فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم

کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم

نسخه الکترونیک کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم

این آگهی تبلیغاتی در گوشه‌ی نمایشگرِ کامپیوتربالا آمد. جانی فوری روی دکمه فشار داد. پایگاه اطلاع رسانیِ مبادله‌ی خواهر و برادر با صدای دینگ دینگی باز شد. برادرها‌ی خندان و خواهر‌های خوشحالی را نشان می‌داد که بازی می‌کردند، می‌خندیدند با هم خوش می‌گذراندند. این دیگر چه دنیای جانشینِ دیوانه‌ای بود؟ یعنی آنجا هم جایی بود که برادرهای بزرگتر برادرهای کوچک‌تر را به ‌خاطر کُند بودن در هر کاری و دست و پا چلفتی بودن‌شان در بالارفتن و کوهنوردی، مسخره‌ می‌کردند؟ جایی که گوش‌ها و زیرپوش‌ها را پشت‌ورو می‌کردند؟ اسمی‌که صدا می‌زدند، چطور؟ به ‌نظر می‌رسید شبیه دنیایی است که جانی، هرگز تجربه نکرده است. دنیایی که خواهرها و برادرها واقعی و راستی راستی همدیگر را دوست دارند! جانی زیرلب مِن و مِنی کرد: «اوه، خدای میوه‌های بهشتی!» می‌توانست کاملاً احمقانه باشد، اما کاملاً جذاب و فریبنده بود. نه، نمی‌شد از کنارش گذشت. یک برادر جدید. یک برادر بهتر. برادری که در آب پرتقالت نمک نریزد. کسی که بهت نگوید آدمِ تنبل. برادری که زیرِ گوشِت آروغ نزند! از این نوع برادرها.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یک: یک فشار به دکمه!

امروز با استفاده از سایت
www.siblingswap.com
می توانید خواهر و برادرتان را عوض کنید.

این آگهی تبلیغاتی در گوشه ی نمایشگرِ کامپیوتربالا آمد. جانی فوری روی دکمه فشار داد. پایگاه اطلاع رسانیِ مبادله ی خواهر و برادر با صدای دینگ دینگی باز شد. برادرها ی خندان و خواهر های خوشحالی را نشان می داد که بازی می کردند، می خندیدند با هم خوش می گذراندند.
این دیگر چه دنیای جانشینِ دیوانه ای بود؟ یعنی آنجا هم جایی بود که برادرهای بزرگتر برادرهای کوچک تر را به خاطر کُند بودن در هر کاری و دست و پا چلفتی بودن شان در بالارفتن و کوهنوردی، مسخره می کردند؟ جایی که گوش ها و زیرپوش ها را پشت ورو می کردند؟ اسمی که صدا می زدند، چطور؟ به نظر می رسید شبیه دنیایی است که جانی، هرگز تجربه نکرده است. دنیایی که خواهرها و برادرها واقعی و راستی راستی همدیگر را دوست دارند!
جانی زیرلب مِن و مِنی کرد: «اوه، خدای میوه های بهشتی!»
می توانست کاملاً احمقانه باشد، اما کاملاً جذاب و فریبنده بود. نه، نمی شد از کنارش گذشت.

خیلی مهم و ضروری بود. جانی باورش نمی شد چه شانسی بهش رو کرده است. فقط فکر کن این برنامه ی مبادله ی خواهر و برادر چه پیشنهادی می دهد.



یک برادر جدید. یک برادر بهتر. برادری که در آب پرتقالت نمک نریزد. کسی که بهت نگوید آدمِ تنبل. برادری که زیرِ گوشِت آروغ نزند! از این نوع برادرها.
جانی باید شانسش را امتحان می کرد.اگر برادر جدید آن چیزی نبود که می خواست، فرصت داشت دوباره عوضش کند. همه چیز واضح و روشن بود.
دکمه ی روی فرم درخواست را فشار دادم.
چه چیزی می توانست اشتباه باشد؟

فصل دو: دعوا، عاقبت، برگه ها

درست کمی قبل ازاین که جانی آگهی مبادله ی برادر و خواهر را ببیند، با برادرِ بزرگترش، تِد، دعوا کرده بود. یک دعوای دیگر.
این یکی مخصوصاً دعوای احمقانه ای بود. درست مثلِ همه ی دعواهای احمقانه ی دیگر. دعوا سرِ یک چیزِ احمقانه. این بار لباس، اما نه هر لباسی، لباسی از نوع زیرپوش، آن هم زیرپوشِ آویزانِ لعنتی.
جانی و تِد، سگشان، ویجت را برای گردش برده بودند به چمنزارِ نزدیکِ خانه شان. به اولِ جنگل رسیده بودند. همان جایی که از مدت ها پیش، تعداد زیادی زیرپوش مردانه ی رنگارنگ از درخت ها آویزان بود. لباس ها یک جورهایی در طول سال هایی که آنجا بازی می کردند، برای برادرها اسرارآمیز شده بود. آنها زرق و برق و جذابیت عجیبی داشتند. پسرها کم کم از آنها متنفر شده بودند و می ترسیدند، اما هیچ وقت نتوانسته بودند کاملاً آنها را نادیده بگیرند. و این طوری بود که این زیرپوش ها لعنتی شده بودند. جانی فریزبیِ ویجت را پرت کرد توی درخت ها. فریزبی لای یکی از شاخه ها گیر کرد. درست زیرِ یکی از زیرپوش های افسانه ای.
جانی گفت: «اوه، لعنت!»
تِد گفت: «پرتاب خوبی بود! خودت انداختیش بالا، خودت هم بیارش پایین.»
جانی اخم کرد. مشکل دو تا شده بود. یکی این حقیقت که فریزبی خیلی نزدیک به یکی از زیرپوش ها بود و مسلماً موقع برداشتن آن دستش به زیرپوش ِ چندش آور می خورد. دوم این که جانی در بالا رفتن از درخت خیلی ماهر نبود.
تِد مسخره اش کرد: «زود باش، جانی. برو بالا. ویجت نمی تواند تمامِ روز منتظرِ فریزبی اش باشد. برو بالا و بیارش. چی شده؟ نمی توانی بالا بروی؟ دست و پا چلفتی هستی و بالا رفتن برایت سخت است؟ ببخشید، چی؟ حتماً ترجیح می دهی من از درخت بالا بروم و فریزبی را بیاورم؟ چون می دانی که در بالا رفتن فوق العاده ام!»
جانی با عصبانیت گفت: «باشد!»
ژاکتش را در آورد: «از درخت می روم بالا و فریزبی را می آورم. حواست به ژاکتم باشد.»
تِد گفت: «متشکرم. می توانم از آن به جای زیرانداز استفاده کنم. تو این قدر کُندی که احتمالاً تا نیمه شب اینجاییم.»
همان طور که تِد پیش بینی کرده بود، جانی آرام آرام و کمی لرزان شروع کرد به بالا رفتن.
جانی همین طور که برای گرفتنِ شاخه ی بعدی می رفت، گفت: «با دقت و آهسته می روم، هولم نکن!»
تِد گفت: «ما اینجا برای گزارش دادن می مانیم.»
بعد از چند دقیقه، یک سگِ کوچولو زیرِ درخت ظاهر شد. صاحبش دنبالش بود. سگ به طرفِ جانی واق واق کرد.
تِد درحالی که به بالای درخت اشاره می کرد، به خانمی که صاحب سگ بود گفت: «اون، برادرم است. بازهم زیرپوشش را انداخته بالای درخت و مجبور شده برود آن را بیاورد.»
زن چشم هایش را تنگ کرد و نگاهی به بالا انداخت. سگش دوباره واق واق کرد.
گفت: «اوه، بله، می بینم. خُب، زیرپوش های محشری به نظر می رسند. این طور نیست؟ می فهمم چرا می خواهد آنها را برگرداند. روی آن یکی زیرپوش، عکسِ سفینه ی فضایی است؟»
تِد گفت: «ماشین است.»
زن گفت: «زیرپوش ها خیلی جذابند. اما او نباید دوباره بیندازدشان بالای درخت. ممکن است کلاغی، زاغی، چیزی آنها را ببرد.»
تِد گفت: «من هم همین را بهش گفتم.» خنده ی خفه ای کرد و ادامه داد: «من را ببخشید، بهتر است بروم بالا و کمکش کنم وگرنه تا کریسمس باید اینجا باشیم. برادرم یک جورهایی کُند و تنبل است!»
تِد این را گفت و پرید بالای درخت، خودش را به سرعت از شاخه ها بالا کشید و درست زمانی که جانی در فاصله ی نزدیکی از فریزبی بود، از کنارِ او گذشت.
تِد گفت: «گرفتمش!» فریزبی را قاپید و پیش از این که از شاخه ی درخت پایین بپرد و پاهایش را روی زمین بگذارد، آن را برای ویجت پرت کرد. «برادر، حالا دیگر می توانی بیایی پایین. مگر این که واقعاً بخواهی به این زیرپوش های لعنتی دست بزنی. راستش خیلی بهشان نزدیکی. نگاه کن! درست نزدیکت هستند.»
جانی صدایی از گلویش بیرون داد (کمی شبیه خُرناس) و احساس کرد صورتش قرمز شده و می سوزد. همین طور که از درخت پایین می آمد، ازعصبانیت و احساس تحقیر به لرزه افتاد.



زمانی که دو برادر به خانه برگشتند و در را با سر و صدا بستند، جانی آنقدر عصبانی بود که حرف نمی زد. به طبقه ی بالا دوید. می توانست صدای مامانش را بشنود که به خاطر محکم بستن در، سرزنشش می کرد. درِ اتاق خواب را هم محکم بست. خُب؟ چطور بود؟ از این که تِد مسخره اش کرده بود، حالش بد بود. از این که برادر کوچکتر بود، حالش بد بود. و از این که به آن خانمِ پیر گفته بود، زیرپوش های لعنتی آویزان روی درخت، مالِ او است.... جانی با سرعتی باور نکردنی لپ تاپش را روشن کرد. صفحه ی وبسایتِ تبادل خواهر و برادر بهش می گفت همه ی این ها می تواند تغییر کند. چه فرصتِ عالی ای. آیا گروه جابجایی فکرش را خوانده بود؟ برای کی مهم است؟
صفحه ی شروع برنامه را خواند:

گاهی برادر یا خواهری که آرزویش را دارید به دست نمی آورید.
اما اینجا، در تبادل خواهر و برادر، هدف ما این است که این کار را درست انجام دهیم. با خواهرها و برادرهای زیادی که اینجا داریم، می توانیم مناسبت ترین را برایتان بفرستیم!

قلبش تند و تند می زد.

جابجایی خواهر یا برادر آسان تر از آنچه در این سایت هست؛ امکان ندارد!
خیلی ساده فرم درخواست را پر کنید، در مدت بیست و چهار ساعت خواهر یا برادر جدیدی به شما عرضه خواهیم کرد. فرم درست را برای خواهر یا برادر مناسب، از پایگاه اطلاعاتی گسترده ی ما با دقت انتخاب کنید.
اعضای گروه متعهدِ عملیات تبادل، هر روزِ هفته، بیست و چهارساعته کار می کنند تا بهترین خواهر یا برادر سازگار با شما را پیدا کنند، اما اگر از داشتن خواهر یا برادر جدید کاملاًًًخوشنود نبودید، می توانید او را برگردانید و به جایش خواهر یا برادر جدید یا خواهر یا برادر اصلی خودتان را بگیرید.

شگفت آوراست! برای اولین بار درعمرِ تقریباً ده ساله ی جانی، این وبسایت به او قدرت، حقِ انتخاب و آزادی، پیشنهاد می داد!احساس خوبی داشت! دست هایش را به هم مالید و پر کردن فرم را شروع کرد.

ابتدا دو گزینه وجود داشت:

می خواهید یکی از بستگان را مبادله کنید؟
می خواهید خودتان را برای مبادله بگذارید؟

جانی با خودش گفت: «آسان است. این من هستم که مبادله را انجام می دهم. من قدرت دارم!» همین طور که روی مربع بالایی کلیک می کرد، یک جورهایی لبخندی شیطانی زد. با صدای تیک تاک، این کار هیجان انگیزتر می شد! در فرم پرسیده شده بود:

می خواهی خواهرت را مبادله کنی، یا برادرت را؟

جانی زیر لب گفت: «این هم آسان است، برادرم را.»
بعد:

دلت می خواهد به جایش خواهر بگیری یا برادر؟

جانی روی مربعی که نوشته بود "برادر"، کلیک کرد. بعد باید یکسری اطلاعات درباره ی خودش وارد می کرد.

سن: ۹
سرگرمی ها:دوچرخه سواری، شنا، بازی های کامپیوتری، شیرینی پزی و شلختگی.

آخرین چیزهایی که مورد علاقه ات هستند:

ـ برادرم، تِد. او «همیشه مسخره ام می کند و فکر می کند بامزه است، فقط هم به خاطر این که دبیرستانی است.»
ـ نُُه ساله بودن. «تقریباً دارم ده ساله می شوم، اما آیا می توانم برادر کوچکتراز خودم داشته باشم یا شاید هم هم سنِ خودم،لطفاً؟»
ـ ورزش ها:
ـ کوهنوردی، بالا رفتن
ـ بیمار بودن.

بعد، یک صفحه ی تمام درباره ی برادری بود که ممکن بود جانی دوست داشته باشد. جانی خیلی سریع مربع هایی را علامت زد: بامزه؛ ماجراجو؛ غذا دوست؛ عاشق همه ی ورزش ها مثل شنا؛ عاشق سگ ها. او مربع هایی را که با علامت انسان یا جاندار مشخص شده بود، علامت نزد. فقط یک برادر می خواست، پس چیزی که می خواست خیلی مشخص بود، مگر نه؟
جانی فکر کرد باید آن کار را انجام بدهد. قلبش تاپ تاپ می زد. در سه ثانیه آماده فرستادن بود. به پشتی صندلی اش تکیه داد. با خودش گفت: «فقط یک فشار روی دکمه. فردا همین موقع یک برادر ارتقا یافته به دستم می رسد. در واقع روزِ جمعه! آماده برای تعطیلاتِ آخر هفته!»
جانی حس کرد کمی سرش گیج می رود. بی صدا زیرلب خندید. احساس شادی همراه با قدرت داشت. تنها کاری که باید انجام می داد فرستادن فرم بود. به همین سادگی! اما بعد شک کرد... یعنی باید این کار را انجام بدهد؟ آیا کار درستی است؟ امکان داشت به دردسر بیفتد؟ پدر جانی مدتی بود با او و تِد زندگی نمی کرد؛ پس شاید او متوجه نشود، اما مامانش وقتی بفهمد، چه می گوید؟ جانی خیلی سریع تصمیم گرفت: خوشحال می شود. درست است! تازه از این همه جروبحثِ تِد و جانی هم خسته شده است. این بهترین راه حل است.
بعد اخم کوچولویی کرد و با خودش فکر کرد تِد درباره ی این معامله چه حسی خواهد داشت. اما پیش از این که بتواند دراین باره به نتیجه ای برسد، دوباره صدای برادرش را از بالای پله ها شنید.
تِد داد زد: «بازنده، بیا شام! اگر برای پایین آمدن از پله ها مشکل داشتی، بگو کمکت کنم. بفهمی نفهمی شیب پله ها زیاد است. شاید برای پایین آمدن زمان زیادی لازم داشته باشی.»
خودش بود! جانی برای دومین بار در آن روز حباب های عصبانیت را در شکمش احساس می کرد. مثل حباب های نوشابه گازداری که تکانش بدهی: بس است! دوبار بس است!
جانی زیر لب غُر غُر کرد: «پس این طور، من برادر کوچولوی دست و پا چلفتی هستم، درست است؟ خُب، اما یک کاری هست که خیلی خوب می توانم انجامش بدهم.» چانه اش را جلو داد، و محکم زد روی دکمه ی دوم.

کلیک!

گفت: «تمام شد!» و با ضربه ای درِ لپ تاپ را بست.

نظرات کاربران درباره کتاب برادرم را اینترنتی عوض کردم