فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ترانه‌های قدیمی

کتاب ترانه‌های قدیمی
نمایشنامه

نسخه الکترونیک کتاب ترانه‌های قدیمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ترانه‌های قدیمی

نمایی از برجِ میلاد. دو مرد وارد می‌شوند. علی‌آقا روی ویلچر نشسته، پتوی سربازی روی پاهایش انداخته و کلاه بر سر دارد. کمانچه‌ی مردِ دوّم ــ مسیب ــ را در آغوش گرفته و با گردنی افراشته به روبه‌رو می‌نگرد. مردِ دوّم ــ مسیب ــ نابیناست و راه را از طریقِ راهنمایی‌های علی‌آقا پیدا می‌کند... پشتِ‌سرشان، نمایی از برج میلاد. علی‌ومسیب:[کسی را صدا می‌زنند] جابر!... ناصر!... نادر! علی:برو جلو آقامسیب! مستقیم! حالا به چپ، چپ! همین‌جا وایسا! در میانه‌ی صحنه توقف می‌کنند. مسیب پشتِ ویلچرِ علی آقا می‌ایستد. مسیب:یارو می‌ره پیشِ دکتر، می‌گه ببخشین آقای دکتر، من مدّتیه مدام دچارِ فراموشی می‌شم... دکتره می‌پرسه: چند وقته عزیزم؟ طرف می‌گه: چند وقته چی؟... حالا حکایتِ علی‌آقای ماست! علی:اوّل... کوچولوئه... چی می‌گن... اون از یادت می‌ره... کوچولوئه... مسیب:کلمه! علی:آره... اوّل کلمه از یادت می‌ره... بعد... اون... بزرگ‌تره... مسیب:جمله! علی:جمله... آخرشَم کلّ... مسیب:صفحه؟ علی:نه... مسیب:صفحات؟ علی:نه... این... کلّ... چی می‌گفتیم؟ مسیب:بیماری شما... فراموشی! علی:به لاتین بِهِش می‌گن insomnia! مسیب:[تصحیح می‌کند] amnesia! علی:منَم همینو گفتم! مسیب:اون‌که شما گفتین معنیش می‌شه بی‌خوابی!

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ترانه‌های قدیمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برجِ میلاد

نمایی از برجِ میلاد.
دو مرد وارد می شوند. علی آقا روی ویلچر نشسته، پتوی سربازی روی پاهایش انداخته و کلاه بر سر دارد. کمانچه ی مردِ دوّم ــ مسیب ــ را در آغوش گرفته و با گردنی افراشته به روبه رو می نگرد. مردِ دوّم ــ مسیب ــ نابیناست و راه را از طریقِ راهنمایی های علی آقا پیدا می کند... پشتِ سرشان، نمایی از برج میلاد.

علی ومسیب:[کسی را صدا می زنند] جابر!... ناصر!... نادر!
علی:برو جلو آقامسیب! مستقیم! حالا به چپ، چپ! همین جا وایسا!

در میانه ی صحنه توقف می کنند. مسیب پشتِ ویلچرِ علی آقا می ایستد.

مسیب:یارو می ره پیشِ دکتر، می گه ببخشین آقای دکتر، من مدّتیه مدام دچارِ فراموشی می شم... دکتره می پرسه: چند وقته عزیزم؟ طرف می گه: چند وقته چی؟... حالا حکایتِ علی آقای ماست!
علی:اوّل... کوچولوئه... چی می گن... اون از یادت می ره... کوچولوئه...
مسیب:کلمه!
علی:آره... اوّل کلمه از یادت می ره... بعد... اون... بزرگ تره...
مسیب:جمله!
علی:جمله... آخرشَم کلّ...
مسیب:صفحه؟
علی:نه...
مسیب:صفحات؟
علی:نه... این... کلّ... چی می گفتیم؟
مسیب:بیماری شما... فراموشی!
علی:به لاتین بِهِش می گن insomnia!
مسیب:[تصحیح می کند] amnesia!
علی:منَم همینو گفتم!
مسیب:اون که شما گفتین معنیش می شه بی خوابی!
علی:آره، دیده م فیلمشو... جیم وِست بازی می کرد!
مسیب:من که ندیده م... شنیده م، ولی تلویزیون گفت آل پاچینو!
علی:همونه... تو ایران بِهِش می گن جیم وِست!
مسیب:ما این جا یه قراری داریم!
علی:برجِ مولودی!
مسیب:برجِ میلاد!
علی:با حاج قادر!
مسیب:صبح که راه می افتادیم گفتین حاج ناصر!
علی:حالا قادر یا نادر! چه فرقی می کنه! مهم نف´سِ قراره.
مسیب:صبح، راسِ ساعتِ ده راه افتادیم... از گُلابدرّه...
علی:بلدین؟ شهرداری منطقه یک!
مسیب:محدوده ی محلّه! از شمال...
علی:ارتفاعاتِ البرز!
مسیب:از جنوب...
علی:امامزاده قاسم!
مسیب:از غرب...
علی:دربند!
مسیب:از شرق...
علی:جماران!
مسیب:وسعت...
علی:۶۶ کیلومتر مربع!
مسیب:جمعیت...
علی:۹۰۶۰ نفر!
مسیب:تعدادِ مرد...
علی:۴۷۰۵ نفر!
مسیب:تعدادِ زن...
علی:۴۳۵۵ نفر!
مسیب:برای اطلاعاتِ بیش تر می تونین با این ایمیل تماس بگیرین!
علی:گُلابدرّه اَت ساین، رِجیون وان، دات، تهران، دات، آی آر...
مسیب:بعله... این تنها...
علی:گُلابدرّه با دوتا آر نوشته می شه... چرا؟ چون روی رِ همزه داره!
مسیب:[تصحیح می کند] تشدید! این جزوِ چیزاییه که علی آقا هنوز یادش نرفته... مشخصاتِ زادگاهش، گُلابدرّه ی شِمرون...
علی:رئیسِ شورایاری: سید مهدی ابوالقاسمی!
مسیب:گُلابدرّه و چندتا ترانه که از هرکدوم دوسه خط یادشه...
علی:[کمانچه را به او می دهد] بگیر! بزن!
مسیب:چی بزنم؟
علی:ارکسترِ فیلارمونیک بزن! همچین می گه چی بزنم، انگار... همون چارتا آهنگی که بلدی یکیشو بزن دیگه!

مسیب آهنگی می نوازد. علی می خواند... امّا در میانه، ناگهان مضطرب.

علی:ناصر! کاظم!
مسیب:چی شد علی آقا!؟
علی:ما یه قرار داشتیم این جا... قرار داشتیم... یه قرارِ مهم!
مسیب:آره علی آقا!
علی:چی شد پس؟ نرسیدیم؟... برجِ ولادت!
مسیب:برجِ میلاد، چرا علی آقا، رسیدیم!
علی:نیومده؟
مسیب:نمی دونم... شاید اومده باشه...
علی:پس چرا ما داریم آواز می خونیم؟
مسیب:خُب خودتون گفـ...
علی:پول جمع کردی؟
مسیب:پول!؟... نه...
علی:چرا؟ رسیدیم راه آهن؟ صدای سوتِ قطار نمی شنوم!
مسیب:[رو به ما] روزای کسادی کسب وکار، از تجریش راه میفتیم، من ساز می زنم و با علی آقا دَم می گیریم. نم نمک می آییم سمتِ جنوب... چارراه پارک وِی، میدون ونک، پارک ساعی، میدون ولی عصر، چارراه ولی عصر... سه راه جمهوری، میدون منیریه، مختاری و راه آهن...
علی:یه شب... موقعِ برگشتن... گم شدیم...
مسیب:یه شب... موقعِ برگشتن... گم شدیم...
علی:از کربلای چاهار تا اون شب، هیچ وقت گم نشده بودم...
مسیب:کربلای چهار هم از اون مورداست که علی آقا هیچ وقت یادش نمی ره... هیچ کدوم مون یادمون نمی ره...
علی:گم نشده بودم... یادم رفته بود... یادم رفته بود این جا کجاست؟ این مردم کی هستن؟ من این جا چیکار می کنم؟ اصلاً خودم کی هستم؟
مسیب:«رِتروگِرِد» و «آنتوگِرِد»!
علی:توضیح بده!
مسیب:بیمارِ دچارِ «رتروگرد» گذشته رو از یاد می بره، بیمارِ مبتلا به «آنتوگرد» زمانِ حال رو از یاد می بره...
علی:مالِ ما قربون، گِرِد رو گِرِده... هم زمانِ گذشته از یادمون می ره، هم زمانِ حال...
مسیب:از طرف می پرسن حالِ ساده به چی می گن، می گه یه بوسِ کوچولو! [می خندد.]
علی:بی ادب!... [آرام تر] دیده م فیلمشو... جیم وِست بازی می کرد!
مسیب:من که ندیده م، شنیده م، ولی می گفتن رضا کیانیان بازی کرده...
علی:همونه... تو بچه ها صداش می زنیم جیم وست!
مسیب:اون که باهاش قرار داشتین...
علی:ناصر؟
مسیب:تو گُلابدرّه گفتین قادر...
علی:اسم مهم نیست، رسم مهمه...
مسیب:چه رسمی؟
علی:رسمِ رفاقت. بِهِم قول داده بود... گفته بود برات یه... [با دستش راه را نشان می دهد] از اینا که آدما می گذرن...
مسیب:خیابون؟
علی:آدما، نه ماشینا!
مسیب:پیاده رو!
علی:آره... قرار بود برام یه پیاده رو بسازه... من، با این... این... [روی ویلچر می کوبد.]
مسیب:ویلچر!
علی:آره... من... با این ویلچرم... بتونیم... از... از... از...
مسیب:گُلابدرّه؟
علی:بلال می خورن...
مسیب:ها... سَرِ پلِ تجریش...
علی:از تجریش... تا... تا... تا... [صدای لوکوموتیو و سوتِ قطار درمی آورد.]
مسیب:تا راه آهن!
علی:تا راه آهن... بتونیم... بی دردسر... رد بشیم... امّا، آقامسیب!
مسیب:بله علی آقا؟
علی:ما گم شده یم؟
مسیب:گمون نمی کنم...
علی:ما قرار داشتیم... برجِ تولد...
مسیب:میلاد...
علی:من می ترسم آقامسیب... مثلِ اون شب... که گم شده بودیم... قرصام...
مسیب:[از جیبش جعبه ی قرصی بیرون می آورد] الآن می رم آب می آرم... [می رود.]
علی:قرار بود... برامون یه پیاده رو بسازی... قرار بود ردّ سنگفرشا رو بگیرم، برم جلو... امّا یه جایی سنگفرشا تموم شد... پشتِ سرمو نگاه کردم... هیچ سنگفرشی نبود... قرار بود این سنگفرشا منو به تو برسونه... قرار بود... گوش می دی حاجی... تو خیابونای تهرونِ شما... دیگه جایی برای من و این آقامسیب... ما... یه قراری داشتیم... من رتروگرد و آنتوگرد دارم مومن... شما که نداری چرا یادت رفته؟

مسیب با لیوانِ آب برمی گردد.

علی:یه فیلم بود رزمنده هه با ویلچرش یه شب تو تهرون گم می شه...؟ گمونم جیم وِست بازی می کرد...
مسیب:اگه رزمنده بوده و ویلچر و تهرون... مطمئنم جیم وِست نبوده...
علی:چرا خودش بود... تو سنگرِ ما بِهِش می گفتن جیم وِست!
مسیب:بزنم؟
علی:ارکسترِ فیلارمونیک؟
مسیب:به یادِ اون رزمنده ای که تو شب های تهران گم شد...
علی:ما یه قراری داشتیم... نیومده؟
مسیب:می آد... بالاخره می آد...
***
ترانه ی «شب های تهران»
ترانه سرا: کریم فکور
موسیقی: مجید وفادار

شب های تهران
می کند پنهان
صحنه ی بسیار
از چشمِ انسان
زین شب های تار
مانده یادگار
رازِ بی شمار
بهرِ عاشقان

هرشب این
سرزمین
پُر زِ ماجراست
یک سو رنج و تعب
یک سو عیش و طرب
برخیزد همه شب
غوغای تهران

قلبِ یار
بی قرار
کامِ او رواست
عاشق در همه حال
باشد فکرِ وصال
بر او داده مجال
شب های تهران

یاران جامِ باده بر دست دارند
هرشب چون ماه و پروین بیدارند
ای که چون من بیداری
مستی خود یاد آری
چون شنوی بانگِ مستان
منتظری روز آید
عقده ی دل بگشاید
این شبِ غم یابد پایان...
***

متروی صادقیه

نمایی داخلی از ایستگاهِ متروی صادقیه.
سلطان ــ زنِ دستفروش ــ وارد می شود. بقچه بندیلش را روی نیمکت می گذارد. زیرِلب بخشی از ترانه ی«شهزاده ی رویا» را می خواند. همان طور که پول می شمرد ناگهان خوابش می گیرد، نشسته. آرام آرام صدای نفَس های آرامش به خرناسی بلند تبدیل می شود. به جلو خم می شود، امّا پیش از آن که به زمین سقوط کند، ضربه ی هشداردهنده ی یکی از نوازندگان او را به خود می آورد.

سلطان:آهان... کجا بودیم؟... گُلی! گُلی! [صدای زنگِ تلفنِ همراه، که ترانه ی Hello را می نوازد. زن با تعجب به اطرافش نگاه می کند. صدای زنگِ تلفنِ همراه. زن برمی خیزد و این سو و آن سو را به جست وجوی تلفنِ همراه می گردد. سرانجام آن را می یابد. سعی می کند روشنش کند و پاسخ دهد، امّا پیداست به دلیلِ مدلِ جدیدِ آن، نمی تواند دکمه ی پاسخ را پیدا کند. سرانجام به هر زحمتی که هست موفق می شود] الو... الو... بفرمایید... [پاسخی نیست] اینا عوضِ این که کارو راحت کنن سخت تر می کنن که! موبای ساخته ن یه کلاسِ اکابرِ شیش ماهه باید بری که تازه یاد بگیری روشنش کنی... والله! گُلی جوراب مردونه اگه بود تو یه آب خوردن روشنش می کرد قدّ یه چشم به هم زدن! نیست جوراب مردونه می پوشید پاچه شلوارشو می کرد تو جوراب، صداش می زدیم گُلی جوراب مردونه! نه که موبای، تو هرچیزی وارد بود این دختر... شوما بگو لواشک! خودش آلو می گرفت، می شُست، له می کرد، پُشتِ بوم، آفتاب، تنظیف، خشک، نایلون، لواشک! والله! یه نفری! کیسه می دوخت محیط زیستنی، گُل می بافت روش، سه تومن، پنج تومن، هفت تومن... خُب کوچیک بزرگ داشت کیسه ها... سه تومن، پنج تومن، هفت تومن! انصاف! انصاف داشت گُلی! همینه که عاقبت به خیر شد! دخترا دوره ش می کرد ن که سرمو بشکون نرخمو نشکون! جوراب شلواری تُرک طرح دار چرا میرفوشی یازده تومن؟ گُلی، خنده، تحویل، تُرک کجا بود؟ امیراکرم، پاساج، علا الدین، حاجی محجوبی! بعدَم باندِرولِ تُرک، مِید این آنکارا... حالا کدوم کارا، خدا عالمه! تهِ حرفش اینه که تقلّبیه این باندِرولا... البت´ اون نمی گفت باندِرول، یه چی دیگه می گفت یادم رفته... این باندِرولو از بابا خدابیامرزم یادم مونده... هِی گفتن بی باندِرول نخور، گوش نمی داد که... اون قدر ارمنی، بی باندِرول، صنعتی، خورد، بابا قوری، کور، مُرد! ما موندیم شیش تا قدونیم قد، بی ننه بابا... بزرگه ش سلطان... که من باشم... حالا این کیمیایی می آد، معسود، سلطان می سازه، مَرده... دوره ی ما زن بود! دعوا که نداریم! عینهو حشمت! دعوا نداریم که! باز سلطانِ اون یه موتور داشت هدیه رو کادو می کرد می ذاشت بغلش، ما چی! چشم باز کردیم، چارده ساله دختر، پنج تا صغیر زیرِ دست وپاش می لولیدن... چه کار کنم چه کار نکنم، حصیر، بخر، بباف، بادبزن، سرِ چارراه، یه لنگه پا، متلک، انگولک! دیدم کارِ ما نیست... شُحور که ندارن بلانسبت بعضی آقایونا! شُحور بخوره سرشون، غیرت´ ناموسم ندارن! والله! دست و دل و دیده شون با هم به کار می افته، اون وقت فریادشو ما باید بکشیم! این جور! حالا بزنه از بینِ میلیان میلیان آدم یکیش بشه این پسره و عاشقِ گُلی جوراب مردونه بشه و ببردش... پپسی نه، اون یکی، زرده... کانادا! ببردش کانادا! اقدس می گه جادوجنبلش کرده حتمنی! فریبا می گه چاخان پاخان سرِهم بافته... فهیمه می گه بازی عجیبم، عجیبم، ولی خیلی نجیبم واسه طفلی پسره درآورده... خلاصه هرکی یه چی می گه!.. ولی... [به خودش اشاره می کند] ببین سلطان چی می گه! سلطان می گه یه آوازی بود گُلی همیشه می خوند... که سحر خواب می بینه یه شهزاده ی زرین کمر می آد به خوابش... اون جور! سلطان می گه آدم یه وقتی از خدا وقتای زندگیش، یه خوابی از خدا خوابی که می بینه، خُب تعبیر می شه خُب... نمی شه؟ پس این محجزه محجزه که همه می گن چیه پس؟ مالِ دوره ی موسا عیسا بود فقط؟... حیف بود گُلی... حیف بود اگه می موند و ایستگاه به ایستگاه می چرخید واسه دوزار لواشک و پنج زار جوراب، واسه یه لقمه کوفتی که شب به شب از سرت می ره و صبح به صبح از تهت درمی آد... وسطِ حرفِ مفت و چشمِ ناپاک و کل کلِ مامورا... دوّمَندِش، گُلی، گُلی بود... سلطان نبود که پنج تا آبجی قارداش رو ضفط ورفط کنه... خودش بود و ننه بزرگش که اونَم چارسال پارسالا شب خوابید و تا قیامت دیگه بیدار نمی شه... گُلی موند و حوضش... اون قدر نشست منتظر و چشم به در دوخت تا شهزاده ی رویاش از در دراومد... اون قدر خوند: «کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه، این دو چشمِ پُرآبم... روزی که بختم وا بشه، پیدا می شه، اون که اومد به خوابم...» دروغ چرا... سلطان حتّا دیگه خوابشَم نمی بینه... [صدای زنگِ تلفنِ همراه و باز همان ترانه ی Hello. به سختی آن را روشن می کند] بله؟... بفرمایین... نه خیر، شقایق نیستم، سلطانم... عرض کردم سلطانم... اسمم سلطانه... جا مونده انگار موبای شفیقه خانم... بعله، شقایق خانم... هرروز... این جام... مترو، صادقیه، بپرس، سلطان، موبای، تحویل... بعله... چشم! خداحافظ! [گوشی را در جیبش می گذارد] اون قدر خسته م که بعضی وقتا همین جوری سرِپا خوابم می بره... عینِ این مُحتادا که پینَکی می خورن... اون جور! گُلی که خبر داد پسره می خواد بگیردش ببردش خارج، با دخترا اون قدر جیغ زدیم که شب اگه این دختره ــ مصی بی کسی ــ چارتخم بِهِم نمی داد خروسک شده بودم... والله! از اون روز به بعد گُلی یه گُلی دیگه شد... خوشگل که بود، خوشگل تر شد... مانتو، شیک، زرشکی، عطر´ادکلن، ناز، آواز، ملوس! این صورت عینِ قرصِ قمر، به عشقِ شهزاده ی زرین کمر! درسته... بی معرفتی کرد... بی خداحافظی رفت... ولی گورِ پدرِ دلِ ما... دلِ تو خوش... [موسیقی] این جا دیگه دخترا کم تر حرفتو می زنن گُلی... همون دو روزِ اوّل از یادشون رفتی... ولی سلطان که تو رو یادش نمی ره... هروقت یه خنده ی از تهِ دل می شنُفه یادِ تو می افته، یا حرفِ محجزه که پیش می آد... حتّا وقتی جوراب مردونه می بینه... همین دو هفته پیش که گفتن ایستگاهِ شهر ری یه زنی افتاده زیرِ چرخای قطار، بازَم یادِ تو افتادم... گفتن سروصورت لِه، ولی جوراب مردونه پاش... خدا رو شکر کردم که تو نیستی... که تو رفته ی... رفته ی جایی که هیچ قطاری نتونه از روت رد شه... که زَنا از خستگی سرِپا خواب شون نمی بره... که دخترا محضِ یه بادبزنِ حصیری... [بغضش را فرو می دهد]... گُلی... گُلی... گُلی... چه قدر دلم هواتو کرده دختر... دیگه آرزوی خوابِ شهزاده ی زرین کمرو ندارم... ولی اگه شد... یه شب به خوابم بیا... می دونم، این محجزه محجزه که می گن... شاید... شاید...
***
ترانه ی «شهزاده ی رویا»
ترانه سرا: بیژن ترقی
موسیقی: همایون خرم

دیدم تو خواب وقتِ سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسبِ سفید
می اومد از کوه و کمر
می رفت و آتش
به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه، این دو چشمِ پُرآبم
روزی که بختم وا بشه، پیدا می شه، اون که اومد تو خوابم...

شهزاده ی رویای من شاید تویی
اون کس که شب در خوابِ من آید تویی تو...

از خوابِ شیرین، ناگه پریدم، او را ندیدم، دیگر کنارم به خدا
جانم رسیده، از غصه بر لب، هرروز و هرشب، در انتظارم به خدا...
***

کافه نادری

نمایی داخلی از کافه نادری.
آخرین مشتری به کمک پیرمرد ــ وارطان ــ بارانی اش را می پوشد و می رود. وارطان خسته روی یک صندلی ولو می شود. دمی در سکوت به تماشاگران چشم می دوزد. سپس به آرامی آغاز به خواندن می کند، ابتدا به زمزمه و زیرِلب، سپس با صدایی بلند.

پیرمرد:«زندگی خوب آست/ که گیری دلباری نکو/ تا فروشی هار دو جاهان/ به یک تارِ مو...» چقادر حالام خوب نیست امشاب... [می رود. صدایش را می شنویم که ادامه ی ترانه را می خواند: «خانده آش عشق آست و روح آست و جان آست...» برمی گردد، با یک لیوان شیر و یک قاشقِ چایخوری درونِ آن. درحالِ هم زدن] شیر آقای مان... شیر... صادوبیست وشش خاصیات داره... سارشار آز ویتامین های آ، ب، ب دو، ب شش، ب داوازداه، هامین طور بگیر بیا تا آخار... رازِ سالاماتی و طولِ عمر... این که وارطان دار هاشتادوچاهارسالگی هانوز روی پاهای خودش راه می ره، بی عاصا و واکر، آوّالیش به خاطرِ شیره... دوّمیش هام به خاطرِ شیره، سوّمی و چارمی و داهمی هام به خاطرِ شیر، هامین طور بگیر بیا تا آخار... هامین پسارِ جناب سارهانگ که امروز خابارشو آواردان، هامیشه شوخی می کارد: [با صدایی دیگر] «وارطان! هانوز از شیر ناگرافتانِت پسار؟» چار سالی آز مان کوچک تار بود، آمّا داه سالی می شد عاصا داست می گرفت... دلش می خواست، هامیشه دلش می خواست بشینه کنارِ اون پانجره ی آوّال... هامون جا که سکه ش به نامِ آقای صادق هدایات خورده بود... می گفتام: پسارِ جناب سارهانگ... قربونِ اون موهات برام که بریانتین آزاش می چکه... ناشین رو اون صاندالی... شگون ناداره آقای مان... می گفت: «وارطان! خجالات بکش... تو که خرافاتی نابودی پسار! اسپرسوی دوبل!» آقا این اسپرسو آز ناظارِ مان، توهین ناباشه به آقایان، خانوم ها، مزاخراف تارین قاهوه ی دنیاست... در شاهریوارِ ۱۳۲۰، در چارداه سالگی، یک بار لاب زادام و بارای هافتاد پشتام کافیه... اسپرسو رو از قاهوه ی روبوستا تاهیه می کناند، آرزان، تالخ، ترش... نا عاطری، نا بویی، تفاله ی پودرِ قاهوه... صاد راحمات به نسکافه... باله؟ کاپوچینو؟ این هام مثلِ اسپرسو، توهین ناباشه به آقایون، خانوم ها، شیر بزانی به آب زیپو، می شه کاپوچینو... آقا ناجاف می گفت یه فرقه ای بودان قرون وسطا... رادای سیاه، کلاه سفید، اسم شون کاپوچین... اسمِ کاپوچینو از اون فرقه اومده... آب زیپو با شیرِ کاف کرده! آقای مان! خانومِ مان... تا واقتی قاهوه ی یونانی هاست، قاهوه ی تُرک، قاهوه ی پورتوریکو، قاهوه ی آرابیکا... چرا...؟ تاعریف آز خود غالاطِ زیادیه... والی وارطان تو قاهوه صاحب ناظاره... آز داه سالگی شاگردی کاردام پیشِ خاچیک مادیکیانس... بنیانگذارِ کافه نادری... هامه ی زندگیمو مادیونِ خاچیکام... هامه ی ما مادیونیم... هامه ی شما که حادّآقال یک بار بیف استروگانف خوردین، بیفتاک یا شاتوبریان، استیک با سسِ قارچ و شنیسلِ مرغ، هامین طور بگیر بیا تا آخار... مادیونِ خاچیک هاستیم. مادیونِ فوکستروت و تِه دانسان و سلطانِ پاپش... آقای مان؛ مسیو خاچیک مادیکیانس... یه مهاجرِ روسِ آرمانی، مثلِ مان... آز یروان... تا نادری... کافه نادری... باچه بودام، جاوان شُدام... رضا شاه که رفت موریس چارداه ساله بودام... آوّالین اسپرسو، آوّالین آنعام... بزرگ شدام... مارد شدام... یاد گرفتام کافه گلاسه، باستانی فارانگی، قاهوه فارانسه... یاد گرفتام آداما واقتی دورِ یه میز با هام حارف می زنن دنیا جای بِهتاریه واسه زندگی... یاد گرفتام پارانده های بزرگ، زودتار خاسته می شن... آقای هِدایات روی اون صاندالی کنارِ پانجره ساگِ ولگارد می نوشت... واقتی تو کوچه شامپیونه خودکشی کارد، فاهمیدام اون صاندالی بادشُگونه... شاصت سال گذاشته و هانوز بادشُگونه! آقای کاظمیه روی هامون صاندالی می نشاست و چل پانجاه سال باعدِ هِدایات، تو پاریس، یه کیسه نایلون کشید رو صورتش! آربی که با آقای ناعلباندیان می اومد کافه... می خواستام ناذارام رو اون صاندالی بشینه عاباس آقا، والی... خانومِ غازاله عالیزاده اگه رو اون صاندالی نمی نشاست، شایاد خودشو دار نمی زاد تو جانگال... حاتّا ماریو مونیچلی، می شناسیدش؟ کارگاردان بود آز ایتالیا... توتو می ساخت... دوستانِ من... بورژوا کوچاک کوچاک... هامین چاند سال پیش اوماد ایران... با آقا عاباس کیارستامی، کافه نادری، هامون صاندالی... و اون دختارِ داستفروش که جورابِ ماردانه پاش می کارد... عاشقِ این پِساره گیتارزان شد... گیتاری هاشتِش گروی نُه، چاخان پاخان می بارامت خارجه... گُلی روی هامین صاندالی نشاسته بود که فاهمید دروغه، هامه چی دروغه... آخاریش هام جمعه، ساعاتِ دو... پسارِ جناب سارهانگ... عاشقِ بریانتین و بِوِرلی هیلز و تارانه ی جامشید شیبانی و مین باشیان... [موسیقی] آوال می گان: یه غامی تو این هاوا هاست که آدام دلش می خواد آواز بخونه... [می خواند] «زندگی خوب آست/ که گیری دلباری نکو...» باعد می گان: یه غامی تو این هاوا هاست که آدام دلش می خواد عاشق بشه... [می خواند] «خانده آش عشق آست و روح آست و جان آست...» آمّا راستشو نمی گان... راستش اینه آقای مان، خانومِ مان... یه غامی تو این هاوا هاست که آدام دلش می خواد بمیره... [می خواند] «رویاش آمیزِ هاردو جاهان آست...» مثلِ ماریو مونیچلی... کیو دیده ین در ناوادوپانج سالگی خودکشی کنه؟ طاباقه پنجم بوده انگار... می گه صدا... دوربین... حارِکات! و پارواز می کنه... وا حاسراتِ خوردانِ یک لیوان شیرِ گارمو به گور می باره... [می رود و روی همان صندلی می نشیند] چقادر حالام خوب نیست امشاب... چقادر حالِ هیچ کدومِ ما خوب نیست امشاب... من... تو... او... ما... هامین طور بگیر بیا تا آخار... [شیر را جرعه جرعه می نوشد...]
***
ترانه ی «زندگی خوبست...»
ترانه سرا: جمشید شیبانی
موسیقی: غلام حسین مین باشیان

زندگی خوبست که گیری دلبری نکو
تا فروشی هردو جهان بر یک تارِ مو
خنده اش عشق است و روح است و جان است
رویش آمیزِ هردو جهان است
چون نگاهش یک او یک سو
روی ماهش بر او
تابِ سنبل بوی گُل دارد این گیسو

یک نگاهِ یارِ من
می برد صبر و قرارِ من
کند شکارِ دل و جانِ من
مثالِ شیرِ نر

دیدم چشمِ مستِ یار
روی مهوشِ نگار
با خود برده دل و دینم
نموده چنینم...

نظرات کاربران درباره کتاب ترانه‌های قدیمی

من اجرای این کارو دیدم خیلی خوبه مخصوصا علی عمرانی
در 2 هفته پیش توسط sar...e.t