فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دریای سایه‌ها

کتاب دریای سایه‌ها
عصر اساطیر - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب دریای سایه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دریای سایه‌ها

رنان همراه بقیه کنار آتش نشست و آخرین شام‌شان را در اصطبل حیوانات خوردند. وقتی از باریکه‌ راه‌های طولانی می‌گذشتند، مجبور بودند از خودشان مراقبت کنند. سلاحی نداشتند و در جنگل، زمزمه‌ی مرگ به گوش می‌رسید.
در آخرین وعده غذایی‌شان، آب، ماهی خشک و برنج پخته خورده بودند. دست‌کم آب تمیز بود، البته هوا تاریک‌تر از آن بود که او بتواند درباره‌ی آن نظر بدهد.
پدرش کنار او، بی‌حرکت نشسته و به آتش خیره شده بود. دو تبعیدی به غذای دست‌نخورده‌اش نگاه می‌کردند. به‌محض آن‌که عموی رنان سرش را برگرداند، کسی تکه ماهی او را قاپید و بلافاصله مچ دستش به زمین میخکوب شد.
رنان گفت:
ـ بندازش.
ـ تو یه کوچولوی...
رنان به او فرصت نداد جمله‌اش را تمام کند. مشت رنان ضربه محکمی به گلوی او وارد آورد. نفس مرد بند آمد و درحالی‌که می‌کوشید نفس بکشد، چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود. بقیه قهقهه زدند. رنان می‌دانست آن‌ها از پیروزی او شادی نمی‌کنند؛ اگر درحالی‌که خنجر در شکمش فرورفته بود، نقش زمین می‌شد، بیش‌تر هم می‌خندیدند. آن سوی جاده، چشمش به سه تبعیدی مرده افتاد. قاتل‌های‌شان یک‌دیگر را تشویق می‌کردند. می‌دانست که مرگ تا یکی دو دقیقه‌ی دیگر موسیقی یکنواختش را سر خواهد داد.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دریای سایه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

پس از سه روز پیاده روی از میان زمین های بی پایان پوشیده از سنگ های آتشفشانی، با ظهور جنگل، قدم های رنان(۱) جانی دوباره گرفت. قسم می خورد که زمین نرم زیر پاهایش را احساس می کرد، صدای پرندگان نوک درخت ها را می شنید و حتی بوی آب خنک چشمه به مشامش می رسید. اگر کسی مجبور می شد جایی برای مردن بیابد، بی شک آن جا مکان مناسبی بود.
نگاهی به پدر و عمویش انداخت، اما چشم های آن ها به جلو خیره شده بود. حتی نگهبانان متوجه او نشدند. رنان خیال فرار نداشت. دلیلی داشت که تبعیدی ها را غل و زنجیر نکرده بودند. آن ها در جایی بی نام و نشان بودند. جایی برای پنهان شدن نداشتند، جز جنگل مرده ها که تا چشم کار می کرد، امتداد داشت.

رنان همراه بقیه کنار آتش نشست و آخرین شام شان را در اصطبل حیوانات خوردند. وقتی از باریکه راه های طولانی می گذشتند، مجبور بودند از خودشان مراقبت کنند. سلاحی نداشتند و در جنگل، زمزمه ی مرگ به گوش می رسید.
در آخرین وعده غذایی شان، آب، ماهی خشک و برنج پخته خورده بودند. دست کم آب تمیز بود، البته هوا تاریک تر از آن بود که او بتواند درباره ی آن نظر بدهد.
پدرش کنار او، بی حرکت نشسته و به آتش خیره شده بود. دو تبعیدی به غذای دست نخورده اش نگاه می کردند. به محض آن که عموی رنان سرش را برگرداند، کسی تکه ماهی او را قاپید و بلافاصله مچ دستش به زمین میخکوب شد.
رنان گفت:
ـ بندازش.
ـ تو یه کوچولوی...
رنان به او فرصت نداد جمله اش را تمام کند. مشت رنان ضربه محکمی به گلوی او وارد آورد. نفس مرد بند آمد و درحالی که می کوشید نفس بکشد، چشم هایش از حدقه بیرون زده بود. بقیه قهقهه زدند. رنان می دانست آن ها از پیروزی او شادی نمی کنند؛ اگر درحالی که خنجر در شکمش فرورفته بود، نقش زمین می شد، بیش تر هم می خندیدند. آن سوی جاده، چشمش به سه تبعیدی مرده افتاد. قاتل های شان یک دیگر را تشویق می کردند. می دانست که مرگ تا یکی دو دقیقه ی دیگر موسیقی یکنواختش را سر خواهد داد.
به عمویش نگاه نکرد. می دانست که از کار او خوشحال است. هم چنین می دانست که اگر جانش به خطر می افتاد، او مداخله ای نمی کرد. اگر رنان آن قدر قوی نبود که زنده بماند، پس عمویش هم نباید مداخله می کرد؛ به همین سادگی.
رنان ماهی را جلو پدرش گذاشت که در تمام این مدت، از جایش تکان نخورده بود. عمو سرش را تکان داد و به طرف غذای دست نخورده اش رفت. برنج و ماهی اش را دو قسمت کرد و نیمی از آن را به رنان داد.
ـ بخور.
رنان غذا را گرفت و ماهی را در دست پدرش گذاشت. ماهی روی زمین سنگلاخی افتاد. عمویش بلافاصله آن را قاپید. در تلاشی دیگر، غذا را حفظ کرده بود و از این بابت راضی بود.
حرف دیگری بین شان رد و بدل نشد. گفت وگوی رنان با عمویش در همین حد بود. معمولاً این پدر رنان بود که پرحرفی می کرد، می خندید و افسونگری می کرد. با این حال، رنان غرغرها و نگاه های خیره عمویش را بیش تر از افسونگری های ساده و ساختگی پدرش دوست می داشت.
رنان پس از آن که غذایش را خورد، شروع به راه رفتن کرد تا پاهایش را کش و قوس بدهد. به اصطبل که نزدیک می شد، متوجه شد چیزی روی دیوار نشسته است. قدم هایش را آهسته کرد تا چشم هایش به تاریکی عادت کند.
شبیه گربه بود، اما جثه اش، به اندازه نیمی از قامت او بود. سیاه تر از تاریکی اطراف شان بود و دایم دم ضخیمش را که باعث حفظ تعادلش روی دیوار می شد، می جنباند. پنجه های قوی اش برای بدن او بیش از حد بزرگ بود. گوش های پرزدارش را تکان داد. گربه ی وحشی بود؟ رنان به یاد آورد که حیوانی شبیه آن را در باغ وحش امپراتور دیده بود؛ اما این یکی بزرگ تر از حیوانی خانگی بود.
به نظر می رسید گربه کمین کرده است. رنان با احتیاط چند قدم برداشت. بعد متوجه شد که گربه در حال تماشای پسری روستایی است که از دیوار بالا رفته و دزدکی به داخل اصطبل سرک کشیده بود تا تبعیدی ها را ببیند.
نگاه رنان روی پسرک لغزید. قامت، حرکات و خلاصه لباس های او را برانداز کرد. او یک سر و گردن کوتاه تر از رنان بود و با کلاه، صورتش را پوشانده بود. به قد و قامتش می خورد سیزده ساله باشد. از سر و وضعش ـ شلوار پشمی، شنل ابریشمی و پوتین های چرمی ـ معلوم بود از خانواده ی ثروتمندی است. شنل و پوتین هایش تر و تمیز و آراسته بود؛ بنابراین، پسرک به خانواده ای قدرتمند تعلق داشت. همین او را ارزشمند می کرد.
وقتی رنان پسرک را دید، نقشه ای به ذهنش رسید. نقشه خوبی نبود، یا دست کم منطقی به نظر نمی رسید، اما یک شب از تبعید او به جنگل مرگ می گذشت و باید کاری می کرد؛ بنابراین نیازی به نقشه ای خوب یا منطقی نداشت. اگر پسرک را می گرفت، شاید می توانست مجبورش کند چیزی برای او بیاورد؛ غذا، سلاح یا هر چیزی که رنان را در زمستان، از مرگ نجات دهد.
او باید نجات می یافت. در شهر امپراتور خواهر و برادری داشت. آیدرا(۲) شش ساله بود و جرن(۳) هنوز ده ساله اش نشده بود. رنان می دانست طولی نمی کشد که عمه شان برای نگهداری از آن ها مجبورشان می کند در بازار دزدی کنند و هوای پسرعمه های بزرگ تر از خود را داشته باشند. رنان هر کاری می کرد تا دوباره نزد آن ها بازگردد.
آهسته پشت پسرک روستایی خزید. پوتین هایی که به پا داشت، بی صدا بودند. وقتی صدایی شنید، برگشت و چشم های زردرنگ گربه را دید که به او خیره شده بود. به گمان رنان، چیزی باعث شده بود گربه احساس خطر کند. گربه با خشم به او زل زده بود. بعد خرناس عجیبی کشید. به نظر می رسید پسرک روستایی صدای خرناس را نشنیده بود.
رنان نزدیک تر رفت و فاصله شان را برآورد کرد. پسرک داخل اصطبل سرک کشیده بود؛ بی دفاع و غافل از اطرافش. شکار جانانه ای محسوب می شد.
رنان جستی به جلو زد. به محض آن که به طرف او هجوم برد، پسرک چرخید و روی او شیرجه زد. همان موقع کلاهش عقب رفت و موهای طلایی اش ظاهر شد؛ موهای بلند طلایی اش. رنان بعدها به خود گفت که این موها باعث شده بودند که او نقش زمین شود، درحالی که دخترک خنجری را روی گلویش می فشرد. نه به خاطر اینکه دخترک از او بهتر بود، بلکه به این خاطر که وقتی رنان فهمید پسرک روستایی، دختر است، غافلگیر شد.
خنجر اهمیتی نداشت. مسئله این بود که دختر به رغم جنسیتش، او را کله پا کرده بود. فقط سربازان جنگجو اجازه داشتند سلاح حمل کنند و دختر لباس جنگجویی به تن نداشت. از طرفی، رنان آن قدر خنجر دیده بود که بداند آن خنجر نو است، نه خنجری قدیمی مخصوص جنگجویان.
رنان از پشت شنل دخترک را گرفت تا او را عقب براند و دخترک هم با زانویش محکم به شکم او کوبید. تیغه ی خنجر گلوی رنان را برید و او احساس کرد خون از گلویش جاری شد. زخمش آن قدر کاری نبود که مانع حرکتش شود؛ اما گربه را چه می کرد؟
گربه وحشی کنار آن ها ظاهر شد. مثل شبحی ساکت بود. نزدیک تر آمد. گویی شاهد کیش و مات شاه در شطرنج باشد، تلپی از دیوار پایین آمده بود. کش و قوسی به بدنش داد. پنجه های جلویی اش آن قدر به رنان نزدیک بود که می توانست نوک تیز چنگال های غول پیکرش را ببیند. چنگال های تیزش که بلندی هریک از آن ها به اندازه ی انگشت رنان بود، فقط یک تار مو از صورت او فاصله داشت.
دخترک رو به گربه کرد. صدایی از گلویش درآمد؛ چیزی مابین خرخر و خرناس. گربه آهی کشید، راست ایستاد و شروع به تمیز کردن چنگال هایش کرد. هنوز به رنان نگاه می کرد.
آیا گربه ای وحشی بود؟ شنیده بود که گربه های وحشی در بیابان های جنوب که اقلیم شان برای گرگ های شکاری نامناسب بود، زندگی می کردند؛ اما واضح بود که دخترک با پوست رنگ پریده و چشم های آبی، در شمال به دنیا آمده بود.
دختر پرسید:
ـ تو از همه ی اون تبعیدی های ملعون جوون تری؟
در کمال تعجب رنان، صدای دختر آرام و کمی خشن بود. با آن موهای طلایی و سر و وضع آراسته، به نظر می رسید که باید صدایی گوش نواز و دلنشین داشته باشد. و البته به نظر هم نمی رسید که بتواند رنان را کله پا کند و با ضربه ی زانویش، نفس را در سینه ی او بند بیاورد.
رنان گفت:
ـ چی؟
ـ اون ملعون ها دیگه. اون تبعیدی ها. تو جوون ترین اونا هستی؟
بله، اما رنان نمی دانست این موضوع چه اهمیتی برای او دارد؛ بنابراین، فقط به او خیره شد.
ـ منو فرستادن این جا تا جوون ترین اونا رو پیدا کنم. خودت هستی؟
رنان با احتیاط پرسید:
ـ کی تو رو فرستاده؟
دست آزاد دختر لرزید، اما چیزی نگفت و این بار با بی صبری سوالش را تکرار کرد.
رنان گفت:
ـ اگه خودم باشم، چی می شه؟
دختر نگاهی به اطرافش انداخت؛ گویی منتظر کسی بود.
بعد رو به هوا گفت:
ـ می دونی چی واقعاً به آدم کمک می کنه؟ یه ارتباط شفاف.
گربه خرناسی کشید و چشم هایش را چرخاند.
دختر زیر لب زمزمه کرد:
ـ می دونم؛ می دونم.
رنان با خود گفت:
ـ این دختره دیوونه ست. من گیر یه دختر دیوونه افتادم.
و بعد تلاشش را برای رهایی از دست دختر از سر گرفت. دختر بار دیگر خنجرش را روی سینه ی رنان نشانه گرفت و گفت:
ـ فاصله تو حفظ کن، پسر.
پسر؟ دختر از آن چه رنان در نگاه اول تخمین می زد، بزرگ تر بود؛ با این حال، نمی توانست بیش از یک سال بزرگ تر از او باشد.
دختر برای آخرین بار نگاهی به اطرافش انداخت و زیر لب گفت:
ـ داریم وقت تلف می کنیم.
چند قدمی عقب رفت و ایستاد. سرش را خم کرد، گویی صدایی شنیده بود.
پرسید:
ـ چی بود؟
رنان گفت:
ـ نمی دونم...
دختر با حرکت دستش رنان را به سکوت دعوت کرد و روی صدایی که از سمت چپش شنیده بود، تمرکز کرد.
اشباح. او صدای اشباح را می شنید.
نه، منطقی نبود. درست است؛ همه می دانستند که آن جا، همیشه و همه جا پر از شبح بود؛ اما فقط کسانی که با اشباح در ارتباط بودند، صدای آن ها را می شنیدند؛ آن ها افراد مرموزی بودند که یکی از حواس پنج گانه شان را نابود می کردند تا با اشباح ارتباط برقرار کنند؛ خود را کور می کردند؛ زبان شان را می بریدند یا سوراخ بینی شان را داغ می زدند و دست زدن به هر چیزی جز کاغذی که پیام اشباح را روی آن می نوشتند، برایشان ممنوع بود. واضح بود که آن دختر، یکی از آن ها نبود.
رنان به گربه نگاه کرد. چیزی را به خاطر آورد. بله، پاسخ این معما را یافته بود؛ باید زودتر می فهمید، اما او چیزهایی را که نیازی به یادآوری شان نداشت، مدت ها قبل فراموش کرده بود.
دخترک، دیوانه یا شبه دیوانه بود.
دختر که گویی انعکاس افکار او را شنیده بود، گفت:
ـ تو دیوونه ای؟
رنان از جا پرید، اما دختر هنوز رو به هوا حرف می زد:
ـ چقدر خوب می شد اگه...
مکثی کرد و زیر لب گفت:
ـ ارتباط شفاف. انتظار زیادیه؟
رو به رنان کرد و گفت:
ـ همین جا بمون.
ـ چی؟
رو به هوا کرد و گفت:
ـ اون خیلی ساده ست. تو هم اینو می دونی، درسته؟
ـ ساده؟ من ساده نیستم...
ـ صبر کن!
عقب عقب رفت؛ به طرف دیوار دوید و روی آن پرید. گربه ی وحشی نیز کنار او روی دیوار پرید. زیر لب چیزی به او گفت و گربه نیز سرش را به نشانه تایید تکان داد.
بعد بی آن که کلام دیگری به زبان بیاورد، خنجرش را پرت کرد. خنجر به دیوار اصطبل خورد و نشانی روی دیوار چوبی بر جای گذاشت.
دختر گفت:
ـ حالا بهتره امیدوار باشیم که تو اون قدر باهوش هستی که اون خنجرو یه جا پنهان کنی.
رنان به خنجر نگاه کرد:
ـ داری اونو می دی به من...
ـ چاره ی دیگه ای نداشتم. به هر حال دیگه به دردم نمی خوره. اگه تب باتلاق دیوونه ت نکنه، اشباح این تبعیدی های ملعون دیوونه ت می کنن. احتمالاً برای نجات خودت مجبور می شی ازش استفاده کنی. تو این جنگل چیز به دردبخور دیگه ای نداری. این خنجر تب رو از بین نمی بره، اشباح رو هم نابود نمی کنه، اما به هر حال، می تونه برات شانس بیاره.
دختر و به دنبال او، گربه ی وحشی از دیوار پایین پرید و دور شد.
***
سپیده دم بود که تبعیدی ها به طرف جنگل به راه افتادند. کنار رنان، سیسیل(۴)- مرد جوانی که چند سال از او بزرگ تر بود ـ راه را برای نگهبانان خشمگین روستایی که همراهی شان می کردند، باز می کرد. آیا او انتظار داشت کشاورزان و صنعتگران روستایی چوب و چماق داشته باشند؟ فقط اجوود(۵) از تنها گذرگاه جنگل مرگ محافظت می کرد. البته که سربازان آن جا همه جنگجو بودند.
خانواده ی رنان هم زمانی جنگجو بودند. تا این که پدربزرگ او از وارث نادرست امپراتوری پشتیبانی کرد و آن ها نیز او را از سواره نظام بیرون کردند، به تصور این که برای حفظ زندگی اش التماس خواهد کرد. با این که امپراتور سلاح هایشان را توقیف کرد، نتوانست جلوی آموزش های نظامی آن ها را بگیرد؛ بنابراین، خانواده ی رنان برای حفظ قدرت شان به دنبال راه های دیگری رفتند که در نهایت آن ها را به وضعیت فعلی رساند.
همان طور که راه می رفتند، چشم رنان به جوان ترین نگهبان روستا افتاد. او خیلی از رنان بزرگ تر نبود. نقش و نگارهایی روی پیشانی اش به چشم می خورد. در میان آن ها، رنان متوجه روباه نُه دم شد؛ روح محافظ خاندان کیتسون(۶)، خانواده ی مارشال سابق که رسوایی بزرگی به بار آورد و خود او را نیز به همین جنگل تبعید کرده بودند. ظاهراً خانواده ی او دیگر ارج و قربی نداشتند و حالا تنها کار مفیدشان، نگهبانی از جنگل بود.
تبعیدی ها از کنار نگهبانان برج مراقبت روستا گذشتند و با نگهبانانی که قرار بود آن ها را همراهی کنند، به راه شان ادامه دادند. همان طور که راه می رفتند، مقابل خود دریای سبزرنگ و بی پایانی را یافتند. با این که برگ درخت ها ریخته بود، باز هم جنگل، سبز و انبوه بود و همه چیز را در بستر خود می پوشاند.
نگهبانان تبعیدی ها را به جلو هدایت کردند. باید دو روز راه می رفتند تا به اواسط جنگل برسند. پشت سرشان، یکی از نگهبان ها روبان قرمزی را به شاخ و برگ درخت ها می بست تا ردی از خودشان برجای بگذارد. وقتی وارد جنگل انبوه می شدند، آن روبان های قرمز تنها شانس نگهبان ها برای پیدا کردن مسیر بازگشت شان بود.
رنان از بالای شانه اش نگاهی به روستا انداخت.
نگهبان با کنایه گفت:
ـ خوب بهش نگاه کن. این آخرین باریه که اون جا رو می بینی.
رنان به راه افتاد و سرمای برخورد خنجر مخفی شده را با پایش احساس کرد.
با خود گفت:
ـ شاید، ولی نه در صورتی که بتونم از اون کمک بگیرم.

چهار ماه بعد

یک

(۷)
آشین کنار آتش نشست و شروع به خوردن گوشت ران گوسفند کرد، درحالی که تکه های کوچک گوشت را جلو توا(۸) می انداخت؛ گرگ بزرگی که از کنار او جم نمی خورد. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و پرتو زرین خورشید را که از آن سوی نوار جنگل می تابید، تماشا کرد.
موریا(۹)، خواهر دوقلویش، طبق معمول دیر به صبحانه رسید. یک دفعه سر و کله ی دایگو(۱۰)، گربه ی وحشی موریا، پیدا شد و تکه گوشتی را از جلوی توا قاپید. وقتی آشین گربه ی وحشی را سرزنش می کرد، موریا با حرکتی سریع، گوشت ران را از دست او قاپید.
آشین و توا، هر دو آهی کشیدند. کمی دیگر غذا خوردند و اجازه دادند موریا و دایگو هم به جمع آن ها بپیوندند.
لحظه ای بعد پدرشان از راه رسید و گفت:
ـ موریا، اگه بهت بگم خنجر جدیدت با قطار باری بعدی به دستت می رسه، حتماً خیلی خوشحال می شی.
ـ پس بالاخره خنجر جدید به دستم می رسه. خنجرمو قبل از بارش اولین برف گم کردم.
ـ شاید باید بیش تر مواظب وسایل شخصیت باشی.
ـ فایده ای نداره. من فراموشکارم.
پدر سرش را تکان داد و گفت:
ـ تو هیچ وقت تو زندگیت چیزی رو فراموش نکردی، ریا(۱۱). این دفعه کی خنجرتو برداشته؟ زن دیگه ای می خواسته از شوهرش حمایت کنه؟
او تکه ای از گوشت را کند و گفت:
ـ اشتباه می کنی. خنجر برای جنگجوهاست. من و اش(۱۲) استثنا هستیم؛ اما اگه من اونو به یه شبح بدبخت نیازمند داده باشم، تقصیر خودشه. اشباح حرف می زنن و منم باید اطاعت کنم.
پدر رو به آشین، چشم هایش را چرخاند. حقیقت داشت که دخترها به اشباح اجدادشان کمک می کردند و همین اغلب بهانه ای دست موریا می داد که از آن به نفع خود استفاده کند.
موریا در ادامه گفت:
ـ انتظار بیش از حد برای تحویل گرفتن سلاح هامون منطقی نیست. ما به یه آهنگر احتیاج داریم. مطمئنم که یه مرد جوون قوی هست که خیلی خوب می تونه از عهده ی این کار بربیاد.
بعد گوشتش را جوید و گفت:
ـ نظرت درباره ی پسر کیتسون چیه؟
آشین پرسید:
ـ حالا مگه گاوریل(۱۳) چی کار کرده که اونو برای آهنگری پیشنهاد می دی؟
ـ این فقط یه پیشنهاد بود. اون جوون و قویه و به کار احتیاج داره.
آشین زد زیر خنده.
ـ گاوریل از اون دسته جنگجوهاییه که اجدادش، از نسل اول جنگجوها بودن.
ـ پس اجدادش اونو فراموش کردن، چون جنگجوی خیلی خوبی نیست.
آشین سر تکان داد.
موریا به شوخی گفت:
ـ چون امروز صبح خنجر به دستم نمی رسه، من به یه چاقو احتیاج دارم. می خوام برم شکار سوسمار.
پدر با تعجب گفت:
ـ واقعاً؟ شاید منم باهات بیام.
ـ شما از سوسمارها می ترسین.
ـ نه. من از این می ترسم که بری جنگل. در واقع، می دونم نقشه ت همینه.
موریا قیافه گرفت و گفت:
ـ چرا باید برم جنگل؟
آشین و پدرش جواب او را ندادند. هر دوی آن ها می دانستند موریا چه فکری در سر دارد. فردا وقت جست وجو بود و آشین جست وجوگر بود. در طول شانزده سالی که از عمرش می گذشت، اولین بار بود که به جنگل مرگ می رفت. قرار بود آن جا اجساد تبعیدی های نفرین شده را بیابد و بگذارد شبح شان آرام بگیرد.
وقتی کسی جوابی نداد، موریا گفت:
ـ نمی دونم چرا نمی تونم برم جنگل. من محافظ هستم. در مقابل اشباح سرگردان، از امپراتور محافظت می کنم، پس این وظیفه ی منه که به جست وجوی اجساد کمک کنم.
آشین گفت:
ـ نه، وظیفه ی تو اینه که این جا بمونی و موقع جست وجو، از روستا محافظت کنی.
بعد صدایش را پایین آورد و در گوش موریا گفت:
ـ من احتیاج ندارم خواهر کوچولوم ازم محافظت کنه.
موریا از کوره دررفت. آشین می دانست موریا دوست ندارد به او یادآوری کنند که نصف روز از آشین دیرتر به دنیا آمده است. دوقلوها آن قدر نادر و عجیب و غریب بودند که مادرشان پیش از آن که دردهای رو به افزایش بعد از تولد آشین را حس کند، از دنیا رفت.
آشین در ادامه گفت:
ـ من خوب یاد گرفتم که چطور از خنجرم استفاده کنم. از این گذشته، من توا رو دارم. اون اجازه نمی ده اتفاقی برام بیفته.
همان موقع گرگ سرش را روی زانوی آشین گذاشت.

نظرات کاربران درباره کتاب دریای سایه‌ها