فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جزیره گرگ‌ها
نبرد با شیاطین- کتاب هشتم

نسخه الکترونیک کتاب جزیره گرگ‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جزیره گرگ‌ها

کمی جلوتر رفتم. شاید هیولا سرسخت‌تر از آن چیزی بود که پیش‌بینی کرده بودیم، نباید می‌گذاشتم گروهمان شکست بخورد.
گوش‌خیزک، گلوله‌ی دیگری از بزاقش به سمت برانابوس رها کرد. ساحر پیر با یک دست مایع را جا به جا کرد و به سمت سرهای هیولا برگرداند. دیو نعره کشید. کرنل برگشت و بزاق اسیدی را، قبل از این که مغز دیو را برشته کند، منجمد ساخت. ما آن کوچولوی زشت را زنده می‌خواستیم.
به پشت دیو پریدم. زیر پاهای برهنه‌ام پوست لزجش را حس می‌کردم. بوی تعفنش هزار برابر بدتر از بوی عرق زیر بغلش بود اما در این دنیا، این مسأله‌ی بسیار پیش پا افتاده‌ای بود. چند ماه پیش با دیوی مواجه شده بودم که سر تا پایش از استفراغ ساخته شده بود و تنها راه غلبه کردن بر او، مکیدن لایه‌ای از استفراغ و کشیدن نیرویش بود. هووم!
این حرکت من، حرفه‌ای نبود. در این مورد چیزی نخوانده بودم که به پیش بروم و بگویم: «هووم... نوشیدن استفراغ دیو... می‌تونم از پس این کار بربیام!» بلکه زندگی مرا به این سمت هدایت کرده بود. من جادوگر بودم و اگر شما هم با قدرتی همانند قدرت من متولد می‌شدید، به مبارزه کردن با گروهی از شیاطین تمایل می‌داشتید. مدت زیادی با سرنوشتم می‌جنگیدم، اما دیگر به‌اکراه آن را پذیرفته و کارها را در دست گرفته بودم.
تأثیر افسون من داشت از بین می‌رفت. دیو شروع به لرزیدن کرد و تلاش کرد مرا به زمین بیندازد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جزیره گرگ‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسامی شخصیت ها، گروه ها، مکان ها

بران / برانابوس... Beranabus /Bran
بیلی / بیل-ای... Billi / Bill-E
پرای اتیم... Prae Athim
میرا فلِیم... Meera Flame
شارمیلا موکِرجی... Sharmila Mukherji
لُرد لاس / ارباب شیطانی... Lord loss
آرت... Art
گرابز / گرابیچ گریدی... Grubbs / Grubitsch Grady
یونی سوان... Juni Swan
شارک... Shark
بِک... Bec
کِرنل فلک / کرنلیوس... Kernel / Cornelious
گرت / گرتلدا گریدی... Gret / Gretella Grady
دِرویش گریدی... Grady Dervish
مک کادن... McCoden
نادیا... Nadia
وین... Vein
آرتری... Artery
لُرد شِفتری... Lord Sheftree
بارتلومئو گاراداکس... Bartholomew Garadex
لاک گاسل / رنی گاسل... Loch Gossel / Reni Gossel
رَز وارلو... Raz Warlo
کِرِیلی کواکس... Kirilli Kovaxe
داویدا هایم... Davida Haym
کا-گاش... Kah-Gash
مُریدها... Disciples
لَمب ها... Lambs
کارشری ویل... Carcery Vale
پسکینستون... Paskinston

نمایش سایه

هیولای پنج سر گوش خیزک با بدن غول پیکرش رویم افتاد. به آسمان پریدم و طلسمی بر سرش انداختم. هیولا ایستاد و با لرزش وحشیانه ای به زمین افتاد. پاهای بی دوامش در زیر وزن بدن عظیم الجثه اش شکست. برانابوس و کرنل به سمت موجود بی دفاع حرکت کردند. من با تردید به دنبالشان رفتم و خمیازه ام را فرو نشاندم. باز هم یک روز کاری کسل کننده!
یکی از سرهای هیولا، شکل کلاغ و دیگری شکل کرکس بود. در حالی که بقیه شبیه هیچ کدام از موجودات زمینی نبودند. منقار پرنده شکلش را باز کرد و مایع سبزرنگ غلیظی را بیرون فرستاد. برانابوس سریعاً جا خالی داد اما دست راست کرنل بزاقی شد و گوشتش تا استخوان سوخت. او با جادویی که برای پاکسازی گوشت و بازسازی خراش ها به کار می بُرد زخمش را ترمیم کرد و از روی ناراحتی فحش داد.
در حالی که در پی آنها می رفتم کرنل غر زد:
ـ خوب می شد اگه یه کم کمک می کردی!
زیر لب گفتم:
ـ شک دارم.
با این حال، کمی جلوتر رفتم. شاید هیولا سرسخت تر از آن چیزی بود که پیش بینی کرده بودیم، نباید می گذاشتم گروهمان شکست بخورد.
گوش خیزک، گلوله ی دیگری از بزاقش به سمت برانابوس رها کرد. ساحر پیر با یک دست مایع را جا به جا کرد و به سمت سرهای هیولا برگرداند. دیو نعره کشید. کرنل برگشت و بزاق اسیدی را، قبل از این که مغز دیو را برشته کند، منجمد ساخت. ما آن کوچولوی زشت را زنده می خواستیم.
به پشت دیو پریدم. زیر پاهای برهنه ام پوست لزجش را حس می کردم. بوی تعفنش هزار برابر بدتر از بوی عرق زیر بغلش بود اما در این دنیا، این مساله ی بسیار پیش پا افتاده ای بود. چند ماه پیش با دیوی مواجه شده بودم که سر تا پایش از استفراغ ساخته شده بود و تنها راه غلبه کردن بر او، مکیدن لایه ای از استفراغ و کشیدن نیرویش بود. هووم!
این حرکت من، حرفه ای نبود. در این مورد چیزی نخوانده بودم که به پیش بروم و بگویم: «هووم... نوشیدن استفراغ دیو... می تونم از پس این کار بربیام!» بلکه زندگی مرا به این سمت هدایت کرده بود. من جادوگر بودم و اگر شما هم با قدرتی همانند قدرت من متولد می شدید، به مبارزه کردن با گروهی از شیاطین تمایل می داشتید. مدت زیادی با سرنوشتم می جنگیدم، اما دیگر به اکراه آن را پذیرفته و کارها را در دست گرفته بودم.
تاثیر افسون من داشت از بین می رفت. دیو شروع به لرزیدن کرد و تلاش کرد مرا به زمین بیندازد. پنجه هایم را جمع کردم و مشتی به پوست صدفی اش کوبیدم و سیل حرارتی جادویی را از انگشتانم رها کردم. شوک الکتریکی در او صدای جرقه ایجاد کرد، ضجه ای زد و آرام فرو افتاد. برانابوس و کرنل رو در رو با سر کرکس شکل دیو ایستادند و شروع به سوال و جواب کردند. من بر پشت دیو، همان طور که دستم را در گوشت چسبناکش فرو کرده بودم و خون سبزرنگ، ساعدم را آغشته کرده بود، بینی ام را از بوی تعفنش جمع کردم.
برانابوس فریاد زد:
ـ این چیه؟
و به سر خمیده ی دیو مشتی زد و منقارش را گرفت.
ـ اسم واقعیش چیه؟ از کجا اومده؟ چقدر قدرتمنده؟ نقشه هاش کجا هستند؟
رهایش کرد و منتظر جواب ماند.
دیو در پاسخ ناله کرد.
هزاران زبان شیطانی وجود داشت که من هیچ کدامشان را بلد نبودم اما افسون هایی بودند که بتوان برای متوجه شدن این زبان های شیطانی از آنها استفاده کرد ولی به خودم زحمت ندادم. مطمئن بودم این دیو هم چیزی در مورد رمز و راز سایه ها نمی داند. ما قبلاً بیشتر از صد دیو را شکنجه کرده بودیم و نتیجه نگرفته بودیم. پیدا کردن سایه ی مرموز مثل دویدن به دنبال غاز وحشی بود، ما حتی به گرد پایش هم نمی رسیدیم!
سایه نامی بود که به هیولایی قدرتمند داده بودیم. هیولایی عظیم الجثه و بسیار سیاه که به نظر می رسید از وصله های سایه ی به هم پیوسته و موهایی به شکل مار درست شده است. لرد لاس، یکی از دشمنانم، می گفت: «سایه آمده است تا دنیا را نابود کند.» هنگامی که سردسته ی شیاطین چنین حرفی بزند انسان باید ابله باشد که به حرفش اهمیت ندهد.
ما از آن زمانی که در دهانه ی غار با او رو به رو شده بودیم و من به خاطر نجات دنیا، برادرم را از دست داده بودم، دنبالش می گشتیم. در تلاش بودیم تا با شکنجه دادن حشراتی همانند این گوش خیزک غول پیکر اطلاعات بیشتری کسب کنیم. می دانستیم که سایه، ارتشی از شیاطین فراهم آورده تا بشر و حتی خودِ مرگ را نابود سازد. اما نمی دانستیم کیست و از کجا آمده و چقدر قدرتمند است.
برانابوس خشمگین فریاد زد:
ـ شانس آخرته!
یک قدم عقب تر رفت و گفت:
ـ یا بهمون بگو چی می دونی یا می کشمت!
در حالی که گردنم را می خاراندم و مجدداً خمیازه می کشیدم، هیولا صداهایی از خود درآورد و برانابوس و کرنل با دقت گوش دادند.
کرنل هنگامی که حرف او به اتمام رسید گفت:
ـ همون مزخرف های همیشگی!
برانابوس ناامیدانه گفت:
ـ مگه این که دروغ بگه.
گوش خیزک وحشت زده و به سرعت شروع کرد به غرغر کردن. برانابوس شگفت زده گفت:
ـ پس حرف نمی زنی؟
و انگار ایده ی جدیدی به ذهنش رسید، ادامه داد:
ـ چرا ما باید از کشتنت منصرف بشیم؟
و سر و صداهای بیشتر و زیادتری شنیده شد.
برانابوس پس از مکثی کوتاه گفت:
ـ بسیار خب اگه چیزی بدونی و نگی...
نیازی نبود جمله اش را ادامه دهد. جادوگر، خودش یکی از وحشت ها بود و هیولا می دانست او چه بلایی می تواند سرش بیاورد.
دستم را از چاله ی درون پوستش بیرون کشیدم و به زمین پریدم. ما در قلمرو تاریکی بودیم و هیچ آفتابی در آسمان ارغوانی دیده نمی شد. زمین اطرافمان مانند کویر بود. دستم را مشت کردم و بارها و بارها به زمین خشک کوبیدم. خون سبزرنگ را از پوستم پاک کردم و در حینی که این کارها را انجام می دادم کرنل پنجره ای باز کرد. زمانی که آماده شدیم، از پنجره به منطقه ی جدیدی قدم گذاشتیم تا شیاطین بیشتری پیدا کنیم و اطلاعاتی به دست آوریم که ما را در مسیر یافتن سایه ی شوم یاری کند.

سکوت درونی

بعد از مبارزه با شش هیولای دیگر برای مدتی استراحت کردیم؛ بر روی ستاره ای متروک در تاریک ترین قسمت فضای شیطانی. هر کدام از ما توسط میدان نیروی جادویی که اکسیژن و حرارت ایجاد می کرد محافظت می شدیم. برانابوس تعدادی گلوله ی آتش ایجاد کرد و اشعه هایش را به سمت پایین فرستاد که ما را از خطر هر رهگذری محافظت کند. امنیتی وجود نداشت، حتی در مناطق عاری از حیات.
نباید می خوابیدیم یا زیاد می خوردیم و می آشامیدیم؛ اما هر از چند گاهی باید کمی استراحت می کردیم و انرژی مان را بازمی یافتیم. قبلاً آنجا را ندیده بودم به همین خاطر کمی قدم زدم شاید چیز ارزشمندی پیدا کنم. از زمانی که با برانابوس همراه شده بودم مسیری پیچیده و وحشیانه را در منطقه ی شیاطین پشت سر گذاشته بودیم. او نگران بود که لرد لاس یا دیگر شیاطین رد پایمان را دنبال کنند به همین خاطر همیشه در حرکت بودیم به این امید که چند قدم از تعقیب کنندگان جلوتر باشیم.
شهاب آسمانی خسته کننده تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم؛ فقط یک تخته سنگ سوراخ سوراخ بدون هیچ چیز غیرعادی. اوایل که آمده بودم فکر می کردم این دنیا قشنگ است. قوانین فیزیکی منطقه به منطقه متفاوت بود. می توانستم کوه های شناور بالای سرم را ببینم و دنیای شیشه ای را. یک بار هم درون روده ی شیطانی غول آسا بودم؛ دنیای کوچک خردشده ای که در آن میلیارد ها هیولای باکتریایی را با پا له می کردم.
بعد از مدتی دیگر به راحتی تحت تاثیر قرار نمی گرفتم. آن همه اتفاقات عجیب و غریب، شکنجه و کشتن، آدم را از پا درمی آورد. روز ها و شیاطین با هم آمیخته شده بودند. نمی توانستم بایستم و از شگفتی ها حیرت کنم. همه چیز کم کم عادی شده بود. مثلاً هیولایی به اندازه ی یک شهر با صورت مونالیزا می دیدم ولی تنها چیزی که برایم اهمیت داشت روش کشتنش بود.
دیگر نمی ترسیدم. با چند هیولای اول که می جنگیدیم ترسیده بودم. اما آن گرابز گریدی ترسو، بالاخره درخشید و مجبور شد سر جایش بایستد و مانند یک بازنده ی بی عرضه فرار نکند. ترس ها به مرور زمان محو شدند. دیگر از مرگ نمی ترسیدم. مرگ، دیر یا زود به سراغم می آمد و این را پذیرفته بودم. دیگر به خاطر این که در مبارزه ای سخت پیروز می شدیم شکرگزاری نمی کردم.
مبارزات سخت کمتر پیش می آمد. بیشتر هیولاهایی که هدف می گرفتیم ضعیف و ناتوان بودند. با هیولاهای قوی تر مبارزه نمی کردیم درعوض بر باقی ماندن دنیا تمرکز داشتیم. می توانستم یک دستی با بیشترشان مبارزه کنم. ما همیشه یکپارچه کار می کردیم ولی بیشتر مواقع لزومی نداشت. با هزاران هیولا مبارزه کرده بودم اما تعداد مواقعی که زندگی ام به مخاطره افتاده بود انگشت شمار بود.
ممکن است مبارزه با شیاطین و نجات جهان عالی به نظر برسد اما برای من خسته کننده بود. شب های جمعه وقتی با بیلـای فیلم ترسناک می دیدم یا با دوستم لوک کشتی می گرفتم بیشتر هیجان زده می شدم.
***
وقتی برگشتم کرنل داشت با نور نامرئی بازی می کرد. چشمانش در کارشری ویل خنجر خورده بود. فکر می کردم تا آخر عمر کور بماند اما معجزات زیادی در این دنیا اتفاق می افتاد. او با جادو توانست یک جفت چشم جدید برای خود مهیا کند؛ چشمانی همانند چشمان آبی قبلی اش ولی کمی روشن تر، با جرقه های ریزی که تمام مدت در آن حرکت می کردند.
جرقه ها، سایه هایی از حباب های پنهان نور هستند. ظاهراً دنیا پر از این حباب هاست. هنگامی که ساحری یا دیوی پنجره ای را میان قلمروها می گشاید، نورهای مرموز با یکدیگر ترکیب می شوند تا شکاف ایجاد نمایند. فقط کرنل می توانست این حباب ها را ببیند. همچنین او می توانست آنها را با دستانش کنترل کند و این توانایی را پیدا کرده بود که پنجره ها را سریع تر از انسان ها و شیاطین باز کند.
برانابوس نگران بود که کرنل با چشمان جدیدش نتواند نورها را ببیند اما درحقیقت دیدش بهتر از قبل شده بود. او حتی می توانست حباب هایی را ببیند که قبلاً نمی دید؛ حباب هایی با نور کم که مداوم شکلشان تغییر می کرد ولی نمی توانست آنها را کنترل کند. زمان زیادی صرف کرده بود اما موفق نشده بود.
نشستم و به دستان کرنل که اشکالی در هوا درست می کرد نگاه کردم. چشمانش متمرکز بودند و چهره اش درهم رفته بود انگار که هیپنوتیزم شده باشد. بر روی پوست شکلاتی اش برآمدگی ها و زخم هایی دیده می شد. قطرات عرق از روی پوست سرِ تاسش پایین می آمدند اما همین که نزدیک چشمانش می رسیدند به بخار تبدیل می شدند. وقتی او این طوری می شد می ترسیدم. اصلاً شکل انسان نبود. البته او کاملاً انسان نیست. من هم نیستم. ما گروه هایی از اسلحه های باستانی معروف به کا- گاش هستیم که ما را از دیگر انواعمان جدا می کند. با یکدیگر و با بک (دختری در گذشته که به زندگی حال برگردانده شده) قادریم زمان را بازگردانیم و اگر افسانه ها به حقیقت بپیوندند می توانیم کل دنیا را نابود کنیم. چه عالی!
من به طور مداوم از کا- گاش درونم آگاه بودم؛ بخش جداگانه ای از خودم که تا ابد زیر سطح پوستم و افکارم می گشت. با من صحبت می کرد اما بعد از آن شبی که در غار بودیم دیگر چیزی نگفت. اغلب سعی داشتم از او سوال کنم تا بیشتر در مورد قدرت اسلحه ها و مقصودشان بدانم اما کا- گاش ساکت بود. مهم نبود چه می گویم جوابی نمی داد.
شاید اگر من و کرنل و بک با هم تلاش می کردیم می توانستیم اسرارش را بفهمیم اما برانابوس از اتحاد ما واهمه داشت. در اولین اتحاد، نتوانسته بودیم کا- گاش را کنترل کنیم. او مسیر خودش را طی کرده بود. در آن زمان در خدمت ما کار کرده بود. اما برانابوس از آن می ترسید که دفعه ی بعد به راحتی علیه ما عمل کند. ساحر کهنه کار، بیش از هزاران سال خود را وقف یافتن قسمت های پراکنده ی کا-گاش کرده بود اما اکنون که آنها در کنار هم بودند می ترسید این سلاح مخرب را آزمایش کند.
دلم برای صدای کا-گاش تنگ شده بود. درحقیقت وقتی او بود هرگز تنها نبودم و تنهایی چیزی بود که خیلی احساسش می کردم. دلم برای برادر ناتنی ام بیل-ای که آن شب در غار از من گرفته شد تنگ شده بود. دلم برای مدرسه، دوستانم و خواهر لوک، رنی تنگ شده بود. دلم برای دنیا، زندگی ای که می شناختم، تلویزیون، موسیقی و حتی آب و هوا تنگ شده بود و بیشتر از همه برای درویش؛ عمویم که بعد از فوت پدرم برایم مثل پدر بود. به طور عجیبی او را بیش از والدینم دوست داشتم. پدر و مادرم برایم عادی شده بودند و همیشه گرد خودم تصورشان می کردم. می دانستم آنها همیشه زنده نخواهند بود اما فکر می کردم سال ها طول می کشد و زمانی که پیر شوند این اتفاق خواهد افتاد. اما تجربه ی تلخی که داشتم باعث شد بیشتر لحظات هر روزم را در کنار درویش بگذرانم و هرشب به خاطر این که او همچنان زنده و با من است شکرگزار باشم. می توانستم با درویش درباره ی شیاطین، سکون و تنهایی حرف بزنم. او مودبانه به حرف هایم گوش می داد و بعد نظرش را که به خوبی انتخاب کرده بود ارائه می داد. اگر هنوز درویش را داشتم که در میان نبردها با او صحبت کنم زمان به سختی نمی گذشت.
از خودم می پرسیدم او چه کار می کند؟ چگونه بدون من زندگی می کند و چقدر زمان در زمین گذشته؟ زمان در عالمی که من بودم متفاوت بود. بسته به این که کجا می خواستی بروی زمان آهسته تر یا سریع تر از زمین می گذشت. کرنل می گفت برای نخستین بار که با برانابوس به این جا آمده بود فکر می کرده چند هفته گذشته است اما وقتی به خانه بر گشته متوجه شده بود که هفت سال گذشته. تلاش می کردیم به منطقه ای برویم که اگر حمله ی بزرگی اتفاق بیفتد، یا اگر برای بک درد سری پیش بیاید، زمانش با زمین مطابقت داشته باشد تا سریعاً بتوانیم خود را تطبیق دهیم. اما برانابوس، پیر و حواس پرت بود. اگر مبارزه با سایه اضطراری نبود احتمالاً بعد از مبارزه ی درون غار، باقی حیات چند ساله ی خود را در آرامش و صلح استراحت می کرد. کرنل به او کاملاً ایمان داشت اما اصلاً بعید نبود به زمین برگردیم و ببینیم صدها سال گذشته و تمام افرادی که می شناختیم از بین رفته اند.
انگار برانابوس به افکارم واکنش نشان داده باشد، ناله ای کرد و به پشت غلتید. نگاهی کوتاه به تاریکی انداخت و سپس اجازه داد تا پلک هایش باز و بسته شوند و بی اختیار به خواب رفت. مو های بلند و درهمش کاملاً خاکستری شده بود. کت قدیمی اش از جاهای مختلفی پاره و با اشکال مختلف خون شیاطین لکه دار شده بود. گل بالای دکمه ی کتش که یادگاری بود از بک، پژمرده و بیشتر گلبرگ هایش ریخته بود. ناخن های پنجه های پاهایش ناهموار و کثیف بودند. تنها دستانش مثل همیشه تمیز بود.
کرنل غرغر کنان و نامیدانه ناسزا می گفت. پرسیدم:
ـ بهت خوش نمی گذره؟
ـ نمی تونم بهشون دست بزنم... همه ش در می رن! کاش می دونستم چی هستند.
پیشنهاد دادم:
ـ شاید اوهام باشه. شاید حباب های خیالی نور به خاطر عدم هماهنگی چشم های جدید و مغزت باشه.
کرنل غرید:
ـ نه... واقعی اند... مطمئنم. فقط نمی دونم چی هستند...
و دوباره شروع کرد به بازی کردن با حباب ها. او باید استراحت می کرد. این که دائماً به حباب هایی می پرداخت که حتی ممکن بود واقعی نباشند برای سلامتی اش خوب نبود. نه این که خودم اوقات فراغت بهتری داشتم! آرزو می کردم کاش کامپیوتر، تلویزیون و دستگاه پخش سی دی داشتم. یا حداقل کتابی... به کتاب هم راضی بودم! ببین چقدر وضعم خراب شده بود!
داشتم فکر می کردم که از کرنل بخواهم پنجره ای به سمت زمین بگشاید آن موقع می توانستم چیزهایی برای سرگرم شدن بردارم. در همان وقت، برانابوس تکانی خورد و پرسید:
ـ چقدر خوابیدم؟
ـ چند دقیقه ای شده.
اخم کرد و گفت:
ـ فکرکردم چند ساعت شده. فاجعه ست! توی این عالم لعنتی نمی تونی درست و حسابی بخوابی.
ایستاد و خود را کش و قوس داد. با چشمان آبی خاکستریِ کوچکش نگاهی به اطراف انداخت و خمیازه کشید. این تنها زمانی بود که می شد دهانش را کامل دید. بیشتر اوقات دهانش پشت ریش های انبوهش پنهان می شد. تمام موهایمان در طی سفرمان در زمان سوخته بود اما مجدداً رشد کرده بود. به نظرم بدون ریش بهتر به نظر می رسید اما او ریش هایش را دوست داشت. موهای زنجبیلی رنگ من هم مثل سابق بلند شده بود. آدم باید به چیزی که به آن عادت کرده پایبند باشد.
برانابوس شروع کرد:
ـ فکر می کنم بهتره...
کرنل انگشتش را روی بینی اش گذاشت و گفت:
ـ هیس! ساکت!
سرش را بالا برد. این یکی دیگر از حرکات جدید غیرعادی اش بود. چندین بار ما را ساکت کرده و گفته بود می تواند زمزمه های خاموش را بشنود و به صداهایی که از وصله های نور می آیند اشاره کرده بود.
دقایقی گذشت. در حالی که من و برانابوس ساکت بودیم، کرنل با دقت گوش می کرد. درنهایت آرام گرفت و سرش را تکان داد.
برانابوس پرسید:
ـ تونستی متوجه چیزی بشی؟
کرنل آهی کشید و گفت:
ـ نه، مطمئن نیستم گفت و گویی بوده باشه. شاید پارازیت بوده.
من اضافه کردم:
ـ یا شاید داری دیوونه می شی!
کرنل با من موافقت کرد.
ـ شاید !
ـ شوخی کردم!
ـ ولی من جدی گفتم!
برانابوس گفت:
ـ هرچی که بود باشه برای بعد... به اندازه ی کافی استراحت کردیم. یه پنجره ی دیگه باز کن تا بریم هیولاهای دیگه رو پیدا کنیم.
کرنل آه کشید و تمرکز کرد.
پیش به سوی یک بازپرسی و یک شکنجه ی دیگر!

به سوی رهایی

گله ای از گوسفند-هیولاهای وحشت زده را تعقیب می کردیم. هر کدام از صدها کله ی کوچولوی پشمالو درست شده بودند. چشم و گوش نداشتند. فقط دهان هایی بزرگ با دندان های تیز شیطانی داشتند و انگار می گفتند بیا بخورمت عزیزم!
برانابوس فکر می کرد شاید گوسفندان در مورد سایه چیزی بدانند. این موجودات ضعیف شکار شیاطین قدرتمند تر بودند. او امیدوار بود شاید ارتش سایه به آنها حمله کرده باشد و آنها چیز ارزشمندی درمورد سایه فهمیده باشند. احتمالش کم بود ولی برانابوس در این زمینه تجربه ی زیادی داشت. همان طور که به هیولاهای روی اعصاب نزدیک می شدیم کرنل ایستاد و به نقطه ای خیره شد.
برانابوس فریاد زد:
ـ بجنب... نایست... ما...
کرنل گفت:
ـ یه پنجره داره باز می شه.
و برانابوس فوراً توجهش را به هرچیز دیگری از دست داد و فریاد زد:
ـ یه پنجره هم تو باز کن.
و برای محافظت او از هرچیزی که ممکن بود پیش آید به سمت کرنل حرکت کرد. من هم درکنار جادوگر پیر، قدم برداشتم و قلبم برای اولین مبارزه به شدت می تپید. همان لحظه که برانابوس جادو را از هوا می گرفت کرنل گفت:
ـ صبرکن... شیطانی نیست .
نورهای نامرئی را مورد بررسی قرار داد و لبخند زد.
ـ مهمون داریم.
چند ثانیه بعد پنجره ای از نور نارنجی پررنگ شکل گرفت و مرید معروفی به نام شارک و فوراً به دنبال او دوست قدیمی درویش، میرا فلیم ظاهر شد.
کرنل با خوشحالی فریاد زد:
ـ شارک!
فریادی خوشحال تر از کرنل زدم و گفتم:
ـ میرا !
برانابوس مشکوکانه و خیره به آن دو نگاه کرد. من و میرا، هردو می خندیدیم. جیغ زد:
ـ بزرگ شدی! فکر کنم دو متر و نیم قد کشیدی!
خندیدم و گفتم:
ـ نه کاملاً.
میرا قبلاً بیشتر پیش ما می ماند و کمکم می کرد تا از درویش که چند سال پیش ناتوان شده بود مراقبت کنم.
کرنل و شارک با هم دست دادند و همزمان شروع کردند به صحبت کردن. تا آن زمان کرنل را این گونه سرحال ندیده بودم. شارک لباس ارتشی پوشیده بود و مثل همیشه به نظر می رسید. به سرباز سابق سلام کردم.
ـ سلام شارک !
اخمی کرد:
ـ شما رو می شناسم؟
ـ گرابز گریدی. ما...
حرفم را خوردم. شارک را قبلاً دوبار ملاقات کرده بودم. بار اول در خواب و بار دوم در آینده ای که تغییرش داده بودیم. ولی من برایش غریبه بودم. بهتر بود از ملاقات های قبلی خود چیزی نگویم مخصوصاً از دفعه ی دوم که دریده شدنش توسط شیاطین را دیدم. به دروغ گفتم:
ـ درویش در مورد تو بهم گفته بود. من گرابز برادرزاده ش هستم.
شارک سر تکان داد و گفت:
ـ یه کم شبیهش هستی. اما موهات بیشتره و قدت هم بلندتره. برانابوس چه غذاهایی بهت داده؟

نظرات کاربران درباره کتاب جزیره گرگ‌ها

خوب چه به سر گرابز آمد؟ گرابز و شارک و میرآ میروند پیش لمب ها تا قضیه گرگنما ها را بفهمند. رئیس جدید لمب ها میگوید اینها زیر سر پرای اتیم است. محل او را ردیابی میکنند و میبینند او در جایی به نام جزیره گرگها است. اما نمیدانند که این یک تله وحشتناک است!
در 3 ماه پیش توسط
شاید عکس کتاب ترسناک باشه ولی وقتی بخونیش می بینی کتاب خوبیه و من دو ستاره میدم امیدوارم از نظرم راضی باشید
در 5 ماه پیش توسط