فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تلخیِ تهِ گلو

کتاب تلخیِ تهِ گلو
نمایشنامه در سه مجلس درهم

نسخه الکترونیک کتاب تلخیِ تهِ گلو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تلخیِ تهِ گلو

دختر به روزنامه چشم دوخته و توجهی به سرباز ندارد. انگشتش را روی مطلبی از روزنامه گذاشته و سعی می‌کند بخواندش. سرباز از جیبش یک مشت تخمه درمی‌آورد. یکی‌ دوتایی می‌شکند و پوستش را تف می‌کند. زیرچشمی نگاهی به دختر می‌اندازد. بعد مشتِ پُر از تخمه را پیشِ روی دختر می‌گیرد و جلوی دیدش به روزنامه را سد می‌کند. دختر نگاهش را از روزنامه می‌گیرد، نگاهی به سرباز می‌اندازد و به مشتِ پُر از تخمه‌اش. به سرباز پشت می‌کند، با آرنج به‌دستِ سرباز تقّه‌ای می‌زند و تخمه‌ها را پخشِ زمین می‌کند و دوباره روزنامه را جلویش می‌گیرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تلخیِ تهِ گلو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت ها:
ناصر
هدایت مرادی فیروزکوهی
طلعت
ملیحه
سرباز
دختر

۱

صحنه ی ۱. تک نور روی ناصر.

ناصر: آفتاب سرخه و داغ. آفتاب گرمه و سرخ. آفتاب آتیشه. آفتاب که بالا بیاد می آم دیدنت. آفتاب که بالا بیاد گُلا باز می شن، قناریا می خونن. می آم دیدنت. آفتاب که بالا بیاد همساده ها خمیازه می کشن. آفتاب آتیشه. همساده ها از سرِ دیوار سرک می کشن. آفتاب آتیشه. همساده ها پچ پچ می کنن. آفتاب که بالا بیاد پنجره ت باز می شه. همساده ها وای می کشن، جنجال و غوغا می کنن. آفتابِ چشمت آخ اگه بدونی چه آتیشیه! همساده ها قال می کنن: آتیش، آتیش. آفتاب بالا اومد و پنجره ت بسته بود. آفتاب بالا اومد و گُلی باز نشد. قناریه مُرده بود.

نورِ روی ناصر می رود، نورِ روی مرادی فیروزکوهی می آید.

مرادی فیروزکوهی:دستم می لرزه. دست و دلم می لرزه. به کسی نگو ولی دیگه نمی تونم دست بگیرمت. اشک بچه ها سرریزه، اشک بچه ها بی امون و تلخ می ریزه. دل شون واسه ت تنگ شده. به کسی نگو ولی خیلی خاطرتو می خوان. من بودم و تو. تو بودی و من. یه عمر، یه زندگی. ولی دیگه نمی تونم دستت بگیرم. زندگی عشق می خواد. عشق بی تو بی معنیه. کفِ دستِ بچه ها زُق زُق می کنه، تهِ گلوی منَم. یه چیزِ تلخ می خوام که بسوزونه، که لرزه ی دستو بپوشونه. به کسی نگو ولی دیگه طعمِ آلبالو هم از یادم رفته.

نور روی هردو می آید. کنار دستِ مرادی فیروزکوهی روی میز، کتاب و لیوانِ برگشته قرار گرفته. در طولِ نمایش مدام ناصر لیوان را سر می کشد و روی کتابِ مرادی فیروزکوهی می گذارد و او کتابش را کنار می کشد. ناصر مشغولِ نخ کردنِ تسبیح است. هردو به مرور گویی مست باشند، سنگین و لَخت می شوند.

ناصر: یعنی می گی خوشش می آد؟
مرادی فیروزکوهی:گمونم دلخور شده.
ناصر: خرابِشم، می دونی؟
مرادی فیروزکوهی:می گه آخرش خونه خرابت می کنه.
ناصر: [لیوانش را بالا می برد] سلامتی!
مرادی فیروزکوهی:نوش!
ناصر: آخه یه گُلِ سر داره همین رنگی، صورتی. گمونم خوشش بیاد.
مرادی فیروزکوهی:[به ساعتش نگاه می کند] می آد! دیر کرده، ولی می آد!

۲

صحنه ی ۲. طلعت رو به روی آینه مشغولِ بزک است و زیرلب آهنگی زمزمه می کند. ملیحه وارد می شود. دمی به دیدنِ هم می مانند. طلعت کارش را از سر می گیرد. ملیحه آبِ بینی اش را بالا می کشد و می رود سراغِ بساطِ چای. طلعت زیرزیرکی او را زیرِ نظر دارد.

طلعت: [همچنان گرمِ بزک] خدا شانس بده.
ملیحه: [چای را سر می کشد] بو می آد.
طلعت: [بُراق می شود] بوی اون جای عمه ته جان جان! متلک سوارم نکن که بَد گُه مرغی ام امروز.
ملیحه: [قندی در دهن جابه جا می کند، بی اعتنا] جوشیده. [چایش را با سروصدا هورت می کشد.]
طلعت: حالا چیزی اَم ماسّیده یا نه؟
ملیحه: [خمیازه می کشد] دلت خوشه تو اَم.
طلعت: آره جونِ عمه ت.
ملیحه: پاپیچ نشو طلعتی که تنم می خاره واسه گرت گیری.

طلعت شیشکی می بندد. ملیحه بی حال برمی گردد و نگاهش می کند. حالا طلعت دارد ناخن های پایش را لاک می زند.

ملیحه: پُکیدم از بدخُلقی. سربه سرم نذار. پاک دمغم.
طلعت: هِه! پس خُشکه؟
ملیحه: منَم همینو گفتم. گفتمش حلواش یه خورده زیادی خشکه خانومی، که برزخ شد نَسناس.
طلعت: اصل مزه شه.
طلعت و ملیحه: بر منکرش.
ملیحه: [چایش را هورت می کشد] چَن روزه یه جوری شده م. یه نفَس خمیازه می کشم. پشتم زُق زُق می کنه. راهِ گلوم ــ

۳

صحنه ی ۳. دختر روی نیمکت نشسته و روزنامه ای کنار دستش باز کرده و محوِ تماشای آن است. سرباز به آبخوری یله داده و دختر را زیرِ نظر دارد. با حالتی نمایشی به سروصورتش آب می زند و سروصدا راه می اندازد. کلاهش را خیس می کند، می چلاند و روی سرش می گذارد. دختر محلّ سگش نمی گذارد. سرباز دورِ نیمکت چرخ می زند، وانمود می کند نگاهش به دارودرختِ آن اطراف است و مثلاً برای کسی دست تکان می دهد ولی حواسش شش دانگ پیشِ دختر است. کنارِ دختر می نشیند. دختر امّا سرش توی روزنامه است و متوجهِ او نمی شود. سرباز سوت می زند و دستش را بر لبه ی نیمکت پشتِ دختر می گذارد. دختر بی توجه است. سرباز کنف شده، بلند می شود و این بار آن سوی دختر، درست روی روزنامه می نشیند. دختر تازه متوجهش می شود. نگاهی بی اعتنا به سراپای سرباز می اندازد.

دختر: [کفری روزنامه را از زیرِ سرباز بیرون می کشد، رو می گرداند و روزنامه را جلوی صورتش می گیرد] حیفِ نون!
سرباز: [می خندد و کلاه را از سرش برمی دارد] چشم!

دختر به روزنامه چشم دوخته و توجهی به سرباز ندارد. انگشتش را روی مطلبی از روزنامه گذاشته و سعی می کند بخواندش.
سرباز از جیبش یک مشت تخمه درمی آورد. یکی دوتایی می شکند و پوستش را تف می کند. زیرچشمی نگاهی به دختر می اندازد. بعد مشتِ پُر از تخمه را پیشِ روی دختر می گیرد و جلوی دیدش به روزنامه را سد می کند. دختر نگاهش را از روزنامه می گیرد، نگاهی به سرباز می اندازد و به مشتِ پُر از تخمه اش. به سرباز پشت می کند، با آرنج به دستِ سرباز تقّه ای می زند و تخمه ها را پخشِ زمین می کند و دوباره روزنامه را جلویش می گیرد.

دختر: اطواری!
سرباز: [می خندد و روی نیمکت کمی جلوتر می آید] اونَم به چشم!

دختر زیرچشمی نگاهی حرامِ سرباز می کند و باز سرش را می برد توی روزنامه.

سرباز: [خودش را باد می زند] آتیشه!
دختر: [جاخورده سرش را از روی روزنامه بالا می گیرد] چی؟
سرباز: [کمی جلوتر می آید] اِی جان!

دختر بُراق برمی گردد سمتِ سرباز.

سرباز: [هول می کند و خودش را عقب می کشد] چشم!

دختر چادرش را کمی جمع و جور می کند، روزنامه را تا می کند و می گیرد جلوی رویش بینِ خودش و سرباز. سکوت. دختر روزنامه را آرام پایین می آورد و نگاهی به سرباز می کند که انگار برای کسی دست تکان می دهد.

دختر: شما گفتی ــ
سرباز: [قند توی دلش آب شده] گفتنیاش مونده حالا. شما یه تُک زبون لب تر کن خودتی؛ چهچهی سر بدم برات بلبل.
دختر: [خیره به روزنامه] آتیش؟
سرباز: رو تخمِ چِشَم. فندک دارم برات هلو. [دستپاچه در جیبش دنبالِ فندک می گردد، حتّا پوتین ها را درمی آورد و خالی می کند، چندتایی عکس، چند نخ سیگار، قاپِ بازی و خرده ریزهای دیگر بیرون می ریزد ولی خبری از فندک نیست] اَکه سگ مصّب! اومدنه قاپ زد رضوان آبادی نسناس! [پوتین هایش را پا می کند و با دیدنِ عکس هایی که روی نیمکت افتاده فوری برمی داردشان که دختر نبیند] نه خیالت باج باشه ها، اصلاً. زیرسبیلی؟ زکی! با مرتضویش که مرتضویه از این خبرا نیس. رضوان آبادی که حلّه بِنکل.
دختر: [یک نخ سیگار از خرت و پرت های سرباز برمی دارد و گوشه ی لب می گذارد، از کیفش کبریتی درمی آورد و آتش می کند، به روبه رو] گذاشته م کنار.
سرباز: [ماتِ دختر] چشم!

نظرات کاربران درباره کتاب تلخیِ تهِ گلو