فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسب ‌رقصان

کتاب اسب ‌رقصان

نسخه الکترونیک کتاب اسب ‌رقصان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسب ‌رقصان

در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام دهند. سپس مشکلاتی پیش می‌آید و سارای چهارده ساله مجبور می‌شود خود به تنهایی کار را ادامه دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اسب ‌رقصان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یک

اسبی که رو دو پا بلند می شود، به طرزی شگفت انگیز چشمان تماشاچیان را، از پیر تا جوان، به خود خیره می کند.

کسنوفون، در باب سوارکاری، ۳۵۰ پیش از میلاد

آگوست

قطار ساعت شش و چهل و هفت دقیقه به لیورپول مملو از جمعیت بود، واقعا مسخره بود که صبحِ به آن زودی قطار چنین شلوغ باشد. ناتاشا مکولی(۲۸) نشسته بود و با وجود هوای خنک صبحگاهی به شدت احساس گرما می کرد، مجبور شد کتش را درآورد، زیرلب از زن کنارش عذرخواهی کرد. مرد کت وشلوارپوشی که پشت سر ناتاشا سوار شده بود، به زور خودش را بین مسافران صندلی روبرو جا داد، بلافاصله روزنامه ای باز کرد و بی اعتنا به زنی که بخشی از کتاب جلد شومیزش توسط روزنامه ی او پوشانده شده بود، شروع به خواندن کرد.
مسیر همیشگی او برای رفتن به سر کار نبود، بلکه به منظور شرکت در یک سمینار حقوقی به کمبریج رفته و شب را هتلی گذرانده بود. تعداد زیادی کارت ویزیت از مشاوران حقوقی و وکلا در جیب کتش بود؛ این افراد سخنرانی اش را تحسین کرده و تبریک گفته بودند، سپس پیشنهاد ملاقات های آتی و همکاری احتمالی به او داده بودند، اما شراب سفید ارزان قیمت که رایگان به حد وفور موجود بود، اکنون معده اش را به هم ریخته بود و حالا ناتاشا در دل آرزو می کرد کاش فرصت خوردن صبحانه نصیبش شده بود. معمولاً شراب نمی خورد، ولی کنترل مقدار مصرفی در مجالسی که مدام گیلاس ها را پر می کنند و آدم گرم گفت وگو است، کار سختی است.
ناتاشا که لیوان یک بار مصرف قهوه ی داغ را محکم در دست داشت، نگاهی به دفترچه یادداشت روزانه اش انداخت و به خودش قول داد که آن روز فراغتی بیش از یک ساعت به خود بدهد و تمدد اعصابی بکند. برنامه ی روزانه اش شامل یک ساعت ورزش و یک ساعت وقت ناهار می شد، و بدین شکل طبق سفارش همیشگی مادرش از خودش مراقبت می کرد. اما حالا در دفترچه یادداشتش نوشته بود:
• ساعت نه صبح، دعوی ال ا و سانتوز(۲۹)، دادگاه شماره ۷
• طلاق پرسی(۳۰)، ارزیابی روانشناختی کودک؟
• حق وکالت! صحبت با لیندا درباره ی شرایط وکالت تسخیری
• فیلدینگ(۳۱) ـ اظهاریه شهود کجاست؟ ارسال همین امروز
دست کم تا پانزده روز آینده تمام صفحات پر بود از فهرست کارهای تمام نشدنی مربوط به تجدیدنظر. همکارانش در دیویسون بریسکو(۳۲) در سطح وسیعی به ابزارهای الکترونیکی روی آورده بودند ـ دفترچه یادداشت های دستی و بلکبری ـ و با آن زندگیشان را به پیش می راندند، ولی با این که لیندا شکایت داشت که یادداشت های دست نویسش خوانا نیستند، ناتاشا راحتی قلم و کاغذ را ترجیح می داد.
ناتاشا قهوه اش را مزه مزه کرد. تاریخ را دید و چهره در هم کشید. اضافه کرد:
گل / عذرخواهی برای تولد مامی
قطار راهی لندن بود، زمین های هموار کمبریج شر رفته رفته به حومه ی صنعتی و خاکستری شهری منتهی می شدند. ناتاشا به فهرست کارهایش چشم دوخته بود و می کوشید تمرکزش را حفظ کند. روبرویش زنی نشسته بود که ظاهرا خیال می کرد خوردن همبرگر با پنیر اضافه برای صبحانه هیچ اشکالی ندارد، و یک نوجوان که قیافه ی بی اعتنایش به طرز غریبی در تضاد با صدای تاپ تاپی بود که از هدفونش به گوش می رسید. روز گرم و سختی در پی بود: گرما به واگن مملو از جمعیت رخنه کرده بود و توسط بدن ها تشدید و منتقل می شد.
ناتاشا چشمانش را بست و در دل آرزو کرد کاش داخل قطار خوابش می برد، اما لحظاتی بعد با صدای زنگ تلفن همراهش چشمانش را باز کرد. در کیف دستی اش دنبال گوشی گشت، آن را بین لوازم آرایش و کیف پولش گذاشته بود. پیامی در گوشی تلفنش درخشید.

مقامات محلی در پرونده ی واتسون(۳۳) اوراق قرضه را تجدید کردند، نیازی نیست در دادگاه ساعت ۹ صبح حاضر شوید. بن(۳۴)

در چهار سال گذشته، ناتاشا وکیل انحصاری دیویسون بریسکو بود، مشاور حقوقی و وکیلی که شایستگی خود را در حوزه ی تخصصی اش، یعنی وکالت کودکان، نشان داده بود. بچه ها وقتی در دادگاه کنار زنی قرار می گرفتند که در دفتر کارش تمام حرف هایشان را به او زده اند، کمتر احساس ناراحتی می کردند. ناتاشا به سهم خود دوست داشت ارتباط خوبی با موکلانش برقرار کند، از طرفی نیز از رویارویی با حریف خوشش می آمد.
نفس راحتی کشید و جواب داد.

سپاس. تا نیم ساعت دیگر دفتر هستم.

در دل به خودش فحش داد، حتما باید صبحانه می خورد. همین که خواست تلفن را به کیفش برگرداند، دوباره زنگ خورد. کارآموزَش بِن بود:
ـ فقط خواستم یادآوری کنم که به آن دختر پاکستانی برای ساعت ده و نیم وقت داده ایم.
ـ همان دختری که والدینش سرِ سرپرستی با هم دعوا دارند؟
زنی کنارش به نحو معنی داری سرفه کرد. وقتی ناتاشا سرش را بالا گرفت، نوشته ای روی پنجره دید با این مضمون «استفاده از تلفن همراه ممنوع است.» سرش را پایین انداخت و دفترچه یادداشتش را ورق زد. زیرلب گفت:
ـ به والدین پرونده ی بچه دزدی هم ساعت دو وقت داده ایم. می توانی اوراق مربوط به آن را بیرون بیاوری و آماده بگذاری؟
ـ آماده کردم. چند تا کروسان هم خریدم.
سپس بن اضافه کرد:
ـ فکر کنم چیزی نخورده باشید.
اگر دیویسون بریسکو کارآموز قبول نمی کرد، ناتاشا حدس می زد از گرسنگی می مرد.
ـ از نوع مغز بادام، طعم مورد علاقه تان.
ـ بن، خودشیرینی نوکرمآبانه تو را به موفقیت می رساند.
ناتاشا گوشی اش را بست، بعد هم پوشه را. همین که اوراق مربوط به دختر را از کیف دستی اش بیرون آورد، دوباره تلفنش به صدا درآمد. این بار نچ نچ مردم به وضوح شنیده می شد. ناتاشا بدون این که به چشم کسی نگاه کند، زیرلب عذرخواهی کرد.
ـ ناتاشا مکولی، بفرمایید!
ـ لیندا هستم. همین الان مایکل هرینگتون(۳۵) زنگ زد، قبول کرده که برای پرونده طلاق پرسی با تو همکاری کند.
ـ چه عالی!
در این طلاق، پول کلانی مطرح بود و مسئله ی پیچیده ی سرپرستی. ناتاشا به وکیل مدافع بانفوذی نیاز داشت که مسئولیت بخش مالی قضیه را به عهده بگیرد.
ـ حالا هم می خواهد امروز بعدازظهر درباره ی چند موضوع با شما صحبت کند. ساعت دو آزاد هستید؟
ناتاشا داشت به جواب فکر می کرد که متوجه شد زن بغل دستی در حال غرولند است. یادش آمد که دفترچه یادداشتش را درون کیف گذاشته است. گفت:
ـ احتمالاً مشکلی نیست. وای نه، قرار است کسی بیاید.
زن بغل دستی به شانه ی ناتاشا زد. ناتاشا هم دستش را روی گوشی گذاشت و بیش از آنچه مدنظر داشت، با لحنی تشرآمیز گفت:
ـ دو ثانیه فقط. متاسفم، خودم خبر دارم صحبت با تلفن همراه توی قطار ممنوع است، اما باید صحبتم را تا آخر انجام بدهم.
سپس تلفن را بین گوش و شانه اش گذاشت و کیفش را گشت. بعد وقتی زن دوباره به شانه اش زد، با خشم به سمتش چرخید.
ـ من گفتم که فقط...
ـ قهوه تان را گذاشتید روی کتم.
وقتی ناتاشا به پایین نگاه کرد، دید لیوان به طرز بی ثباتی روی لبه ی کت کرم رنگ زن قرار دارد.
ـ وای ببخشید.
لیوان قهوه را برداشت.
ـ لیندا، وقتِ امروز بعداز ظهر را می توانیم تغییر بدهیم؟ باید جایی بروم.
ـ هاها!
گوشی همراهش را بست، صدای قهقهه ی منشی اش همچنان در گوشش زنگ می زد. حضور در دادگاه را در دفترچه روزانه اش خط زد و جلسه را اضافه کرد، همین که خواست دفترچه را در کیفش بگذارد، تیتری از روزنامه ی مرد روبرو توجهش را جلب کرد. به جلو خم شد و نگاه کرد تا اسم را در پاراگراف اول درست بخواند. چنان روی روزنامه خم شده بود که صاحب روزنامه آن را پایین آورد و اخمی به او کرد. ناتاشا گفت:
ـ معذرت می خواهم.
اما همچنان از مطلب روزنامه میخکوب مانده بود.
ـ ببخشید، می شود لطفا یک لحظه روزنامه تان را ببینم؟
مرد صاحب روزنامه چنان جا خورده بود که نتوانست جواب رد بدهد. ناتاشا روزنامه را گرفت، ورق زد و ماجرا را دوبار خواند. رنگ از چهره اش رفته بود، سپس روزنامه را به صاحبش برگرداند. با بی حالی تشکر کرد. نوجوان بغل دستش پوزخند بر لب داشت، گویی به سختی می توانست نقض آداب مسافرتی را که مقابل چشمانش رخ داده بود، باور کند.
* * *

اسبت را نشانم بده تا بگویم که هستی.
یک ضرب المثل قدیمی انگلیسی

نظرات کاربران درباره کتاب اسب ‌رقصان

از ۶ تا کتابی که از این نویسنده خوندم این از همه بهتر بود
در 1 ماه پیش توسط
دارم نظرات رو میخونم یه جاهایی متعجب میشم.من هنوز کتاب رو‌نخریدم و شاید هم نخرم چون برام جالب نبوده داستانش.اما توصیه نمیکنم بقیه نخونن.دوست دارم ب بقیم بگم بدون اینکه بگید کتاب خوبیه یا بدیه یک شرح مختصر از حال و‌هوای کتاب بدین.بالاخره مخاطب سلیقشو میشناسه.میدونه باید بخونه یا نه.این صحبت ها که جوجو یک کتاب خوب داشته و اینا ی جاهایی منو ب شک میندازه.من سه چهارتا از کتاب های جوجو رو خوندم و کااااملا راضی بودم ک خوندمشون.چون ما سبک یک نویسنده رو دوست نداریم یا یکی از آثارشو نباید کلا اونو زیر سوال ببریم و اونو در ذهن کسی دیگه خراب کنیم.اجازه بدیم بقیه با توجه ب سلیقشون انتخاب کنن ک نویسنده و سبکشو دوست دارن یا نه.
در 3 ماه پیش توسط
کتاب زیبایی است. دغدغه های یک نوجوان، اسب سواری، آرزوهای برباد رفته، ازدواج از هم پاشیده و همه اینها با هنرمندی در کنار هم قرار گرفته تا در پایان اشک از چشم بجوشد و قلب شادمان گردد. کتاب خوبی است، بخوبی کتاب من پیش از تو.
در 5 ماه پیش توسط
هر کسی آزاد هست هر کتابی که دوست داره بخونه،من کتابش خوندم، خیلی هم بد نیست که میگن،هر کسی سطح‌ تفکری داره ،برای همینم کتابهای مختلف با محتوای مختلف هست،بعضی نمی تونن کتابای سنگین بخونن،نباید بگید کتاب نخواندن بهتر از کتابهای عامه پسنده،عامه پسند دیگه یعنی اکثریت دوس دارن😏😏
در 5 ماه پیش توسط
شرم بر یوسف علیخانی
در 5 ماه پیش توسط