فیدیبو نماینده قانونی کارگاه اتفاق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها

کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها
هفت آيين سرخپوستی اوگلالا سوُ به روايت گوزن سياه،

نسخه الکترونیک کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها

سرخپوست‌‌ها از نظر روابطشان با این آمریکای آشفته، وضعیت‌های ممکن گوناگونی به خود گرفتند. از یک طرف، گروه‌های سنتی و محافظه‌کاری هستند که به رغم فشارهای خیلی شدید، به‌طور معجزه‌آسایی در کنار جوهر راه و رسم‌های باستانی خود - که هم‌چنان به حیاتش ادامه می‌دهد - ‌مانده‌اند. از طرف دیگر، گروه‌های دیگری هستند که کاملاً جذب جامعه‌ی بزرگ‌تر آمریکایی شده‌اند. با این‌همه، کمابیش تمام گروه‌های سرخپوست که تا حدی هویت خود را حفظ کرده‌اند حالا بار دیگر در مسلّمات اساسی فرهنگ‌های سنتی‌شان به ارزیابی برخاسته به آن ارزشی مثبت می‌دهند. آن‌ها هم‌چنین دارند از طریق یک حوزه‌ی وسیعی از ابزارها و بیان‌ها، روابط‌شان را با آن جامعه‌ی بزرگ‌تر‌-که پیداست حالا جاذبه‌های آن رو به کاهش است - از نو بررسی می‌کنند. از این جمله‌ها‌- اگر درست باشن- این‌طور برمی‌آید که هنوز خیلی زود است که بگوییم گوزن سیاه، در رسالتش، یعنی برگرداندن قومش به راه سرخ نیک، ناکام شده است؛ که او این‌طور فکرمی‌کرد. بهتر است این‌طور بگوییم که شاید رسالت او به شیوه‌هایی پیشرفت می‌کند که او نمی‌توانست پیش‌بینی کند.

ادامه...

بخشی از کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار چاپ اول

در زبان فارسی کتاب شایسته یی درباره ی سرخپوست های آمریکای شمالی نداشتیم تا آن که کتاب فاجعه ی سرخپوستان آمریکا با برگردان آقای محمد قاضی، از انتشارات خوارزمی درآمد. در این کتاب بیدادی را که بر سرخپوست ها رفته است گزارش داده اند. اما درباره ی دین و اندیشه ی معنوی سرخپوست ها چه می دانیم؟ در این زمینه، تا آن جا که من می دانم، هیچ کتابی به فارسی نوشته یا برگردانده نشده است(۱). تنها تصور ما از سرخپوست ها از راه فیلم های سینمایی آمریکایی است، که بهترینش خود از این نظر چیزی کم ارزش است و سرخپوست ها را - چنان که هستند - به ما نمی شناساند؛ از این رو، دست به ترجمه ی این کتاب زده ام.
من چپق مقدّس سرخپوست ها را به چند دلیل به فارسی برگردانده ام: اول آن که این کتاب از زبان گوزن سیاه درباره ی دینِ شاخه ی بزرگی از سرخپوست های آمریکای شمالی است. گوزن سیاه از پیشوایان برجسته ی دین سوُ است. دیگر آن که این کتاب از دیدگاه عرفان و انسان شناسی می تواند بسیار سودمند باشد. خواننده از این نظر با عرفانی ساده اما بسیار ژرف و ستایش انگیز روبه رو می شود که او را به شگفتی می آورد و اگر از نظر انسان شناسی در آن نگاه کند، کتابی دست اول در این زمینه پیش رو دارد که خود می تواند در آن به پژوهش بپردازد و ناگزیر نباشد که به سرخپوست ها از نظر انسان شناسان غربی نگاه کند.
درباره ی چگونگی ترجمه ی این کتاب بایسته است که یکی دو نکته را روشن کنم: اول، تا آن جا که ممکن بود کوشیده ام شیوه ی بیان سرخپوست ها را حفظ کنم. دوم آن که نام چند سرخپوست مشهور را به همان شکلی آورده ام که در فاجعه ی سرخپوستان آمریکا آمده است، مثل نشسته گاو، دیوانه اسب؛ و مانند این ها. تنها یک اسم هست که تلفظ ما با آن چه در آن کتاب آمده هماهنگ نیست؛ و آن واژه ی Sioux است که به آمریکایی سوُ خوانده می شود... جز این سخن دیگری نیست.

ع. پاشایی
تهران، مهر ۱۳۵۵

پیشگفتار نویسنده

اولین بار در ۱۹۳۲ بود که دامنه ی وسیعی از خوانندگان از راه کتاب جان جی. نیهارت(۲) به نام گوزن سیاه سخن می گوید(۳): سرگذشت مرد مقدّسی از طایفه ی اوگلالا سو(۴) با گوزن سیاه آشنا شدند. بررسی شاعرانه و همدلانه ی نیهارت از زند گی و رسالت این مردِ حیرت انگیز، این پرسش را پیش می آورد که راستی این گوزن سیاه کیست. از این گزارش نیهارت _ اگر دست کم در بیان صفات بنیادی این مرد وفادار باشد _ پیداست که گوزن سیاه، حتا در میان مردمی که به داشتن شخصیت های بزرگ شهره اند و در این زمینه سهمی بزرگ دارند، بینش مندی شگفت است؛ یک مردِ دین به معنای کامل این کلمه است؛ مردی است که سرنوشت در یک زمان بحران فرهنگی بار سنگین مسئولیت نیک بختی معنوی مردمش را به دوش او گذاشته است و در این، پیام مهمی برای جهان بزرگ تر هم می توان یافت.
در پاییز ۱۹۴۷ به جست وجوی گوزن سیاه برآمدم. بعد از آن که رد او را در چند ایالت غربی دنبال کردیم، سرانجام او را در یک چادر کهنه ی کرباسی در مزرعه یی در (ایالت) نبراسکا(۵) پیدا کردیم. خانواده ی او و افراد قبیله شان برای کندن سیب زمینی در آن مزرعه اجیر شده بودند. اولین نشست مان در سکوت گذشت؛ به این معنی که کنار هم روی پوست تختی نشستیم و چپق سنگی سرخی را که من به رسم هدیه با خود آورده بودم کشیدیم. کمی می لنگید و کمابیش نابینا شده بود. آن طور که او قوز کرده و شندره یی به جای لباس تنش بود به مرد رقت انگیزی می مانست؛ اما از زیبایی چهره و کیفیت احترام انگیز حرکاتش موقع چپق کشیدن پیدا بود که نیهارت جوهر این مرد را به ما داده است؛ و در سال هایی که با گوزن سیاه گذراندم این اولین تاثر من تایید شد. شنیده بودم که گوزن سیاه تا کنون از گفت و گو با خیلی از غریبه ها سر باز زده، برای همین موقعی که اولین کلماتش را شنیدم تعجب و آرامشی در من پیدا شد، گفت آمدن مرا پیش گویی کرده بود و از من خواست که زمستان آن سال را با او بگذرانم، برای این که درباره ی چیزهای مقدّس گفتنی های زیادی داشت، برای این که دیگر چیزی به ازبین رفتن آن ها نمانده بود.
من آن زمستانِ زمهریر را با گوزن سیاه و خانواده ی دست و دلبازش نزدیک مندرسون(۶) توُی کلبه ی چوبی کوچکی زیر پرتگاه های پوشیده از کاج گذراندم. هر وقت که پیش می آمد  _  یعنی موقعی که پیِ شکار نبودیم، یا از نزدیک ترین پمپ دستیِ چاهی که هشت مایل دورتر از آن جا بود آب نمی کشیدیم، یا ته دره برای بخاری آهنی هیزم نمی شکستیم  _  هر چه را که پیرمرد به من می گفت یادداشت می کردم. من از این زند گی سخت، که خانواده ی او و بستگان فراوان تازه ام با من در آن سهیم بودند، سود بردم.
بخت با من یار بوده که دست کم بعضی از آن مردان روزهای گذشته را که صفات بزرگ انسانی و معنوی داشتند دیده ام. اما گوزن سیاه از نظر قدرت و مهربانی و یک حس رسالت، کیفیت خاصی داشت و این چیزی یکه و ممتاز بود و من یقین دارم هر که فرصت شناختن او را داشته به این نکته پی برده است.
آن طور که خودش می گفت، در ۱۸۶۲ متولد شده بود. پس آن روزهای گذشته را دیده بود که مردمش هنوز در دشت ها آزاد می گشتند و گاومیش (بوفالو) شکار می کردند. او با سفید پوست ها در لیتل بیگ هورن(۷) و وُوندِد نی کریک(۸) جنگیده بود. پسرعموی دیوانه اسب، سرکرده ی طایفه و مرد دین مشهور بود، و نشسته گاو، ابر سرخ و اسب آمریکایی را دیده بود. گوزن سیاه گرچه انگلیسی نمی دانست، اما از جهان مرد سفید خیلی چیزها دیده بود. با بافالو بیل(۹) به ایتالیا، فرانسه و نیز به انگلستان سفر کرده بود و در این کشور برای ملکه ویکتوریا -«انگلستانِ مادربزرگ»-رقصیده بود. اما رفتار گوزن سیاه، چه در شکار و در سفر، و چه در جنگ، مثل مردم دیگر نبود؛ علم مقدّس مردمش را در جوانی از بزرگانی چون پی جوی گِردباد، سیه راه و سرِ گوزن فرزانه، چپق دار (نگهدارنده ی چپق) مقدّس، آموخت و هم از این فرزانه بود که تاریخ و معنای ژرف میراث معنوی مردمش را آموخته بود. گوزن سیاه از دعا و روزه و فهم ژرف این میراث، سرانجام خود از فرزانگان شد. از شهودهای فراوانش نیروهای خاصی پیدا کرد که از آن ها برای بهروزی قومش استفاده می کرد.
گوزن سیاه از مسئولیت «زنده نگه داشتن درخت شکوفای قومش»، که همه ی عمر با او بود، رنج ها کشید. اگر چه نیروی آن را یافته بود که ملت را به راه های نیاکانش رهبری کند، اما نمی دانست چه طور باید به این شهود زند گی ببخشد. از حس سرشار رسالتش پیدا بود که گوزن سیاه می خواهد این کتاب نوشته شود تا آیین های بزرگ اوگلالا سوُ در آن روشن گری شود، چون امیدوار بود که از این راه قومش فهم بهتری از حقایق سنت های سرخ پوستی پیدا کند. شاید، همین طورهم سفیدپوست ها.
حالا بیش تر از بیست سال از آخرین باری که گوزن سیاه حرف زده، گذشته است. در این سال ها تغییرات زیادی پیش آمده و پیام گوزن سیاه نیاز به آن دارد که از دیدگاهی تازه و در فروغی نو دیده شود؛ و همین طورند پیام های مشابه ملت های سنت گرای دیگر. موقعی که گوزن سیاه به خاطر حلقه ی شکسته ی قومش زاری می کرد، عموماً همه، حتا متخصصان، بر این عقیده بودند که سرخپوست ها فقط با گذشت زمان (در واقع در مدت کمی)، با فرهنگ های آشکارا باستانی و نابهنگام (آناکرونیک)شان، یکسره در جامعه ی بزرگ تر آمریکایی، که به برتری و درستی هدف هایش معتقد بود، حل خواهد شد.
هنوز خیلی مانده که ما از ابعاد و پیامدهای خیالات نژاد خودپرستانه مان آگاه شویم. با این همه، بنا به طبیعت کارها، حالا مجبوریم هم در خودمان به یک فرایند بررسی دامنه دار بپردازیم و هم در مسلّمات و جهت گیری های جامعه مان به ارزیابی مجدد بنشینیم. مثلاً واقعیت گریزناپذیر بحران اکولوژیک (بوم شناختی) نوعی دنیای رویایی خیلی از مردم را به هم ریخته است. این امر مجبورمان کرده که نه فقط به دنبال راه حل های فوریِ مسائل گوناگون که دست پخت تکنولوژی بسیار تکامل یافته ی ما بود باشیم بل که، از این ها گذشته، ما را به بازنگری در ارزش های بنیادی مان درباره ی حیات و طبیعت و سرنوشت انسان واداشته است. امروز گروهی از مردم، که رو به افزایش اند، خصوصاً نسل های جوان تر، شاید هنوز درباره ی موثرترین وسائل پیشبردِ این جریانِ ارزیابیِ مجدد تردید داشته باشند، اما درباره ی انواع مدل هایی که سرخپوست های آمریکای شمالی نشان داده اند دقیق اند.
سرخپوست ها از نظر روابطشان با این آمریکای آشفته، وضعیت های ممکن گوناگونی به خود گرفتند. از یک طرف، گروه های سنتی و محافظه کاری هستند که به رغم فشارهای خیلی شدید، به طور معجزه آسایی در کنار جوهر راه و رسم های باستانی خود - که هم چنان به حیاتش ادامه می دهد - مانده اند. از طرف دیگر، گروه های دیگری هستند که کاملاً جذب جامعه ی بزرگ تر آمریکایی شده اند. با این همه، کمابیش تمام گروه های سرخپوست که تا حدی هویت خود را حفظ کرده اند حالا بار دیگر در مسلّمات اساسی فرهنگ های سنتی شان به ارزیابی برخاسته به آن ارزشی مثبت می دهند. آن ها هم چنین دارند از طریق یک حوزه ی وسیعی از ابزارها و بیان ها، روابط شان را با آن جامعه ی بزرگ تر _ که پیداست حالا جاذبه های آن رو به کاهش است - از نو بررسی می کنند.
از این جمله ها _ اگر درست باشند _ این طور برمی آید که هنوز خیلی زود است که بگوییم گوزن سیاه، در رسالتش، یعنی برگرداندن قومش به راه سرخ نیک، ناکام شده است؛ که او این طور فکرمی کرد. بهتر است این طور بگوییم که شاید رسالت او به شیوه هایی پیشرفت می کند که او نمی توانست پیش بینی کند.
گوزن سیاه عضوی از شاخه ی اوگلالایِ تِتون سوُ(۱۰) بود. این تِتون های غربی یکی از هفت شاخه ی «آتش های انجمن» قوم داکوتا(۱۱) (متحد) بودند. این یکی از اقوامی است که به خانواده ی بزرگ تر سوُیی زبان تعلق داشت، که ایسینی بویین، کرو، هیداتْسا، آیووا، کانْسا، ماندان، میسوُری، اوماها، اوسیج، اوتو، پونکا و کواپا را هم شامل می شود.(۱۲)
بنابر گزارش تاریخی خودشان، داکوتاها از قرن شانزدهم در سرچشمه های رود می سی سی پی اسکان گرفته بودند. در قرن هفدهم دشمنان شان، چیپه واها(۱۳)، آن ها را از مینه سوتا(۱۴) به غرب راندند. داکوتاها موقع ترک جنگل و دریاچه خیلی آسان اسب را جانشین قایق پوست درختی کردند. این ها در قرن نوزدهم شناخته شدند و به عنوان قوی ترین قوم دشت ها در دل ها هراس انداختند. در واقع، این داکوتا سوُ بود که در حرکت رو به غربِ سفیدپوست ها شاید قوی تر از هر قبیله ی سرخ پوست دیگری از خود ایستاد گی نشان داد.
این گزارشِ چپقِ مقدّس و آیین های اوگلالا سوُ از سینه ی چپق دارِ پیشینِ چپق مقدّس، یعنی سرِ گوزن (هِه هاکا پا(۱۵))، به سه نفر رسید، که موقع نوشتن این تاریخچه فقط گوزن سیاه زنده بود (گوزن سیاه در اوت ۱۹۵۰ درگذشت). موقعی که سر گوزن این گزارش را به گوزن سیاه می سپرد سفارش کرد که او هم باید آن را به دیگری بسپارد  ـــ چون قوم شان تا زمانی که آیین ها شناخته و چپق برقرار باشد زنده خواهد بود، و هر موقع که چپق مقدّس از یاد برود آن قوم هم بی کانون و نابود خواهد شد.
دلم می خواهد از بنجامین گوزن سیاه، پسر گوزن سیاه، سپاسگزاری کنم که کار مترجمی این کتاب را به عهده داشت. داشتن مترجمی که هم کاملاً انگلیسی بداند و هم لاکوتا(۱۶) بعید است؛ او با فرزانگی و آیین های قومش هم آشنا است. خیلی از نوشته های درباره ی سرخپوست ها کژفهمی های شومی به بار آورده است که تا حد زیادی علتش این بوده که مترجمان، این فهم دوگانه را نداشته اند. از اِلِن گوزن سیاه، همسر بنجامین، هم یاد کنم که انسانی برجسته است با ایمان و مَنشی نیرومند و همیشه با وقار آرام خود توجه داشت که همه در خانه ی گرم او پذیرایی شوند. مرگ او در ۱۹۷۰ برای همه ی آن هایی که او را می شناختند ضایعه بود.
هم چنین از موسسه ی اسمیتسونین(۱۷) سپاسگزارم که به من اجازه داده اند که عکس باری(۱۸) از نشسته گاو را چاپ کنم، و هم از Service of Sioux Falls, S.D. سپاسگزارم که به من اجازه ی چاپ عکس هفت تن سوُ را داده اند. این هفت نفر در نبرد لیتل بیگ هورن شرکت داشتند و همه از دوستان نزدیک گوزن سیاه بودند.

جوزف اپس براون
دانشگاه ایندیانا، بلومینگتن
فوریه ۱۹۷۱

پیشگفتار گوزن سیاه

در آن شهود بزرگی که در بچگی داشتم، یعنی موقعی که فقط نُه زمستان را شناخته بودم، چیزی بود که با گذشت ماه ها(۱۹) برای من اهمیت بیش تری پیدا می کرد. آن چیز درباره ی چپق مقدّس ما و ارزشی است که برای قوم ما دارد.
سفیدپوست ها (مردهای سفید)، یا دست کم آن هایی که مسیحی اند، به ما گفته اند که خدا پسرش را برای ما انسان ها فرستاد تا نظم و صلح را به زمین برگرداند؛ و به ما گفته شده که عیسای مسیح را به صلیب کشیده اند، اما او روز داوری، در پایان این جهان یا چرخه، به جهان برمی گردد. من این را می فهمم و می دانم که راست است، اما سفیدپوست ها باید بدانند که برای سرخپوست ها (مردم سرخ) هم این خواستِ واکان تان کا، یعنی روح بزرگ، بود که حیوانی بدل به شخصی دوپا شود تا مقدّس ترین چپق را به مردم او برساند؛ و به ما هم یاد داده اند که این زنِ ماده گاو میش سفید که چپق مقدّسِ ما را آورده دوباره در پایان این «جهان» پیدا خواهد شد؛ و ما سرخپوست ها می دانیم که حالا خیلی از آن دور نیستیم.
بیش تر مردم آن را «چپق صلح» می نامند، اما هنوز نه روی زمین که حتا میان همسایه ها هم صلحی نیست و به من گفته اند که مدت ها از آن موقعی که صلح در جهان بوده گذشته است. مسیحیان خیلی از صلح حرف می زنند، اما این ها فقط حرف است و بس. شاید این طور باشد؛ و دعای من این است که از راه چپق مقدّس ما، و از راه این کتاب که من در آن معنای واقعی چپق مان را روشن می کنم، شاید برای مردمی که می توانند بفهمند، صلح پیدا شود. این فهم باید از دل باشد نه فقط از سر. بعد آن ها خواهند دانست که ما سرخپوست ها آن خدای یگانه را می شناسیم و دائماً به درگاهش دعا می کنیم.
جز این آرزویی نداشته ام که این کتاب به قومم در فهم بزرگی و حقیقت سنت ما کمک کند؛ و همین طور هم در پیدا شدن صلح در روی زمین، نه فقط میان انسان ها، بل که میان انسان ها و کلّ خلقت.
ما باید خوب بدانیم که همه چیز کار روح بزرگ است. باید بدانیم که او در همه چیز هست: در درخت ها، علف ها، رودخانه ها، کوه ها و همه ی چارپایان و بالدارها؛ و حتا مهم تر از این، باید بدانیم که او بالاتر از هر چیز و هر کسی است. چون این را از ته دل در دل هامان دریابیم، می ترسیم و دوست می داریم و روح بزرگ را خواهیم شناخت؛ و بعد همان خواهیم بود و همان طور رفتار و زند گی خواهیم کرد که خواست اوست.

گوزن سیاه
مندرسون، اس. دی





گوزن سیاه ۰۵۹۱-۳۶۸۱

برگردان فارسی برای ناهید و سمن
ع. پاشایی



۱. هدیه ی چپق مقدّس

صبح خیلی زود، خیلی زمستان های پیش، دو لاکوتا با تیر و کمان رفته بودند شکار و روی تپه یی ایستاده بودند و پی شکار می گشتند، که آن دور دورها چیزی دیدند که با رفتار خیلی عجیب و غریبی به طرف آن ها می آمد. این چیز اسرارآمیز نزدیک تر که شد، دیدند زن خیلی زیبایی است، تن پوشی از پوست آهوی سفید پوشیده و کوله باری به دوش انداخته. چندان زیبا بود که در دل یکی از دو لاکوتا خیالات بد پیدا شد و هوای دلش را به دوستش گفت. اما آن مرد خوب گفت این فکر را از سرت بیرون کن، حتماً آن زن یک واکان(۲۰) است. زن اسرارآمیز، دیگر به آن دو مرد خیلی نزدیک شده بود. بعد کوله بارش را گذاشت زمین و از مرد بداندیش خواست که برود پیش او. تا جوان به آن زن اسرارآمیز نزدیک شد، ابر بزرگی آن دو را فروپوشاند و کمی بعد از آن که ابر به هوا رفت زن مقدّس آن جا ایستاده بود و مرد بداندیش زیر پایش؛ و دیگر چیزی از او نمانده بود مگر مشتی استخوان، که مارهای ترسناک آن را می خوردند.(۲۱)
زن عجیب به مرد نیک اندیش گفت: «به آن چه می بینی توجه کن! می خواهم بیایم پیش قوم تان، حرفی دارم که می خواهم به رهبر شما، هِه لوکه چا ناجین(۲۲) (ایستادهْ تهیْ شاخ)، بگویم. برو پیش او، و به او بگو که یک تی پی(۲۳) بزرگ حاضر کند تا همه ی قوم در آن جمع شوند و منتظر آمدن من باشند. می خواهم چیز مهمی را به شما بگویم!»
بعد آن جوان به تی پیِ رئیس شان آمد و هرچه را که دیده و شنیده بود شرح داد: این زنِ واکان به دیدن شان می آید و همه باید آماده باشند. رئیس، ایستاده تهی شاخ، گفت چند تی پی را برچینند و همان طور که زن مقدّس یاد داده بود، از آن ها یک چادر بزرگ بسازند(۲۴). بعد جارچی فرستاد تا همه ی ملت را آگاه کند که بهترین پیراهن پوست آهوشان را بپوشند و فوری توی آن چادر جمع شوند. مردم که توی چادر بزرگ چشم به راه زن مقدّس بودند خیلی به هیجان آمده بودند و همه از این حیران بودند که آن زن اسرارآمیز از کجا آمده، چه خواهد گفت.
به زودی جوان هایی که چشم به راه آمدن آن شخص واکان بودند خبر دادند که آن دوردست ها چیزی دیده اند که با رفتار زیبایی نزدیک می شود؛ و بعد آن زن ناگهان به چادر آمد، خورشیدوار(۲۵) دور چادر گشت و رو به روی ایستاده تهی شاخ ایستاد(۲۶). کوله بار از دوشش برداشت و آن را دودستی پیش رئیس گرفت و گفت: «این را نگاه کن، و همیشه دوستش داشته باش! این خیلی "له لا واکان"(۲۷) است و تو باید با آن این طور رفتار کنی. هیچ وقت چشم هیچ ناپاکی نباید به آن بیفتد، چون توی این کوله بار یک چپق مقدّس هست. تو با این چپق در زمستان هایی که خواهد آمد، صدایت را به واکان تان کا، پدر و پدربزرگت، خواهی فرستاد.»(۲۸)
بعد از این حرف ها زن اسرارآمیز از کوله بارش یک چپق در آورد؛ و یک سنگ گرد و کوچک که آن را به زمین گذاشت. چپق را بلند کرد طوری که دسته اش رو به آسمان بود و گفت: «شما با این چپق مقدّس روی زمین راه خواهید رفت؛ چون زمین، مادربزرگ و مادر(۲۹) شماست؛ و او مقدّس است. هر قدمی که روی او برداشته می شود باید مثل یک دعا باشد. کاسه ی این چپق از رنگ سرخ است؛ این زمین است. در این سنگ و مقابل مرکز آن این گوساله ی گاومیش کنده شده که نشان دهنده ی چارپایانی(۳۰) است که روی مادر شما زند گی می کنند. دسته ی این چپق از چوب است و این نماینده ی همه ی چیزهایی است که در زمین می رویند؛ و این دوازده پر که این جا -- جای پیوستن دسته به کاسه -- آویزان است از وانبلی گالِشکا(۳۱)، یا عقاب خال خالی است و نماینده ی عقاب و همه بالداران هوا است. این ها، و همه ی چیزهای عالم، به شما که این چپق را می کشید می پیوندند ـــ همه صدای خود را به واکان تان کا، روح بزرگ، می فرستند. هر وقت که با این چپق دعا می کنید، برای همه و با هم دعا کنید.»
بعد زن واکان پایه ی چپق را آهسته به سنگ گردی که روی زمین گذاشته بود زد، و گفت: «شما با این چپق به خویشان تان: پدربزرگ و پدرتان، مادربزرگ و مادرتان خواهید پیوست. پدرتان، واکان تان کا، این سنگ گرد را، که از همان سنگ سرخی ساخته شده که کاسه ی این چپق، به شما داده است. این زمینِ مادر است، مادربزرگ و مادرتان؛ و این جاییست که شما زندگی می کنید و زیاد خواهید شد. این زمین که او به شما داده سرخ است و دوپایانی که روی آن زند گی می کنند سرخ اند؛ و روح بزرگ یک روز سرخ، و یک «راه سرخ(۳۲)» هم به شما داده است. همه ی این ها مقدّس است، این را از یاد نبرید! هر سپیده همان طور که می دمد واقعه یی مقدّس است؛ و هر روز مقدّس است، چون روشنایی از پدرتان واکان تان کا می آید؛ و همیشه باید به یاد داشته باشید که دوپایان و همه ی موجودات دیگری که روی این زمین جا دارند مقدّس اند و باید با آن ها این طور رفتار شود.
«از این به بعد، چپق مقدّس روی این زمین سرخ پایدار خواهد بود و دوپایان چپق را خواهند کشید و صدای شان را به واکان تان کا خواهند فرستاد. این هفت دایره(۳۳) که روی سنگ می بینید چندین معنی دارد، چون نشان دهنده ی هفت آیینی است که در آن ها از چپق استفاده می شود. اولین دایره ی بزرگ نماینده ی اولین آیین است که من آن را به شما خواهم داد و شش دایره ی دیگر نماینده ی آیین هایی است که به موقعش بی واسطه به شما آشکار خواهد شد(۳۴).ایستاده تهی شاخ، تو با این هدیه ها و با قومت خوب رفتار کن، چون که آن ها واکان اند! با این چپق دوپایان زیاد خواهند شد و همه ی چیزهای خوب را خواهند داشت. واکان تان کا از آن بالا این چپق مقدّس را به تو داده، باشد که از آن معرفت بیاموزید. همیشه باید برای این هدیه ی بزرگ سپاسگزار باشی! اما حالا قبل از رفتن می خواهم آموزش هایی درباره ی اولین آیین به تو بدهم که در آن قومت از این چپق استفاده خواهند کرد.
«وقتی یکی از مردمت بمیرد آن روز باید برایت مقدّس باشد. بعد همان طور که یادت می دهم باید روان(۳۵) او را نگه داری و از این راه نیروی زیادی پیدا خواهی کرد؛ چون اگر این روان حفظ شود، دلبستگی تو را و مهر به همسایه را در تو زیاد خواهد کرد. تا موقعی که شخص، در روانش، با قوم تو نگهداری شود تو از راه او می توانی صدایت را به واکان تان کا بفرستی.(۳۶)
«همین طور باید روز مقدّسی باشد که روانی در آن آزاد شود تا به خانه اش، (یعنی به) واکان تان کا برگردد، چون در این روز چهار زن مقدّس خواهند شد و به موقع فرزندانی در شکم خواهند برد که با رفتاری مقدّس در راه زند گی قدم برخواهند داشت و سرمشق ملت تو خواهند شد. به من نگاه کن، چون این منم که آن ها در ماه های (بارداری) خود خواهند برد و از این راه است که آن ها واکان خواهند شد.
«آن که روان کسی را نگهداری می کند باید مردی خوب و پاک باشد و باید از این چپق استفاده کند تا مردم همه، با آن روان، صدای شان را به واکان تان کا بفرستند. به این ترتیب، میوه ی مادر تو، زمین، و میوه ی هر چه می برد باید متبرک شود و بعد مردم تو به شیوه یی مقدّس راه زند گی را خواهند پیمود. از یاد مبر که واکان تان کا هفت روز به تو داده تا تو در آن روزها صدایت را به او بفرستی. تا زمانی که این را به یاد داشته باشی زند گی خواهی کرد؛ چیزهای دیگر را تو بی واسطه از واکان تان کا خواهی آموخت.»
بعد، زن مقدّس خواست که چادر را ترک کند، اما باز رو به ایستاده تهی شاخ کرد و گفت: «پرستار این چپق باش! همیشه به یاد داشته باش که این چه قدر مقدّس است و با آن این طور رفتار کن، چون تو را به مقصود خواهد رساند. به یاد داشته باش که در من چهار دوران(۳۷) هست. حالا می روم، اما در هر دوران به این قوم نگاه خواهم کرد و سرانجام برخواهم گشت.»
بعد زن اسرارآمیز خوشیدوار دور چادر گشت و از آن بیرون رفت، اما چند قدم که برداشت برگشت به مردم نگاه کرد و نشست. وقتی بلند شد مردم حیرت کردند؛ چون او را دیدند که گوساله ی جوانی شده، به رنگ سرخ و خرمایی. بعد این گوساله دورتر رفت، دراز کشید، غلتید، باز به آن مردم نگاه کرد و چون بلند شد گاومیشی سفید بود. گاومیش سفید باز دورتر رفت و روی زمین غلتی زد. این بار گاومیش سیاهی شده بود. بعد این گاومیش از مردم دورتر شد، ایستاد؛ و بعد از آن که به هر یک از چهار جهت عالم تعظیم کرد، بالای تپه ناپدید شد.

نظرات کاربران درباره کتاب چپق مقدس سرخپوست‌ها

لطفا کتاب گوزن سیاه سخن می گوید و کتاب تبتی مردگان را هم موجود کنید
در 7 ماه پیش توسط Ger...y77
کتاب رو‌ دوست داشتم. اطلاعات واقعا خوبی ارائه داد.
در 7 ماه پیش توسط From Middleearth