فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس

کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس
جلد ششم

نسخه الکترونیک کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس

در این نمایش، زندگی یک زن ــ از نخستین سال‌های کودکی تا تقریباً هفتاد‌سالگی ــ مرور می‌شود. ضرورتی ندارد که بگوییم گذر عمر زن باید نامحسوس باشد. مسئله‌ی گذرِ عمر در شخصیت مرد کاملاً متفاوت است. بازیگر نقش مرد به‌ترتیب این شخصیت‌ها را بازی می‌کند: زن چهل‌ساله، مرد شصت‌ساله، پسر بیست‌ساله، مرد بیست و پنج‌ساله، زن شصت‌ساله، مرد چهل‌ساله، مرد پنجاه‌ساله، و مرد هفتاد‌ساله. مرد و زن از آغاز تا پایان نمایش راه می‌روند و این راه رفتن به هر گونه‌ای که طراحی شود؛ مدور، طولی، عرضی، در دو جهت مخالف یا موافق در هر صورت، ریتم و جهت حرکت‌شان در تمام طول کار، نه می‌شکند، نه عوض می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سپنجِ رنج و شکنج

(سه چهره از هستی؛ سه نمایش نامه ی همراه)

چهره ی اول

در این نمایش، زندگی یک زن ــ از نخستین سال های کودکی تا تقریباً هفتاد سالگی ــ مرور می شود.
ضرورتی ندارد که بگوییم گذر عمر زن باید نامحسوس باشد.
مسئله ی گذرِ عمر در شخصیت مرد کاملاً متفاوت است. بازیگر نقش مرد به ترتیب این شخصیت ها را بازی می کند: زن چهل ساله، مرد شصت ساله، پسر بیست ساله، مرد بیست و پنج ساله، زن شصت ساله، مرد چهل ساله، مرد پنجاه ساله، و مرد هفتاد ساله.
مرد و زن از آغاز تا پایان نمایش راه می روند و این راه رفتن به هر گونه ای که طراحی شود؛ مدور، طولی، عرضی، در دو جهت مخالف یا موافق در هر صورت، ریتم و جهت حرکت شان در تمام طول کار، نه می شکند، نه عوض می شود.

شخصیت ها:

یک زن
یک مرد

پرده. یک مرد، یک زن، یک فضای خالی و دنگال.
موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش مادر] آخ آخ آخ... خدا مرگم بده، گوش بده، [با ترسی ساختگی] یه سر و دو گوش تو کوچه وایستاده داره خرناسه می کشه. [خرناس می کشد] هر دختری که از خونه بیاد بیرون من گوشاشو می بُرم می ذارم کفِ دستش. [عادی] نخیر، آقای یه سر و دو گوش، اونی که به شما گفته دختر من بی تربیته، خودش بی تربیته. شما ــ اصلنشم ــ عوضی اومدی، خونه ی دختر بی تربیته که این جا نیست، تو اون کوچه دوردوراست، این جا خونه ی فرخنده ست. فرخنده اَم اصلاً و ابداً نگفته من می خوام برم تو کوچه، فکر کردی آقای یه سر و دو گوش، فکر کردی... فرخنده خانم ان قدر به حرف مامانش گوش می ده که همه ی گنجشکای جیک جیکو و کفترای بق بقو می گن: دسته گلو ببین، فرخنده رو ببین، شاخ شمشادو ببین، فرخنده رو ببین. [آهنگین] بارفتنه دختر من، یاسمنه دختر من، خیلی سمنه دختر من...
موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش پدر] بر فرض که یه چیزی زد پس کله ی من و گفتم باشه، مردم چی می گن؟ جواب داییتو کی می ده؟ خاله اقدست گنده ها می پرونه که با کوچولوکوچولو ش این سقف رو سرمون خراب می شه. مگه دختر اسدالله خان چه ننگی کرده بود که نیم سیر مرگ موش نذرش کردن؟ مگه اون طفل معصوم چی کار کرده بود که خاله هات با زادو رودشون، داییت با خانم دکتر و همه ی کوروکچلای دوروبَرشون، یه کلمه حرف به نیشُ ــ اِنقِر و مِنقِر ــ این خونه سلام، اون خونه سلام... ان قدر گفتن تا بالاخره دختره رو گذاشتن کنج دیوار... حالا اگه از من می پرسی به ت می گم نه. یه دفعه گفتم نه، اگه صد دفعه دیگه اَم بپرسی صد و یه دفعه می گم نه. همین.

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش یک پسر جوان] فرخنده! به جون مادرم اینا، تو جواهری، تو طلایی، طلای هیژده عیاری. ولی آخه قربون اون تاق ابروت برم، یه حرفی بزن که ما جلوت کم نیاریم... آخه اصلاً به کارت و عکس من می خوره که مثلاً ما بریم خواستگاری و بله برون و دومادی و ضایع بازار و... «دا دا دا دام... بیژو بوفالو در مجلس مادرزن سلام» بعدشم یک، دو، سه، تخت گاز دادگاه خانواده... ببین فرخنده، تو ان قدر خانمی که تجهیزات سِرّمخفیت که بی خیال، اونا بِیقَد شخصی خورن و اصلاً صحبتشو نکن ولی غیر اونا من گوشه ی ناخن کوچیکتو با دنیاش عوض نمی کنم، اما آخه... فرخنده... آخه لامصب... من از اولشم به تو گفتم اوضاعم چه جوریاست... فرخنده... نه، نه، فرخنده، جونِ مادرت گریه نکن... تو رو قرآن. فرخنده... غلط کردم... نکن... دیوونه م نکن... دِ آخه خداندار... نذار... خودمو تیکه تیکه کنم... فرخنده... چرا فکر می کنی من می تونم برات یه زندگی آبرومند درست کنم؟ چه جوری؟ دانشگام که اون جوری شد، کارم که اون ریختی شد، زندگیمم که داری می بینی چه جوری اَنی مَنی شده، آخه چرا می خوای خودتو بسوزونی؟ من باید تو کدوم چاه مستراح تا خرخره فرو برم تا تو بفهمی من زندگیتو به گه می کشم؟ دیگه به ت تلفن نمی زنم، این آخریش بود. خداحافظ. فرخنده... دوست داشتم.

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش شوهر اول] Please don’t push me فرخنده، please. منم دوست دارم بچه دار باشیم، ولیI’m so sorry. من نمی دونستم سربازی مشکل می شه برای من. مامان می گن هنوز که ایران هستین نباید بچه بیاد. We have to go، اما بابام می گن سربازی big problem برای همه. فعلنا با پول درست نمی شه. I’m sorry. من می دونم، مشکل بابا اینه که منو لازم دارن. سه سال. تا آخر پروژه ی بندربوشهر. می دونی، اونا باید قبلنا به ما می گفت، باید هنوزه ازدواج نکردیم می گفت. ولی نگفت. نه که فکر کنی من می دونستم.
نه، believe me، فرخنده، منو قبول کن لطفاً. فرخنده ممکنه تو برای اومدن بچه سه سال صبر کنی؟ I love you.

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش مادرشوهر] الان، همین حالا، همین امروز، هر چی زودتر بهتر. به مباشر گفتم همین امروز یه دکتر مناسب برای کورتاژ پیدا کنه... مرتیکه ی وقیح به من می گه کی می خواد کورتاژ کنه؟ به ش گفتم یکی از سگای کوچه، خجالت آوره... من به شما گفتم، ازتون خواهش کردم تا وقتی تو ایران زندگی می کنین به هیچ بهانه ای نذارین حامله بشین. من نمی خوام نوه م تو ایران به دنیا بیاد. این مملکت به خود مظفر چه خدمتی کرده که به پسرش بکنه؟! من حق دارم تو زندگی مظفر دخالت بکنم، پسر من تو محیطی بزرگ شده که نمی دونه به هر کسی نباید اعتماد کنه، نمی تونه قبول کنه که همه می تونن به ش دروغ بگن، حتا همسرش. شما چه جوری تونستین چهار ماه به شوهرتون دروغ بگین؟ با هاش بازی کنین؟ اونم کجا؟ تو اتاق خواب. نه، خونواده ی ما با این جور حرکات خو نگرفته. یه زن باید چه قدر اغواگر باشه تا بتونه با چیزی به نام قاعدگی چهار ماه برای شوهرش صحنه سازی کنه؟ اونم کجا؟ تو رخت خواب. چه صحنه سازی مشمئزکننده ای. شما همین امروز کورتاژ می کنین. اگه لازم شه می گم دکترو بیارن تو خونه. فعلاً که مظفرالدین بوشهره، به پدرش می گم تا آخر هفته نگهش داره. امروز و فردا به مظفر زنگ نزنین... اگرم اون زد، مراقب حرف زدن تون باشین. فرخنده خانم... به هیچ بهانه ای نذارین مظفر بفهمه شما کورتاژ کردین. البته این یه اعتماد نیست... امیدوارم منظورمو فهمیده باشین.

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش کارمند] شما تا همین جاشم سه ماه دیر کردین. یعنی بنده با احتساب امروز... بله... درست سه ماه و دو روزه که همه ی قوانین موضوعه و مصوبات شورای عالی گزینش و اعزام دانشجو به خارج از کشورو ــ متاسفانه ــ
راکد گذاشتم. خانم های مجرد تحت هیچ شرایطی نمی تونن اعزام بشن. آیین نامه ی مشترک در این مورد خاص از قطعیت و صراحت خاصی برخورداره ــ ماده واحده ــ عین متنو براتون می خونم:
«شرط تاهل برای داوطلبین مونث، یک ضرورت شرعی و یک مصلحت قانونی محسوب می گردد. متخلفین در اختیار مراجع ذی صلاح قضایی قرار می گیرند.» خانم دارابی، با امروز درست سه ماه و دو روزه که مدارک شما دارن روی میز بنده انتظار می کشن: درجه ی فوق ممتاز در امتحانات کتبی، درجه ی ممتاز در آزمون شفاهی، سند ملکی، ضمانت اعتباری. نقص پرونده کجاست؟ یک سند ازدواج که باید سه ماه و دو روز قبل می آوردین که... البته بنده در یک پرانتز عاطفی عرض می کنم (خوشبختانه مقدورتون نشد): از بنده به طور خصوصی مهلت خواستین، بنده با نادیده گرفتن قانون و امیال شخصی خودم به تون جواب مساعد دادم. یک ماه، دو ماه و سرانجام سه ماه. نود روز اضطراب، نود شب خوف و رجا برای بنده که می دونستم شما تصمیم دارین به یکی از متقاضیان تون جواب مثبت عنایت کنین، بی اون که بدونین تحمل اون روزای طولانی برای بنده چه قدر طاقت فرساست. شما ماه به ماه تشریف می آوردین به دفتر بنده، از خود من استمهال می کردین و بنده تحت شدیدترین جراحات روحی به خودم نهیب می زدم که: اصغر دندون رو جیگر بذار و با خواسته ی فرخنده خانم موافقت کن. تا امروز که می خوام از شما رسماً استدعا کنم ــ البته اگه لایق بدونین ــ افتخار انجام شرط تاهلو به بنده عنایت کنین. البته... [سکوت، تغییر لحن] البته اگه... خانم دارابی... شما می دونین که اعزام شما به خارج... بدون سند ازدواج... خانم دارابی... اِ! یعنی چی خانم! ادب تون کجا رفته! خب قبول نمی کنین نکنین چرا میزو کثیف می کنین... اِ... این حرکتا چیه! چرا پرونده رو پاره کردین! من برا خودتون گفتم... اگه شوهر نداشته باشین نمی تونین برین خارج... صبر کن... کجا داری می ری؟ خانم دارابی یه دقیقه صبر کن، ببین من... [سکوت] زنیکه ی دیوونه، حرف حساب تو کله ش نمی ره...

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش معلم] حالا. همین حالا. الان. این جا. همین جایی که... خودت اومدی، تنها اومدی، وقتی اومدی یعنی اومدی. چهار ساله دارم تو اون توالت درس می دم، دیگه باید خیلی ابله باشم... اگه نتونم ساده ترین حروف رمز شما رو بخونم. البته وضع تو با اونای دیگه فرق می کنه، تو نه غیبت داشتی، نه نمره کم آوردی... تو اومدی با من مشورت کنی، مشورت، فقط مشورت. اومدی بگی من تو کنکور سراسری اول شدم، همه ی واحد ها رَم با درجه ی ممتاز پاس کردم... ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم، انگیزه ندارم... به پوچی رسیدم، پوچی، بیهودگی، ویرونی، یاس، یاسِ فلسفی... پس چرا روسریتو برنمی داری؟ برش دار، همه شو بریز بیرون، جیغ بزن، فریاد بکش، همه ی دغدغه هاتو بریز بیرون... از چی می ترسی؟ این جا پشت کوه قافه، کی می تونه تو رو ببینه، نترس، از من نترس، نترس، جلوِ خودتو نگیر... بیا... بیا... مطمئن باش که پشیمون نمی شی. چه ته؟ چه مرگته؟ پس واسه چی اومدی این جا؟ اومدی با اعصاب من بازی کنی؟ اومدی... هان؟ دارین چی کار می کنین؟ کی تو رو فرستاده این جا؟ کی؟ با کی قرار گذاشتی؟ اون بچه قرتیا تو رو فرستادن که به ریش من بخندن؟ چی گفتین؟ با همدیگه قراری گذاشتین؟ سرکاری، برنامه ی کِرکِرخنده. ببرش لب چشمه و همچین که اومد بخوره بزن تو پوزش. آره؟ آره؟ اومدی این جا که منو خراب کنی؟ کثافتین... همه تون کثافتین... یکی از یکی بدتر... همه تون... نسل تون بو گند می ده. مغزتون، زبون تون، اون چاهک مستراح تون... همه تون، همه تون بو گند می دین. به من این جوری نگاه نکن، آکله ی هرزه ی سرپایی... یه جوری به من نگاه می کنه که انگار این یه بچه گنجشکِ لونه گم کرده ست، منم یه عقاب پیر درنده. [ناگهان نعره می کشد] آره جون خودت، تو شیشه ای، یه شیشه ی شفاف و نازک که اگه دست من به ت بخوره [نعره می کشد] جیرینگ... [می خندد، ناگهان قطع می کند و هشیار می شود] چی شده؟ من... هان؟ خواهش می کنم برو... از این جا برو... چی شد... چرا این جوری شد؟ من چی گفتم؟... دست خودم نبود، کنترلمو از دست داده بودم، خواهش می کنم برو... منو تنها بذار... برو، نذار بیش از این خراب بشه... از این جا برو... خواهش می کنم برو.

موسیقی / افکت.

زن: حالا؟
مرد: [در نقش شوهر دوم] معلومه، واضحه، پُرواضحه، این که دیگه بحث نداره، پیش از ازدواج به ت قول دادم، تو مجلس عقدکنون مون گفتم،الانم دارم به ت می گم: من همه ی نیرومو می ذارم تا تو به هدفت برسی، باید برسی، بیست و دو سال درس خوندی، یه مدرکی گرفتی که اگه رو سنگ بذاری گوگوروم سنگو پودر می کنه. فرخنده جان اینو یه گوشه ی مغزت لحاظ کن: من آدمی نیستم که حرفمو عوض کنم. اینو همه ی دنیا می دونن، زندگی من تئوری داره، برنامه داره. من بدون برنامه آب نمی خورم. الان تو یه برنامه ی مفصل سندبازی، اون دو قواره زمین تو رو یه جوری جابه جا کردم، تو همین برنامه ی پنج ساله ی دولت، تومنش صد تومن ترقی می کنه، خاک تهرون داره طلا می شه. بذار من اول اسم تو رو از این شمش طلا بگیرم... بعدش این بنده، تمام قد در اختیار شمام... البته... همین الانشم هستیما، تمام قد با تمام ابزار و ادوات... اگه به خدمات ویژه نیاز دارین تعارف نکنین...

نظرات کاربران درباره کتاب سپنج رنج و شکنج و دقیانوس، امپراتور شهر افسوس