فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گمشده در روز روشن

کتاب گمشده در روز روشن

نسخه الکترونیک کتاب گمشده در روز روشن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گمشده در روز روشن

تا رسیدن به پارک داشتم فکر می‌کردم که آن بچه‌ها تمام تابستان سرشان به بیسبال گرم بوده. وقتی با دوچرخه‌ام دورِ زمین بازی می‌چرخیدم، دیده بودم‌شان. همان موقعی که من تک‌چرخ می‌زدم یا از این جور کارها می‌کردم. همان موقعی که من افکارم را می‌نوشتم چون چه کار دیگری قرار بود بکنم؟ اولش صبر کرده بودم که شاید از من بخواهند که بروم با آنها بازی کنم و بعد به فکرم رسید که شاید نمی‌دانند دلم می‌خواهد با آنها بازی کنم و حالا تازه داشتم فکر می‌کردم که اصلاً دلم می‌خواهد بازی کنم یا نه؛ که مسلماً سؤال احمقانه‌ای بود، چون چرا دوست نداشته باشم که بازی کنم؟ تمام تابستان دستم به چوب بیسبال نرسیده بود و دستم خشک شده بود و حالا که سه روز دیگر کلاس ششم شروع می‌شد می‌دانستم که اگر می‌خواهم وارد تیم مدرسه بشوم بهتر است خیلی سریع از خشکی دربیایم. چون بچه‌های تیم مدرسه، آنهایی بودند که بهار از بین‌شان تیم واقعی را انتخاب کرده بودند و رقابت شدید بود، حتی توی کلاس ششم. این را برادرم آرون به من گفت که به این چیزها وارد است چون از همان سال اول که رفت دبیرستان، وارد تیم شد. آرون می‌گفت هر‌چی لازم است برای دبیرستان یاد بگیری از مدرسه‌ی راهنمایی یاد می‌گیری. آنجاست که چیزهای اساسی و پایه را تمرین می‌کنی. آنجاست که مربی‌ها هوایت را دارند. حالا من، در آخرین جمعه‌ی قبل از کلاس ششم، حتی مطمئن نبودم که حسش را دارم بروم توی آن پارک لعنتی و قاتیِ یک بازی بیسبالِ لعنتی‌تر بشوم یا نه. وقتی می‌گویم یک عالمه فکر و خیال به سرم می‌زند، منظورم همین است. خب همان جور که گفتم رسیدن به پارک مشکل بود. تازه، کشاندن خودم از لابه‌لای چمن‌ها به سمتِ زمین بازی مشکل‌تر هم بود. قدِ چمنش چند سانت بیشتر نبود اما آن جور که من فس‌فس می‌کردم، آدم احساس می‌کرد تا کمرم می‌آید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گمشده در روز روشن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

مسخره است که ساده ترین کار، مثلاً دوچرخه سواری تا پارک که تقریباً تمام بعد از ظهرهای تابستان می کردم، یعنی از همان موقعی که چرخ های کمکی ام را انداختم دور، می توانست یکهو این قدر پیچیده بشود. اگر می گذاشتم. اگر به همه چیز خیلی خوب و عمیق فکر می کردم. معمولاً، وقتی می خواستم بروم پارک، می پریدم روی دوچرخه ام، از پنجره داد می زدم و به مادرم می گفتم که تا یک ساعت دیگر برمی گردم خانه و می رفتم پارک. به پا زدن یا حفظ تعادل یا مانور دادنش فکر نمی کردم. تمام پیچ هایی را که باید بپیچم، در نظر نمی گرفتم یا اینکه دقیقاً کی باید پای چپم را بگذارم زمین و کی باید پای راستم را بیاورم بالا. فقط... دوچرخه سواری می کردم.
اما یکهو، اگر قرار بود خوب و عمیق به همه چیز فکر کنم، خب، دیگر هیچی ساده به نظر نمی آمد.
وقتی با دستکش بیسبالم که پشت شلوارکم چپانده بودم و با توپم که توی جیب جلویی گرمکنم بود (کنارِ کتاب افکارم، که نمی خواستم ببرم و بعد گفتم ببرم اما بعد پشیمان شدم و بعد آخر سر بردم) از خانه زدم بیرون، فقط یک فکر توی کله ام بود. این که روز خوبی است. روز خوبی برای یک بازی دسته جمعی توی پارک. این که حتماً همان موقع هم چند نفری دارند بیسبال بازی می کنند و این که اگر می خواهم با آنها بازی کنم بهتر است بجنبم.
و بعد ذهنم کمی بیشتر متوجه پا زدن شد و فکر کردم: واقعاً دلم می خواد برم و باهاشون بازی کنم؟
و همین جور یکهویی پا زدن سخت تر شد.
بعد فرمان دادن هم یواش یواش سخت تر شد چون فکر های بیشتری آمد سراغم. مشکل من همین بود. هیچ وقت نمی توانستم جلو فکر کردنم را بگیرم. مدرسه ی سدار هاون(۶) که می رفتم این را به مشاور قدیمی ام خانم اِولین(۷) گفته بودم و او گفته بود: «آه، ترنت، چرند نگو، خب همه همیشه فکر می کنند.» بعد کتاب افکار را به من داد تا بتوانم فکرهایم را توی آن یادداشت کنم و نگذارم هی به ذهنم سیخونک بزنند و اذیتم کنند. تا به حال که خیلی کمکم نکرده اما گمانم آزار و اذیتی هم برایم نداشته.
تا رسیدن به پارک داشتم فکر می کردم که آن بچه ها تمام تابستان سرشان به بیسبال گرم بوده. وقتی با دوچرخه ام دورِ زمین بازی می چرخیدم، دیده بودم شان. همان موقعی که من تک چرخ می زدم یا از این جور کارها می کردم. همان موقعی که من افکارم را می نوشتم چون چه کار دیگری قرار بود بکنم؟ اولش صبر کرده بودم که شاید از من بخواهند که بروم با آنها بازی کنم و بعد به فکرم رسید که شاید نمی دانند دلم می خواهد با آنها بازی کنم و حالا تازه داشتم فکر می کردم که اصلاً دلم می خواهد بازی کنم یا نه؛ که مسلماً سوال احمقانه ای بود، چون چرا دوست نداشته باشم که بازی کنم؟ تمام تابستان دستم به چوب بیسبال نرسیده بود و دستم خشک شده بود و حالا که سه روز دیگر کلاس ششم شروع می شد می دانستم که اگر می خواهم وارد تیم مدرسه بشوم بهتر است خیلی سریع از خشکی دربیایم. چون بچه های تیم مدرسه، آنهایی بودند که بهار از بین شان تیم واقعی را انتخاب کرده بودند و رقابت شدید بود، حتی توی کلاس ششم. این را برادرم آرون به من گفت که به این چیزها وارد است چون از همان سال اول که رفت دبیرستان، وارد تیم شد. آرون می گفت هر چی لازم است برای دبیرستان یاد بگیری از مدرسه ی راهنمایی یاد می گیری. آنجاست که چیزهای اساسی و پایه را تمرین می کنی. آنجاست که مربی ها هوایت را دارند.
حالا من، در آخرین جمعه ی قبل از کلاس ششم، حتی مطمئن نبودم که حسش را دارم بروم توی آن پارک لعنتی و قاتیِ یک بازی بیسبالِ لعنتی تر بشوم یا نه.
وقتی می گویم یک عالمه فکر و خیال به سرم می زند، منظورم همین است.
خب همان جور که گفتم رسیدن به پارک مشکل بود. تازه، کشاندن خودم از لابه لای چمن ها به سمتِ زمین بازی مشکل تر هم بود. قدِ چمنش چند سانت بیشتر نبود اما آن جور که من فس فس می کردم، آدم احساس می کرد تا کمرم می آید.
کنار زمین که رسیدم، یک مشت بچه، از همان بچه های قدیمی، داشتند خودشان را برای بازی گرم می کردند. انگار چند تا تازه وارد هم بین شان بود. و می دانستم تنها کاری که باید بکنم، این بود که دهانم را باز کنم و صدای شان کنم.
داد می زدم: «آهای، اشکالی نداره من هم بیام تو بازی؟» می توانستم کلمات را توی کله ام بشنوم.
اما نمی توانستم داد بزنم. معلوم شد دهان باز کردن حتی از پا زدن هم سخت تر است. شاید چون آخرین باری که دهانم را باز کرده بودم و داد کشیده بودم و آن کلمات را گفته بودم، خب، خیلی خوب از آب درنیامده بود.
پس چه کار باید می کردم؟ دوچرخه ام را انداختم روی چمن ها و کنارش ولو شدم و برای اینکه مثل اُسکل هایی نباشم که می نشینند و بیسبال بازی کردنِ بقیه را تماشا می کنند، کتاب افکار را درآوردم و شروع کردم به خط خطی کردن. گمانم حالا دیگر خوشحال بودم که با خودم آوردمش.
این یکی کتاب افکار اصلی نبود. آن یکی را فقط سرِ چند هفته پر کرده بودم. (فکر کنم وقتی خانم اِولین می دادش به من، نمی دانست چند تا فکر توی کله ام هست). حالا دیگر داشتم کتاب پنجمی را می نوشتم و نمی دانم چطوری توی مسیر از نوشتن افکارم به کشیدن شان رسیده بودم. نقاش خیلی خفنی نبودم، هیچ وقت نمی توانستم چیزها را دقیقاً آن جوری که توی مخم می گذشت، روی کاغذ بیاورم اما دلیلش هرچی که بود، کشیدن افکارم را بیشتر از نوشتن شان دوست داشتم. شاید چون بیشتر شبیه یک جور سرگرمی و تفریح بود و کمتر شبیهِ کاری بود که مشاور مدرسه گفته بود بکنم.
خلاصه، این روزها خیلی چیز میز می کشیدم.
بعد از یک مدت نقاشی کردن، تصمیم گرفتم سرم را بگیرم بالا ببینم بازی چطور پیش می رود. ببینم کسی به فکرش رسیده بیاید دنبالم که بروم بازی کنم (نه اینکه مطمئن باشم می خواهم بازی کنم). ظاهراً که کسی به این فکر نیفتاده بود، برای همین چشم گرداندم و بقیه ی پارک را نگاه کردم.
اول نیم رخش را دیدم، نیم رخ چپ. داشت کنار زمین بیسبال نزدیک همان جایی که من نشسته بودم، گربه ی سفیدِ پشمالویش را راه می برد. راستش، اول نشناخته بودمش. فکر کردم شاید یک شاگرد جدید باشد که تازه آمده شهر. فکر کردم قیافه اش به درد کشیدن می خورد.
چشم های قهوه ای درشتِ عمیقِ گرد (خب یکی از آنها به هر حال، چپیه). موهای قهوه ای فرفریِ یک خرده وزکرده از توی صورتش رفته بود عقب. نصفی از یک دهان کوچکِ نیمه باز. یک جورهایی بامزه لباس پوشیده بود، از این بلوزهای آستین کوتاهِ صورتیِ جیغ که یک کراوات از گردنش آویزان بود (قرار بود کارکردی داشته باشد؟ هیچ وقت از کارکرد لباس ها سردر نمی آوردم) و شلوارکِ طرحِ پلنگی، و یک چیزی شبیه بند کفش آبی را مثل پاپیون زده بود به موهایش. از آن جور لباس هایی که می گوید: «آره، این منم، ظاهرم... عجیب غریبه.» اما لباس عجیب و غریبش اولین چیزی نبود که توجهم را جلب کرد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که سمتِ چپِ صورتش خیلی به درد کشیدن می خورد.
بعد سرش را به سمتِ من چرخاند و من بقیه اش را دیدم.
فوراً شناختمش. معلوم است که شناختمش. فالن لیتل(۸) را خیلی راحت می شد شناخت.
زخمش باریک اما تیره بود، خیلی تیره تر از بقیه ی صورتش. کناره هایش برجسته و صاف بود و یک خط کلفت تر ناصاف وسطش داشت. زخم، درست بالاتر از وسطِ ابروی چپش شروع می شد و دورِ پلِ دماغش می پیچید و از سمت راست صورتش می آمد پایین و پایین تر تا جایی که با یک خمیدگیِ کوچک به سمت راستِ دهانش می رسید. همان جایی که لب بالا انگار کمی به سمت زخم کشیده می شد و جزو آن می شد.
از زمانی که فالن را می شناختم، این زخم را داشت. از همان کلاس اول که آمده بود سدار هاون این زخم را داشت. بعضی ها می گفتند مادرزادی است اما کسی مطمئن نبود. اگر کسی از او می پرسید، جوابش را می داد اما آدم می فهمید دارد دروغ می گوید. هر بار یک قصه ای سر هم می کرد. یک بار توی گروه سرود بغل دستِ هانا کراولی(۹) نشسته بودم و فالن برایش تعریف کرد که وقتی داشته یک دختر بچه ی یتیم را از دست خرس خاکستری نجات می داده، خرسه زخمی اش کرده.
(فکر کنم هانا حرفش را باور کرد اما خب هانا خیلی منگل بود.)
فالن لیتل از آن طرف فضای سبز دید که دارم نگاهش می کنم.
و به من چشمک زد.
مثل برق برگشتم سرِ دفتر یادداشتم. اصلاً زل نزدم به فالن لیتل. همه اش داشتم نقاشی می کشیدم. با وجود این، وقتی داشتم افکارم را روی کاغذ می کشیدم، هی از خودم می پرسیدم که چطور قبلاً هیچ وقت متوجه بقیه ی صورتِ فالن لیتل نشده بودم. انگار فقط به زخم رسیده بودم و دیگر نگاه نکرده بودم.
گفتم که، صورت وحشتناکی نبود.
گمانم حواسم را حسابی داده بودم به نقاشی ام، گاهی این کار را می کنم، توی کتاب افکارم گم می شوم، چون وقتی آخرش توپ بیسبالی را دیدم که قل خورده بود و آمده بود روی پای چپم، خیال کردم همانی است که توی جیبم بوده. که معلوم بود زیاد با عقل جور در نمی آید چون توپ بیسبال چطوری می تواند از جیبم بیرون پریده باشد و قل خورده باشد سمتِ خودم؟ تازه، توپ بیسبالم هنوز توی جیبم بود. حسش می کردم.
اما گاهی افکارم زیاد با عقل جور در نمی آمد.
پس این طور که معلوم بود، توپه مال من نبود. مال آنهایی بود که توی زمین بازی می کردند. تا دیدم چند تایی از آنها دارند می آیند که پسش بگیرند، فهمیدم. جرمی جیکابسن(۱۰)، استیگ کوپر(۱۱)...
و نوا گرمن(۱۲).
نوا گرمن از ورزش خوشش نمی آمد. مثل روز برایم روشن بود. همیشه من بودم که به زور می بردمش مسابقه. پس حالا بدون من اینجا چه کار می کرد؟ به درک! به من چه که نوا دلش می خواست تمام وقتش را با جرمی جیکابسن، بزرگ ترین آشغالِ عوضی در تمام دنیا، بگذراند.
جرمی جیکابسن پوست و استخوان بود (برادرم آرون می توانست مثل پر از زمین بلندش کند، اَه، یک ماه دیگر به من وقت می دادند، خودم این کار را می کردم) اما یک جوری رفتار می کرد که انگار فرمانروای تمام شهر است. پدر و مادرش صاحب تنها سینمای سدار هاون بودند برای همین مدام زر می زد که خودش و تمام دوستان مزخرفش می توانند هر فیلمی را که دوست داشته باشند مجانی تماشا کنند و ذرت بوداده و نوشابه ی مجانی بخورند، حتی آبنبات. می گفتند پشت پیشخان عکس های جرمی و تمام دوستانش را داشتند که بچه دبیرستانی هایی که آنجا کار می کردند، همیشه بدانند که از آنها پول نگیرند. شاید دروغ می گفتند اما آدم از کجا بداند؟ شاید برای همین بود که نوا حالا با او می چرخید، به خاطر ذرت بو داده.
به هر حال، آدم اگر نابغه هم نبود می فهمید که وقتی آن پسرها دنبال توپ شان آمدند، نمی خواستند من را با خواهش و تمنا ببرند که با آنها بازی کنم.
جرمی یک خرده آمد جلو و بعد هوار کشید و گفت: «آهای، تو، توپ مون رو پس بده!»
جدی می گویم. همین را گفت. «توپ مون رو پس بده!» انگار من توپِ درِ پیتش را دزدیده بودم یا همچه چیزی. انگار نه انگار که خودش توپ را پرت کرده طرف من. حتی اسمم را صدا نکرد. ترنت زیمرمن(۱۳). از بچگی همشهری بودیم. شهرش هم کوچک بود.
واقعاً که.
تا این حرف را زد، تنم آتش گرفت. همان آتشی که مثل توپ از سینه ام شروع می شد، قلمبه و سنگین، بعد پخش می شد و می رسید پایین به معده ام، پاهایم، انگشت های پایم، و می زد به گردن، صورت و گوش هایم. حتی به ناخن انگشت های دستم می رسید. تمام پوست بدنم با آن آتش، داغ و سوزن سوزن می شد.
توپ را از لای چمن ها درآوردم و محکم توی دست های داغم گرفتم. بعد بلند شدم تا جرمی بلندی قدم را ببیند.
بلند تر از او.

نظرات کاربران درباره کتاب گمشده در روز روشن