فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زیر پوست زندگی

کتاب زیر پوست زندگی

نسخه الکترونیک کتاب زیر پوست زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زیر پوست زندگی

گاوالدا در این داستان‌ها با استعدادی خارق‌العاده، شادی و درد را به هم درمی‌آمیزد تا همزمان هم اشک در چشمان خواننده پدیدار شود و هم سر شوق آید. این کتاب، روایتی است از فراز و نشیب‌های زندگی، از کامیابی‌ها و ناکامی‌ها، از شکست‌ها و پیروزی‌ها، و از اینکه باید به خود آمد تا ادامه زندگی میسر شود.

ادامه...

بخشی از کتاب زیر پوست زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به بندیکت

عشق شهسوارانه(۱)

۱

«بهت می گم، دیگه بس کن، این قدر پیله نشو.»
هیچ میلی برای رفتن به آنجا نداشتم. له بودم. حس می کردم خیلی ایکبیری شده ام. بگذریم که بدنم هم پر از مو بود. این جور وقت ها هیچ اعتباری به کارهایم نیست، خوب می دانم اگر بروم آنجا هم تنها می مانم، و سرآخر هم سیاه مست برمی گردم.
می دانم، من زیادی حساسم، اما خب، این حس بر من غلبه دارد. من نه یک سکه ی دوزاری ام نه اهل دوز و کلک، فقط آدم یک رابطه ی تازه نیستم.
حالا این به جای خود؛ وقتی هم که کارم با قفس های حیوان ها تمام شد، با رییس کودنم بحثم شده و این حالم را خراب تر کرده بود.

بحث بر سر محصول جدید شرکت پروکانینا(۲)، به نام پاپی سانسیتیو(۳) بود.
«من این رو نمی فروشم» تکرار کردم: «من این رو نمی فروشم. این چه مسخره بازی ایه.» روی آن نوشته بود تقویت ذهن و بینایی. وقتی داشتم آن بسته ی کوفتی را - که کراکت های(۴) داخلش به ازای هر سه کیلو، ۲۷ یورو قیمت داشت - پس اش می دادم، بازهم رویش را خواندم: «تقویت ذهن... چه چرندیاتی، هه، اگه راسته، بهتره اون کلاهبردارها هم خودشون ازش بخورند.»

رییس بیچاره درحالی که از من دور می شد، درباره ی گزارش کار، ریخت و قیافه، طرز صحبت کردن و قرارداد کاری ای که هیچ وقت نداشتم، زیرلب غرغر می کرد و وِروِر و زِرزِر می کرد. من داشتم روی لبه ی تیغ راه می رفتم. نمی توانستند همین طور راحت عذرم را بخواهند و او این را بهتر از من می دانست. از زمانی که کارم را آنجا شروع کردم، درآمدشان دوبرابر شده بود، مشتری های قدیمی ام - که به هوای من از شرکت فاورت(۵) آمده بودند – سرجهازی ام بودند. پس...
دهنت سرویسه. دهنت سرویسه.
نمی دانم چرا این قدر به این محصولات حساس است و زود از کوره درمی رود. غلط نکنم، فروشنده کلی کادو و جایزه بهش داده. محافظ گوشی با طرح کراکت، خمیردندان برای سگ پودلش، و شاید هم تعطیلات آخر هفته در ساحل... آره، حتماً قول تعطیلات آخر هفته در ساحل را بهش داده، تا به اسم رفتن به سمینار فروش، دور از چشم زنش، آنجا با این و آن خوش بگذراند.
آره، حتماً داستان همین است...

خانه ی رفیقم سامیا(۶) بودم. داشتم از کلوچه های دستپخت مادرش می خوردم و او را نگاه می کردم که داشت دسته دسته موهایش را صاف می کرد. کار خیلی وقت گیری است. اگر بخواهیم این کارها را در نظر بگیریم، حجاب داشتن برای زن ها واقعاً آزادی است. انگشت هایم را که عسلی شده بود لیسیدم و توی دلم صبوری اش را تحسین کردم.
ازم پرسید: «ولی... تو از کی داری این آت وآشغال ها را واسه سگ های پَپی می فروشی؟»
«هان؟»
«اَه، کراکت ها رو می گم دیگه...»
«باباجان، پوپی درسته. تو انگلیسی به توله سگ می گن، پوپی.»
نیشخندی زد و گفت: «وای ببخشید، خب که چی؟ مشکلت چیه؟ مزه اش رو دوست نداری؟»
«هه... خُبه... قیافه ات رو همچین نکن. خیالی نیست، دیگه در موردش حرف نمی زنیم خُو. امشب با من بیا. بجنب... تو رو خدا... بجنب، جیگر... یه بارم که شده، تنهام نگذار.»
«خونه ی کیه؟»
«هم اتاقی قدیم داداشم.»
«من که نمی شناسمش.»
«من هم نمی شناسم، ولی بی خیال! یه دوری می زنیم، اون وقت تازه تصمیم می گیریم بمونیم یا برگردیم.»
«با شناختی که از داداشت دارم، غلط نکنم این مهمونی از اون کَلَک های بالاشهریه...»
«خب که چی! کلک بالاشهری! چه بهتر! یه شکمی از عزا درمی آریم، خانوم خانوما! لازم هم نیست خودت رو خفه کنی تا بالاخره یکی رو تور کنی، صبح هم هر چندبار که بخوای برات شیرینی کروسان می آرن. بده؟»

واقعیت این است که من خیلی اهل این جور برنامه ها نبودم. شهامتش را هم نداشتم به او بگم. دیگر حالم از همه ی این برنامه های رقت انگیز بهم می خورد.
فکرِ اینکه با قطارِ حومه ی پاریس برگردم حالم را بد می کرد. سردم بود، گرسنه بودم، بدنم بو می داد و ترجیح می دادم تنها توی رختخواب سریالم رو ببینم.
بابیلیس اش(۷) را گذاشت کنار و آمد جلوی من زانو زد، لب هاش را غنچه کرد و کف دست هایش را مقابل سینه روی هم گذاشت.
«باشه، قبول.»
آهی کشیدم و به طرف رختکن راهی شدم.
رفاقت.
این تنها چیزی است که مغزم آن را می شناسد.
«جنیفر(۸)، تاپ من رو بپوش!» آن را برایم پرت کرد توی حمام و گفت: «خیلی بهت میاد!»
«اِاِاِ... زیادی جلف نیست؟»
«خفه، خیلی هم نازه. تازه جلوش عکس یه نونوی کوچولوی پرزرق وبرق هم داره. بهت می گم، همین رو بپوش.»
«باز هم باشه.»
ماشین اصلاحش را هم قرض گرفتم، دوش گرفتم و خودم را خوب تمیز کردم تا بتوانم آن تی شرت دو ایکس اسمالش(۹) را که عکس یک کیتی پر زرق وبرق هم رویش بود، بپوشم.

وقتی نوبت پاهایم شد، به آینه نگاه کردم. می خواستم خودم را سرتاپا ببینم.
تتوی روی پاهایم را دوست داشتم. عکس موشو(۱۰) بود، همان اژدهای انیمیشن مولان(۱۱). بدون اغراق، این انیمیشن را دست کم صد و پنجاه و شش مرتبه دیده بودم و هر بار هم زده بودم زیر گریه. مخصوصاً وقتی که مولان می خواست امتحان بدهد و بالاخره توانست خود را از آن دیرک بالا بکشد.
کسی که این تتو را برایم انجام داد، قسم خورد که این ماجرا واقعاً در دوره ی امپراتوری مینگ(۱۲) پیش آمده و من هم حرف هایش را باور کردم؛ آخر او چینی بود.

«وااااای... خودت رو جر دادی.»
از آنجا که او بهترین دوستم بود، از این لحن تعریف کردنش خیلی ناراحت نشدم، اما همین که چشمم خورد به قیافه ی مردکی که داشت از آسانسور بیرون می آمد، متوجه شدم که نه، باید ناراحت می شدم.
مرد عصبانی شد.
سامی به دیوار اشاره کرد.
«هی، آقا... کپسول آتش نشانی اونجاست...»
تا به خودش بجنبد، ما توی خیابان بودیم و هِروهِر داشتیم می خندیدیم. دست های همدیگر را سفت گرفته بودیم و به سمت ایستگاه می دویدیم. با آن پاشنه های کفش درست مثل پَن پَن(۱۳) و بامبی(۱۴) در نمایش تلویزیونی تعطیلات روی یخ(۱۵) شده بودیم.

بلیت قطار اسکوب(۱۶) ساعت ۱۹ و ۴۵ دقیقه را گرفتیم و چک کردیم که اگر مورد خاصی پیش آمد بتوانیم با قطار زئوس(۱۷) ساعت ۱۲ و ۵۶ دقیقه ی نیمه شب برگردیم. آن وقت بود که سامیا بازی سودوکویش را رو کرد - سرگرمی آخر شبمان - وگرنه کلافه می شدیم.

۲

«حق داشتی بابا، این بالاشهری ها خیلی کلک اند ها. اَقَلَکن باید توی این آیفون چهار تا کد دیجیتالی وارد کنی تا بتونی بری توی کوزه ی عسل.»
«چهار تا!»
«به خدا، از ورود به خزانه ی بانک مرکزی که هیچ، از درست کردن پازل مزرعه ی پلی موبیل(۱۸) هم سخت تره.»
برای لحظه ای فکر کردم که شب را قرار است پشت سطل آشغال بگذرانیم. قاطی کرده بودم. سامی زده بود به سیم آخر: «دیگه ـ نمی شه ـ شماره ـ وارد کردـ ولی ـ من ـ بازهم ـ می زنم.»
شانس آوردیم که کسی سگ اشناورز(۱۹) کوتوله اش را آورده بود بیرون تا خودش را خالی کند وگرنه ما هنوز آن بیرون مانده بودیم.
یکهو افتادیم رویش. بدبخت، از وحشت زهره ترک شد. من هیچ وقت حیوانی را اذیت نمی کنم، حتی اگر سگ اشناورز باشد. اعتراف می کنم که اهل این کارها نیستم. هیچ وقت از پشم های تنشان خوشم نمی آمد، موهای ریش، سبیل و شکم و دور پنجه ها... معاینه ی این جور جاها آدم را بدبخت می کند و شوخی بردار نیست.
با آن اوضاع درهم وبرهم آیفون ، بالاخره توانستیم برویم بالا. بالا هم هوا گرم بود. البته خیلی سریع یک نوشیدنی پیدا کردیم که گرممان کند.
درحالی که نوشیدنی ولرم و تهوع آورم را جرعه جرعه می دادم بالا، از این گوشه تا آن گوشه ی آپارتمان را چهارچشمی می پاییدم که اوضاع را سبک و سنگین کنم.
اوف! از اینکه خانه نمانده و سریالم را ندیده بودم مثل سگ پشیمان بودم. از آن مهمانی های بچه سوسول های قرتی بود. اصلاً خوشم نیامد.

غلط نکنم پسره هنرمند بود. در و دیوار پر از عکس های دختری بود توی هند یا همچین جایی. عکس ها را خیلی خوب نگاه نکردم. یک بار هم که خوش خوشانم بود نمی خواستم چشمم به بدبخت بیچاره ها بیفتد.
خب، از این چیزها به اندازه ی کافی توی خانه داشتم.
سامی داشت مثل خل ها با مداد چشمِ جمی(۲۰) مادرش، تکه ای از موهایش را حالت می داد و برام ادا درمی آورد. راستش دلیل این خیمه شب بازی اش را تازه وقتی متوجه شدم که دیدم درست کنار دراکولای خفنی که همراهش بود، یک پسر خوش تیپ نشسته است.
آها... آنجا... خب، تازه دوزاری ام افتاد. کارش درست بود.
آخر، من این بلا را می شناسم، احتمالاً برای اولین بار در زندگی اش بچه پولداری به پستش خورده و دارد برایش آسمان و ریسمان می بافد.
آره، جان خودش.

برای اینکه خیلی تابلو نکنم، رفتم دوری توی آپارتمان بزنم.
اّه.
چیزی جز کتاب آنجا پیدا نمی شد.
بیچاره خدمتکار...
خم شدم تا تصویر یک گربه را توی یک قاب عکس ببینم. گربه ی بیرمن(۲۱) بود. با پاهای کوچک و سفید. خیلی دوستشان دارم، اما گربه های حساسی هستند. البته قیمتشان هم خودش مشکلی است... برای داشتن یک گربه ی بیرمن باید پول دو تا گربه ی سیامی را بدهی. این فسقلی ها خیلی گران اند. همین موضوع باعث شد به این فکر بیفتم که باید توی فروشگاه همه جور اِسکرَچر(۲۲) و انواع درخت و نردبان طنابی هم برای گربه ها بگذاریم. اَه... نه، ما دیگر جای خالی نداریم. باید منتظر پایان تبلیغات توی...
«خودم را معرفی می کنم؛ آرسن(۲۳) هستم.»
لعنتی، این عوضی حسابی مرا ترسانده بود.
او را ندیده بودم. درست پشت سر من روی کاناپه نشسته بود. تاریکی نمی گذاشت جز پاهایش جای دیگری را ببینم. البته... جوراب های تیتیش مامانی و کفش های مشکی و دستش که روی دسته ی کاناپه قرار داشت هم مشخص بود. دستی بزرگ که با یک قوطی کبریت خیلی کوچک ور می رفت.
«عکس گُربه مه. البته اگه بخوام دقیق بگم، گربه ی پدرم.»
«آرسن، خودم رو معرفی می کنم...»
«اِ... لولو(۲۴) هستم.»
«لولو؟»
«بله.»
«لولو... لولو...» با لحنی خیلی مرموز تکرار کرد: «لولو، می تونه لوس(۲۵) یا لوسی(۲۶)باشه، شاید هم لوسیل(۲۷)... یا لودیوین(۲۸) یا لااقل... لوسین(۲۹)؟»
«لودمیلا(۳۰).»
«لودمیلا! چه شانسی! یکی از قهرمان های شعرهای پوشکین(۳۱)! پس روسلان(۳۲) کجاست، جونم؟ هنوز با اون روگدای(۳۳) دارند پی تو می گردند؟»

یکی به دادم برسه.
لعنت به تو، هر بار که یکی از دیوانه خانه درمی رود، مطمئن باش یکراست می آید سراغ من.
آره، ارواح عمه ات. خیلی خوش شانسم.
گفتم: «ببخشید؟»
از جایش بلند شد و دیدم قیافه اش به هیچ وجه به پاهاش نمی خورد. راستش حتی یک خرده نمکی بود. اَه، خیلی ازش بدم نیامد.
ازم پرسید نوشیدنی میل دارم؟ و وقتی با دو لیوان برگشت - دو لیوان که پلاستیکی و یک بار مصرف نبودند، دو لیوان شیشه ای از آشپزخانه ی خودش - رفتیم که توی بالکن سیگار بکشیم.

برای اینکه زود خرفهمش کنم آن قدرها هم که فکر می کند خنگ نیستم، ازش پرسیدم، به خاطر آرسن لوپن و دستکش های سفیدش است که اسمش را گذاشته اند آرسن؟ و درست همین وقت بود که نومیدی را توی چشم هایش دیدم. خیلی مبالغه آمیز تحسینم کرد، اما خوب توی چشمانش می خواندم که با خودش می گفت: اَه، سگ تو روحش، این عوضی زیاد هم راحت پا نمی ده.

آره، خب، نباید راحت به همه اعتماد کرد. من خشن هستم، من به این شکل استتار می کنم. مثل مارمولک روی تنه ی درخت، مثل روباه قطبی که رنگ پشم هایش در زمستان عوض می شود؛ چیزی که از من دیده می شود، رنگ واقعی ام نیست.
یک نوع مرغ هست، که البته الان اسمش یادم نمی آید، پشت پنجه هایش پر دارد؛ همین طور که پیش می رود رد پاهای خود را پاک می کند. آره، خب، من هم همین طوری ام؛ فقط اینکه وارونه عمل می کنم: من حتی پیش از اینکه وارد رابطه ای بشوم همه چیز را پاک می کنم.
چرا؟ چون ظاهرم همیشه غلط انداز است.
اعتراف می کنم، حتی به مراتب غلط اندازتر وقتی که تی شرت بند تنبانی دوستم سامیا را می پوشم.



نظرات کاربران درباره کتاب زیر پوست زندگی

ترجمه‌ی دیگر این کتاب با نام «لاک تنهایی‌ام را می‌شکافم» منتشر شده.
در 1 ماه پیش توسط گرشاسب گ.
عالی
در 6 ماه پیش توسط z gh
این کتاب شامل چندین داستان کوتاه و مختلف هست.بد نبود بعضی داستانهاش جالب بود.ارزش یکبار خوندن داره
در 5 ماه پیش توسط سپیده