فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجراهای ریگو و رُزا

کتاب ماجراهای ریگو و رُزا
داستان‌هایی از باغ‌وحش و داستان‌هایی از زندگی

نسخه الکترونیک کتاب ماجراهای ریگو و رُزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماجراهای ریگو و رُزا

ریگو در آفتاب نشسته بود و رزا را نگاه می‌کرد.
موش ترانه‌ای زیر لب زمزمه می‌کرد، زمزمه‌ای که در محیط شنیده می‌شد، و ظاهراً سخت سرگرم کاری بود.
ریگو آهسته، پشت سر موش درآمد، و محو تماشای جنب و جوش او شد.
به نظر می‌رسید که رزا اصلاً متوجه حضور او نشده است.

بالاخره ریگو پرسید:
«چه کار می‌کنی؟»
رزا بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد، گفت:
«دارم از شادی هدیه دادن بال در می‌آورم.
من هدیه درست می‌کنم. یک عالم هدیه.
حتی آدم‌ها هم چیزی گیرشان خواهد آمد.»
ریگو سرش را کج کرد و پرسید:
«تو به آنها چه هدیه‌ای می‌دهی؟»
رزا با پنجه‌های کوچکش، دانه‌ی بلوطی را بالا گرفت.
«مثلاً این را. نگاه کن، من طرحی را روی پوسته‌اش با دندان کنده‌ام.»
پلنگ فقط گفت:
«آها!»
رزا بلوط را برداشت، و به سرعت برق از محوطه‌ی پلنگ بیرون رفت.
او هدیه‌اش را درست وسط پیاده‌رو گذاشت و بدون جلب توجه کسی به داخل محوطه بازگشت.

رزا از دور کشیک می‌کشید که چه اتفاقی می‌افتد...

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماجراهای ریگو و رُزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کاملاً مطمئن



پلنگ ها از خوابیدن خوششان می آید.
ریگو هم، یک پلنگ بود.
دقیق تر گفته باشم، یک پلنگ باغ وحش.
معمولاً در باغ وحش می شود درست وحسابی خوابید.
شاید هم بهتر از دنیای آزاد.
اما فعلا از خواب خبری نبود، چون یکی داشت گریه می کرد.
ریگو دلش می خواست گوش هایش را با پنجه هایش بگیرد، اما همین طوری هم پنجه هایش را لازم داشت تا مثل بالشت زیر سرش بگذارد.
صدای گریه قطع نمی شد.
ریگو به اطراف محوطه اش چشم گرداند.
موش کوچکی در همان نزدیکی گریه می کرد.
ریگو فکر کرد:
«از او بپرسم چرا گریه می کند یا او را بخورم؟ خوب، اول می پرسم.
بعدا هم می توانم بخورمش. اما برعکسش ممکن نیست.»
پلنگ خُرناس کشید:
«این سر و صدا برای چیست؟»
موش هق هق کنان گفت:
«خوابم نمی برد.»
«چرا؟»
«چون از حیوانات خطرناک می ترسم.»
ریگو آهسته گفت:
«چی؟»
موش خواهش کرد:
«اما شاید تو بتوانی محافظ من باشی؟»
پلنگ هوا را با صدا از بینی بیرون داد:
«من محافظ تو باشم؟»
ریگو چند قدمی نزدیک تر آمد و به موش خیره شد.
«فکر جالبی ست. اسمت چیست؟»
«من رُزا هستم. بیا و محافظ من باش.»



ریگو دور موش چرخید.
بعد با اُبهت و غرور کنار رُزا نشست، و از بالا به او نگاه کرد:
«حالا خوب بخواب!»
موش سعی خودش را کرد.
«جای نرمی نیست که خودم را در آن، جا بدهم.»
پلنگ غرغرکنان دراز کشید، و رزا روی دُم پُرپشت و خالدار حیوان درنده لَم داد.
«لطف می کنی رویم را هم بکشی.»
ریگو سری تکان داد، و دُمش را طوری روی رزا حلقه کرد که فقط دماغ کوچک موش بیرون ماند.
«شعر هم برایم می خوانی؟»

پلنگ آهی کشید، بعد برایش شعری درباره درخت سپیداری در مرغزار خواند.
رزا، خواب آلوده یکبار دیگر سرش را بلند کرد:
«مطمئنی که هیچ حیوان خطرناکی نمی آید؟»
ریگو گفت:
«کاملاً مطمئنم.»
و با خمیازه ای دندان های تیز و درنده اش را به رخ کشید.



یواش



ریگو بیدار شد.
رزا هنوز روی پوست پرپشت او بود، و ریگو دلش می خواست حرکت کند.
استخوان های پیرش از سرمای شب خشک شده بودند.
اما نمی خواست موش را هم بیدار کند.
تا جایی که می شد یواش خمیازه کشید و به سمتی که خورشید بالا می آمد، نگاه کرد.
کبوتری روی اصطبل گوزن ها بغ بغو کرد.
گورخرها هنوز خواب بودند.
وقتی دوباره به رزا در انتهای دُمش نگاه کرد، موش به او لبخند زد و بدنش را کش داد.
بعد گفت:
«بالاخره تو هم بیدار شدی! من خیلی وقت است که بیدارم و تا جایی که می شد تکان نخوردم که تو را بیدار نکنم.»
ریگو لبخندکی زد:
«آه که ما چقدر مودبیم. فکر کنم حتی زیادی مودبیم. شاید چون هنوز درست و حسابی با هم آشنا نشده ایم.»
رزا سر تکان داد.
«خوب، برایت از خودم بگویم، من یک موش باتلاقی کوهستانی اهل پرو هستم.
موشی نادر، بسیار بسیار نادر!
از گونه ما فقط دوازده حیوان باقی مانده است.
ویژگی ما این است که لانه هایمان را از موی لاما می بافیم.
اما لانه ها آن قدر زیبا هستند که پرنده ها اغلب آنها را می دزدند.»
ریگو تحت تاثیر قرار گرفت:
«اصلاً نمی دانستم که تو از موش های باتلاقی کوهستانی اهل پرو هستی.»
رزا از خنده منفجر شد:
«اصلاً چنین چیزی وجود ندارد. این را خودم اختراع کرده ام، چون گوشنواز است. می خواستم کاملاً خاص باشم.»
ریگو گفت:
«تو به طور خاصی جسوری!
اما با این وجود، حالا تو را بهتر می شناسم، و می دانم که همه حرف هایت را نباید باور کنم، و اینکه تو قصه گوی خوبی هستی.
حالا از خودم برایت می گویم، من می توانم به طور عجیبی آهسته حرکت کنم، وقتی یواش به چیزی نزدیک می شوم، کسی صدای مرا نمی شنود.»
رزا لبخند زد:
«حالا من هم تو را بهتر می شناسم، حالا می دانم که خیلی خوب نمی شنوی.
نمی شنوی که وقتی آهسته راه می روی مفصل هایت چطور صدا می دهند.
مهم هم نیست. چون مجبور نیستی به چیزی آهسته نزدیک شوی.
غذایت را هم که نگهبان باغ وحش برایت می آورد.
تکه های بزرگ گوشت.»



ریگو آهی کشید:
«تو می دانی که من گوشت می خورم؟
ترجیح می دادم به تو نگویم، چون نمی خواستم بترسانمت.»
رزا پوست نرم پلنگ را نوازش کرد:
«همه چیز را می توانی به من بگویی. کم کم همدیگر را بهتر می شناسیم.
و اگر دلم نخواهد چیزی را بشنوم، آن وقت گوش هایم خود به خود سنگین می شوند.»
ریگو می خواست بدنش را حسابی کش و قوس بدهد. خواهش کرد:
«از روی پوست من بپر پایین تا بتوانم بلند شوم.»
رزا از روی پوست گرم پلنگ بلند نشد و داد زد:
«چی؟! من که چیزی نمی شنوم!»



Rigo und Rosa/by Lorenz Pauli (author) & Kathrin Schärer (illustrator)
Copyright © 2016Atlantis, an imprint of
Orell Füssli Verlag, Zürich, Switzerland.
The publication of this work was supported by a grant from Pro Helvetia, Swiss Arts Council.
Persian translation rights arranged with Atlantis through Kia Literary Agency.
All rights reserved

swiss arts council
prohelvetia

At first i'm going to appreciate Lorenz Pauli & Kathrin Schärer for writing & illustrating of this amazing book.
I would like to convey my sincere thanks for valuable support of Pro Helvetia, Cultural Section of Embassy of switzerland in Iran & Kia Literary Agency.
A special thanks to Atlantis Publishing House for granting Iranban the right for the Persian language.
Finaly my sincere appreciation for fine translation of Elham Moghadas.

Niloofar Teymoorian
Publisher



پیام نویسنده



اغلب احساس میکنیم که دنیا بزرگ است. ایران و سوئیس فاصله ی زیادی از هم دارند. شاید همینطور باشد. اما داستانها پل میسازند و به ما نشان می دهند که موضوع این داستانها در اینجا و آنجا یکسان هستند: اعتماد، دوستی و پرسیدن و خندیدن.
داستانهایی که در عین شاد بودن انسان را به فکر فرو می برند و دنیا را قابل فهم تر میسازند. من از این که ریگو و رزا در ایران دوستانی برای خودشان پیدا می کنند، خوشحالم.
من مطمئنم که ما می توانیم با هم بخندیم. خنده هایی بلند و طولانی:
خنده هایی از سوئیس تا ایران و از ایران تا سوئیس.

با صمیمانه ترین درودها از سوئیس
لورنتس پائولی

نظرات کاربران درباره کتاب ماجراهای ریگو و رُزا