فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نسخه الکترونیک کتاب بیگانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیگانه

«بیگانه» یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثری است که در موضوع بیهودگی و پوچی و نیز بر ضد آن ساخته شده است. آیا همه آنچه را که نویسنده از ساختن چنین داستانی میخواسته همین‌ها بوده است؟ من نمی‌دانم. ولی این عقیده خواننده‌ای است مثل من که ابراز می‌دارم. اما این اثر خشک و خالص را که در زیر ظاهری درهم ریخته و نامنظم مخفی شده است، اثری که وقتی کلید فهمش را در دست داشته باشیم اینقدر کم پوشیده می‌ماند، چطور باید طبقه بندی کرد؟ من نمی‌توانم آنرا یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانی که نقل میشود و طبق آن، بوجود می‌آید و نوشته می‌شود. و در آن اصل علیت جانشین جریان تاریخی قضایا می‌گردد. آقای کامو آن را «داستان» نامیده است. با این همه داستانی است که ظرف زمان مداومی اتفاق می‌افتد و وظیفه‌ای دارد و حضور زمان در آن غیر قابل برگشت بودن داستان را نشان می‌دهد. ژان پل سارتر

ادامه...
  • ناشر نشر معیار علم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیگانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده

آلبرکامو، نویسنده معاصر فرانسوی است که نزدیک به همه عمر خود را در تونس و الجزیره و شهرهای آفریقای شمالی فرانسه گذرانیده و به همین علت نه تنها در این داستان بزرگترین نقش را آفتاب سوزان نواحی گرم به عهده دارد، قهرمان داستان هم به علت همین آفتاب است که آدم می کشد. در کار بزرگ دیگرش به نام «طاعون» هم نویسنده، بلای طاعون را بر یک شهر گرمازده آفریقا نازل می کند، که «تغییرات فصول را فقط در آسمان آن می شود خواند و در آن نه صدای بال پرنده ای را می توان شنید و نه زمزمه بادی را لای برگ های درختی.»
«طاعون» که بزرگترین اثر این نویسنده شمرده می شود داستان ایستادگی قهرمانان اصلی کتاب است در مقابل مرگ؛ در مقابل بلای طاعون. داستان دلواپسی ها و اضطراب ها و فداکاری ها و بی غیرتی های مردم شهر طاعون زده ای که طنین زنگ ماشین های نعش کش آن در روزهای هجوم مرض، دقیقه ای فرو نمی نشیند و بیماران طاعون زده را باید به زور سرنیزه از بستگانشان جدا کرد. غیر از این کتاب که بعنوان بزرگترین اثر منثور سالهای اخیر فرانسه بشمار رفته است آلبر کامو، دو نمایشنامه هم دارد. یکی بنام «سو تفاهم» و دیگری «کالیگولا» و پس از آن کتاب ها و مجموعه مقالات دیگر او است به این ترتیب: «نامه هایی به یک دوست آلمانی»، «افسانه سیزیف» و مجموعه کوچکی بنام «سور» و چند اثر دیگر.
آلبر کامو، که همچون ژان پل سارتر در ردیف چند نویسنده تراز اول امروز فرانسه نام برده می شود، یک داستان نویس عادی نیست که برای سرگرم کردن خوانندگان، طبق نسخه معمول، مردی را به زنی دلبسته کند و بعد با ایجاد موانعی در راه وصال آن دو به تعداد صفحات داستان خود بیفزاید. داستان های این مرد داستانهایی است فلسفی که نویسنده درک دقیق خود را از زندگی و مرگ، از اجتماع و قیود و رسوم آن و هدف هایی که بخاطر آنها می شود زنده بود، در ضمن آنها بیان کرده است.
از این لحاظ «بیگانه» و «طاعون» این نویسنده، جالب تر از دیگر آثار اوست: در این دو داستان، نویسنده خود را روبروی مرگ قرار می دهد. سعی می کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. سعی می کند دغدغه مرگ را و هراس آن را زایل کند. قهرمان داستان اولی، که ترجمه آن اکنون در دست شما است (و امید است که ترجمه ای دقیق و امین باشد) «بیگانه»ای است که گرچه درک می کند بیهوده زنده است ولی در عین حال به زیبایی های این جهان و به لذاتی که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمی است سخت دلبسته است و با همین ها است که سعی می کند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیله ای و به دلیلی موجه جلوه دهد. مردی است از همه چیز دیگران بیگانه؛ از عادات و رسوم مردم، از نفرت و شادی آنان و آرزوها و دل افسردگی هاشان. و بالاخره مردی است که در برابر مرگ - چه آنجا که آدم می کشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ می شود - رفتاری غیر از رفتار آدمهای معمولی دارد. نمایشنامه «سو تفاهم» نیز که داستان کامل شده همان ماجرای ناقصی است که قهرمان داستان «بیگانه» آن را از روی روزنامه پاره ای که در زندان خود یافته هزاران بار می خواند باز در اطراف همین مسئله دور می زند. پسری است که از زادگاه خود برای کسب مال بیرون آمده و وقتی بر می گردد نه تنها برای مادر و خواهرش بیگانه ای بیش نیست بلکه حتی نمی داند چگونه خودش را به آنان معرفی کند. و در همین میانه است که مادر و خواهرش به طمع پولی که در جیب او دیده اند او را می کشند. در این نمایشنامه مردمی هستند که فکر می کنند یا باید همچون سنگ شد و یا خودکشی کرد. و این مادر و خواهر قاتل که پس از کشتن پسر و برادر خود دیگر نمی توانند سنگ بمانند و کلماتی مثل «گناه» و «عاطفه» تازه برای شان معنی پیدا کرده است، ناچار راه دوم را اختیار می کنند. برای بهتر درک کردن این داستان فلسفی، آنهم از نویسنده ای که آثارش تاکنون به فارسی منتشر نشده، لازم بود که توصیفی و یا مقدمه ای آورده شود و از این لحاظ بهتر این دیده شد که خلاصه ترجمه مقاله «ژان پل سارتر»، نویسنده معاصر فرانسوی، که درباره همین کتاب نوشته شده است، در آغاز کتاب گذارده شود. گرچه سارتر این مقاله را از یک نظر مخصوص نوشته است که شاید مورد علاقه خوانندگان نباشد، ولی در عین حال توصیفی است رساننده و دقیق که به فهم داستان کمک خواهد کرد. خلاصه کردن چنین مقاله ای بسیار دشوار و در عین حال جسورانه بود ولی چه باید کرد که برای این مقدمه بیش از شانزده صفحه جا گذاشته نشده بود، گذشته از اینکه ممکن بود ترجمه کامل آن برای خوانندگان ملالت آور بشود.

توضیح «بیگانه»(۱)

«بیگانه» اثر آقای کامو تازه از چاپ بیرون آمده بود که توجه زیادی را به خود جلب کرد. این مطلب مرتب تکرار می شد که این اثر «بهترین کتابی است که از متارکه جنگ تاکنون منتشر شده». در میان آثار ادبی عصر ما این داستان، خودش هم یک بیگانه است. داستان از آن سوی سرحد برای ما آمده است، از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب، و از بهار خشن و بی سبزه آنجا سخن می راند. ولی در مقابل این بذل و بخشش؛ داستان به اندازه کافی مبهم و دوپهلو است: چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش «حمام دریایی می گیرد؛ رابطه نامشروع با یک زن را شروع می کند و برای اینکه بخندد به تماشای یک فیلم خنده دار می رود.» و یک عرب را «به علت آفتاب» می کشد و در شب اعدامش در عین حال که ادعا می کند «شادمان است و بازهم شاد خواهد بود.»؛ آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هر چه زیادتر باشد تا «او را به فریادهای خشم و غضب خود پیشواز کنند»؟ بعضی ها می گویند: «این آدم احمقی است، بدبخت است.» و دیگران که بهتر درک کرده اند می گویند «آدم بی گناهی است.» بالاخره باید معنای این بی گناهی را نیز درک کرد.
آقای کامو در کتاب دیگرش به نام «افسانه سیزیف» که چند ماه بعد منتشر شد، تفسیر دقیقی از اثر قبلی خودش داده است. قهرمان کتاب او نه خوب است نه شرور، نه اخلاقی است و نه ضد اخلاق. این مقولات شایسته او نیست و مسئله یک نوع انسان خیلی ساده است که نویسنده نام «پوچ» یا «بیهوده» را به آن می دهد. ولی این کلمه، زیر قلم آقای کامو دو معنای کاملاً مختلف به خود می گیرد: پوچ یک بار حالت عمل و شعور واضح است که عده ای از اشخاص این حالت را می گیرند، و بار دیگر «پوچ» همان انسان است که با یک پوچی و نامعقولی اساسی و بی هیچ عجز و فتوری نتایجی را که می خواهد، به خود تحمیل می کند. پس به هر جهت باید دید «پوچ» به عنوان حالت و فعل و عمل، یا به عنوان قضیه اصلی، چیست؟
هیچ چیز جز رابطه انسان با دنیا. بیهودگی اولی پیش از همه جز نمودار یک قطع رابطه نیست: قطع رابطه میان عروج افکار انسان به طرف وحدت - و دوگانگی مغلوب نشونده فکر و طبیعت. قطع رابطه میان جهش انسان به سوی ابدیت - و خصوصیت «تمام شونده» وجودش، قطع رابطه میان «دلواپسی» که حتی اصل و گوهر انسان است - و بیهودگی کوشش های او. مرگ؛ کثرت اختصارناپذیر حقایق و موجودات، قابل فهم بودن موجود واقع و بالاخره اتفاق، اینها همه قطب های مختلف «پوچ» هستند. در واقع اینها مطالب تازه ای نیستند و آقای کامو نیز به این عنوان آنها را معرفی نمی کند. این مطالب از آغاز قرن هفدهم میلادی به وسیله عده ای از عقول متحجر و کوته فکر، و عقولی که غرقه در سیر روحانی خود بوده اند و بخصوص نیز فرانسوی حساب می شده اند برشمرده شده.
در نظر آقای کامو مطلب تازه ای که او آورده این است که تا انتهای افکار پیش می رود. در حقیقت برای او مطلب مهم این نیست که جملات قصاری را حاکی از بدبینی جمع آوری کند: قطعاً «پوچ» نه در انسان است و نه در دنیا - اگر این دو از هم جدا فرض شوند. ولی همچنان که «بودن در دنیا» خصوصیت اساسی انسان است، «پوچ» در آخر کار چیز دیگری جز همان «وضع بشر» نیست، الهامی غم زده است که این بیهودگی را در می انگیزد. «از خواب برخاستن، سوار تراموای شدن، چهار ساعت کار در دفتر یا در کارخانه، ناهار، تراموای، چهار ساعت کار و شام و خواب، این برنامه در روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب...» و بعد ناگهان «آرایش صحنه ها عوض می شود» و ما به روشن بینی خالی از امیدی واصل می شویم. آن وقت اگر بدانیم که کمک های گول زننده ادیان و فلسفه های وجودی را چطور می شود کنار زد؛ به چند مسئله واضح و آشکار اساسی می رسیم: دنیا جز یک بی نظمی و هرج و مرج چیز دیگری نیست؛ یک «تعادل ابدی که از هرج ومرج زائیده شده است». وقتی انسان مرد دیگر فردایی وجود ندارد.«در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است انسان احساس می کند که بیگانه است. در این تبعید دست آویز و امکان برگشتی نیست، چون از یادگار زمانهای گذشته و یا از امید ارض موعود هم محروم شده است» به این دلیل است که باید گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: «اگر من درختی میان دیگر درختها بودم... این زندگی برایم معنایی می داشت، یا اصلاً چنین مسئله ای درباره من در کار نبود. چون من قسمتی از دنیا بودم. در آن هنگام، من جزو همین دنیایی می شدم که اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام... این عقل مسخره و ریشخندآمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده.» اکنون بطور کلی درباره نام داستان می توان این چنین توضیح داد: بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته و از این جهت آقای کامو خوب می توانست نام «زاده در تبعید» را که اسم یکی از آثار ژرژ گیسینگ (۲) است روی اثر خود بگذارد. بیگانه، همین انسانی است که در میان دیگر انسانها گیر کرده، «همیشه روزهایی هست که... انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد.».. ولی مسئله، تنها این نیست، و هوس و میل مفرطی به همین «پوچ» در کار است. انسان پوچ، هرگز اقدام به خودکشی نمی کند. بلکه می خواهد زندگی کند. زندگی کند بی اینکه فردایی داشته باشد، و بی این که امیدی و آرزویی داشته باشد و حتی بی این که تفویض و تسلیمی در کار خود بیاورد، انسان پوچ، وجود خودش را در طغیان و سرکشی تایید می کند، مرگ را با دقت هوس بازانه ای تعقیب می کند و همین افسونگری است که او را آزاد می سازد. این انسان «ابدالاباد فارغ از مسئولیت بودن» یک آدم محکوم به مرگ را می داند. برای او همه چیز مجاز است، چون خدایی در کار نیست، و چون انسان خواهد مرد. تمام تجریه ها، برای او هم ارز هستند، و برای او تنها مسئله مهم این است که از آنها هر چه بیشتر که ممکن است چیزی به دست بیاورد «زمان حال و پی درپی آمدن لحظه های زمان حال، در برابر یک روح باشعور، آرزو و ایده آل انسان پوچ است.» تمام ارزشها در برابر این «علم اخلاق مقادیر» در هم فرو می ریزد. انسان پوچ که طغیان کرده و بی مسئولیت در این دنیا افکنده شده است، «هیچ چیز برای توجیه کردن خود ندارد»، این انسان «بیگناه» است. بی گناه مثل همان آدمهای بدوی که سامرست موآم(۳) از آنان سخن می راند. همان آدمهائی که پیش از رسیدن کشیش و پیش از اینکه کشیش برای آنان از «خوب» و «بد» و از «مجاز» و «ممنوع» سخن براند، همه چیز برای شان «مجاز» است. بی گناه مثل «پرنس میشکین» (قهرمان داستانِ ابله - اثر داستایوسکی) که «در یک زمان حال جاودانی زندگی می کند. زمان حال موبدی که گاه به گاه با یک خنده و با یک تبعید تنوع می یابد» بیگناه به تمام معنی کلمه، و نیز اگر مایل باشید یک «ابله» به تمام معنی، در این مورد است که کاملاً عنوان داستان آقای کامو را درمی یابیم. بیگانه ای که او خواسته است طراحی کند، درست یکی از همین بیگناه های وحشت انگیز است که جار و جنجال ها و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازند. چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند. بیگانه او میان بیگانگان زندگی می کند. در عین حالی که خودش هم برای دیگران بیگانه است. به همین دلیل است که برخی مثل «ماری»، رفیقه اش در این داستان، او را دوست نمی دارند «به این علت که او را عجیب می بینند.» و برخی دیگر مثل جمعیت تماشاچیان دادگاه، که بیگانه ناگهان سیل کینه آنان را بطرف خودش حس می کند، به همین دلیل، از او نفرت دارند و برای ما نیز که هنوز با چنین احساس پوچ بودنی آشنا نشده ایم و وقتی کتاب را می خوانیم بیهوده کوشش می کنیم تا این بیگانه را بر طبق قواعد و رسوم عادی خودمان قضاوت کنیم، قهرمان این داستان جز یک بیگانه چیز دیگری نیست.
همچنین ضربه ای که وقتی تازه کتاب را باز کرده اید از خواندن این جمله به شما دست می دهد: «فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه های دیگر گذشت، که مادرم اکنون به خاک سپرده شده است، که فردا دوباره به سر کار خواهم رفته و که از همه اینها گذشته، هیچ تغییری حاصل نشده است.»
میخواهد بگوید که این نتیجه اولین برخورد شما با پوچ است. اما بی شک وقتی خواندن کتاب را ادامه می دهید امیدوارید که همه ناراحتی و دلواپسی تان برطرف شود و همه چیز اندک اندک روشن و عقلانی گردد و توضیح داده شود. اما امیدواری شما برآورده نمی شود.
«بیگانه» کتابی نیست که چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان می کند و همچنین این کتاب کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد می کند و هرگز برای توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه نشدنی است خود را به دردسر نمی افکند... پیامی که آقای کامو می خواهد با روشی داستان مانند ابلاغ کند، او را به خضوعی بزرگ منشانه وامیدارد که عبارت از تسلیم و تفویضی هم نیست، شناسائی سرکش و طغیان کرده ای است به حدود فکر بشری. درست است که آقای کامو می داند که برای این داستان خود باید تفسیری فلسفی به دست بدهد که محققا همان «افسانه سیزیف» است... ولی وجود این تفسیر با این ترجمه بطور کلی قدر و ارزش داستان او را نمی کاهد... نویسنده می خواهد ما پیوسته امکان بوجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو می کند که بر اثرش اینطور حاشیه بنویسند: «میتوانست بوجود نیامده باشد» همانطور که «آندره ژید» می خواهد در مورد کتابش به نام «سکه سازان» بنویسند که «می توانست ادامه بیابد» اثر او می توانست به وجود نیامده باشد، مثل این جوی آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه حاضری است که خود را عرضه می دارد، مثل همه لحظه های زمان حال. در اثر او حتی آن لزوم درونی هم نیست که هنرمندان وقتی از اثر خود صحبت می کنند پایش را به میان می کشند و می گویند «نمی توانستم ننویسمش: می بایست خودم را از دستش خلاص می کردم. در این مورد... این عقیده را می یابم که می گوید یک اثر هنری برگی است جداشده از یک زندگی، کتاب او همین مطلب را بیان می کند... وانگهی در این مورد همه چیز یکسان است، چه نوشتن کتابی مثل «آوارگان» و چه نشستن و نوشیدن یک فنجان شیرقهوه و در نتیجه آقای کامو، هرگز دلسوزی و توجهی را که برخی نویسندگان که «خود را فدای هنر خود کرده اند» از خواننده خود توقع می کنند، انتظار ندارد، و به این طریق «بیگانه» برگه ای از زندگی اوست. و چون پوچ ترین زندگانی ها باید بی ثمرترین و بی حاصل ترین زندگی ها باشد، داستان او نیز می خواهد بی ثمری به حد اعلا رسیده ای را نشان بدهد. هنر، جوانمردی و بخشایشی است بی فایده و بی ثمر... به هر جهت کتاب «بیگانه» جلوی ما است کتابی جداشده از یک زندگی و توجیه نشده و توجیه نشدنی، بی ثمر و آنی. کتابی که اکنون از نویسنده اش نیز جدا مانده، و بعنوان یک لحظه زمان حال پیش دیگران گذشته شده. و از این طریق است که ما باید کتاب او را بخوانیم: به عنوان یگانگی و اتقاقی ناگهانی و شدیدی میان دو انسان، میان نویسنده و خواننده، در عالم پوچ و در ماورای عقل و منطق.
این مطالب تا اندازه ای به ما نشان می دهد که با قهرمانان داستان «بیگانه» چگونه باید روبرو شد.
حتی برای خوانندگانی که با فرضیه های پوچ بودن آشنا هستند «مُرسو» قهرمان این داستان، مبهم و دوپهلو باقی می ماند. مسلماً ما مطمئن هستیم که او پوچ است و خصوصیت اساسی و اصلی اش روشن بینی بیرحم و سنگدل او است. اضافه بر اینکه، در بیش از یک مورد نویسنده سعی کرده است او را طوری بسازد که نمونه کاملی از روی الگوی عقاید خودش در «افسانه سیزیف» نشان داده باشد. مثلاً آقای کامو در یک جای این اثر اخیر نوشته است: «یک انسان بیشتر بوسیله چیزهائی که نمی گوید انسان است تا بوسیله چیزهائی که می گوید» و «مرسو» قهرمان داستان «بیگانه» نمونه کاملی از این سکوت مردانه است. نمونه کاملی است از آزادی کلمات:
«(از او پرسیده اند) آیا متوجه شده است که آدمی سر بتو هستم و او گفت که فقط میداند من برای هر مطلب بی اهمیتی حرف نمی زنم.» و دو سطر بالاتر از همین مطلب و همین شاهد، خود را مجبور می بیند که اظهار کند مرسو «یک آدم بود.» «(از او می پرسند) مقصودش از این حرف چیست و او می گوید «همه مردم می دانند که مقصود از این کلمه چیست.» همچنین آقای کامو درباره عشق، در همان کتاب «افسانه سیزیف» می گوید: «به آنچه که ما را با برخی از انسان ها وابسته می کند نام عشق ندهیم...»(۴) به موازات این مطلب در «بیگانه» آورده است: «خواست بداند که آیا دوستش دارم؟... جوابش دادم که این حرف معنائی ندارد ولی بی شک دوستش ندارم.» از این لحاظ اختلاف نظری که در جریان دادگاه و نیز در فکر خوانندگان درباره اینکه «آیا مرسو مادرش را دوست می داشته؟» ایجاد می گردد، دوچندان بیهوده و پوچ است... در بدو امر معلوم نیست همانطور که وکیل او می گوید: «آیا این مرد متهم به این است که مادرش را بخاک سپرده یا متهم است به اینکه انسانی را کشته؟». ولی پیش از همه چیز کلمه «دوست داشتن» در اینجا معنایی ندارد. بی شک، مرسو مادرش را برای این به نوانخانه گذاشته که کفاف مخارجش را ندارد و برای اینکه «چیزی ندارد تا برایش بگوید.» و نیز بیشک مرسو غالباً برای دیدن او به نوانخانه نمی رفته است «بعلت اینکه این کار، یکشنبه ام را میگرفت، صرفنظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم» ولی همه اینها یعنی چه؟ آیا مرسو فقط در زمان حاضر خود زندگی می کند؟ کاملاً در خلق وخوی زمان حالش؟ آنچه را که بنام یکی از احساسات می خوانیم، یک احساس می نامیم، جز وحدتی مطلق و معنوی نیست، جز معنای ادراک های نامداوم ما را ندارد. من همیشه به آن کسانی که دوستشان می دارم نمی اندیشم ولی ادعا می کنم که حتی وقتی به آنان فکر نمی کنم هم، دوستشان میدارم و در صورتی که هیج هیجان حقیقی و آنی در من وجود نداشت، ممکن بود که استراحت روحی خودم را بخاطر یک احساسی معنوی در خطر بیندازم. او هرگز نمی خواهد احساس های بزرگ و مداوم کاملاً همانند خود را بشناسد. فقط زمان حاضر است که به حساب می آید، فقط امور محسوس. او هر وقت میلش را داشته باشد به دیدن مادرش خواهد رفت. همین، اگر میلی وجود داشته باشد، قدرتش آنقدر هست که او را وادار کند اتوبوس بگیرد، همانطور که میل دیگر آنقدر به او قدرت می دهد که با تمام نیروی خود دنبال یک کامیون بدود و از عقب توی آن بپرد. ولی همین شخص همیشه مادرش را با کلمه کودکانه و مهرآمیز «مامان» خطاب می کند و به این طریق نشان می دهد که فرصت شناختن او را از دست نداده است... همین نویسنده در جای دیگر می گوید «من از عشق، جز مخلوطی و ملغمه ای از خواهش ها، از عواطف و هشیاری ها که مرا با موجودی وابسته می سازد، درک نمی کنم.» و به این طریق دیده می شود که از مشخصات روحی مرسو نیز، نمی توان غافل بود... وانگهی این مرد روشن بین، خونسرد و خاموش، فقط برای رفع احتیاجات حتمی ساخته نشده است. این مرد همیشه طوری است که بیهوده بودن، اساس کار اوست نه مغلوب خود او. این مرد چنین است، همین. گر چه این مرد، روشن بینی کامل خود را در آخرین صفحات کتاب بدست می آورد ولی همیشه در سرتاسر کتاب بر طبق اصول آقای کامو حرف می زند... هیچیک از همه سئوالاتی را که در کتاب «افسانه سیزیف» طرح شده است این مرد از خود نمی کند و نیز پیش از اینکه محکوم به مرگ بشود طغیان نمی کند. همیشه خوشحال است. هر چه پیش آید خوش آید، شعار اوست و حتی معلوم نیست آزاری را که آقای کامو از حضور کورکننده مرگ می بیند، فهمیده باشد. خونسردی اش نیز انگار از سر سستی و تنبلی است، مثل آن روز یکشنبه ای که از زور تنبلی در خانه می ماند و تنها می گوید: «کمی کسل بودم...» آقای کامو، پیدا است که میان «احساس» بیهودگی و پوچی و مفهوم آن فرقی قائل است... و می شود گفت که «افسانه سیزیف» برای ما «مفهوم» بیهودگی و «بیگانه» «احساس» آن را نشان می دهد. در نظر اول حس می شود که کتاب، «بیگانه» بی اینکه تقسیری بکند ما را به «اقلیم» پوچی و بیهودگی می برد، و بعد آن کتاب دیگر است که این سرزمین را باید برایمان روشن سازد... به این طریق «بیگانه» داستانی است اعلام کننده، داستان قطع رابطه است، داستان نقل و انتقال به سرزمین دیگر است. مسئله این است که خواننده باید قبل از همه در برابر واقعیت محض قرار بگیرد و بی آنکه معنای عقلائی آن را بتواند درک کند آن را دریابد. از اینجاست که احساس بیهودگی به آدم دست می دهد. این احساس همان ناتوانی مخصوصی است که در موقع «فکر کردن» به دنیا و وقایعش با همین مفاهیم و کلمات خودمان، به ما دست می دهد، مرسو، مادرش را به خاک می سپارد و رفیقه ای می گیرد و دست به جنایتی می زند. این اعمال کاملاً مختلف، طبق اظهارات دادستان و اظهارات شهود با هم مرتبط جلوه داده می شوند و آنوقت است که مرسو فکر می کند دارند از کس دیگری غیر از خود او صحبت می کنند... تمام این زمینه سازی ها و بعد اظهارات ماری در دادگاه بعنوان یک شاهد و به هق هق افتادنش، بازیهایی است که پیش از آقای کامو از وقتی که «سکه سازان» (اثر آندره ژید) منتشر شده است به رواج افتاده. اینها کار تازه خود آقای کامو نیست. کار اساسی و تازه ای که او کرده است نتیجه ای است که از این زمینه سازی ها می گیرد، و در آخر، واقعیت عدالت پوچ و بیهوده ای را که هرگز نمی تواند عوامل ایجاب کننده یک جنایت را بفهمد و درنظر بگیرد - برای ما روشن می سازد. اولین قسمت «بیگانه» را میتوان به نام «ترجمه سکوت» هم نامید: در این قسمت به یک بیماری عمومی نویسندگان معاصر برخورد می کنیم که من نخستین خودنمائی آن را در کارهای ژول رنار(۵) دیده ام و آن را «وسوسه سکوت» نامیدم... این سکوت همان است که هایدگر(۶) به عنوان شکل متین حرف زدن می نامد، فقط کسی که می تواند حرف بزند سکوت می گزیند. آقای کامو در «افسانه سیزیف» خود خیلی حرف می زند، در آنجا حتی پرچانگی هم می کند و حتی عشقی را که به سکوت دارد به ما واگذار می کند: حتی جمله کیرکگارد(۷) را نیز در آن نقل میکند که «مطمئن ترین گنگی ها، خاموش شدن نیست، حرف زدن است.» اما در «بیگانه» دوباره دست به خاموشی زده است اما چطور با وجود کلمات، می شود خاموش ماند؟ این مطلب را می توان روش نوینی دانست.
اما روش نویسندگی او چیست؟ شنیده ام که می گویند «این یک کافکا(۸) است که به دست همینگوی(۹) نوشته شده.» من باید اذعان کنم که در اینجا از کافکا چیزی نیافته ام. دید آقای کامو همیشه زمینی است. کافکا داستان نویس رفعت و علو غیرممکن انسان است. دنیا، برای او پر است از نشانه ها و علاماتی که ما درکشان نمی کنیم، دنیایی است پر از صحنه سازی. اما برای آقای کامو، این درام انسانی، برخلاف کافکا همیشه خالی از رفعات و علو است... برای او مسئله در این است که ترتیب کلماتی را که موجب امری غیرانسانی می شوند دریابد. برای او امر غیرانسانی، خودکاری و عدم نظم است. هیچ چیز کدر و مشکوک، هیچ چیز اضطراب آور و هیچ چیز القاشده از دنیای دیگر، برای او وجود ندارد. «بیگانه» جریان نظاره ها و دیده هایی است روشن... صبح ها، عصرها و بعدازظهرهای گرم، ساعات دوست داشتنی او است. تابستان مداوم الجزیره، فصل مورد توجه اوست. شب در دنیای او هیچ جایی ندارد و اگر هم از آن حرف میزند با این کلمات است: «وقتی بیدار شدم ستاره ها روی صورتم بودند، صدای کوهستان تا به من می رسید، بوهای شب، بوی زمین و نمک، شقیقه هایم را خنک می کرد. آرامش شگرف این تابستان خواب آلود همچون مد دریا در من داخل می شد» کسی که این جملات را می نویسد از غم و اندوه های کافکا سخت به دور است. این آدم در قلب این همه بی نظمی آرام است.
نزدیکی روش او به روش همینگوی پذیرفتنی است. نزدیک بودن روش این دو نویسنده مسلم است در هر یک از نوشته های این دو نویسنده همان جملات کوتاه است که با جملات قبلی ارتباطی ندارند و هر یک برای خود جداگانه آغاز و انجامی دارند. هر یک از جملات درست مثل یک نگاه جدا بر روی حرکات و اشیا است با همه اینها من راضی نیستم بگویم که آقای کامو روش داستان نویسی «آمریکایی» را به کار برده است و یا از آن تاثیری پذیرفته. در «مرگ در بعدازظهر» اثر همینگوی، نیز که همین روش بریده بریده نقل قولی بکار رفته و هر جمله از عدم به وجود می آید، روش خاص خود همینگوی دیده می شود. با این همه گاهی جملات کتاب «بیگانه» دراز و وسیع می شود. در ضمن داستان مرسو من نثر شاعرانه ی را می بینیم که باید همان نحوه تعبیر مخصوص خود آقای کامو باشد. اگر هم در کتاب «بیگانه» آثار مشهودی از تقلید روش نویسندگی امریکایی دیده می شود باید گفت تقلیدی است آزاد... و من شک دارم که آقای کامو همین روش را هم در آثار بعدی اش به کار برد...
حضور مرگ، در پایان راه زندگی ما آینده ما را در مه و دود فرو برده است و زندگی ما «بی فردا» است. زندگی، توالی زمان حال است و انسان پوچ اگر فکر تحلیل کننده خود را با این زمان تطبیق نکند چه کند؟ در چنین موردی است که «برگسون» جز یک متشکله تجزیه نشدنی چیز دیگری نمی بیند. چشم او جز یک سلسله لحظات، چیز دیگری را نمی بیند... آنچه که نویسنده ما از همینگوی گرفته است همین بردگی و دنباله دار نبودن جملات بریده بریده است که روی بریدگی لحظات تکیه می کند. و اکنون بهتر می توانیم برش داستان او را درک کنیم: هر جمله ای یک لحظه است، یک زمان حال است. اما نه لحظه مردد و مشکوکی که اندکی به لحظه بعدی بچسبد و دنبال آن برود - جمله خالص و ناب است، بی درز و به روی خود بسته شده است. جمله ای است که بوسیله یک عدم از جمله بعدی بریده و مجزا شده. مثل لحظه «دکارت(۱۰)» که جدا از لحظه ای است که بعد خواهد آمد. میان هر جمله و جمله بعدی دنیا نابود می شود و دوباره به وجود می آید، مخلوقی است از عدم به وجود آمده، یک جمله «بیگانه» یک جزیره است و ما از جمله ای به جمله دیگر، و از عدمی به عدم دیگر پرتاب می شویم... و در یک جا می نویسد «لحظه ای بعد پرسید آیا دوستش دارم؟ در جواب گفتم این حرف مفهومی ندارد ولی خیال می کنم که نه، او قیافه غمگینی گرفت، اما هنگام تهیه ناهار، و بی اینکه هیچ موضوعی در کار باشد باز خندید، به قسمی که او را بوسیدم و در این لحظه بود که سروصدای جنجال از اطاق ریمون برخاست.»
در این چند جمله دومی و سومی با یکدیگر ارتباط ظاهری دقیقی دارند. در این گونه موارد نیز وقتی می خواهد جمله ای را با جمله قبلی وابسته کند بوسیله حروف و روابطی مثل «و» «اما» «ولی» «بعد» و «در این لحظه بود که» مقصود خود را انجام می دهد.
با توجه به این نکات، اکنون می توان به طور کلی درباره داستان آقای کامو صحبت کرد، تمام جملات این کتاب هم ارز هستند، همانطور که تجربه های انسان پوچ و بیهوده، هم ارز است. هر یک جمله بخاطر خودش به جا می نشیند و دیگر جملات را به عدم میفرستد. ولی گاهگاه، آنجاها که نویسنده پشت پا به روش اصلی خود می زند و در جملات خود شعر می سراید، هیچیک از جملات با دیگران بی ارتباط نیستند. حتی گفتگوها و مکالمات نیز در ضمن داستان گنجانیده شده است. مکالمات یک داستان در حقیقت لحظه توضیح و تفسیر آن است و اگر جای بهتر به آنها داده شود مشخص خواهد شد که معناهایی وجود دارد... آقای کامو این مکالمات را زنده می کند، خلاصه می کند و همه مشخصات برتری دهنده ای را که در چاپ برای اینگونه جملات مکالمه می توان آورد کنار می گذارد به قسمی که جملات اظهارشده مشابه با دیگر جملات نمود می کند و فقط یک لحظه می درخشند و بعد ناپدید می شوند همچون تابش شعاع و مثل یک آهنگ و مثل یک بو. همچنین وقتی انسان شروع به خواندن کتاب می کند هیچ خیال نمی کند که دارد داستان می خواند. بلکه گمان می کند یک خطبه باطمطراق و یکنواخت را با صدای تو دماغی یک عرب دارد قرائت می کند. ولی داستان کم کم زیر نظر خواننده به خود شکل می گیرد و ساختمان محکم و دقیقی را که داراست به رخ می کشد. حتی یکی از جزئیات داستان هم بیهوده ذکر نشده است، و حتی یکی از این جزئیات نیست که در داستان بی استفاده مانده باشد و دنبالش گرفته نشده باشد. و وقتی انسان کتاب را می بندد درک میکند که بجز این طریق، به طریق دیگری نمی شده است داستان را شروع کرد و نیز درک می کند که نمی توانسته است پایانی غیر از اینکه دارد داشته باشد. در این دنیایی که بعنوان دنیای بیهودگی به ما عرضه شده است، اصل علیت به دقت مورد توجه قرار گرفته و کوچکترین حوادث، سنگینی خود را دارند. هیچ اتفاقی در داستان نمی شود یافت که قهرمان را، اول بطرف جنایت و بعد هم بطرف اعدام رهبری و راهنمایی نکند.
«بیگانه» یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثری است که در موضوع بیهودگی و پوچی و نیز بر ضد آن ساخته شده است. آیا همه آنچه را که نویسنده از ساختن چنین داستانی میخواسته همین ها بوده است؟ من نمی دانم. ولی این عقیده خواننده ای است مثل من که ابراز می دارم. اما این اثر خشک و خالص را که در زیر ظاهری درهم ریخته و نامنظم مخفی شده است، اثری که وقتی کلید فهمش را در دست داشته باشیم اینقدر کم پوشیده می ماند، چطور باید طبقه بندی کرد؟ من نمی توانم آنرا یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانی که نقل میشود و طبق آن، بوجود می آید و نوشته می شود. و در آن اصل علیت جانشین جریان تاریخی قضایا می گردد. آقای کامو آن را «داستان» نامیده است. با این همه داستانی است که ظرف زمان مداومی اتفاق می افتد و وظیفه ای دارد و حضور زمان در آن غیر قابل برگشت بودن داستان را نشان می دهد. خالی از شک و تردید نیست اگر من چنین نامی را به این توالی لحظه های حاضر... می دهم، شاید هم این داستان هم چون «ساده دل» و یا «کاندید» (اثرِ ولتر) قصه های اخلاقی کوتاهی است یا کنایه هایی انتقادکننده و تودار و با کوچک ابدال هایی مسخره (مثل نگهبان، قاضی، بازپرس دادستان و دیگران...) و به این طریق با وجود سهم اگزیستانسیالیست های آلمانی و داستان نویسان آمریکایی در آن، از لحاظ اساس کار این کتاب، داستانی شبیه به قصه «ولتر» باقی می ماند.

ژان پل سارتر
فوریه ۱۹۴۳

۱

امروز، مادرم مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرافی به این مضمون از نوانخانه دریافت داشته ام:«مادر، درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات» از این تلگراف، چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتقاق افتاده است.
نوانخانه پیران در «مارانگو»، هشتاد کیلومتری الجزیره است. سر ساعت دو اتوبوس خواهم گرفت و بعد از ظهر خواهم رسید. بدین ترتیب، می توانم شب را بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم. از رئیسم دو روز مرخصی تقاضا کردم که به علت چنین پیش آمدی نتوانست آن را رد کند. با وجود این خشنود نبود. حتی به او گفتم: «این امر تقصیر من نیست.» جوابی نداد. آنگاه فکر کردم که نبایستی این جمله را گفته باشم. من نمی بایست معذرت می خواستم. وانگهی وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید. شاید هم اینکار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است. ولی بر عکس بعد از تدفین، این کاریست انجام یافته و مرتب، که کاملا جنبه رسمی به خود می گیرد. سر ساعت دو اتوبوس گرفتم. هوا خیلی گرم بود، بنا به عادت، غذا را در مهمانخانه «سلست» خوردم، همه شان به حالم دل می سوزاندند و «سلست» به من گفت: «یک مادر که بیشتر نمی شود داشت.» هنگامی که عزیمت کردم همه تا دم در بدرقه ام کردند. کمی گیج بودم. چون لازم بود به منزل، «امانوئل» بروم و کراوات سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم، او چند ماه پیش عمویش مرده بود. برای اینکه اتوبوس را از دست ندهم، دویدم. حتماً به علت این شتاب و این دویدن و سر و صدای ماشین و بوی بنزین و نور خورشید، و انعکاسش روی خیابان بود که چرتم گرفت، کمابیش تمام طول راه را خوابیدم. هنگامی که بیدار شدم، به یک مرد نظامی چسبیده بودم و نظامی به من خندید و پرسید آیا از راه دور می آیم؟ جواب دادم: «بله» برای اینکه چیز دیگری یرای گفتن نداشتم.
نوانخانه در دو کیلومتری دهکده است. این راه را پیاده رفتم. خواستم فوراً مادرم را ببینم. اما دربان گفت اول باید به مدیر رجوع کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی صبر کردم، تمام این مدت دربان حرف زد و بالاخره مدیر را دیدم و مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد ریزه ای بود که نشان «لژیون دونور(۱۱)» به سینه داشت. با چشمان درخشان مرا نگاه کرد. بعد دستم را فشرد و مدت زمانی آنرا نگاهداشت که نمی دانستم چگونه آنرا در بیاورم. به پرونده رجوع کرد و به من گفت:«مادام مرسو سه سال پیش به اینجا وارد شد و شما تنها حامی او بودید.» گمان کردم مرا سرزنش می کند. از این جهت خواستم توضیحاتی بدهم. اما کلامم را قطع کرد: «فرزند عزیزم لازم نیست خودتان را تبرئه کنید. من پرونده مادرتان را خواندم. شما نمی توانستید احتیاجات او را برآورید. او پرستاری لازم داشت. درآمد شما کم بود. از همه اینها گذشته، او در اینجا خوشبخت تر بود.» گفتم: «بله، آقای مدیر» او افزود: «شما می دانید در اینجا او دوستانی به سن و سال خود می یافت. و می توانست لذایذ زمان گذشته را با آنان در میان نهد. شما جوانید و زندگی با شما او را کسل میساخت.»
این مطلب راست بود، هنگامی که مادرم خانه بود، تمام اوقات، ساکت با نگاه خود مرا دنبال می کرد. روزهای اول که به نوانخانه آمده بود اغلب گریه می کرد و این بعلت تغییر عادت بود. پس از چند ماه اگر می خواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند باز هم گریه می کرد. باز هم بعلت تغییر عادت بود. کمی هم به این جهت بود که در سال اخیر هیچ بدیدن او نیامده بودم. و همچنین بعلت اینکه یکشنبه ام را می گرفت - صرفنظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم.
مدیر باز هم با من حرف زد. ولی من دیگر به او گوش نمی دادم. بعد به من گفت: «گمان می کنم می خواهید مادرتان را ببینید.» من بی اینکه جوابی بگویم بلند شدم. و او پیشاپیش من به سوی در حرکت کرد. در پلکان، برایم گفت: «او را در اطاق کوچک مرده ها گذاشته ایم، برای اینکه دیگران متاثر نشوند. در اینجا هر وقت کسی می میرد، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت می شود.» از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد، در آن، دسته دسته با هم وراجی می کردند. هنگامی که ما عبور می کردیم آنها خاموش می شدند، و پشت سرما باز گفتگو شروع میشد گوئی که همهمه سنگین طوطی هاست. دم یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد: «آقای مُرسو شما را تنها می گذارم در دفتر خود برای انجام هر گونه خدمتی حاضرم. بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است. زیرا فکر کردیم بدین ترتیب، شما خواهید توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید. یک کلمه دیگر: مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کرده است که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود. بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم اما خواستم ضمناً شما را هم مطلع گردانم.» از او تشکر کردم. مادرم، گرچه بی دین نبود، ولی هنگام زندگیش هرگز به دین نمی اندیشید.
داخل شدم. اطاقک بسیار روشنی بود، که با آب آهک سفید شده بود. و یک قاب شیشه طاق آن را پوشانده بود. اثاثیه اش صندلی ها و سه پایه هایی به شکل ضربدر بود. روی دوتای آنها، در وسط، تابوتی با سرپوش مخصوصش قرار گرفته بود. میخ های براق تابوت را می شد دید که هنوز کوبیده نشده بودند و روی تخته های تابوت که با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند.
نزدیک تابوت، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی با رنگی تند بسر بسته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بیگانه