریاد زد:
- حتماً کار آدما بوده! اونا کلوئه رو بردن.
یک گارگویل «موجودی افسانه ای که از کسانی که از آنها نگهداری می کنند، در برابر هر گونه اتفاقات بد یا ارواح شیطانی محافظت می کند.» ادامه داد:
- از وقتی اون دروازه ی لعنتی باز شده، چیزی جز دردسر و بدبختی واسه ما نداشته.
چند نفر دیگر با نگاه سرزنش آمیزی به لوک خیره شدند.
دکتر اسکالی، معلم اسکلت شناسی بچه ها گفت:
-ما نمی دونیم چه کسی کلوئه رو برده. بهتره تا وقتی نفهمیدیم، بیخودی قضاوت نکنیم. الان من و توینکل یه تیم دونفره تشکیل می دیم و از خونه ی شماره یک تا ده رو می گردیم؛ شاید اثری ازش پیدا کنیم.
در همین زمان سه زامبی از اهالی محله ی وحشت سر رسیدند. دکتر اسکالی ادامه داد:
- بِلا به همراه دوگ و بِری، خونه های یازده تا بیست رو می گردن؛ ایفا، تِرف و آلستون خونه های بیست و یک تا سی. خونواده ی کردولی و واتسون هم خونه های سی و یک تا چهل رو می گردن.
آلستون نگتیو پرسید:
- پس کی عمارت اسنییر رو بگرده؟
دکتر اسکالی پاسخ داد:
- من خونواده ی مامورین انتقال رو فرستادم تا سِر- اتو رو بیدار کنن. این شکلی ما همه ی خیابونو پوشش می دیم.
لوک پرسید:
- منو رسوس باید با کی بریم؟
معلم با اخم به آنها نگاه کرد و دستور داد:
- شما دو تا مستقیم برمی گردین تو رختخوابتون. کائن هم همین طور. ما نمی خوایم امشب بچه ی دیگه ای هم گم بشه.
لوک با اعتراض گفت:
- آخه کلوئه دوستمونه!
معلم با لحنی جدّی گفت:
- بزرگ ترها پیداش می کنن.
تیبیا اسکالی پیشنهاد داد:
- من همین جا پیش نیلز می مونم. فکر کنم یه فنجان چای گل نیلوفر آبی، کمی آرومشون کنه.
دکتر اسکالی به همسرش لبخندی زد و پاسخ داد:
- لطف می کنی عزیزم.
بعد به بقیه رو کرد و ادامه داد:
- هر کی کلوئه رو پیدا کرد فوراً به دوشیزه ایفا اِوِروِل خبر بده.
جادوگر با سر حرفش را تایید کرد و گفت:
- من یه جادو آماده کردم که چراغ دریایی روی سقف فروشگاهو روشن می کنه. به محض اینکه فهمیدیم کلوئه سالمه، با این چراغ بهتون علامت می دم.
آلستون پرسید:
- اگه چراغ روشن نشد چی؟
دکتر اسکالی گفت:
- قرارمون دو ساعت دیگه همین جا. الان بهتره راه بیفتیم و کلوئه رو پیدا کنیم.
همه به سرعت پخش و پلا شدند تا جستجو را شروع کنند. لوک برگشت و به سمت پله ها رفت و یواشکی به رسوس گفت:
- بیا.
خون آشام پرسید:
- کجا داری میری؟
لوک پاسخ داد:
- اتاق کلوئه.
- ولی دکتر اسکالی به ما گفت برگردیم تو رختخوابمون.
- اون وقت تو می خوای به حرفش گوش بِدی؟ ممکنه یه چیزایی اونجا پیدا کنیم که بهمون بگن کی دوستمونو دزدیده.
رسوس گفت:
- یعنی تو فکر می کنی کلوئه رو دزدیدن؟
لوک شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- کلوئه بعضی وقتا دختر کله شقیه ولی فکر نکنم به اختیار خودش ناپدید شده باشه.
پسرها از پله ها بالا رفتند و از روی بقایای در شکسته ی اتاق خواب عبور کردند. رسوس گفت:
- این در از چوب درخت بلوط ترانسیلوانیا ساخته شده؛ یعنی محکم ترین چوب این منطقه. هر کی این در رو شکسته، حتماً خیلی قوی بوده.



آنها جستجوی اتاق را شروع کردند. لوک گفت:
- واسَت عجیب نیست که پدر کلوئه با صدای شکستن چیزی بیدار شده ولی وقتی از پاگرد عبور کرده، دزد کلوئه رو به سرعت برده و فرار کرده؟
رسوس نیشخندی زد و گفت:
- عجیب تر اینه که کلوئه آروم و بی سروصدا رفته.
لوک در حالی که روی تابوت طلایی ای می نشست که مومیایی کوچک از آن به جای تخت خواب استفاده می کرد، با حالت متفکرانه ای گفت:
- پس هر کی کلوئه رو دزدیده، سرعتش زیاد بوده و راهی برای ساکت کردنش داشته.
رسوس پرسید:
- می تونم بفهمم چرا اونا در جلویی رو شکستن ولی شک دارم در اتاق خواب کلوئه قفل بوده باشه.
لوک کنار در شکسته زانو زد و لابه لای خرده ریزه ها شروع به گشتن کرد و گفت:
- شاید چیزی اینجا پیدا کنیم که بِهمون کمک کنه.
او دستگیره ی طلایی در را برداشت؛ ولی ناگهان فریادی کشید و آن را روی زمین انداخت و دست هایش را با عصبانیت به شلوار جینش مالید.
رسوس پرسید:
- چی شده؟ داغ بود؟ یا خیلی سرد؟
لوک سرش را تکان داد و گفت:
- نه، اون... نمی دونم. به محض اینکه دستگیره رو برداشتم، حس گریه بهم دست داد!

نظرات کاربران درباره کتاب وحشت از نگهبان شب

بدک نبود
در 2 ماه پیش توسط سحر رشیدی