فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من یک لاک‌پشتم

کتاب من یک لاک‌پشتم

نسخه الکترونیک کتاب من یک لاک‌پشتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من یک لاک‌پشتم

من یک لاک­پشتم. یک لاک­پشت سبز. این را اصغر واشنگتون می‌گوید. معلم ریاضی­مان. لاک­پشت بودنش را خیلی نمی­فهمم، ولی سبز بودنش، به­خاطر بلوز کاموای سبزی است که می­پوشم. بلوز سبز زیتونی. در مدرسه که هیچ، شاید در کل تسوج لنگه ندارد. پدر این را از میاندوآب خریده؛ چند سال پیش که رفته بود به هوای کار در کارخانه قند. و پس از دو ماه برگشت. نمی­دانم چرا برگشت. یا اصلاً اخراج شد. کار من هر روز همین است؛ طی کردن مسیر خانه تا خانه تقی. امروز واقعاً احساس می­کنم لاک­پشتم؛ از بس که همه‌جا یخ‌بسته و مجبورم آرام حرکت کنم. خاک، سفتِ سفت شده است. چیزی تا کوچه تقی نمانده. بعضی وقت­ها احساس می­کنم اصغر واشنگتون درون همه را می‌بیند. و می­داند هر کس به چه چیز شبیه است. مثلاً به تاجدهی که گوشه کلاس می­نشیند، چنار می­گوید. شاید به خاطر قد بلندش است. کهتری را گاو صدا می­زند. مرا هم لاک­پشت. خیلی از بچه­ها را به اسم‌های مختلف صدا می­زند. اما می­گوید لاک­پشت فقط اسم نیست و مقام است. چون همیشه به تاجدهی چنار نمی­گوید. یا همیشه کهتری را گاو صدا نمی­زند، ولی مرا همیشه لاک­پشت صدا می­زند. آن­قدر که فکر می­کنم اسمم یادش رفته. آن­ هم در این چنین شهر کوچکی.

ادامه...

بخشی از کتاب من یک لاک‌پشتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

من یک لاک­پشتم. یک لاک­پشت سبز. این را اصغر واشنگتون می گوید. معلم ریاضی­مان. لاک­پشت بودنش را خیلی نمی­فهمم، ولی سبز بودنش، به­خاطر بلوز کاموای سبزی است که می­پوشم. بلوز سبز زیتونی. در مدرسه که هیچ، شاید در کل تسوج لنگه ندارد. پدر این را از میاندوآب خریده؛ چند سال پیش که رفته بود به هوای کار در کارخانه قند. و پس از دو ماه برگشت. نمی­دانم چرا برگشت. یا اصلاً اخراج شد.
کار من هر روز همین است؛ طی کردن مسیر خانه تا خانه تقی. امروز واقعاً احساس می­کنم لاک­پشتم؛ از بس که همه جا یخ بسته و مجبورم آرام حرکت کنم. خاک، سفتِ سفت شده است. چیزی تا کوچه تقی نمانده. بعضی وقت­ها احساس می­کنم اصغر واشنگتون درون همه را می بیند. و می­داند هر کس به چه چیز شبیه است. مثلاً به تاجدهی که گوشه کلاس می­نشیند، چنار می­گوید. شاید به خاطر قد بلندش است. کهتری را گاو صدا می­زند. مرا هم لاک­پشت. خیلی از بچه­ها را به اسم های مختلف صدا می­زند. اما می­گوید لاک­پشت فقط اسم نیست و مقام است. چون همیشه به تاجدهی چنار نمی­گوید. یا همیشه کهتری را گاو صدا نمی­زند، ولی مرا همیشه لاک­پشت صدا می­زند. آن­قدر که فکر می­کنم اسمم یادش رفته. آن­ هم در این چنین شهر کوچکی.
اصغر واشنگتون. بچه­ها این اسم را برایش گذاشته­اند. یعنی از چند سال پیش که به تسوج آمد، این اسم هم با او بود. تقریباً همه اهالی تسوج او را به این نام می­شناسند. خود اصغر واشنگتون هم بدش نمی­آید از این اسم. می­گویند او در واشنگتون درس خوانده. واشنگتون یکی از شهرهای آمریکاست. این را امسال که به مدرسه راهنمایی آمدم، فهمیدم.
جلو کوچه پسر دایی­ام می­رسم. تقی. من و تقی هم­کلاسی هستیم. هر صبح می­آیم و صدایش می­کنم و با هم می­رویم مدرسه. اول از همه چشمم به ماشین تویوتا می­افتد. پدر می­گوید این­ ماشین­ها ژاپنی­اند و آن ها را به­خاطر جنگ به ایران آورده­اند. ولی آخر تویوتا اینجا چه کار می کند؟ دو سرباز و یک مرد ریش دار که معلوم است رئیس آن هاست، کنار ماشین ایستاده اند. یکی از سربازها برگه ای در دست دارد و یکی­یکی به بالای درِ خانه­ها نگاه می­کند. شاید از شبستر آمده اند. شاید هم از تبریز. صبح زود است و همه جا خلوت. صدای گرفته خروس تقی از انتهای کوچه می­آید. نزدیکشان می­رسم. سربازی که برگه در دست دارد، به من می­گوید: «آی پسر! قره­آغاج همین محله است؟»
ـ بله
سرباز به رئیس نگاه می­کند و عقب می­کشد. رئیس سربازها که کاپشن چرمی پوشیده به من نزدیک می­شود. از طرز سوال پرسیدن­شان می­فهمم که از تبریز آمده­اند! آخر سوالشان را کش می­دهند! رئیس، تسبیح در دست دارد و ابروهایش در هم است. می­گوید: «سلام پسرم. اسمت چیه؟»
لحظه­ای فکر می­کنم. چون اول از همه لاک­پشت به ذهنم می­آید. می گویم: «ایاز».
اولین باری که اصغر واشنگتون مرا لاک­پشت صدا زد، خیلی اهمیت ندادم. آن روز در امتحان ریاضی، چهار گرفته بودم. فکر کردم همان طوری یک چیزی از دهانش درآمده و گفته. دو روز بعد، باز در کلاس لاک­پشت صدایم زد. کمی نگران شدم. فردای آن روز که رفته بودم کپسول پرکنی عیسی، دوباره مرا دید. و گفت: «هه! زور لاک­پشت­ها که به کپسول نمی­رسد!»
خیلی نگران شدم.
کم­کم داشتم حس می­کردم که لاک­پشتی واقعاً مقام است! و فقط یک فحش نیست! کپسول را پر نکردم و دویدم به طرف خانه. و رفتم به اتاق مهمان و جلو آینه گِردِ روی طاقچه، که جهاز مامان است، ایستادم. یک ساعتی جلوی آینه بودم. نکند واقعاً من شبیه لاک­پشت هستم؟ چشمانم. ابروهای به هم چسبیده­ام. دماغ پهنم. و یا شاید چانه­ام که کمی جلو آمده، مرا شبیه لاک­پشت کرده است. نفهمیدم بالاخره. شاید هم واقعاً به خاطر نمره های زیر دهم است که اصغر واشنگتون مرا لاک­پشت صدا می­زند. هر چه باشد، احساس می­کردم دیگر مقام لاک­پشتی را.
آن روز، دو تا پس­گردنی از پدر خوردم. که چرا کپسول گاز را پر نکرده بودم و مانده بود مغازه عیسی؟! پدر وقتی از سرِکار می­آمد، عیسی صدایش کرده بود و کپسول را داده بود دستش. پدر بیشتر، از این عصبانی بود که چرا من قولم را نصفه نیمه رها کرده ­بودم. شب قبلش پدر هرچه گفت کپسول یادت نرود، گفتم: «نه، خودم می­برم، پر می­کنم، می آرم. قول می­دم!»
بیشتر از پس گردنی­ها، آن دو ساعت سخنرانی پدر، عصبانی­ام می­کرد که مدام در مورد اهمیت قول دادن و عمل کردن به قول حرف می­زد:
ـ انسان باید تحت هر شرایطی به قولش عمل کنه؛ باید!
خیلی گوش ندادم که چه می­گوید.
این اولین روز لاک­پشتی من بود که هیچ­وقت یادم نمی­رود. با آن دو تا پس­گردنی و آن قولی که دادم و عمل نکردم...
ـ با توام! آقا ایاز! تو این کوچه، آقا ابراهیم می­شناسی؟ ابراهیم وحدت پناه.
صدای مرد ریش دار است. لحظه­ای فکر می­کنم که چه پرسید. سرم را به نشانه تایید تکان می­دهم و می­گویم: «دایی مه.»
سربازِ برگه به دست و رئیس به هم نگاه می­کنند. تسبیح آبی، روی انگشتان رئیس ثابت می­ماند و دیگر حرکت نمی­کند. کمی بعد رئیس می­گوید: «خب، خونه شون کجاست؟»
انتهای کوچه را نشان می­دهم و خودم به سمت خانه آدایی حرکت می­کنم. رئیس و سرباز پشت سر من می­آیند. سردی هوا، سرباز دیگر را داخل تویوتا می­کشاند.
درِ خانه، نیمه­باز است. کوبه گِرد در را می­کوبم. شبیه انگشتر اصغر واشنگتون است. داد می­زنم و تقی را صدا می­زنم. تقی، درِ نیمه­باز را باز می­کند. کتاب هایش را که با کش به هم بسته، به دست من می­دهد و لقمه بزرگی را که در دست دارد به دهان می­دهد. عاشق ماست است. خم می­شود بند کفش­هایش را ببندد. قطره ای ماست از انتهای لقمه، جلو در می­افتد. قبل از اینکه چیزی بگویم خودش متوجه سرباز و مرد ریش­دار می­شود. از بستن بند کفشش منصرف می­شود. با سرش به من اشاره می کند که این ها کی­اند؟ مرد ریش­دار جلو می­آید. من عقب می­کشم. دستی به سر تقی می­کشد. با همان تسبیح آبی اش.
ـ پسرم مامانت خونه­است؟
تقی فقط نگاه می­کند. و بعد آرام سرش را پایین می­آورد به نشانه تایید.
ـ بدو بگو از سپاه تبریز اومدن. می­خوایم ببینیمش.
تقی به من نگاه می­کند. انگار من این ها را آورده­ام! سرم را پایین می اندازم. اینها چه می­خواهند؟! تقی داخل می­رود. در صدا می­کند. صدای «آبا آبا»ی تقی از داخل حیاط به گوش می­رسد که مادرش را صدا می­زند. و هم صدای خروسی که هی زور می زند تا گلویش را صاف کند. مادر به من گفته که «مامان» صدایش کنم نه «آبا». ولی تقی مادرش را «آبا» صدا می­زند.
در اولین امتحان اصغر واشنگتون که چهار گرفتم، وقتی پدر دستان تاول زده­ام را دید، اول عصبانی شد و گفت کدام حمّالی این کار را با من کرده است. به نظر پدر بدترین شغل جهان حمّالی است! می­خواست بیاید مدرسه و دعوا راه بیندازد. ولی بعد که آرام شد، گفت مدرسه راهنمایی دیگر شوخی نیست و من هم دیگر بچه نیستم. گفت راهم را انتخاب کنم. یا درس بخوانم و دکتری، معلمی، وکیلی، چیزی بشوم و یا نخوانم و خر شوم! گفت اما بدانم اگر خر شوم، خودش حسابم را خواهد رسید. وقتی پدر عصبانی می­شود، قیافه­اش خنده­دار می­شود! ابروهایش را بالا می­برد و دهانش گرد می­شود. کم­مانده بود خنده ام بگیرد که چشمانم را بستم و سرم را پایین انداختم.
نمی دانم چرا همه پدر مادرها دوست دارند بچه­هایشان دکتر یا معلم یا وکیل شوند. و یا چیزی شبیه این ها. من که حالم از همه دکترها به ­هم می­خورد. معلمی را هم فقط به­خاطر این دوست دارم که دانش­آموزها را کتک بزنم. وکیل هم دقیقاً نمی­دانم چه­جور شغلی است. شاید چیز بدی نباشد.
مرد ریش­دار، دو بار انگشتر اصغر واشنگتون را روی در تکان می­دهد و منتظر نمی­ماند. «یاالله»ی می­کشد و از پله جلو در، پایین می­رود. سرباز هم پشت سرش. هنوز کتاب­های تقی در دستم است. به سر کوچه نگاه می­کنم. تویوتا آنجاست و سرباز هم داخلش مشغول خوردن چیزی است. چیزی شبیه سنجد. شاید هم کشمش. خم می­شوم و پرده پشت در را کنار می­زنم و به داخل حیاط نگاه می­کنم. سرباز و رئیسش را می­بینم که از پله­های جلو اتاق بالا می­روند و داخل اتاق می­شوند. سرباز، تقی را با مهربانی از اتاق بیرون می­کند. تقی انگار ترسیده است. سرباز مرا نشان تقی می­دهد. تقی نباید داخل خانه باشد. حتماً حرف مهمی می­خواهند بزنند.
تقی کفش­هایش را به پا می­کند و به کوچه می­آید. بند کفش­هایش روی زمین می­خزند. می­آید و روی سکوی کنارِ در می­نشیند. من هم می­نشینم روی سکوی سمت چپ. در، بین من و تقی فاصله انداخته است. انگار او هم احساس عجیب مرا دارد. سربازِ داخل تویوتا دانه­ها را از پنجره به بیرون تف می­کند. پس کشمش نیست، سنجد است. به صورت تقی نگاه می­کنم.
ـ چرا اومدن؟
چیزی نمی­گوید.
ـ آدایی برگشته؟
چیزی نمی­گوید.
ـ چی شده تقی؟
باز­ هم چیزی نمی­گوید. بلند می­شوم. کتاب­های خودم و تقی را از روی زانویم برمی­دارم و روی سکو می­گذارم. و به سمتش می­روم. سرش پایین است. از بالا فقط کلاه آبی­اش دیده می­شود. با دستم سرش را بالا می­آورم. چشمانش خیس است.
ـ تقی؟ تقی؟
چشمانش را بسته است، ولی اشک­هایش از کنار چشمانش بیرون زده است. ناگهان صدای فریاد از خانه بلند می­شود. صدای زن دایی است. شاید هم دختردایی معصومه است. فقط «ای وای»­اش را متوجه می­شوم. و بعد حرف­های نامفهوم. تقی چشمانش را باز می­کند و از روی سکو بلند می­شود. داخل حیاط می­رود و من هم پشت سرش. هنوز ناله­های نامفهوم به گوش می­رسند. دیگر صدای گریه نمی­گذارد ای وای­های زن دایی و دختردایی کامل ادا شوند. تقی عرض یخ­زده حیاط را به سرعت طی می­کند. بند کفشش نقش زمینش می­کند. تقی اهمیتی نمی­دهد. بلند می­شود و از پله ها بالا می­رود. در را باز می­کند و کفش هایش را از پا می­کَند و داخل می­رود.
کفش­ها از پله­ها پایین می­افتند. کنار باغچه یخ­زده. قلبم تندتند می زند. کنار پله­ها می­رسم. مرد ریش­دار و سرباز از اتاق خارج می­شوند. سرباز به من نگاه می­کند و پوتین­هایش را پایش می­کند. مرد ریش­دار انگار خودش هم گریه کرده است. به هوای صدای زن دایی، همسایه­ها داخل حیاط می­ریزند. سرباز و مرد ریش­دار از حیاط خارج می­شوند. روی یخ­های حیاط خشکم زده است. یاد اصغر واشنگتون می­افتم. با آن قد بلندش و سر و روی صاف و کچلش. هر وقت قلبم تندتند می­زند، اصغر واشنگتون می­آید جلو چشمم.
همسایه­ها از من چند سوال می­پرسند که متوجه نمی­شوم و فقط زل می­زنم به صورت­شان. ملکه خانم و دخترانش هستند. بعد آقانادر با زیرشلواری و پالتوش می­آید داخل حیاط. همه به سرعت داخل اتاق می شوند. به کفش­های به ­هم ریخته روی پله­ها نگاه می­کنم. خروس، آن گوشه حیاط هنوز با صدای گرفته­اش زور می­زند تا درست و حسابی بخواند. سیامک، پسر آقانادر هم از راه می­رسد. با پیراهنی رکابی که کاپشنش را هم روی شانه هایش انداخته است.
ـ چی شده ایاز؟
نگاهش می­کنم. شبیه آقانادر است. سبیل­هایشان هم شبیه هم است.
ـ آقا ابراهیم طوریش شده؟ برو تو ببین چه خبره؟ من نمی­تونم برم زشته. برو!
انگار مرا هل می­دهد. از پله­ها بالا می­روم. بند کفش­هایم را باز نمی کنم و به زور کفش­ها را می­کَنم و داخل می­شوم.
***
بند کفش­هایم را باز نمی کنم و به زور کفش­ها را می­کَنم و داخل می شوم. صدای گریه آرام مادر از اتاق می­آید. و صدای زمزمه ضبط پدر. نوار باکو است! یک خواننده زن، آرام آذری می خواند. پدر این نوار را از تبریز خریده بود و داخل جورابش قایم کرده بود و یواشکی آورده بود تسوج. پدر و مادر گاهی به نوار باکو گوش می­دهند. من حق ندارم به این نوار گوش بدهم. ولی آن­قدر دزدکی گوش داده­ام که تقریباً همه ترانه­ها را حفظم. پشت در اتاق می­ایستم و گوش می­دهم:
گئتمه اوزاق لارا، قال سنه قوربان
بو دیل­سیز آغیزسیز، لال سنه قوربان
من­لن شیرین دانیش؛ من­لن شیرین شیرین گول
اَلَنسین لبین­نن بال سنه قوربان(۱)
وارد اتاق می­شوم. مادر، راضیه را روی پاهایش انداخته است و چپ و راست تکانش می­دهد. ضبط هم کنار دستش است. صورتش خیسِ خیس است. تا مرا می­بیند اول با عجله ضبط را از برق می­کشد و سپس با گوشه روسری مشکی­اش چشمانش را پاک می­کند. صدای خواننده زن، خفه می­شود. چشمان راضیه بسته است، ولی هر از گاهی صورتش را جمع می کند و می­خواهد گریه کند. مادر دستش را روی سینه راضیه می­گذارد و «پیش پیش پیش!» می­گوید. راضیه گریه نمی­کند و آرام می­شود. می نشینم گوشه اتاق کنار بخاری. چقدر گرم است. معلوم است مادر تازه نفتش را پر کرده است. این پیراهن سیاه دیگر برایم کوچک شده است.
ـ چی شد؟ دفنش کردن؟
سر تکان می­دهم به نشانه تایید. «لحد» هنوز در مغزم تکرار می­شود.
ـ من که طاقت نیاوردم. راضیه رو بهونه کردم برگش...
نمی­تواند گریه­اش را نگه دارد. بینی­اش را مدام بالا می­کشد و راضیه را روی پاهایش تکان می­دهد.
از بین جمعیت خودم را می­دهم جلو. داخل قبر خیلی ترسناک است. دور تا دور قبر پر است از آدم. ته قبر یک شیار کوچک ایجاد کرده اند. نمی­دانم برای چیست. درِ تابوت را که برمی­دارند حاج­بابا هق هق می­زند. پدر بزرگم وقتی مکه رفت، مادر گفت «حاج بابا» صدایش بزنیم. ولی مادربزرگ همان «ننه» ماند. دیگر «حاج ننه» نگفتیم بهش! گریه حاج­بابا، همه را به گریه می­اندازد. من هم چشمانم پر می­شود.
حاج­عمران قرآن خواندش را تمام می­کند. قبایش را جمع می­کند و می­نشیند بالای سر آدایی. دایی­اسماعیل خود را روی جنازه می­اندازد. چیزی محکم می­خورد پس گردنم. برمی­گردم. عمو ­نورالله است. با تمام قدرت، سیگارش را می­مکد می­گوید: «برو اون­ور وایسا قودوخ!(۲) خوبیت نداره بچه اینا رو ببینه. گم شو!»
وقتی حرف می­زند، دود سیگار از دهانش بیرون می­پاشد. می­روم آن طرف تر. و از سمت رو به رو خودم را داخل جمعیت می­کنم. این بار به جنازه نزدیک­تر می­شوم. می ترسم جلوتر بروم.
مادر راضیه را از روی پاهایش زمین می­گذارد. شیشه شیرش را هم کنارش می­گذارد. سپس کتاب علومم را می­اندازد رویم.
ـ مگه نگفتی می­پرسه؟
چیزی نمی­گویم. دو روز است که به مدرسه نمی­روم. دیروز که خبر شهادت آدایی را آوردند. امروز هم دفنش کردند. فردا هم نخواهم رفت. ولی جرئت نمی­کنم به مادر بگویم. حتماً ورقه های ثلث اول را داده­اند. بیش از همه نگران ریاضی­ام. یعنی نگران اصغر واشنگتونم نه خود ریاضی.
حاج­عمران شانه جنازه را می­گیرد و تکان تکانش می­دهد و چیزهایی به عربی می­گوید. موهای بدنم راست می­شود. خودم را عقب می­کشم و روی نوک پاهایم می­ایستم. چند سنگِ پهنِ بزرگ را کنار قبر گذاشته­اند و تپه خاک هم کنار سنگ هاست. حاج­عمران «یا علی» می­گوید و داخل قبر می­شود. عمامه­اش را محکم می­کند و انتهای قبا را جمع می­کند و داخل جیب­هایش می­چپاند تا دست و پا گیر نشوند.
ـ بده بیاد!
حاج­بابا و دایی­اسماعیل روی جنازه آدایی می­افتند. مردهای دیگر آن ها را جدا می­کنند. زانوهای حاج­بابا گِلی می­شود. لباس­های دایی اسماعیل هم همین­طور. پدر، دایی اسماعیل را از روی جنازه بلند می­کند. انگار می­خواهند با هم دعوا کنند. بازوهای دایی­اسماعیل را دو نفر می­گیرند و او مدام ناله می­زند. سرش را بالا گرفته و داد می­زند. پدر و عمو نورالله جنازه را از روی زمین بلند می­کنند.
زنگ در به صدا در می­آید. راضیه گریه می­کند. مادر از دهلیز داد می زند: «شیشه شیر رو بذار دهنش.»
خم می­شوم و شیشه شیر را دهانش می­گذارم. لب­های راضیه تکان می­خورند. طعم شیر را احساس کرده است حتماً. چشمانش بسته است. شبیه گردوست! با پیشانی صاف و صورت گِردش. از پنجره می­بینم که پدر به سمت اتاق می­آید. یک نایلون بزرگ پر از قند در دست دارد. و چند بسته چای. هنوز «لحد» در ذهنم است. درِ دهلیز باز می­شود. پدر از همان­جا سرش را می­کند داخل دهلیز و داد می­زند: «روقی! روقی!»
انگار خجالت می­کشد به مادر بگوید «رقیه». همیشه «روقی» صدایش می­کند. مادر می­رود و قند و چای­ها را از دست پدر می­گیرد. نمی بینمشان، ولی از صداهایشان معلوم است.
ـ من می رم خونه آقا ابراهیم. به پسره بگو ظهری اینارو بیاره مسجد.
صدای بسته شدن در را می­شنوم. پدر از جلو پنجره رد می­شود و مرا نگاه می­کند. از وقتی آدایی مرده، پدر بیشتر برایم عزیز شده است. لبخند می­زنم. پدر رد می­شود. لب­های راضیه دیگر تکان نمی­خورند. شیشه را از دهانش می­کشم.
پارچه سفید بزرگی را روی قبر گرفته­اند. از هر گوشه­اش یک نفر گرفته است. حاج­عمران داخل قبر است و بندهای کفن را باز می­کند.
حاج­عمران اشاره می­کند که تمام است. پارچه سفید را برمی­دارند. خدای من! جنازه آدایی را گذاشته­اند داخل شیار! شیارِ باریکِ داخلِ قبر؛ که جنازه به زور داخلش جا گرفته است. صورت آدایی هم به سمت دیوار قبر است. عمو نورالله و پدر، سنگ­های بزرگِ پهن را یکی یکی به حاج عمران می­دهند. حاج­عمران سنگ­ها را روی شیار می­گذارد. سنگ­ها کاملاً روی آدایی را می­پوشانند. من می­ترسم و عقب می­آیم.
گیج شده­ام. چرا این­طوری دفنش می­کنند؟ مگر می­خواهد فرار کند؟ ترس برم می­دارد. دستم را روی قلبم می­گذارم و به پشت جمعیت می­روم. تقی آن پشت است. نشسته و زانوهایش را بغل کرده است. بی اختیار گریه می­کنم. مدام سنگ­ها را می­بینم که روی جنازه آدایی می­گذارند. داد می­زنم. مردی بازوهایم را می­گیرد:
ـ ترسیدی؟
ـ اون شیار چیه داخل قبر؟
ـ لحد را می گویی؟!
لحد! لحد! پس اسمش لحد است. مرد بازوهایم را ول می­کند و می گوید بروم آب بخورم. یا هم بشاشم! تا ترسم برود! به سمت تقی می روم. هیچ­کس پیشش نیست. صدای گریه آرامش را می­شنوم. می نشینم کنارش. انگار مرا نمی­بیند. یا خودش را به ندیدن زده است.
بلند می­شوم و باز به سمت جمعیت که قبر را احاطه کرده­اند، می­روم. نفس نفس می­زنم. انگار دویده­ام! از بین پاهای جمعیت، قبر را نگاه می کنم. یک نفر با بیل خاک می­ریزد. چند بیل که می­ریزد، می­دهد بغل دستی. بغل دستی هم چند بیل خاک می­ریزد و می­دهد به دیگری. همه چند بیل خاک می­ریزند. حتی پدر و حاج­عمران. انگار همه در قتل یک نفر شریکند و می­خواهند قتل، گردن یک نفر نیفتد.
پرده کنار می­رود و مادر داخل اتاق می­آید.
ـ من یه سر می­رم خونه آدایی­ات اینا ببینم کم و کسری نداشته باشن. مواظب بچه باش. جایی نری ها!
چشمانش قرمز است. معلوم است رفته بود دهلیز گریه کند. کتاب علوم را برمی­دارم. فکر کنم ده بگیرم. ریاضی، ولی به زور شاید هشت شوم. آن هم اگر اصغر واشنگتون ارفاق کند. به کف دست­هایم نگاه می کنم. تازه خوب شده­اند. این دو سه روز که مدرسه نرفته­ام، کتک هم تعطیل بود. راضیه هنوز خواب است.

نظرات کاربران درباره کتاب من یک لاک‌پشتم