فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ارثیه باد

کتاب ارثیه باد

نسخه الکترونیک کتاب ارثیه باد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ارثیه باد

بعضی وقت ها من فکر میکنم که پشت بساط دکان ترقی مردیست که میگوید : « آقا ما تلفن به شما می دهیم ولی در عوض شما باید از خلوت و لطف خلوت گزینی دست بردارید . خانم به شما حق رای می دهیم ولی قیمتش اینست که دیگر از حمایت سرخاب سفیداب و چادر چاقچول دل بکنید . آقا شما آسمان را فتح خواهید کرد ولی پرندگان شگفتی خود را از دست خواهند داد و ابرها بوی بنزین خواهند گرفت » . داروین ما را به بالای تپه ای رساند که از فراز آن می توانیم برگردیم و راهی را که آمده ایم ببینیم . اما به خاطر این چشم انداز ، به خاطر کشف و شهود ، و به خاطر این علم ما باید از باورکردن قصه شیرین و شاعرانه سفر تکوین ، دست بکشیم .

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ارثیه باد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نمایش «ارثیه باد» تاریخی نیست. بدون تردید اتفاقاتی که در شهر دیتون واقع در ایالت تنسی در ژوییه سال ۱۹۲۵ پیش آمد، به منزله «سفر تکوین» این نمایش است ولی با این همه سفر خروج آن تماماً تعلق به خود حکایت دارد.
فقط معدودی از عبارات از اصل تندنویسی دادرسی مشهور اسکوپ اخذ شده است. بعضی از شخصیت های نمایش مختصر ارتباطی با موجودات پرزرق و برق آن نبرد دلیران دارند ولی حیات و زبان ایشان از آن خودشان می باشد و بنابراین اسامی ایشان نیز ماخوذ از هیچ منبع دیگر نیست.
بزرگترین خبرنگاران و تاریخ نویسان قرن، میلیون ها کلمه درباره آن دادرسی، که به «دادرسی بوزینه» معروف شد، نوشته اند و ما برای این گزارش های درخشان، خود را مدیون ایشان می دانیم و بسیار سپاسگزار «آرتور گارفیلدهیز» فقید هستیم که با نقل خاطرات و مشاهدات خود، نکات روشن و ثبت نشده ای از ماجرای دیتون را به ما نمایاند.
مصادمه بین «براین» و «دارو» در دادگاه دیتون دراماتیک بود ولی درام نبود، مضافاً به اینکه موضوع مصادمه بین ایشان در سی ساله بعد، از اصل جریان ابعاد و معانی جدیدی کسب کرد. بنابراین «ارثیه باد» وقایع نگاری نیست بلکه تئاتر است و تاریخ وقوع آن ۱۹۲۵ نمی باشد. دستورات صحنه آرایی، زمان آن را در «گذشته نزدیک» معلوم می کند. ممکن است این زمان دیروز باشد، ممکن است فردا.

جروم لارنس ـــ رابرت. ای. لی.

پیش گفتار

امیرحسین مسعودی خراسانی، در تابستان ۱۲۹۹ شمسی در مشهد به دنیا آمد و در سال ۱۳۰۷ همراه خانواده به تهران کوچ کرد. او شاگردی مکتب گریز بود، زبان فرانسه را نزد خود آموخت و امتحانات دبیرستان را با تاخیر و به صورت متفرقه پشت سر گذاشت. نخستین فعالیت های ادبی او در زمینهٔ شعر، ترجمه، داستان و... به سال های دههٔ بیست شمسی برمی گردد و همکاری او با برخی مجلات آن روز نیز از همین دوران آغاز شده است.
وی در سال های ۱۳۲۲ و ۱۳۲۳ داستان ها و مقالات و ترجمه هایی در هفته نامهٔ افکار ایران (به مدیریت مرحوم خسروانی) به چاپ رساند و در دورهٔ دوم این نشریه که از بهمن ۱۳۲۳ آغاز شده بود، مدیریت آن را بر عهده داشت. داستان دنباله دار «زعفر جنی» و ترجمهٔ دنباله دار «ژوزف بالسامو» از جمله آثار چاپ شدهٔ او در این دوره است که با توقف انتشار «افکار ایران» ناتمام ماند.
از نخستین ترجمه های شعری او که در سال ۱۳۲۲ انجام یافته می توان از این چهار منظومه نام برد:
ترجمه ی قسمتی از «شب های مه» از آلفرد دوموسه، شاعر رمانتیک فرانسوی و ترجمهٔ «مرگ دستفروش یهودی» و ترجمهٔ ناتمام «دریاچه» از لامارتین و ترجمهٔ ناتمامی از «یولالیوم» شعری از ادگار آلن پو شاعر آمریکایی، هر چهار ترجمه، منظوم و در قالب چهارپاره هایی با قافیه بندی نو است. اشعار تغزلی با موضوع عشق و شکایت از روزگار، شعر سپید بلندی خطاب به «فروغ فرخزاد» و ابیاتی طنزآمیز، در قالب مثنوی نیز از او به جا مانده است.
در کارنامهٔ او، دو گزارش سفر، نیز هست، یکی از این دو، یادداشت های سفر مشهد در مرداد ۱۳۲۰ (سیزده سال پس از ترک مشهد) و دیگر گزارش سفر به گرگان و یزد و زاهدان و... است که در پی ماموریتی از سوی سازمان برنامه انجام یافته است.
این گزارش با فیلمبرداری آقای بسیم در فروردین ۱۳۴۲، تهیه شده بود. چند یادداشت پراکنده در انتقاد ادبی و اجتماعی و چندین نامه به دوستان و خانواده نیز از آثار خواندنی اوست. به جز این ها موسیقی و آواز و نقاشی نیز از علائق هنری او بوده است؛ پانزده پرتره از زمان اقامت در لندن، که با رنگ روغن کار شده، نیز از او به یادگار مانده است.
وی در سال ۱۳۲۹ به لندن رفت. در آنجا نیز به ترجمهٔ آثار و تهیهٔ برنامه های ادبی و اجرای نمایش در رادیو B.B.C، همت گماشت. هر هفته در رادیو لندن نمایشنامهٔ رادیویی اجرا می شد. یکی از آن نمایشنامه ها، «النّاسک و الضّیف» به سبک و بر مبنای حکایتی از کلیله و دمنه به قلم حسین مسعودی بود. دومی، نمایش «مرغ روح» از صادق هدایت بود که آقای انور و حسین مسعودی در رادیو لندن اجرا کردند. یکی دیگر از نمایش ها، نمایش «موزار و سالیزری» بود که باز هم با اجرای آقای انور و حسین مسعودی از رادیو لندن، پخش شد.
در بازگشت به ایران به همکاری با مجلهٔ «در راه زندگی» ضمیمهٔ روزنامهٔ آفتاب شرق در مشهد و در تهران به همکاری با مرحوم عبدالحمید شعاعی پرداخت و داستان های کوتاه و ترجمه هایی در این مجله به چاپ رساند. وی علاوه بر همکاری با مرحوم «عبدالحسین نوشین» در ترجمهٔ نمایشنامه های «چراغ گاز» و «مادام اُکاملیا» چند نمایشنامه برای تلویزیون نوشت. از آن جمله است: نمایشنامه ٔ «زهره و منوچهر ۴۵» و چند نمایشنامه با موضوع ارتباطات...
از سه داستان بلند او تا کنون دو داستان یکی «وامپیر» توسط نشر کلالهٔ خاور در سری افسانه ها، به چاپ رسیده است. بر اساس این داستان مرحوم مصطفی اسکویی سناریویی پرداخته و در ۱۳۴۶ فیلمی به نام «زن خون آشام» ساخته، اما نامی از حسین مسعودی به میان نیاورده است. داستان دیگر «تعطیلات در ایتالیا» است که با نام «عشق زوایگ به قلم خودش» در سال ۱۳۲۸ از سوی انتشارات «صفی علیشاه» به چاپ رسیده، به گفتهٔ نویسنده، این داستان در شمال ایران (گیلان) اتفاق می افتد و نام اشخاص و جایها ایرانی و فارسی است. اما ناشر، مرحوم «مشفق همدانی»، از چاپ آن سر باز می زند و می گوید امروزه این داستان ها خریداری ندارد، بروید از زوایگ (اشتفن تسوایگ) ترجمه کنید، نویسنده با تغییر مکان ها و نام اشخاص و تغییراتی جزئی، آن را به عنوان ترجمه ای از «زوایگ» به نزد ناشر می برد که این بار با اقبال او روبرو شده چاپ می شود.(۱)
داستان دیگر «سوغات نشابور»(۲) نام دارد که نسخه ای چاپی از آن در دست نیست. دو داستان کوتاه او با نام «ماهی قرمز» و «سمنامبول» نیز پیش از این به چاپ نرسیده است.
از دیگر آثار او که ناتمام مانده است می توان ترجمهٔ جلد اول رمان «خائن قلابی» اثر «الکساندر کلاین» را نام برد، ترجمهٔ مقدمه و بخش اعظم داستان «دختر سیاه در جستجوی خدا» اثر «برنارد شاو» نیز از آثار نیمه تمام اوست.
آخرین اثر او، رمانی است مفصل که در دست ویرایش است، این رمان به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده و به تصریح نویسنده، دنبالهٔ داستان «نغمه پرداز عجیب» اوست که سال ها پیش آن را در هفته نامهٔ «افکار ایران» به چاپ رسانیده بود. وی در آبان ماه ۱۳۵۳ شمسی در پنجاه و چهار سالگی در پاریس درگذشت و در حومهٔ پاریس در «تی یر» به خاک سپرده شد.

دربارهٔ افکار و آثار حسین مسعودی(۳)

کسانی که بخواهند دربارهٔ شخصیت مسعودی خراسانی، سخنی بگویند به کار دشواری دست می زنند زیرا آن شادروان دارای شخصیتی با ابعاد مختلف بود. ما اگر فقط در بعد ادبی از آن شادروان یاد کنیم و بخواهیم افکار و اندیشه های آن بزرگوار را بررسی و تجزیه و تحلیل نماییم، باید به آثار او که پراکنده و اغلب دردسترس نیست، مراجعهٔ حتمی داشته باشیم چون مسعودی اهتمامی در جمع آوری آثار خود نداشت و بیشترین آثارش که نیز به چاپ رسیده در روزنامه ها و مجلات بوده است باید بسیاری از مجلات و روزنامه های آن زمان را تورق کرد تا شاید بتوان تا حدودی حق مطلب را ادا نمود.
نشانه هایی که اینجانب از مطالب چاپ شده آن شادروان در دست دارم می نگارم و به همت بلند کسانی که بتوانند این آثار را جمع آوری نمایند از هم اکنون درود می فرستم و از صمیم قلب شاکر و سپاسگزار آن ها خواهم بود.
از آن شادروان دو داستان بلند به چاپ رسیده است. یک داستان به نام «وامپیر» که شاید اولین داستانی است که مسعودی آن را به چاپ رسانیده، این قصه در جزو سری افسانه ها که کلاله خاور آن را منتشر می کرد منتشر گردیده است و کتاب دیگر «تعطیلات در ایتالیا» که با نام عشق زوایک به قلم خودش توسط بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه به چاپ رسید.
مسعودی در ترجمه فیلم ها نیز بسیار فعال بود و در سینمای ایران آن روز و دیگر سینماها به ترجمه فیلم ها می پرداخت که البته دسترسی به آن ها به طور حتم غیرممکن است.
پس از آن که به فرنگ رفت در رادیو بی بی سی به ترجمه آثار بسیاری پرداخت که نمی دانم چگونه می توان به آن ها دسترسی پیدا کرد، پس از مراجعت از فرنگ در سال هایی که در ایران بود و قبل از عزیمت مجدد مدتی که در مشهد اقامت داشت چند داستان برای مجلهٔ «در راه زندگی» که به ضمیمهء «آفتاب شرق» با صاحب امتیازی علیرضا آموزگار و سردبیری اینجانب به چاپ می رسید، نوشت و سپس به تهران آمد و مجلهٔ «در راه هنر» را به راه انداختیم، باز در آن جا نیز داستان هایی نوشت.
بسیاری از آثار حسین در مجلهٔ «افکار ایران» به چاپ رسیده است، افکار ایران به مدیریت خسروانی به چاپ می رسید، خسروانی علاوه بر این که دوست حسین بود، یکی از دوستان نزدیک شادروان مسعود مسعودی خراسانی نیز محسوب می گردید. حسین به سمت سردبیر در آن مجله به کار پرداخت و به همت او این مجلهٔ هفتگی توانست شهرت و تیراژ قابل ملاحظه ای به دست آورد، در آن مجله مسعودی چند داستان دارد که برای به دست آوردن آن ها باید به کتابخانه هایی نظیر آستان قدس یا ملی (در صورت موجود بودن) مراجعه نمود.
کار دیگری که آن شادروان به انجام رسانید همکاری با عبدالحسین نوشین و ترجمهٔ چند نمایشنامه از قبیل چراغ گاز و مادام اوکاملیا بود که نوشین آن ها را با موفقیت به روی صحنه برد و پس از او محمدعلی جعفری هنرمند معروف و دوست حسین نیز آن ها را به نمایش گزارد.
تا آنجا که به یاد دارم حسین در مجلات خوشه و بامشاد مطالبی می نوشت که این مطالب اغلب در مجله خواندنیها نقل می گردید و با به دست آوردن مجلات می توان تعدادی از نوشته های حسین را به دست آورد.
کار عمدهٔ دیگر آن شادروان آثار ترجمه شده ای است که برای موسسهٔ فرانکلین انجام داد و، باید متاسف بود که فقط یکی از آن ها به وسیلهٔ (موسسه کتاب های جیبی) به نام «ارثیهٔ باد» در سال ۱۳۴۶ به چاپ رسید و بقیهٔ آن آثار که در نوبت چاپ بود با دگرگونی اوضاع سیاسی ایران به چاپ نرسید و معلوم نیست که سرنوشت آن ها چه شد؟
کتاب عمدهٔ دیگری که آن شادروان ترجمه و خود نیز حاشیه نویسی مفصلی در آن انجام داد کتابی بود دربارهٔ یادگیری زبان انگلیسی که داده های حسین در آن کتاب به اصل می چربید و کتاب بسیار مفیدی بود برای کسانی که بخواهند زبان انگلیسی را فراگیرند.

از زبان یک دوست(۴)

در حدود سال ۵۴ ـ ۱۹۵۳ در رادیو B.B.C گوینده و نویسنده بودم. ابتدا در پانسیونی با آقای کیوان نراقی و عظمت ژانتی مقیم بودیم؛ در همین سال ها حسین مسعودی به صورت غیر رسمی و آزاد به B.B.C آمد و به ما ملحق شد و بعد به طور رسمی همکار شدیم. هر روز با هم تماس داشتیم و بعد آپارتمانی که در پرینس اس کویر، محلهٔ بیز واتِر Prince Square Bayswater لندن گرفتیم، همراه با آقای «ساویز» در این آپارتمان، یعنی در فلات «میسیز بارلو» با هم همخانه شدیم. نشست و برخاست و رستوران و سینما و مسائل مشترک بین ما زیاد بود. در جمع ما، حسین مسعودی، حالت محترمانه ای داشت، به او «تو» نمی گفتند، مرشد مانند بود. با وجود عجیب و غریب بودن حرف ها، حرف هایش محترم بود،.... در صداقت و یکدستی اش و خلوص نیتش تردیدی نبود. وقتی عوض می شد، به طور واقعی تحول پیدا می کرد و بر حسب واقعیتی که در ذهنش بود حرف می زد و دایم در حال تغییر بود... همه خیلی تحت تاثیر او بودند.
یکی از علائق مشترک گروه ما، «برنارد شاو» بود، او Master (مرشد) این گروه بود، ایدهٔ عمر طولانی و گیاهخواری تا آخر عمر حسین مسعودی، تحت تاثیر عقاید شاو بود.
من زودتر از B.B.C بیرون آمدم. حسین مسعودی هم به ایران آمد، خانه ای در خیابان فروردین روبه روی دانشگاه اجاره کرد و شروع کرد به چهل و هشت ساعت یک بار غذاخوردن و در حوض خانه شنا کردن و آفتاب گرفتن. او می گفت با آب وهوا و آفتاب تنها می شود زندگی کرد... در تهران هم به کار گویندگی و نویسندگی مشغول بود، با هم در تماس بودیم، بعد از مدتی نتوانست در ایران بماند و به پاریس رفت.. در پاریس غذا می خورد ولی کم... به او می گفتم چرا به سراغ «فرقهٔ داران» نمی روی و پیرو طریقتی نمی شوی؟ می گفت: «می ترسم که روزی بخواهم برگردم اما درها بسته باشد».
او همیشه با خودش یکی بود، هیچ وقت دورویی در او وجود نداشت، تنها آدمی که در عمرم دیدم که بالکل فاقد دورویی بود، حسین مسعودی بود...
یک روز در فستیوال بین المللی فیلم تهران، وسط فستیوال، کسی به من خبر داد «حسین مسعودی» فوت شد که بسیار ناراحت شدم... بسیار... هیچ کس به اندازهٔ حسین مسعودی در زندگی من تاثیر نداشته است(۵).
ایشان (آقای انور) در انتهای مقدمه ای که بر ترجمهٔ خود از عروسک خانهٔ ایبسن، نگاشته اند، نیز یادی از حسین مسعودی کرده و سخنی از او آورده اند، این یادکرد چنین است:
«حسین مسعودی خراسانی، دوست عزیز از دست رفته ای ـ اهل قلم ـ که سهمش از صداقت و خرد، بیش از حد متعارف بود، نیم قرنی پیش، بعد از یک اقامت چند ساله در لندن می گفت: ما در ایران که بودیم وقتی می خواستیم چیزی از انگلیسی به فارسی ترجمه کنیم، هر دفعه می گفتیم، این فارسی عجب زبان بدبختی است؛ حالا که بعد از سال ها انگلیسی یادگرفتن کم کم به فکر افتاده ایم بعضی چیزها را از فارسی به انگلیسی ترجمه کنیم می بینیم داریم می گوییم این زبان انگیسی عجب زبان بدبختی است.(۶)»

نگارش مرحوم محمود تاج بخش(۷)

«شما می دانید که من و حسین قریب ۵۰ سال یعنی نیم قرن با هم بودیم. وقتی در تهران بود همیشه با هم بودیم. وقتی به مشهد و خارج از کشور می رفت مکاتبه داشتیم و گه گاه در مشهد و پاریس و لندن یکدیگر را می دیدیم. حسین مرد نازنینی بود، به معنای واقعی نازنین. من نظیرش را ندیده ام. واجد تمام محاسن اخلاقی بود. از نظر دانش و علم و هوش و درک از همهٔ همسالان پله ها بالا بود. استعداد عجیبی در زبان داشت. قطعا شما می دانید که گیتار می زد. آواز فرنگی را نزد خانم لی لی بارا(۸) یاد می گرفت. علاوه بر شعر فارسی، به خصوص شعر نو، به زبان فرانسه هم شعر می گفت، حالانمی دانم در کاغذهایش اثری از آن ها هست یا نه؟ یک داستان مفصل در پاریس نوشته بود به نام «زغفر جنی» از قراری که محمود (برادر حسین) می گفت دوستی آن را گرفته بود که چاپ کند و گم کرده بود.(۹) اطرافیانش را خوب می شناخت... یکی از هنرهای حسین «عاشقی» بود. او همیشه عاشق بود و من هیچ گاه ندیدم که در عشق هایش رنگ و بویی از هوس و سکس و غیره باشد. او نفس عاشقی را دوست داشت. یک جمله ای که نمی دانم شعر بود یا نثر همیشه می گفت:

ای کاشکی در عالم تا چشم کار می کرد
دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد(۱۰)

یادم می آید وقتی در پاریس آپارتمان طبقه ٔ هشتم را خرید چند روزی دو نفری مشغول تزیین و خرید اثاثیه بودیم روزی که اسباب کشی تمام شد در کافهٔ نزدیک منزلش نشسته بودیم. گفتم حسین! حالا وقتی است که زن بگیری. گفت: نه حالا وقت است که عشق های از دست رفته را یادآوری کنم و منتظر عشق های تازه باشم. یادم می آید یکی از معشوقگان که باید او را عشق اول و آخر گفت به لندن آمده بود، حسین سر و جان فدا می کرد. او را نزد دکتر، فروشگاه، گردشگاه می برد. یک دنیا صفا و صمیمیت داشت. حسین آن چند روز را از زندگی لذت فراوان برد. حسین می خواست ۳۰۰ سال عمر کند، عمر طبیعی هم نکرد. خدایش بیامرزد. دو سه مرتبه در پاریس با محمود بر سر مزارش رفتیم و تجدید دیداری کردیم. حسین عاشق مشهد و نیشابور بود، سفرهای مکرری با هم به این نقاط کردیم. یادم می آید بعد از وقایع شهریور ۱۳۲۰ که حسین در لندن بود، رادیو B.B.C مصاحبه ای با او کرد. گوینده از او پرسید بین شهرهای دنیا که دیده اید کدام را بیش از همه دوست دارید؟ بدون معطلی گفت: «نیشابور». گوینده با تعجب پرسید: «نیشابور؟» گفت: «بله نیشابور»(۱۱).
«حسین نوشته ای داشت که در سال ۱۳۲۰ نوشته بود تقریبا می توان آن را سفرنامه خواند، مربوط به سفری بود که برای اولین مرتبه به مشهد کردیم. در آن یادداشت دوستان و اطرافیان را به خوبی توصیف کرده بود، سبک نگارش این یادداشت شبیه سبک نگارش محمد مسعود در کتاب تفریحات شب و در تلاش معاش بود. نمی دانم آن یادداشت جزو کاغذهای او هست یا نه؟ ان شاءالله روزی که جمع آوری آثار حسین صورت عملی به خود گرفت و هر چه نزد دوستان و آشنایان هست جمع آوری گردید، بهتر و بیشتر شناخته می شود. این وجود، مالامال از محبت و عشق بود. خردلی از کینه و بدی و بدخواهی در وجودش نبود. از دنیا به قدر مجال و قدرت لذت می برد. به کار کسی کار نداشت و همه کس را در طرز فکر و عمل آزاد و مختار می دانست. نمی دانم شرح ازدواجش را شنیده اید: نکته ها در آن ازدواج بود، خدای رحمتش کند که سراپا شور بود و عشق و انسانیت».(۱۲)

نسرین مسعودی خراسانی

آن کس که خانه خویش آشفته سازد،
میراثش باد خواهد بود.

کتاب امثال سلیمان، ۱۱:۲۹

پرده اول

مجلس اول

یک میدان در شهر ــ صحنه دارای پنج مدخل است. مدخل اول و دوم در پهلوی راست صحنه به ترتیب در جلو و عقب واقع است. بین این دو مدخل، برفراز نمای دادگاه شهر هیلزبارو، درِ ورود به دادگاه و زندان، و یک پنجره متعلق به یک آپارتمان قراردارد. در قسمت فوقانی عقب صحنه یک سایکلوراما آویزان است. روبه روی سایکلوراما، متمایل به راست و تقریباً در مرکز صحنه یک لباس فروشی است که ویترین آن با لباس های به نمایش گذارده شده بخوبی پیداست.
سمت راست لباس فروشی، نرده ای است که به خارج صحنه ادامه یافته است. مدخل سوم سمت چپ لباس فروشی است. در سمت چپ مدخل سوم، یک داروخانه است با ویترین مشخص. درِ ورودِ داروخانه، سمت چپ ویترین آن است.
سمت چپ داروخانه چمن کاری است که به خارج ادامه یافته و این مدخل چهارم است. بین مدخل چهار و پنج یک آپارتمان و یک خواربار فروشی و نیز سکویی وجود دارد.
در جریان نمایش، این صفه به عنوان منبری برای سخنرانی «برادی» و نشستن قاضی و موعظه قدسی مآب به کار می رود..
تمام نمایش به جز دو مجلس که در راهرو واگن مانند دادگاه می گذرد، در همین میدان برگزار خواهد شد. روح نمایش اقتضا می کند که در طول نمایش نمای شهر در معرض دید تماشاچیان باشد. انبوهی و غوغای مردم نیز در نمایش اهمیت دارد. در جریان دادرسی باید دایماً تماشاچیان پرجوش و خروشی داخل و خارج شوند. منظره عمومی شهر تعیین کننده موقعیت جغرافیایی به خصوصی نیست بلکه شهر گمنام خواب آلودی را که در شرف بیداری است مجسم می کند.
هنگام باز شدن پرده، یک ساعت پس از طلوع آفتاب یکی از روزهای ماه ژوییه است. پیداست که روز گرمی خواهد بود. هاوارد بلر پسرک سیزده ساله، جلو داروخانه، با دقت زمین را می گردد. کنار او یک چوب ماهیگیری و یک قوطی حلبی وجود دارد. با باز شدن پرده ملیندا از خارج صحنه صدا می زند.

ملیندا: (با مهربانی)ها..... وارد (هاوارد با اوقات تلخی بر می گردد
و به جهت صدا نگاه می کند. ملیندا، دختری است ۱۲ ساله و تندرست باگیسوان بافته. از مدخل دوم وارد می شود و بالای سر هاوارد می ایستد) سلام..... هاوارد (هاوارد بی اعتنا به جستجوی زمین ادامه می دهد.)
هاوارد: سلام.... ملیندا.
ملیندا: (میخواهد سر صحبت را باز کند) گمان کنم امروز از دیروز
هم گرمتر شود. باران دیشب چندان فایده ای نکرد.
هاوارد: (با لحن آدمی اهل فن) ولی کرم ها را از زیر خاک بیرون آورد.

(ناگهان توی چمن چشمش به یک کرم می افتد. به سرعت خودش را به کرم می رساند و آنرا باغرور تمام بلند می کند) ببین چه کرم چاقی! (می دود دنبال ملیندا.)

ملیندا: (با اکراه) اه..... چطور این ها را تو دستت می گیری؟ دل من به هم می خورد....

(هاوارد کرم را جلو صورت او می گیرد. ملیندا با تنفر خود را عقب می کشد)

هاوارد: از چی می ترسی؟ تو خودت هم اول کرم بودی.
ملیندا: هیچ همچو چیزی نیست.
هاوارد: همچین چیزی هست. وقتی که همه دنیا زیر آب بود، غیر از کرم ها و تکه های ژله هیچ موجود زنده دیگری وجود نداشت. تو و تمام فامیلت همه کرم بودید.
ملیندا: نه خیر نبودیم.
هاوارد: پس ژله بودید.
ملیندا: هاواردبلر این حرف ها کفره. من میرم به آقا میگم بیاد دهنت را با صابون بشوره و آب بکشه.
هاوارد: آها.... آقا جونت هم خودش میمون بوده.
زبان ملیندا بند می آید و با اوقات تلخی شدید، دوان دوان از مدخل ۴ بیرون می رود. هاوارد مانند مردی دنیا دیده شانه می پراند، بعد بلند می شود و پشت سر او نگاه می کند و می گوید: «بای. بای.... لیندی.»
راشل از مدخل نمره ۵ ظاهر می شود. دختری است ۲۲ ساله، با نمک است اما خوشگل نیست لبان کتان تابستانی به تن و یک چمدان کوچک مقوایی در دست دارد. خیلی گرفته و سر درگریبان است و احتمالاً مشغول گریه بوده. با ترس و لرز دور و برش را نگاه می کند مثل اینکه نمی خواهد کسی او را ببیند. وقتی چشمش به هاوارد می افتد، درنگ می کند، بعد با قدم های کوتاه و تند به طرف صحنه و به سمت دادگاه می آید، به این امید که هاوارد او را نخواهد دید. ولی پسرک او را می بیند و با کنجکاوی خواب آلودی براندازش می کند. در حال بیرون رفتن از مدخل ۴ خطاب به کرمی که در دستش آویزان است می گوید:«تو وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشی؟» و بیرون می رود. راشل با وضعی مردد در کنار دادگاه می ایستد. نور صحنه روی شهر خاموش می شود. واحد واگون شکل صحنه روشن و باز می شود. قسمتی از راهرو دادگاه که اینک پیداست، در طرفِ راستِ دری است که به قسمت پایین و به زندان می رود. بالای این واحد واگون مانند، دری است که به خارج راه دارد، طرف چپ این در پنجره ای است و زیر پنجره نیمکت کوتاهی. راشل به طرف در می رود و صدا می زند.)
راشل: (بالحن آمیخته به تردید) آقای میکر....؟
میکر: (کمی با اوقات تلخی، از خارج) کیه؟ (اندکی بعد آقای میکر ضابط دادگاه وارد می شود، پیراهنش یقه ندارد. موهایش ریخته است. روی صورتش تکه های کف صابون ریش تراشی باقی است. در حین ورود با حوله مشغول پاک کردن صورتش است.) آها... راشل. معذرت می خوام با این ریخت آمدم، (یکدفعه چشمش به چمدان مقوایی می افتد) می خواهی بروی سفر؟ تازه اول کارست.
راشل: (به طور جدی) آقای میکر، نمی خواهم بابام بداند که من آمدم اینجا.
میکر: (شانه تکان می دهد) – مگر قدسی مآب به من میگه چه کار میکنه؟
چه علت داره من به او بگم چه کار می کنم؟
راشل: من آمدم برت کیتس را ببینم. حالش خوبه؟
میکر: چرا که خوب نباشه؟ من همیشه گفته ام توی دنیا هیچ جا از زندان امن تر نیست.
راشل: میشه برم پایین ببینمش؟
میکر: زندان برای دختر یک روحانی جای مناسبی نیست.
راشل: فقط یک دقیقه. می بینمش و برمی گردم.
میکر: (نیمکت را نشان می دهد) راشل بنشین اینجا، من میرم میارمش بالا همین جا توی دادگاه باهاش صحبت کن. (راشل می نشیند، میکر راه می افتد برود پایین، بعد مکث می کند) از وقتی من اینجا پاسبانم هر کس تو زندان آمده یا به جرم بد مستی بوده یا ولگردی. یکی دوتایی هم آفتابه دزد داشتیم (با حال آمیخته به رویا) بهترین مشتری ما اون یارو اهل مینه سوتا، بود که زنش را تکه تکه کرده بود. ناچار شدیم او را بفرستیم به زندان ایالت خودش. (سرش را تکان می دهد) حالا وقتی فکر می کنم که یک آقا معلم را ما انداختیم تو زندان به نظرم غیرعادی میاد. (شانه هایش را تکان می دهد) احتمال دارد این کار، سطح یادگار نویسی روی دیوار زندان را بالا ببره (خارج می شود. راشل با ناراحتی بلند می شود. چمدان را می گذارد روی نیمکت. میخواهد دوباره بنشیند که برت کیتس از جلو و میکر از عقب وارد می شوند. کیتس جوانی است لاغر و رنگ پریده به سن ۲۴. مردی است آرام و خجالتی و باادب. راشل وکیتس بدون آنکه آثار تاثری در چهره شان پیدا باشد روبه روی هم می ایستند. حرفی نمی زنند. میکر دم در می ایستد) شما را تنها می گذارم که حرف هاتون را بزنید. برت، در نری ها.

(میکر خارج می شود. راشل وکیتس همدیگر را نگاه می کنند. در سیمایشان آثار کشش پیداست، مثل آنکه می خواهند یکدیگر را در آغوش بگیرند.)

راشل: سلام، برت.
کیتس: راشل مگر نگفتم که اینجا نیا؟
راشل: نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. اما کسی مرا ندید. آقای میکر هم به کسی نخواهد گفت.... (با ناراحتی) من همش فکر تو هستم که اینجا تو زندان هستی....
کیتس: (برای آنکه دل او را خوش کند) یک چیز خنده دار بگویم. اینجا غذا از پانسیونی که درش زندگی می کردم بهتر است. و بهتر است تو زبانت را نگاهداری و به کسی هم نگویی که هوای اینجا از جاهای دیگر خنکتر است، والا هر تابستان مردم دست به جنحه و جنایت می زنند که بیایند تو زندان.
راشل: (چمدان را نشان می دهد) من از در خانه تو رد می شدم بعضی از چیزها که لازم داشتی برداشتم و آوردم. یک پیرهن شسته، بهترین کراواتی که داشتی و چندتا دستمال.
کیتس: خیلی متشکرم.
راشل: (خودش را می اندازد تو بغل او) برت. چرا نمی آیی بگی حرفات همه شوخی بوده؟ بیا بگو نیت عمل غیرقانونی نداشته ای، دفعه دیگر هم این کار را نمی کنی.
کیتس: (راشل را از خودش جدا می کند) لابد همه از اینکه برادی می آید اینجا، به جوش و خروش افتاده اند.
راشل: برادی از چاتانوگا با یک قطار مخصوص می آید اینجا. بابا برای پیشواز به ایستگاه راه آهن می رود. همه اهل شهر هم می روند.
کیتس: لابد بادهل و سرنا.
راشل: برت هنوز دیر نشده. آخه وقتی مهمترین آدم این مملکت که شاید بشه بعد از رئیس جمهور حسابش کرد، یک آدمی مثل ماتیوهریسن برادی می آید به همه خلق الله بگوید که تو بد فهمیده ای، چرا خودت نمی آیی بگویی بدفهمیده ای و اشتباه کرده ای؟
کیتس: تو هنوز خیال می کنی کار من اشتباه بوده؟
راشل: آخه چرا این کار را کردی؟
کیتس: تو میدانی، چرا این کار را کردم. کتاب تو دستم بود، کتاب «بیولوژی تمدن» تالیف هانتر، دستم بود. کتاب را باز کردم و فصل هفدهم آن کتاب را که راجع به اصل داروین بود، برای شاگردان کلاس دوم علمی قرائت کردم. (راشل میخواهد اعتراض کند) مقصود آن فصل فقط اینست که آدمیزاد روی کره خاک مثل یک بوته شمعدانی نیست که تو گلدان کاشته باشند. حیات نتیجه یک معجزه طولانی است و فقط در مدت هفت روز به وجود نیامده.
راشل: آخه این حرف خلاف قانون است.
کیتس: (به طرف راست می رود) میدونم!
راشل: همه می گویند کار تو کار بدی بوده است.
کیتس: ولی قضیه به این سادگی ها نیست. بد و خوب. سیاه و سفید.
شب و روز. تو می دانی که در قطب زمین وضعیت گرگ و میش هوا شش ماه طول میکشه؟
راشل: ما که در قطب زندگی نمی کنیم. ما در هیلزبارو زندگی می کنیم و در اینجا وقتی آفتاب غروب می کند هوا تاریک می شود. تو چرا سعی داری وضع را عوض کنی؟ (کیتس می چرخد و دور می شود. راشل به طرف نیمکت می رود. چمدان را باز می کند پیراهن و کراوات و دستمال ها را از آن می کشد بیرون و به کیتس می دهد) بیا.
کیتس: (به او نزدیک می شود) متشکرم راشل.
راشل: چرا نمی خواهی مثل همه جانب درستی را بگیری؟
کیتس: یعنی جانب پدر تو را؟ (راشل بنا می کند به بستن چمدان. می خواهد برود. کیتس جلو او را می گیرد) راشل مرا دوست داشته باش. (میکر با یک جاروی فراشی وارد می شود)
میکر: فکرش را بکن، ماتیوهریسن برادی می آید اینجا. من دو دفعه رای به رئیس جمهوری او دادم یکدفعه در ۱۹۰۰ یک دفعه هم در ۱۹۰۸، دفعه اول که او نامزد رئیس جمهوری شد من به سن رای دادن نرسیده بودم، اما بابام رای داد. (با مباهات روبه کیتس می کند) یک دفعه هم خودم او را در چادر کلاس اکابر دیدم، درمیتینگ چاتوناگا (با اعجاب واقعه را به خاطر می آورد و بزرگ می کند) از عظمت صداش دیرک های چادر به لرزه افتاده بود. (کیتس از روی بی صبری حرکتی می کند) پسر جان، وکیل تو کی خواهد بود؟
کیتس: (لباس های تمیزش را از روی نیمکت برمی دارد) من هنوز اطلاعی ندارم، به اداره آن روزنامه در بالتیمور نوشتم. آنها کسی را خواهند فرستاد.
میکر: (مشغول جارو کشیدن می شود) اگر وکیلت صدای رسایی نداشته باشد کارت ساخته است.
کیتس: (پیرهن را برمی دارد) می خواهی که من برگردم تو زیرزمین؟
میکر: لزومی ندارد. اگر دلت بخواهد می توانی همین جا بمانی.
کیتس: (به طرف زندان راه می افتد) نه قرار این است که من تو زندان باشم. پس بهتر است تو زندان باشم. (میکر، شانه ای تکان می دهد و دنبال کیتس خارج می شود. نور واحد واگون شکل روی صحنه خاموش می شود. واگون به وضع بسته قبلی درمی آید. نور روی شهر دوباره روشن می شود. وقتی نور صحنه کاملاً برقرار می شود، خانم کربس از مدخل ۴ ظاهر می شود و همزمان با ورود او آقای گودفلو هم از مدخل ۲ وارد می شود و در دکان خواربار فروشی را که متعلق به اوست باز می کند)
آقای گودفلو: خوب گرم شده، خانم کربس؟
خانم کربس: خداوند گرما عطا فرموده و به ما هم غده هایی داده که عرق کنیم.
گودفلو: البته شیطان این قدر بخشنده و مهربان نیست.
خانم کربس: (به طرف جلو می آید) من قصد کشف این مطلب را ندارم.

(قدسی مآب جرمیا براون که آدمی است جسور و دارای لب های باریک از مدخل ۳ با قدم های بلند وارد می شود. به طرف چپ حرکت می کند و نظرهای تندی به اطراف می اندازد.)

نظرات کاربران درباره کتاب ارثیه باد