فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دختر مو درختی

نسخه الکترونیک کتاب دختر مو درختی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختر مو درختی

چراغ‌قوه‌ام را روشن کردم، چیز زیادی آن پایین دیده نمی‌شد. دیروقت بود و حتی ستاره‌ها خوابیده بودند. سعی کردم مراقب باشم اما در همان قدم اول پای بدون کفشم روی شن‌ها سُرخورد. شن، نرم و خنک بود. در یک چشم به‌‌هم ‌زدن سُر‌خوردنم روی شن‌ها بیشتر و بیشتر شد و نور چادرم کمتر و دورتر. با سرعت یک اتوبوس بزرگ که ترمز بریده باشد، سُرمی‌خوردم و پایین می‌رفتم. بعد، به چیزی خوردم، شاید یک سنگ بزرگ. پرت شدم بالا و برای آخرین بار نور چادرم را دیدم که تنها و نگران بالای تپه ایستاده بود. توی آسمان چرخی زدم و شاتالاپ داخل برکه‌ی پر از آبی افتادم.
سُرخوردن تشنه‌ام کرده بود. کمی آب خوردم، بعد همان‌جا توی آب خنک خوابم برد. بله خوابم برد. شما بودید چه‌کار می‌کردید؟ آن وقتِ شب با یک لنگه‌کفش و لباس‌‌های خیس راه می‌افتادید تا برگردید بالا؟ نه! شرط می‌بندم شما هم مثل من سرتان را روی اولین چیز نرمی که کنارتان بود می‌گذاشتید و بعد از یک سفر خسته‌کننده می‌خوابیدید؛ هرچند فکر نمی‌کنم صبح از دیدن بز بزرگ و عصبانی زیر سرتان خیلی خوشحال می‌شدید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دختر مو درختی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

یادم نیست کوله ام به کفشم خورد یا وقتی کفشم را در آوردم خودش پا به فرار گذاشت؟ تازه از قطار پیاده شده بودم و قطار فوری راهش را کشیده و رفته بود. در تاریکی شب کورمال کورمال کنار اتاقک چوبی ایستگاه راه آهن چادر زدم، تصمیم داشتم صبح که شد پیاده روی ام را شروع کنم اما از همان اول کفشم فکر های دیگری داشت، صدای قل خوردن و تالاپ و تلوپش را می شنیدم که در دره پایین و پایین تر می رفت. تا به حال سنگی در چاه خالی انداخته اید؟ کاش انداخته باشید چون می توانید بفهمید لنگه کفشم دقیقاً با چه صدایی مشغول پایین رفتن از کوه بود!
بلند شدم و با لنگه ی دیگر، پشت سر کفشم راه افتادم. بدون کفش که نمی توانستم جایی بروم، هیچ کس تا به حال کوهنورد پابرهنه ندیده است!



چراغ قوه ام را روشن کردم، چیز زیادی آن پایین دیده نمی شد. دیروقت بود و حتی ستاره ها خوابیده بودند. سعی کردم مراقب باشم اما در همان قدم اول پای بدون کفشم روی شن ها سُرخورد. شن، نرم و خنک بود. در یک چشم به هم زدن سُر خوردنم روی شن ها بیشتر و بیشتر شد و نور چادرم کمتر و دورتر. با سرعت یک اتوبوس بزرگ که ترمز بریده باشد، سُرمی خوردم و پایین می رفتم. بعد، به چیزی خوردم، شاید یک سنگ بزرگ. پرت شدم بالا و برای آخرین بار نور چادرم را دیدم که تنها و نگران بالای تپه ایستاده بود. توی آسمان چرخی زدم و شاتالاپ داخل برکه ی پر از آبی افتادم.
سُرخوردن تشنه ام کرده بود. کمی آب خوردم، بعد همان جا توی آب خنک خوابم برد. بله خوابم برد. شما بودید چه کار می کردید؟ آن وقتِ شب با یک لنگه کفش و لباس های خیس راه می افتادید تا برگردید بالا؟ نه! شرط می بندم شما هم مثل من سرتان را روی اولین چیز نرمی که کنارتان بود می گذاشتید و بعد از یک سفر خسته کننده می خوابیدید؛ هرچند فکر نمی کنم صبح از دیدن بز بزرگ و عصبانی زیر سرتان خیلی خوشحال می شدید.

دو

با صدای هر هر خنده ی خودم از خواب پریدم. هوا روشن شده بود؛ البته سایه ی بزرگی همه ی آسمان را پوشانده بود. بزغاله ای تندتند لنگه پای لختم را لیس می زد. توی برکه کیپ تا کیپ بز های کوچک و بزرگ ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند.
بلند شدم و ایستادم. آب از لباس ها و سبیلم می چکید و کمی سردم شده بود، همان موقع برای اولین بار مودرختی را دیدم. روبه رویم یک دختربچه ای با موهای درختی ایستاده بود و می خندید. مو های روی سرش مثل شاخه های دراز درخت انگور در هم پیچیده و سبز بودند، کبوتر سفیدی هم روی آنها لانه ساخته بود! هول شدم، به بالای سرم اشاره کردم و تند تند گفتم: «سلام! من کوهنورد هستم. دیشب از بالای کوه افتادم پایین. راستش اول کفشم افتاد پایین. خیلی هم گرسنه ام.»



شکمم صدا های بدی می داد. فکر کردم حتماً دختر کوچولو آنها را می شنود و از خودش می پرسد این صداها از کجاست؟ بهتر است آدم خودش توضیح بدهد تا درباره اش فکر های بد نکنند!
دختربچه به حرفم گوش نداد و یکدفعه در کنار تابلوی بزرگ و قدیمی نزدیک برکه ناپدید شد، بزها هم پشت سرش، یکی یکی درست جلو چشم من غیب شدند! از توی برکه بیرون آمدم، کمی جلوتر از جایی که برکه تمام می شد. جلوتر، تقریباً چسبیده به برکه و پشت تابلوی زنگ زده، یک راه پله ی باریکی به سمت پایین می رفت و زیر پای من شهری شبیه پلکانی طولانی و مارپیچ خودش را نشان می داد. انگار که برکه طاقچه ای پر از آب باشد که روی دیوار بالای شهر نصب شده است! دستم را بالای چشمم گرفتم و با دقت نگاه کردم. دختر بچه روی پشت بام نزدیک ترین خانه ایستاده بود و همچنان می خندید.
کفشم توی دستش بود.



برای دختر دست تکان دادم. پای برهنه ام را بالا گرفتم و با خنده ی بزرگی به آن اشاره کردم تا بفهمد کفشی که پیدا کرده همین طور بی صاحب و دور انداختنی نیست و پای بیچاره ی من انتظارش را می کشد؛ ولی مودرختی فرار کرد. گرسنه و پابرهنه با لباس های خیس دنبال او از پله ها پایین رفتم، تقریباً بین بزها بالا و پایین می پریدم.
همین طور که بالا و پایین می پریدم برای بزها درباره ی صدای چلپ چلوپ آب توی لنگه کفشِ باقی مانده ام توضیح می دادم. حتی خوب نیست که یک بز درباره ی آدم فکر بدی بکند!
هر کدام از بزها به زور خودشان را از در خانه ای تو می کشیدند و پله ها کم کم خلوتر و تنگ تر می شدند. خدا را شکر که من کوهنورد خیلی لاغر و باریکی بودم وگرنه توی یکی از کوچه ها گیر می کردم و باید باقی زندگی ام را مثل خزه روی دیوار ادامه می دادم. مودرختی همین طور با کفش عزیزم پایین و پایین تر می رفت. او را از روی مو های سبزش تعقیب می کردم، موهایی که انگار شکوفه می کرد چون هر چند لحظه یک بار رنگ صورتی موها بیشتر از سبز می شد! شروع کردم به شمردن پله ها. نمی دانم، شاید فکر کردم این طوری راه برگشتن را گم نمی کنم اما خیلی زود از این کار دست برداشتم. اگر می توانستم آن همه پله را بشمارم که ریاضی دان می شدم نه کوهنورد!
هرچه پایین تر می رفتم شهر لاغر تر می شد انگار از سر گشاد یک قیف وارد شد ه ای و داری به سوراخ ته آن نزدیک می شوی. خانه ها آن قدر بلند و باریک بودند که روی دیوارشان فقط دری کوچک جا شده بود. بعضی خانه ها هم نصفه بودند و بیشتر پنجره های کج و کوله شان توی دیوار خانه ی بغلی فرو رفته بودند و روی سقف ها گیاهان سبزی دیده می شد، پشت پنجره ها هم همین طور. بیشتر آسمان را ابر قهو ه ای و سفید بزرگی پوشانده بود و آن بالا پل درازی که دیشب با قطار از رویش رد شده بودم اصلاً پیدا نبود. تا حالا زیاد سفر کرده ام و جا های عجیبی را دیده ام ولی این شهر لاغر شاید عجیب ترین جا برای زندگی آدم ها بود؛ پله ها کم کم تنگ تر و تاریک تر و مرطوب تر می شدند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید و من برای اینکه لای خانه ها گیر نکنم مجبور شدم یک وری به دیوار بچسبم و از گوشه ی چشم، سر سبز و صورتی مودرختی و کفشم را تعقیب کنم. عجب کفش دردسر سازی. باید رنگ قرمزش را می خریدم شاید رنگ های قرمز مثل رنگ های آبی علاقه ای به قل خوردن و تنها سفر کردن نداشته باشند!
بالاخره مودرختی وارد خانه ای شد. یک خانه ی نصفه که از بس مچاله شده بود روی تمام دیوار فقط یک در باریک داشت. دختر خودش را از لنگه ی باز در تو کشید. من در کوچه ایستادم تا نفس تازه کنم. دیوار مقابل تقریباً چهار انگشت با صورتم فاصله داشت و می توانستم خزه های سبز را بو بکشم. آماده شدم چند بار سرفه کنم تا کسی متوجه حضور من شود. می دانید، این راه خیلی خوب جواب می دهد اما قبل از اولین سرفه، مودرختی سرش را از پنجره ای که درست بالای در بود بیرون آورد و گفت: «بیا تو.»
کاش آنجا بودید و می توانستید صدای مودرختی را بشنوید. صدایش شبیه قُل زدن آب چشمه بود. شبیه صدای سینه سرخی که بعد از مدت ها در قفس بودن جایی در جنگل آزادش کرده ای و او از خوشحالی شروع کرده به آواز خواندن.
سرم را که بالا گرفتم، تازه متوجه چشم هایِ خندانِ زیر گلدان های سبز شدم که از باز ترین قسمت قیف تا تنگ ترین قسمت آن از پشت پنجره ها مرا نگاه می کردند و برایم دست تکان می دادند. تمام آن گیاهان سبزی که در طول مسیر دیده بودم، گلدان های روی کله ی اهالی شهر بودند!

سه

خانم شهردار کاهو می خورد. اول باید بگویم که شهردار موقع کاهو خوردن، اصلاً نگران صدای خرت خرت و چرخ چرخ دهانش نبود. او خانم مسن و خیلی چاقی بود با صورتی سرخ و مچاله و چشم هایی کوچک. پشت در خانه نشسته بود و عصای دراز قلاب داری را هم توی دست خالی اش گرفته بود. این عصا نشان شهرداری بود. من دم در ایستادم؛ آن خانه ی دراز و تنگ جایی برای مهمان نداشت! شهردار در طبقه ی اول روی یک صندلی نشسته بود و کاهوها را تند تند می جوید و قورت می داد. مودرختی پشت سر او به زحمت روی میزی ایستاده بود. من همان جا از چارچوب در سلام کردم؛ راستش اگر جلوتر می رفتم مجبور بودم پای کوچک شهردار را لگد کنم. شهردار خند ه ای کرد و با دهان پر از کاهو گفت: «دیدید گفتم!»



صدای شهردار از ته قیف بیرون پاشید، انگار توی یک بوق حرف می زد. صدای سوت و هورا از بالای سرم در شهر بلند شد. مودرختی تندی سرش را از پنجره بیرون برد و هیسسس کشید. به نظرم تعداد شکوفه های روی سرش داشت بیشتر می شد. چند نفر دیگر هم از بالا های شهر با نگرانی کلمه ی هیس را تکرار کردند و صدای هیسسسس هیسسسس مثل هشداری ترسناک از کوچه های تنگ بالا رفت و همه را ساکت کرد. خانم شهردار آهسته تر ادامه داد: «اما... ما فقط منتظر یک لنگه کفش بودیم!»
کفشم روی میز او لابه لای کاهو ها بود. سعی کردم مودب به نظر برسم به هر حال من جلو یک آدم مهم ایستاده بودم. گفتم: «من از طرف کفشم معذرت می خواهم. او نباید همین طور سرش را پایین می انداخت و توی برکه ی شما می افتاد!»
شهردار خندید و دست کوتاه و تپلش را روی سر کفشم کشید. مودرختی با لبخند مهربانی تمام مدت ایستاده بود و شکوفه های صورتی با سرعتی عجیب روی مو های سبزش باز می شدند! با حواس پرتی ادامه دادم: «ممکن است کفش مرا بدهید؟ من یک کوه نورد هستم و سفری را تازه شروع کرده ام که منتظر است ادامه اش بدهم. بدون کفش هم که می دانید... نمی شود. شما تا به حال کوهنورد پابرهنه دیده اید؟»
خنده ی شهردار از روی صورتش پرید و گمانم جای دوری رفت چون تا پایان گفتگوی مان بازگشتش طول کشید. شهردار تقریباً داد زد: «کفش را پس بدهم؟»
از بالای سرم صدا های بلندی شبیه اوه و اَه و نه! و اصلاً! و ابداً! و تف! و از این جور چیزها، شنیدم. گفتم: «آخر کفش ها جفت هستند و هیچ وقت نباید یک جفت کفش را از هم جدا کرد، بدشانسی می آورد.»
شهردار کاهویی را که می جوید به زحمت قورت داد. مودرختی انگشت باریک و درازش را روی بینی اش گذاشت و لبخند بزرگی زد. یک شکوفه ی صورتی روی بلند ترین شاخه ی موهایش باز شد. شهردار آهی کشید: «بله. دو دوست را نباید از هم جدا کرد. پس لنگه ی دیگر هم مجبور است اینجا بماند تا وقتی که این لنگه کفش نازنین ماموریت خودش را انجام بدهد.»
بالای سرمان در شهر دوباره تعدادی سوت و هورا کشیدند. واقعاً چرا نمی فهمند که وسط حرف شهردار نباید سر و صدا کرد؟
با تعجب گفتم: «چقدر جالب؟ من فکر کردم کفش همین طوری از روی تپه قل خورد! پس او برای انجام ماموریت اینجا آمده است؟»
مودرختی با هیجان پرید توی حرف پیرزن که یک برگ کاهو برمی داشت. حالا روی سرش پر از شکوفه های صورتی بود!
«بله، یک لنگه کفش قرار است شهر ما را نجات بدهد! کفش قرار است شهر را برگرداند بالا! پیشگویی این را گفته!»

نظرات کاربران درباره کتاب دختر مو درختی