فیدیبو نماینده قانونی ناشر مولف ۲۰۵ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

نسخه الکترونیک کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

دیشب توی پله‌های خونه لیز خوردم. بس که تند تند می‌رفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت:((حواست کجاست، دختر؟)) شب، قبل از خواب توی رختخواب مثل بچه‌ها بغض کردم و تا دیر وقت گریه کردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه کفشم پاره شده بود.

ادامه...
  • ناشر ناشر مولف ۲۰۵
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت

داشت شروع می شد که خفه اش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمی خواستم کلام تمام شود. نمی خواستم جمله معنا پیدا کند. نیمه شب بود، گمانم. ناگهان آمد. یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پس رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه. حتا فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله. نمی دانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم. شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین. بس که با شتاب این کار را کرده بودم. بس که می ترسیدم. دست هام انگار مرتکب قتل شده باشند، از هیجان و اضطراب می لرزیدند. انگار کسی را نیامده کشته بودم. دست هام را گذاشته بودم روی گلوش و فشار داده بودم. وقتی داشت خفه می شد، چیزی نگفت. تقلا نکرد. التماس نکرد. فقط نگاهم کرد. صبر کرد تا ذره ذره بمیرد. دست هام را آن قدر آن جا نگه داشتم تا چشم هام خیس شدند. تا انگشتانم سست شدند. تا حس کردم دارم سُرمی خورم در چیزی که نمی دانم چیست. انگار در چیزی لزج و چسبناک. ذره ذره فرو می رفتم. پایین و پایین تر. تا زانو. خودم می خواستم. شکایتی نداشتم. نمی خواستم آن قصه ی اهورایی باز تکرار شود. نمی خواستم سوار سرسره ای شوم که نتوانم میانه ی راه متوقف شوم. یک بار دچارش شده بودم. نمی خواستم باز مرثیه تکرار شود. موج نیرومندی بود که می آمد و من دیگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتا به جایی یا به کسی پناه ببرم. و این همه، و شدت این موج ویرانگر، به خاطر آن بود که او می دانست. یعنی می فهمید. و هیچ چیز و هیچ چیز و قسم می خورم هیچ چیز، نه؛ هیچ چیز مثل فهمیدن مرا درهم نمی کوبد. وقتی کسی ادراک نمی کند، یا کم ادراک می کند من می توانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بُهت و شگفتی اش کیف کنم. اما او می فهمید. او به شدت و با سادگیِ اعجازآوری همه چیز را می فهمید. آن قدر که گاهی روح مرا کنار دیوار می گذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش، یا یک کلمه ــ که از آن پیدا بود عمق همه ی تقلاهای روح مرا فهمیده است ــ به آن شلیک می کرد. چند بار این کار را کرد و من هربار می دیدم که روحم خم می شد و در خود مچاله می شد و می افتاد آن جا. پای دیوار. خوب می دانست چه طور جادوی مرا با یک کلمه باطل کند. من دایم در کوچه های تنگ و شیب دارِ معناهای سخت می دویدم و از نَفَس می افتادم و او اما تنها با گامی به من می رسید. گاهی برای گریز از او یا برای اثبات برتری ام با شتاب می رفتم. آن قدر با شتاب که همه، بی گمان همه، جا می ماندند. در تنگ ترین و شلوغ ترین کوچه ها به سرعت می دویدم اما وقتی به عقب نگاه می کردم، بُهت زده می شدم: ایستاده بود درست پشت سرم. بی هیچ تقلایی. بی هیچ فشاری. باز فرو رفتم. این بار تا سینه، گمانم. اگر نقطه را نمی گذاشتم آن جا، اگر آن جمله را نمی کشتم لابد می خواست تا آخرین سطر، تا آخرین کلمه ی روحم، جلو بیاید و آن را بخواند. از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پرمعناترین و پاک ترین حرف ها را که با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گرهِ روسری اش یا جلو کشیدن آن، یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید، دچار چنان هیجان سُکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نمی توانست کسی را این چنین سرمست کند. انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای مشتی مفهوم گنگ و لغزنده دست وپا می زدم می پایید. من در برابرش، در برابر دانایی اش، در برابر فهمیدن هایش، مثل کودکی بودم در برابر دریایی از ماشین ها در بزرگ راهی بی انتها. وحشت زده و ناتوان و پُر از بُهت و حیرت و ترس. من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، این چنین درمانده نمی شوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا می کردم. نه آن چنان که در استخری حقیر که دایم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش. دریا بود انگار. می گفت بیا و من فرو می رفتم در او. می دویدم در او. انگار دیوار نداشت. کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روح تان مدام دیواره هایش را لمس کند. هر چه بود آب بود و امکان. امکان دویدن. پریدن. شنا کردن. جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن. و همین مرا بیش تر می هراساند. همه ی ترس من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت. دست کم برای من نداشت. برای همین بود که نقطه را گذاشتم. وقتی نقطه را می گذاشتم، کنارم بود. تنها چندسانتی متری ام. در یکی از پیچ های تند که به سرعت می دویدم، لحظه ای بی هوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج حقارت بارِ دانایی ام درهم کوبید که روحم مچاله شد. به زانو درآمد. گریست. نمی دانست او. این را نمی دید. نمی دانست به چه اتهامی چیزی نیامده باید بازگردد. همان جا بود که با بی رحمی نقطه را گذاشتم. و دور شد. انگار مشقی نیمه تمام. یا سیبی کال. یا عشقی بی قاف. بی شین. بی نقطه.
حالا من دور خواهم شد. تا آن جا که از افق مکالمه ی نیرومند او در کسی یا چیزی پناه بگیرم. من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ی زیبایی های فهمیدن هایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز درنخواهند یافت. نه، هرگز درنخواهند یافت. حتا ذره ای درنخواهند یافت. و خوب می دانم جز من، جز این منِ از نَفَس افتاده، هیچ روحی نمی تواند او را آن چنان که هست، آن چنان که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردنش نباشد، ادراک کند. و این، این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه، این سلاخی و کشتارِ کلمه، پُر معناترین و بزرگ ترین و غم بارترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین تراژدی روح انسانی است. اکنون تا چشم ها فرو رفته ام. نفسم را در سینه حبس کرده ام و منتظرم. دیگر چیزی باقی نمانده است. شاید دقیقه ای. ثانیه ای. لحظه ای. اندکی درنگ. تنها اندکی. تنها اندکی درنگ کافی است تا از پیشانی هم بگذرد. از پیشانی که گذشت دیگر تمام شده است. آن موج نیرومند. آن حرف نیمه تمام. آن گلوله ها. آن تقابل نابرابر دو روح. و خیلی چیزهای دیگر. و همه چیز.

چند روایت معتبر درباره ی اندوه

مرد به رستوران که رسید زن داشت دومین سیگارش را آتش می زد. پشت میزی کنار پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. مرد پالتوش را درآورد و گذاشت روی پشتی صندلی. با زن دست داد و نشست مقابل او.
«تلفن که زدی راه افتادم. ترافیک سنگینی بود. خیلی وقته اومدی؟»
زن گوشه ی ناخن انگشت کوچکش را جوید و لحظه ای به مرد نگاه کرد.
«نه، تازه رسیده م.»
«این جا رو چه طور پیدا کردی؟ جای قشنگیه. دنج و قشنگ.»
زن، باز ناخنش را جوید و زل زد به بالای سر مرد. انگار چیزی در فضای بالای سر مرد بال بال می زد. بعد به پیشخدمت که به سمت میز آن ها می آمد نگاه کرد.
«آدرسش رو نازی بهم داد. گفت یه بار با کامی اومده بودن این جا. گفت جون می ده واسه حرف زدن.»
مرد عینکش را گذاشت کنار زیرسیگاری شیشه ای و از پنجره به بیرون نگاه کرد. رستوران در شیب خیابان ساخته شده بود و این طور به نظر می رسید که آدم های توی پیاده رو با تقلای زیاد از خیابان بالا می روند.
گفت: «چی گفتی؟»
«گفتم نازی پیداش کرده. نازی گفت جای دنج و خوبیه. جون می ده واسه حرف زدن.»
«آره، جای خوبیه. اولین دفعه س که می آم این جا. نمی دونستم همچو جایی هم هست. توی تلفن گفتی می خوای چیزی بهم بگی. من منتظرم. به نظر من که این جا جون می ده واسه شنیدن.»
زن به ناخن هاش نگاه کرد. لاک بعضی از ناخن ها محو شده بود. کیفش را گذاشت روی میز و زیپ آن را باز کرد.
«می گم، عجله نکن.»
مرد بسته ی سیگارش را از جیب پیراهنش درآورد و یکی از سیگارها را بیرون کشید.
«امتحان دیروز چه طور بود؟»
پیشخدمت با قلم و کاغذ ایستاد کنار میز. پرسید: «چی میل می فرمایید؟»
بوی عطر خوشی می داد. مرد یک بار از آن عطر مصرف کرده بود اما هر چه فکر کرد اسم آن به خاطرش نرسید. پیشخدمت چاق بود و مرد که نزدیک تر بود صدای نَفَس زدنش را می شنید.
زن گفت: «برای من یه قهوه ی ترک، لطفاً. سفارش شام رو بعداً می دیم.»
مرد گفت: «برای من آب پرتقال، لطفاً.»
پیشخدمت که دور شد زن خندید و دود سیگار را پاشید روی جعبه ی دستمال کاغذی.
گفت: «افتضاح! تعریف Connotation رو با Denotation قاطی کرده بودم. متنی رو هم که از شاه لیر شکسپیر اومده بود نتونستم ترجمه کنم. چند اشتباه دیگه هم کردم که دلم نمی خواد درباره شون حرف بزنم. نمی خوام به شون فکر کنم.»
مرد سیگار زن را گرفت و سیگارش را با آن آتش زد. دودش را لحظه ای توی دهان حبس کرد و بعد آن را با شدت از بینی بیرون داد. به جلو خم شد و سیگار زن را پس داد.
گفت: «پارتی دیشب خوب بود؟ جشن تولد یاسی رو می گم.»
زن شیشه ی لاک را از کیفش بیرون آورد و درپوش آن را باز کرد. «معرکه بود. کاش بودی و می دیدی. وقتی دوست های شادی شروع کردند به رقصیدن، نازی حسابی بور شد. پیش اون ها رقص نازی از سکه افتاده بود. عینهو دخترای دهاتی رفت یه گوشه نشست و تا آخر پارتی از جاش تکون نخورد.»
مرد لبخند زد و انگار بخواهد دو عدد سه رقمی را در ذهن ضرب کند، زل زد به نقطه ای نامعلوم.
«امتحان امروز صبح چی؟ آیین نامه رو می گم.»
زن باز خنده اش گرفت. این بار بلندتر. سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش کرد و گفت: «اونم افتضاح شد!»
«جدی؟ اگه دوست نداری چیزی درباره ش بگی می تونی حرفی نزنی.»
«نه، این یکی رو می گم. تابلو شیب خطرناک رو نتونستم جواب بدم. به جای شیب خطرناک نوشتم سرازیری خطرناک.»
مرد باز به بیرون نگاه کرد. هوا داشت تاریک می شد. ماشین ها توی ترافیک گیر کرده بودند و بعضی بی خودی بوق می زدند.
گفت: «فرقش چیه؟»
زن با دقت برس لاک را روی ناخن انگشت کوچکش مالاند و به سختی جلو گریه اش را گرفت. بعد سرش را تا نزدیکی انگشت ها پایین آورد و رنگ محو شده ی ناخنی را با رنگ تازه پوشاند. انگشت ها و ناخن ها با هر سلیقه ای خوش فُرم و زیبا بودند.
گفت: «فرق چی، چیه؟»
در صداش اندکی گرفتگی پیدا شده بود اما مرد نفهمید.

نظرات کاربران درباره کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

فقط یه روایتشو دوست داشتم
در 1 ماه پیش توسط بهاره یلداگرد
سلام این کتاب کتاب خوبی بود ولی فقط ارزش یک بار خوندن رو داشت ولی توصیه پی کنم بخوانید
در 6 ماه پیش توسط ag....edi
کتاب خوبیه
در 3 هفته پیش توسط moh...shi
اولین کتابی بود که از مصطفی مستور خوندم،خیلی تعریف شنیده بودم ازش اما در حد تعریفش نبود.ولی در مجموع ارزش خوندن داشت.
در 7 روز پیش توسط فاطمه