فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب استانبول، ۱۹  می ۲۰۱۲

کتاب استانبول، ۱۹ می ۲۰۱۲
نمایش‌نامه

نسخه الکترونیک کتاب استانبول، ۱۹ می ۲۰۱۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب استانبول، ۱۹ می ۲۰۱۲

بهرام: بشین. (مکث) دهنت صافه آخر بازی! شانس بیاری دستم بت نرسه! یه جا تمام کتک‌هایی که نخوردی رو می‌زنم دیگه کُری نخونی! (بهرام در حال خواندن کتاب آموزشی زبان ترکی استانبولی است) مهراد: همیشه هر وقت بحث پول می‌شه اینطوری حرفو عوض می‌کنی؟؟ نفهم اَوَزی! بهرام: نمی‌تونی درست کلمه رو بگی، عوضی! این جوری می‌گن عوضی! (مکث) مازیار کو؟ (مکث) مازیار؟ مازیار؟ این آخر یه سوتی می‌ده همه چی رو خراب می‌کنه. من مطمئنم این آخر سَر یه سوتی می‌ده! داره چی کار می‌کنه؟ چه گندی زده؟ مهراد: چه ماشینی‌یه! (مهراد در حال خواندن مجله ماشین است) نگاه کن عکسشو! بهرام: مازیار؟ مهراد: داد نَزَن. هیچ خراب کاری نکرده. از منو تو حواسش جمع‌تره. (صدای زنگ اس.ام.اس موبایلش) نگران پیام نباش. هماهنگ کردیم کی ترکی صحبت کنه. تو چرا داری کتاب می‌خونی؟ (مکث) باشه بخون. نگرانی ما گند بزنیم. باشه! (مکث) مهراد: حرف زدی باس پاش بمونی! نگی بعدا پول نیست و نمی‌دم! من مازیار نیستم! بهرام: (بلندتر) پاشو بیا. (مکث) اومد، پایین بشین. مازیار؟ (مکث) اومدی؟ نگاه! دستم... (دست چپش را نشان می‌دهد که می‌لرزد) می‌بینی؟ مهراد: می‌خواستم اینو بت بگم! اون موقع یادت رفت. (مکث) مهراد: تو مجله نوشته اندازه ماشین پنج متره! بهرام: ببین پولت می‌رسه بخری، بعد متر بزن اندازه بگیر! مهراد: مُدل اتاق قدیمی‌ کوچیک‌تره! بهرام: (ساکت است) مهراد: نه! نه! اشتباه گفتم؛ این یه مُدل دیگه بود! پنجاه، هفتاد و شیش! می‌شه پنج متر و هفتاد و شیش سانتیمتر!

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب استانبول، ۱۹ می ۲۰۱۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها
پیام (رضا)
مازیار
بهرام (امیر)
مهراد (سعید)
هانیه (مرضیه)

موسیقی لوئیس آرمسترانگ (لا ویئن روز) شروع به پخش می شود و با اوج گرفتن موسیقی، نور صحنه افزایش می یابد. هانیه و مازیار که در جلوی صحنه ایستاده اند به سمت هم می روند. صحنه در اواسط آهنگ کاملا تاریک می شود و دیگر آن دو را نمی بینیم. لحظاتی بعد، موسیقی به اتمام می رسد.

صحنه: فضایی از خانه ای کوچک که فاصله میان پذیرایی و آشپزخانه آن برای رفت و آمد بسیار اندک است. بهرام و مهراد روی مبل نشسته و مشغول تماشای تلویزیون هستند. صدای تشویق تماشاگران فوتبال از تلویزیون شنیده می شود و تا انتهای صحنه ادامه دار است. بهرام لباس تیم بایرن مونیخ، مهراد لباس تیم چلسی و مازیار لباس تیم گالاتسرای را پوشیدند. برای لحظاتی؛ بهرام ساکت است و به مهراد نگاه می کند.

مهراد: (ایستاده؛ در حال خواندن شعار طرفداران باشگاه چلسی)
Wherever they’re going, we’ll follow our team, cause we are the Chelsea, and we are supereme, we’ll never be mastered, by no northern bastards, and we’ll keep the blue flag flying high, Flying high, up in the sky, we’ll keep the blue flag flying high, From Stamford Bridge to Germany, we’ll keep the blue flag flying high, Wherever they’re going…
بهرام: بشین. (مکث) دهنت صافه آخر بازی! شانس بیاری دستم بت نرسه! یه جا تمام کتک هایی که نخوردی رو می زنم دیگه کُری نخونی! (بهرام در حال خواندن کتاب آموزشی زبان ترکی استانبولی است)
مهراد: همیشه هر وقت بحث پول می شه اینطوری حرفو عوض می کنی؟؟ نفهم اَوَزی!
بهرام: نمی تونی درست کلمه رو بگی، عوضی! این جوری می گن عوضی! (مکث) مازیار کو؟ (مکث) مازیار؟ مازیار؟ این آخر یه سوتی می ده همه چی رو خراب می کنه. من مطمئنم این آخر سَر یه سوتی می ده! داره چی کار می کنه؟ چه گندی زده؟
مهراد: چه ماشینی یه! (مهراد در حال خواندن مجله ماشین است) نگاه کن عکسشو!
بهرام: مازیار؟
مهراد: داد نَزَن. هیچ خراب کاری نکرده. از منو تو حواسش جمع تره. (صدای زنگ اس.ام.اس موبایلش) نگران پیام نباش. هماهنگ کردیم کی ترکی صحبت کنه. تو چرا داری کتاب می خونی؟ (مکث) باشه بخون. نگرانی ما گند بزنیم. باشه! (مکث)
مهراد: حرف زدی باس پاش بمونی! نگی بعدا پول نیست و نمی دم! من مازیار نیستم!
بهرام: (بلندتر) پاشو بیا. (مکث) اومد، پایین بشین. مازیار؟ (مکث) اومدی؟ نگاه! دستم... (دست چپش را نشان می دهد که می لرزد) می بینی؟
مهراد: می خواستم اینو بت بگم! اون موقع یادت رفت. (مکث)
مهراد: تو مجله نوشته اندازه ماشین پنج متره!
بهرام: ببین پولت می رسه بخری، بعد متر بزن اندازه بگیر!
مهراد: مُدل اتاق قدیمی کوچیک تره!
بهرام: (ساکت است)
مهراد: نه! نه! اشتباه گفتم؛ این یه مُدل دیگه بود! پنجاه، هفتاد و شیش! می شه پنج متر و هفتاد و شیش سانتیمتر!
مهراد: صندوقشم بزرگه! با این پول می شه دوتا از این ماشین خرید. پول نمی دن؟ (بهرام صدای تلویزیون را کم می کند)
بهرام: این چرا نمی آد؟ (مکث) مازیار؟ (مازیار داخل صحنه می شود) (مازیار در حالت رقص داخل می شود و حواسش به آهنگی که از اتاق بقل پخش می شود رفته و چشمانش بسته است. صدای آهنگ کم و زیاد شده و گاهی قطع می شود که مازیار را کلافه می کند. چشمانش را باز می کند و از ادامه دادن رقص منصرف می شود)
مازیار: یه آهنگ می خوام گوش کنم یا تو صدام می زنی یا صداش قطع و وصل می شه.
بهرام: چیه؟
مازیار: می شه داد نزنی؟ آوردم تا ببینی دروغ نگفتم. پیداش کردم. این طوری نگام نکن. گوش کن چی نوشته! شنبه شوم! تاریخ هم زده پنج خرداد. (مکث) با جنابعالی دارم صحبت می کنم...
مهراد: با تو داره حرف می زنه.
مازیار: باز چی شده؟
مهراد: جواب نمی ده!
بهرام: سر تکون دادم اون لحظه. (مکث)
بهرام: پُشت هم ور می زنه! هانیه هانیه می کنه. این آهنگ چیه؟ هانیه کی تا به حال ازینا گوش داده؟
مازیار: همیشه همین رو بگو. من شاگردتم؟ این جا کلاس شناس؟ استخر داره؟ (ادای او در زمان آموزش شنا به شاگردانش را تکرار می کند و بعد از چندبار سوت زدن و تکان دادن دست هایش کلافه شده و دیگر ادامه نمی دهد) این جوری چرا نگاه می کنی؟
بهرام: نیاوردیش؟ خاک تو سرت!
مازیار: هان؟ (مکث)
مهراد: هی برو پشت هم بخور به سلامتی هانیه. چه فایده!؟
بهرام: یه کار بهت گفتم. هوی... همش ریخت زمین. حواست کجاس؟ (لیوان دست مهراد می ریزد)
مهراد: تو یادت نیست!
بهرام: همش آب شده! یادت نیست یادت نیست می کنه! (مکث) نمی خواد چیزی بگی...
مازیار: (به شکمش اشاره می کند) تُرکی بلدی؟ (مهراد می خندد) (مکث)
بهرام: وام چند درصد شده؟ (مکث)
بهرام: جواب نمی دی؟
مازیار: شروع نکن.
بهرام: قبول بشی مصاحبه بانک-
مازیار: شروع نکن.
بهرام: تمومه! وام رو گرفتی!!
مازیار: مسخره کن فقط. می دونی چی نوشته؟ انگار دقیق راجع به پیام نوشته! (مکث) نوشته... (چند لحظه مکث؛ در حال خواندن فال است) لعنت بهش..!
بهرام: گور باباش... می دونم! اخلاق پیام هم دستمه! نمی خواد نگران باشی!!
مازیار: از کجا؟؟
بهرام: این فال که هیچ وقت چیز بد نمی نویسه! تعجب نداره که خوب باشه! (مکث)
بهرام: (نگاه به مازیار) چیه؟ عمرا! یعنی یه درصد!!
مازیار: می شه!
بهرام: فکرشم نکن!
مازیار: آروم آروم. (مکث)
بهرام: نه!
مازیار: مطمئنم!
بهرام: خودمو خوب می شناسم. وقتمو با این چیزا تلف نمی کنم. نگران- (مکث) زهرمار! یه ریز می خنده!
مهراد: هیچی نگفتم بش. راس می گم جون تو!
بهرام: تو حرف تو دهنت نمی مونه!
مازیار: نفهمن؟
بهرام: نوچ! (مکث)
بهرام: تو چرا... باز شروع نکن. نگران مسئله دانشگاه و مسئول اتاق تشریح و این حرف ها نباش. بسپارش بم. خیالت راحت. بیا شروع کرد... دوباره حرفم تموم نشده می خواد اما اگر بیاره!
مازیار: حرف نزنم؟
بهرام: (جواب نمی دهد)
مازیار: خُب- پیام حواسش به همه چی هس. با چنتا سوال کردن گند داستان در می آد. نمی گه اینجا هتل نیست؟ اصلا چطوری تونسته برگرده اینجا اگه حواسش پرته... حافظه اش کار نمی کنه؟ (مکث) خودت می دونی. بیخیال تر از دوتا تون ندیدم. نشستین فوتبال می بینین!!! واقعا که!
مازیار: عین خیالتون نیست! (مکث) می گم الان شانس برد تیمتون چند به چنده؟ رو کدوم شرط ببندم بهتره؟ کدوم جواب می ده؟ می دونی؟ پیشنهادت چیه؟ هزار دلار خوبه ببندم؟ دو هزارتا؟ سه هزارتا؟ الان بهتری؟ خوشحالی؟ ازین حرف ها دوس داری! فقط دوس داری ازینا بشنوی! همینه فقط. فوتباله لعنتی از همه چی واست مهم تره! بزار حرفم تموم شه... من استرس و نگرانی دارم همه چی لو بره. (مکث)
بهرام: تموم شد حرفت؟ دنبال دلیلی؟ گفتم بهت. چند بار بگم... کلی با دلال چونه زدم تا راضی شد اون قیمت. دوتا تون سهم می برین.
مهراد: الان که فکر می کنم... شاید گفته باشم به مازیار یادم نبوده!!
مازیار: اَلکی خوش! حرفم این نبود! من نگران پیام ام!
بهرام: از دست تو مازیار... گفته؟ باور نکن حرف های مهراد رو. یه روده صاف... راست تو شیکمش نداره.
مازیار: احساسمو گفتم... لعنتی همه چی پول نیس! (مکث) هس، قبول دارم مهمه.. ولی نیست... پول همه چی نیست.. مهمه! همه چی نیست.
مهراد: چرا تکرار می کنی حرفتو؟
مازیار: تکرار نکردم...
مهراد: کردی!
مازیار: تو که کلا از من بدتری! سرعت زندگیت کمه! باید برم تو ستینگت سرعتتو زیاد کنم!
بهرام: هماهنگ شدین.. آفرین! قبلا سوتی می دادی! یعنی سوتی!!! (مهراد کلاه بهرام را برمی دارد)
بهرام: بده! سی سالت شده! بس نیست؟
مهراد: بیست و نه ام! (مهراد کلاه را به سمتش پرتاب می کند)
بهرام: چیه پوشیدی؟
مهراد: (می خندد)
بهرام: خفه شو!
مهراد: (هم چنان می خندد)
مهراد: چرا این رو خریدی؟ راس می گه!
مازیار: بده؟ چشه؟ کجاش عیب داره بگین منم بفهمم!
مهراد: این چته! نمی فهمه! (مکث) قیافه رو نگاه! تونل وحشته! پول خُردام رو بدم بازیکنتون بره جراحی کنه.
بهرام: می زاری حرف بزنم؟ بزار حرفم تموم شه بعد ور بزن. واسه چی ور می زنی؟
مازیار: بپرین بهم! صحبت کردیم ترکیه باشه. قراره استانبول باشیم. (مکث)
بهرام: راستی؛ نُه سال نه، ده سال!
مازیار: چی؟ (مکث) چی نُه سال؟ (مکث) از ظهر داری به این فکر می کنی! شاهکاری!! باشه ده سال نیس؛ نُه ساله با هم دوستیم! خوبه؟ تمومه؟ راحت شدی؟ (مکث) چه فرقی کرد؟
بهرام: از لباس خریدنت معلومه! می فهمیدی گالاتسرای نمی خریدی! از بچگی کله ات تو کتاب بوده نمی دونی بیرون چه خبره! (مکث)
مهراد: تو راهه!
بهرام: (برای مهراد دست می زند)
مازیار: گفته می آد؟؟
مهراد: اس.ام.اس داده... نزدیکه!
مازیار: اس.ام.اس؟ بُرد گوشیش رو! تواَم فقط بگو خیالت جمع... حواست به هیچ جا نیست. (اَدا بهرام را تکرار می کند) خیالت جمع!!
بهرام: می شیم سه به یک. (مکث)
مازیار: می بینی مهراد؟ یه لحظه می گه برو؛ بعد بیا... بعد فلان.. الانم که... چطور الان حساب کردی؟
بهرام: فوتبال رو می گم ابله!.
مازیار: چطور بود؟ با تواَم مهراد...
مهراد: هان؟
مازیار: حالش؟
مهراد: با من بودی؟
مازیار: پس با کی بودم؟
مهراد: هنوزم با منی؟ (مکث) می گم اس.ام.اس داد. حرف نزدم! (مکث) می بریمتون. با گل دروگبا!
بهرام: برو. کارتو بکن..! هرکی ندونه خودش پا شده رفته از دانشگاه جسد رو آورده؛ حالا داره بسته بندیش می کنه... همه کاراشو من کردم. بوی گندش همه جا رو برداشته! کفن پوسیده لعنتی.
مهراد: هاشم-
بهرام: هاشم هم آره؛ دمش گرم با ماشین آورد اینجا. دست بجونبون...
مهراد: گوش کن بهرام... آخر بازی گزارشگر می گه " و جام در دستان کاپیتان جان تری ". (مکث) گشنمه شدید! زمین رو می خوام گاز بزنم. سرشام باید بات شرط می بستم!
بهرام: فوتبال می بینی؟ معلومه.
مهراد: فوتبالتو ببین! (مکث)
بهرام: همه چی رو بگو گفتم؛ کردم... بعدا بوش... صداش در می آد چیکار کردی! (مکث) برو... کره کردم!
مازیار: چی؟
بهرام: برو...
مازیار: یه بَند داری می گی کره کردم. کره کردم. به درک!
بهرام: طبق کدوم روش و متد بهت بگم؟ هان؟ صنعتی یا غیر صنعتی؟ طبق متُد صنعتی یعنی مغزم فرمان می ده که داداش؛ گشنت نیست؟ (مکث)
بهرام: بعد از خودم می پرسم. نیست واقعا؟ می فهمم که هست! غیرصنعتی هم یهو می فهمم گشنمه و سیستم اینا حالیش نمی شه و داستان نداره.
مهراد: تخت گاز می ری!
بهرام: برو پایین. رو دسته نشین. پایین. (مهراد روی زمین می نشیند) نمی خواد بری. بیا... مازیار بیا این جا... بشین. اون ورتر.
مازیار: بهرام؟
بهرام: وای از دست تو.
مازیار: (مکث) حرفم چیز دیگه اس.
بهرام: چی؟ (فال را از مازیار گرفته و روی میز می اندازد)
مازیار: راجع به- (مکث)
مازیار: فکر کنم... گوش نمی دی اصلا حرفمو. کثافت!
بهرام: با تو شوخی دارم؟ (مکث)
بهرام: اَی بابا... با این فوتبالتون.
مازیار: چرا دارم دارم با تو صحبت می کنم! خدا... ای خدا.
مهراد: دو بار گفتی دارم! (می خندد)
مازیار: (ساکت است)
بهرام: عین آدم حرفتو کامل بزن... گوش می دم. (مکث) بگو!
مازیار: فهمیده!
بهرام: (مکث) جونت بالا بیاد. بگو.
مهراد: برین اون ور صحبت کنین.
بهرام: حرفتو بزن.
مهراد: برین اون ور.
مازیار: می شنوی؟ (اشاره به اتاق بقلی)
مهراد: صدا شیکم خودته!
مازیار: همه چی رو شوخی می گیری. بسه. (سمت بهرام خم شده و در گوشش چیزی می گوید) (مکث)
مهراد: بلند بگین منم بشنوم. اَه... نمی زارن یه فوتبال ببینیم. خیلی جا هس چپیده این جا...! چقدر ویز ویز می کنین!
بهرام: الان وقتشه؟ (موقعیت خطرناکی ایجاد می شود و او به آن عکس العمل نشان می دهد) واااااااااای... (مکث)
بهرام: خیلی خَر شانسین. بزار صحنه آهسته نشون بده! یه لحظه. مازیار... نگاه! نگاه! وااای... نیم سانت کم آورد. گل بود. وااای. چرا اینطوری نگام می کنی؟ من بهت چی گفتم؟ چرا حرف گوش نمی دی؟ به جفتتون چی گفتم؟ حالا این نمی فهمه... تو چرا این طوری می کنی؟ هی سوال. سوال. اولش می گفتی نه! قبول کردی منم گفتم؛ حواسم به همه چی هست. هست! می گم هست خیالت راحت!
مهراد: عمو جون. اولشه! (صدای زنگ در)
مهراد: بله؟
مازیار: نشستی می گی بعله؟ پاشو!
مهراد: کیه؟
بهرام: جای داد زدن برو ببین! (مکث) مازیار خودت پاشو... این... (مازیار بلند می شود)
مهراد: این چی؟
بهرام: هیس... (مکث)
مازیار: (از آیفون تصویری نگاه می کند) پیام! (مکث)
بهرام: حواسمون هست.
مهراد: آره منم حواسم هست. هیچی سوتی نمی دیم.
مازیار: پیام گفتم... (باز می کند) (سکوت)
مازیار: عوض کن کانالو! عوضش کن! (کنترل را از دست مهراد می گیرد و شبکه ای تُرک زبان می زند که در حال پخش همین بازی است)
مهراد: واسه چی؟ (مکث)
بهرام: آهان... آره... صداشم بیشتر کن. بیشتر... بیشتر... بازم.
بهرام: (بلندتر) زیادش کُن! (مکث)
مازیار: خوب شد؟
بهرام: خوبه. خوب!
پیام: بلند نیست؟ (پیام سر وضع مناسبی ندارد. چهره خسته اش نشان می دهد سال ها نخوابیده و بر خلاف دوستانش، مسن تر نشان می دهد. نسبت به بقیه آرام تر صحبت می کند و بین جملاتش مکث می کند و نفس می گیرد و جمله را ادامه می دهد. آن قدر شمرده شمرده صحبت می کند که انگار تازه قدرت تکلم به دست آورده)
پیام: سلام...
بهرام: چه عجب اومدی! (مهراد دستی به نشان سلام دادن تکان می دهد)
پیام: بلنده!
بهرام: خوبه! (مازیار اشاره می کند که سخت نگیر... زیاد خورده)
پیام: اوکی!
بهرام: چی؟
پیام: با مازیار بودم... (مکث) تو این صدا؛ چطوری صدامو شنیدی؟
بهرام: چی؟
پیام: صدامو می گم!
بهرام: چی؟
پیام: چطور صدامو شنیدی؟
بهرام: بلند گفتی!
پیام: نه! بلند گفتم؟ مهراد بلند گفتم؟
مهراد: حالا! الان وقتش نیست... بزار بازی رو ببینیم.
پیام: بلند نگفتم.
بهرام: گفتی!
پیام: نگفتم.
بهرام: گفتی!
پیام: نگفتم...
بهرام: گفتی!
مازیار: خواهشا شروع نکنین... گفت یا نگفت. ول کنین! (مکث) من معذرت می خوام پیام!
پیام: معذرت خواهی نداشت!
بهرام: باشه.
پیام: چی باشه؟ باز می خوای شروع کنی؟
مهراد: هیچی پیام.
مازیار: ول کن...
بهرام: تازه بیرون بودی دوباره می خوای بفرستمت بیرون؟
مهراد: به موقع رسیدی. بیا... بیا!
مازیار: خوبی؟
پیام: قرار بود بد باشم؟ (چراغ خانه چند بار اتصالی می کند)
مهراد: خوبه! (می خندد) (راجع به پیام آرام چیزی می گوید)
پیام: بله؟
بهرام: هیچی.
پیام: بلند بگو!
بهرام: از منم سرحال تره!
پیام: می بینی!
مازیار: بهتر از این نبود گزارشگر؟ این کلا با آلمانیا مشکل داره! لیورپولیه. خودشم گفته از آلمانیا بدش می آد!
بهرام: از کجا می دونی!! (مکث) الکی جو می دی!
مازیار: همه می دونن طرفدار بایرن مونیخی.
بهرام: چه ربطی داشت! (مکث)
بهرام: آهان...
بهرام: آره. عوضی از بچگی این طوری بوده! همش طرف انگلیسی ها رو می گیره! فقط آلمان... (بلند می شود) فقط آلمان.... فقط آلمان.
(Lang leve Duitsland) (به زبان آلمانی زنده باد آلمان می گوید!) (Lang leve Duitsland)
مهراد: بشین... خیله خُب.
مهراد: خوبی؟
پیام: (جوابی نمی دهد) چی داره می گه؟ چرا زبونش فرق داره؟
مهراد: هوا بیرون هنوز کثیفه... آلودگی خیلی زیاد شده!! تو خونه ام آدم می مونه حوصله اش سَر می ره! منفی دو- سه درجه باس باشه هوا! تو خونه موندن بهتره...
مازیار: آره!
پیام: گزارشگره داره ترکی صحبت می کنه! (انگار چیزی کشف کرده باشد)
بهرام: آره!
پیام: تو؟ هیشکی هم نه! تو! تو مگه متوجه می شی چی می گه؟
مهراد: این پارازیت داشت زدیم تُرک!
مازیار: چی می گی...! زیاد خوردی حالیت نیست! به پارازیت ربط نداره!
مازیار: لباس منو نگاه!
پیام: (می خندد) (مازیار از خنده پیام ناراحت می شود)
مهراد: بیا. پیامم خندَش گرفت!
پیام: چیه پوشیدی؟
مازیار: گالات- گالاتو- چی بود؟
بهرام: گالاتسرای!
مازیار: همینه.

نظرات کاربران درباره کتاب استانبول، ۱۹ می ۲۰۱۲