فیدیبو نماینده قانونی ناشر مولف ۲۰۵ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق و چیزهای دیگر

کتاب عشق و چیزهای دیگر

نسخه الکترونیک کتاب عشق و چیزهای دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق و چیزهای دیگر

پرستو برای من مثل نان بود. مثل متفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی. من نه فقط پرستو که هر چیز مربوط به او را هم دوست داشتم. پرهام، برادرش، را هم بیش‌تر از همه دوازده ساله‌‌های دنیا دوست داشتم. مادرش، ناهید خانم، را مثل مادر خودم دوست داشتم، پدرش، آقای خسروی، دبیر بازنشسته زیست‌شناسی را خیلی دوست داشتم، آن‌قدر که به درس مزخرفی مثل زیست‌شناسی هم علاقه‌مند شده بودم. کارمندهای بانک پاسارگاد شعبه امیرآباد را، خیلی ساده، چون پرستو را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند، دوست داشتم. کفش‌های پرستو و کیف او و چیزهای توی کیف او را هم دوست داشتم. جاکلیدی و نوع آدامسی که می‌خرید. ساعت مچی‌اش. انگشترها و دست‌بند نقره‌ای‌‌اش را. حتی انگار اسکناس‌هایی که توی کیف او بود با بقیه اسکناس‌ها فرق داشت. انگار چیزی از او ساطع می‌شد که اشیا و آدم‌هایی را که در مسیر این تابش بودند، دوست‌داشتنی می‌کرد. کریم جوجو درست می‌گفت، پرستو برای من نان بود و دارو و البته آب. و هوا. و معنا.

ادامه...
  • ناشر ناشر مولف ۲۰۵
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق و چیزهای دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

حالا که به گذشته نگاه می کنم، باید بگویم وضعیت من و کریم جوجو در پاییز ۱۳۸۷ کم و بیش شبیه دو مُهره ی سربازی بود که بر صفحه ی شطرنجی گیر افتاده باشند اما نتوانند خودشان را نجات بدهند. منظورم این است انگار دو سربازی بودیم که بر صفحه ی ناپیدای شطرنجی در تیررس فیلی، اسبی، وزیری چیزی قرار گرفته بودیم اما نمی توانستیم فرار کنیم. مراد سرمه تقریبا بیرون از بازی بود. یعنی در دورترین جایی که می توانست بیرون از بازی بایستد اما هنوز بتواند بازی را تماشا کند.
من پنج سال بعد از شروع جنگ در اهواز متولد شدم و پانزده سال بعد از پایان جنگ رفتم دانشگاه. نوزده سال و شش ماه بعد از تمام شدن جنگ از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و دقیقا نوزده سال و ده ماه و دوازده روز بعد از پذیرش قطعنامه ی ۵۹۸ پرستو را دیدم و عاشقش شدم. درست بیست سال بعد از این که ناو یواس اس وینسنس نیروی دریایی ایالات متحده با شلیک موشک زمین به هوا هواپیمای مُسافربری ایران ایر را از صفحه ی رادار محو کرد، برای اولین بار به پرستو گفتم دوستش دارم. کمی بعد، یعنی دقیقا دو ماه قبل از بیست و هشتمین سالگرد آغاز جنگ، ساعت مچی سوییسی اوماکس زیبایی را که صفحه اش به شکل نامحسوسی شبیه قلب بود به او هدیه دادم و درست بیست سال و سه ماه و دو روز بعد از اعلام رسمی آتش بس از طرف سازمان ملل متحد، تصمیم گرفتم اسکندر خطی را که دوازده سال از من بزرگ تر بود، بکشم. این که مُدام همه چیز را به جنگ می چسبانم به این دلیل است که دو ماه بعد از تولدم، در اثر موج انفجار گلوله ی توپ ۱۷۵ میلی متری که پشت دیوار خانه ی ما وسط آسفالت زمین خورد، گوش چپم آسیب دید و تا امروز همه ی ذرات زندگی ام را سیاه کرده است. من واقعا حالا حوصله ندارم درباره ی جزییات این ذرات سیاه حرف بزنم و ترجیح می دهم همه ی حافظه و قوای ذهنی ای را که برایم باقی مانده است صرف گفتن چیزهایی کنم که پاییز سال ۱۳۸۷ برای من، کریم جوجو و مراد سرمه اتفاق افتاد. این چیزها می تواند تا حد زیادی آن صفحه ی نامریی شطرنج را آشکار کند.
من بهمن ماه ۱۳۸۶ در رشته ی فیزیک از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم اما تصمیم نداشتم برگردم اهواز. تک فرزند بودم و از سربازی معاف شده بودم و می خواستم تهران بمانم و برای خودم کاری پیدا کنم. در واقع از ترم پنجم کار نیم بندی داشتم؛ تدریس فیزیک به چند دانش آموز خرپول بالای شهر و توی یک آموزشگاه کوچک پایین شهر که برای دانشجوی آس و پاسی مثل من، به قول سرمه، «کمال مطلوب» بود. اما این کاری نبود که بشود آن را برای آینده نگه دارم. کار مطمئن تری می خواستم. کاری که بتوانم برای ماندن در تهران به آن تکیه کنم. سوار شدنِ همیشگی در قطار جذاب تهران کم و بیش آرزوی معقول و باستانی هر شهرستانی ای بود که پایش به این شهر می رسید. با این حال، هر کس برای سوار شدن به قطار دلیل خودش را داشت. من اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم باید بگویم آن روزها برای ماندن در تهران سه دلیل از بقیه ی دلایل اهمیت بیش تری داشتند: پول خوب، غذای عالی و دخترهای خوشگل. انگار همه ی پول ها و رستوران ها و دخترهای معرکه جمع شده بودند توی خیابان های تهران. دلایل من برای ماندن، به ترتیب اولویت، دخترهای خوشگل بود و غذای عالی و پول خوب.
صبح همان روزی که اتاق ۴۱۲ خوابگاه امیرآباد را تحویل دادم، آگهی اجاره ی تخت خوابی را توی بوفه ی خوابگاه دیدم. در واقع تخت خواب توی زیرزمین خانه ای بود. خانه درست روبه روی خوابگاه توی کوچه ی خجسته بود. در آگهی نوشته شده بود از سه تخت خواب فقط یک تخت خالی مانده است. قیمتش را که دیدم کاغذ را از دیوار کندم، تلفن زدم و با کوله و ساک وسایلم رفتم سمت خجسته. سه شنبه هفتم خردادماه ۱۳۸۷.
خانه، ساختمان جنوبی ویلایی قدیمی ای بود با بدترین نقشه ی معماری ممکن. زیرزمین رو به خیابان بود و سقفش کمی از کف پیاده رو بالاتر بود. با این حال پنجره ای رو به خیابان نداشت و تمام نورش را از چند پنجره ی افقی درازِ رو به حیاط می گرفت. موسی نقره، صاحب خانه، در اتاقی ته حیاط زندگی می کرد. دو اتاقک کوچک هم به اسم حمام و آشپزخانه دو طرف اتاقش ساخته بود که درهای هر سه به حیاط باز می شد. وسط حیاط درخت چنار پیری بود که تقریبا تمام حیاط را سایه می کرد. توالت موسی کمی دورتر بود، درست کنج حیاط که بی دلیل سه پله از کف خانه بلندتر بود. می گویم «بی دلیل» چون نقره چاق بود و بالا رفتن از پله ها برای او که زیاد هم دست شویی می رفت، روی هم رفته آسان نبود. روی زیرزمین انبار بزرگی بود با پنجره هایی رو به حیاط که به جز چند میز و صندلی و لاستیک ماشین، تقریبا خالی بود. ورودی خانه دالانی نسبتا طولانی بود که بلافاصله با شش پله ی سنگی بلند به زیرزمین راه داشت. ادامه ی دالان به حیاط می رسید، جایی که نقره در آن زندگی می کرد.
موسی نقره کپی شناسنامه ام را گرفت و بعد با احتیاط از پله های دالان پایین رفت و ایستاد وسط زیرزمین. آن پایین سه تخت فلزی شبیه هم دورتادور چیده شده بود. یکی ته زیرزمین کنار دیوار عرضی بود و دو تخت دیگر رو به روی هم در امتداد دو دیوار طولی. تختی که ته زیرزمین بود مرتب بود با ملافه ای سفید و چراغ مطالعه ی کوچکی که بالای آن به دیوار نصب شده بود. نقره کلاه سورمه ای لبه دار اسپرتی سرش گذاشته بود که رویش نوشته شده بود: UFO. با چکمه های لاستیکی بلند سیاه و شلوار بنددارش شبیه گاوچران های فیلم های وسترن شده بود. انگشت های شست دو دستش را حلقه کرده بود توی بندهای کشی شلوار و بندها را تکان می داد. گفت: «تا هر وقت دوست داشته باشی می تونی این جا بمونی، پسرجان. به شرط این که سه چیز رو با خودت نیاری این جا. تمام.» کلاه را از سرش برداشت و شروع کرد به باد زدن خودش. «منظورم اینه اگه یکی از این سه چیز رو این جا ببینم مبایعه نامه دفعتا فی المجلس فسخ می شه.»
کلاه را گذاشت سرش و بعد با شست دست چپ بند کشی شلوارش را تا جایی که ممکن بود کشید طرف تخت کنار یکی از دیوارهای طولی. «این تخت شماست.» این بار با شست دست راست بند دیگر شلوارش را رو به دیوار روبه رو کشید: «این تخت کریم جوجوئه. بچه ی خوبیه.» به تخت هم اتاقی ام نگاه کردم. یک زیر سیگاری پُر از ته سیگار، چند برگ کاغذ مچاله شده، هندزفری موبایل، سه باتری قلمی، خمیردندان و فندک قرمز کوچکی روی تختش پخش شده بود این طرف و آن طرف. نقره هر دو کش شلوارش را رو به جلو، به طرف راه پله ی سنگی کوچکی که طرف دیگر زیرزمین بود، کشید و گفت: «مطبخ و حمام و مبال شما اون بالاست. تمام.» به تخت سوم اشاره نکرد. بعد بندهای شلوار را رها کرد و مثل راهنمای تور رفت سمت پله هایی که به آن اشاره کرده بود. من مثل مسافری نابلد راه افتادم دنبالش. وسط پله ها ایستاد و برگشت طرفم. نفس نفس می زد، بس که چاق بود. زل زد به صورتم و گفت: «تریاک و تفنگ و دختر، پسرجان. تمام.»

نظرات کاربران درباره کتاب عشق و چیزهای دیگر

از دیدگاه من این کتاب با وجود ساده بودنش (در حالی که از رمان ماجرایی پرآلایش‌تر از شرح وقایع روزمره انتظار داریم)، نسبتا هیجان‌انگیز و پرمحتوا (از آن جا که بازتاب‌دهنده واقعیت پس‌رونده روابط و تصمیمات نسل‌های جدیده) است و مثل رمان سفر در اتاق تحریر (از پاول استر) هدف خاصی رو از بیان روند زندگی دنبال نمی‌کنه و دوست داره به جزییات و حوادث به‌وقوع پیوسته بیش از سیر داستان فکر کنی؛ با این وجود که دوستش داشتم، انتظار پایان بهتری از این کتاب می‌رفت.
در 1 ماه پیش توسط یسنا کوچک‌زاده
خیلی خیلی ضعیفه و خوندنش وقت تلف کردنه... این کارای زردو نخونید خواهشا! اینا اصن نباید چاپ شه...
در 5 ماه پیش توسط kia...357
به نظرم ضعیف ترین اثر جناب مستور همینه هرچند باز هم لذت بخشه اما نسبت به کارای قبلشون پسرفت محسوب میشه
در 5 ماه پیش توسط ali...fam