فیدیبو نماینده قانونی کارگاه اتفاق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیو‌آب

کتاب دیو‌آب
قسمت دویم از فصل دویم مجموعه‌ی رازورزی، [‌متنی برای اجرای زنده]

نسخه الکترونیک کتاب دیو‌آب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیو‌آب

[صحنه، میدانچه‌ای‌ است که از سه سو تماشاگران پیرامون‌اش را گرفته‌اند. سوی دیگر که پشت صحنه است با دیواری پارچه‌‌ای پوشانده شده که گاه‌به‌گاه از پس آن، ویدیو‌هایی تابانده می‌شود. زمینِ میدانچه، آکنده‌ از شن خشک است؛ به آن اندازه که راه‌پیمودن بر آن اندکی دشوار شود. در آغاز، بانگ توفان به گوش می‌آید. از پس زمانی که می‌گذرد از میان توفان، فریاد کسی از دور شنیده می‌شود؛ و سرانجام صدای دیگران. به ترتیب، شش نفر از شش سو به میانه‌ی میدانچه پا می‌گذارند. هر یکی فانوسی به دست دارد و نوری دیگر در میدانچه نیست جز نور فانوس‌هاشان. نخست آدون پا به میدانچه می‌گذارد. جامه‌اش آکنده از شن و خاک است. با دست‌اش شن‌ها را می‌تکاند. در میانه‌ی میدانچه و پیش روی تماشاگران می‌ایستد و سخن می‌گوید. فانوس را تا آن‌جا بالا می‌برد که چهره‌اش روشن شود. کنش‌اش که به انجام رسید، ابرها از جلوی ماه کنار می‌روند و میدانچه اندکی روشن‌تر می‌شود. در درازنای نمایش، نور مهتاب، نور اصلی میدانچه خواهد بود.] آدون [استوار و بااین‌همه با درنگ سخن می‌گوید.]: مرا آدوُن می‌خوانند. از واحه‌ای آمده‌ایم سه شب دورتر از این ناکجا. در سفریم به سویی که اینک نمی‌دانم کجای این راه است. [آدون به گوشه‌ای می‌رود و سیاس پا به میدانچه می‌گذارد و همسان آدون رفتار می‌کند. هر یکی از بازیگران که به میدانچه می‌آیند آن دیگری به گوشه‌ای می‌رود و بی‌جنبش می‌ماند. تا آن‌که در پایان این تک‌گویی‌ها تابلویی هفت‌نفره ساخته شود.]

ادامه...
  • ناشر کارگاه اتفاق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیو‌آب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کسان نمایش:

ویتاک (زن)
میتاس (زن، روزگاری بیش از دیگر زنان بر او گذشته است.)
مروت (مرد)
مینار (زن، جوان تر از دیگران)
سیاس (مرد)
آدون (مرد، باریک و بلند و بااین همه سخت)
دامینس (پیرمردِ مُرده)
چاهزی (مردِ کوتاه)
دیوآب (صدای اهریمنی)

[صحنه، میدانچه ای است که از سه سو تماشاگران پیرامون اش را گرفته اند. سوی دیگر که پشت صحنه است با دیواری پارچه ای پوشانده شده که گاه به گاه از پس آن، ویدیو هایی تابانده می شود. زمینِ میدانچه، آکنده از شن خشک است؛ به آن اندازه که راه پیمودن بر آن اندکی دشوار شود. در آغاز، بانگ توفان به گوش می آید. از پس زمانی که می گذرد از میان توفان، فریاد کسی از دور شنیده می شود؛ و سرانجام صدای دیگران. به ترتیب، شش نفر از شش سو به میانه ی میدانچه پا می گذارند. هر یکی فانوسی به دست دارد و نوری دیگر در میدانچه نیست جز نور فانوس هاشان. نخست آدون پا به میدانچه می گذارد. جامه اش آکنده از شن و خاک است. با دست اش شن ها را می تکاند. در میانه ی میدانچه و پیش روی تماشاگران می ایستد و سخن می گوید. فانوس را تا آن جا بالا می برد که چهره اش روشن شود. کنش اش که به انجام رسید، ابرها از جلوی ماه کنار می روند و میدانچه اندکی روشن تر می شود. در درازنای نمایش، نور مهتاب، نور اصلی میدانچه خواهد بود.]

آدون [استوار و بااین همه با درنگ سخن می گوید.]: مرا آدوُن می خوانند.
از واحه ای آمده ایم سه شب دورتر از این ناکجا.
در سفریم به سویی که اینک نمی دانم کجای این راه است.

[آدون به گوشه ای می رود و سیاس پا به میدانچه می گذارد و همسان آدون رفتار می کند. هر یکی از بازیگران که به میدانچه می آیند آن دیگری به گوشه ای می رود و بی جنبش می ماند. تا آن که در پایان این تک گویی ها تابلویی هفت نفره ساخته شود.]

سیاس [مردانه و با این همه وامانده است.]:
مرا سیاس می خوانند.
از واحه ای آمده ایم سه شب دورتر از این بیابان.
از پسِ خشکی ای دو ساله از واحه مان کندیم!
چاه ها یک به یک به شن نشستند و
سرانجام خنکای چشمه نیز فرو خشکید.
چاره مان نبود جز به راه شدن!

[سیاس به گوشه ای می رود و میتاس پا به میدانچه می گذارد. او همسانِ سیاس رفتار می کند.]

میتاس [می نالد]: مرا میتاس می خوانند؛
کاش مادرم نزاده بود که به شبی چنین دراز در نمی افتادم.
واحه مان سه شب دورتر از این بیابان است و
ما سه شبانه روز است که در راهیم؛
سه شبانه روز؟!
کدام روز؟!
سه شب است که در راه شدیم؛
شب هایی که راهی به روز نمی برند انگار!
از آن هنگام که به خشکی در افتادیم دو سال گذشته است.
چاه ها یک به یک به شن نشستند و
سرانجام چشمه ی جان مان نیز فرو خشکید.
کودکان مان جان دادند و رمه ها تلف شدند.
شبی در خواب بر ما شش تن شش رویا فرو گماشته شد.
شش رویا که گویی گزارش شان به هم پیوسته است.

[میتاس به گوشه ای می رود و مروت پا به میدانچه می گذارد و همسان میتاس رفتار می کند.]

مروت [اندکی سردرگم است.]: مرا مَرُوتْ می خوانند.
از واحه ای در راه شدم،
به سه برآمدن ماه دورتر از این بیابانِ هول!
در خشکی جانکاهی که ما بودیم
هیچ مان چاره نبود جز آن که دامینس پیرمان وعده کرد
که خواهد مُرد و چون بِمُردْ
باید که پیکرش را به خونیز دریا رسانیم
تا خشکی از واحه دور افتد و
ما با شش رویای هولناک که بر جان مان فرود آمد
به راه شدیم؛
شش رویا، که در واپسین شبِ واحه بر ما فرود آمد.

[مروت به گوشه ای می رود و مینار با مرده کشی که پشت سرش می کشد به دشواری و رنج فراوان پا به میدانچه می گذارد. فانوس مینار از دسته ی مرده کش آویخته است. به میانه ی میدانچه که می رسد مرده کش را رها می کند. روی مرده کش پیکر پیرمردی آرمیده است. مینار، خود را به جنبش های پریشان دستان اش می تکاند و فانوس را بر می دارد. مینار مانده و نژند به نظر می آید و پیداست که شعله ی جنون به جا ن اش افتاده است.]

مینار: مرا مینار می خوانند.
[کشیده و پر سوز می نالد.] چه بهره از نام که دیگر کسی ما را به یاد نخواهد آورد؟!
سه شب است که در راه شده ایم.
از واحه ای سه شب دورتر از این... [به ناگهان مجنون وار می خندد. خنده اش به واژه ی پسین می پیوندد.]
خشکسالی بود.
هر چه تعویض و اوراد در کار کردیم فایده نکرد.
چه لعبتکان بساختیم و چه سوزن ها در ایشان کردیم که در جان دیو آب...

[نام دیوآب را که به زبان می راند، چهار نفر دیگر همزمان مینار را خاموش می کنند.]

آدون و سیاس و مروت و میتاس [با هم و چنان که گویی باطل السحری در کار می کنند.]: بریده زبانی که نام او آوَرْد!

[مینار چونان که گویی مگسان را از گرد سرش می راند، دستان اش را در هوا می جنباند و به سخن گفتن ادامه می دهد.]

مینار: چه لعبتکان بساختیم و
چه سوزن ها در ایشان کردیم
که در جان آن لعنت شده کارگر نشد.
چه تعویض ها و اورادها در کار کردیم و
بااین همه، بهره ای نبردیم و خشکی هر دم فزود…
[ناگهان گویی به یاد می آورد.] دخترم… دخترکم… میسار…

[این را می گوید و عروسکی از چاک پیراهن اش بیرون می کشد و به نرمی می بوسدش. روی زمین خم می شود و به گوشه ای می خزد و عروسک را تنگ به آغوش می کشد و نرم نرم با او سخن می گوید و باز می بوسدش. بی آن که صدایی از او شنیده شود. اینک واپسین کس، ویتاک، پا به میانه ی میدانچه می گذارد و شن و خاک از خود می زداید و سخن می گوید.]

ویتاک [نفس بریده و بی چاره و بااین همه هنوز سخت جان است.]: مرا ویتاک خوانده اند.
از این پس اگر نامی از ما بماند
تو خود هر چه خواهی مرا بخوان!
سه شب پیش از این
از واحه مان کندیم و
به راهی چنین پیچ در پیچ فرو افتادیم.
آنک از پس توفان، لختی از یکدگر جدا ماندیم و
اینک که هر شش…

[درنگی می کند. پس آن گاه مرده کش را با دست نشان می دهد و آن چه گفته بود را می انجامد.]

… هر هفت تن گرد آمده ایم.

[
باز درنگی می کند. سر خم می کند و دنباله ی سخن اش را می گیرد.]

باشد که امن مان در آغوش کشد!
سه شب است که به سودای یافتن خونیز دریا در راه شده ایم.
ما شش تن و آن مُرده که گوهرِ واحه بود.
مایی که هرگز از دیارمان به در نشده بودیم؛
که رمه و درختان و چشمه مان به عمری ما را بس بود.
اینک در این بیابان هول سه شب بر ما گذشته است!

[ویتاک که از سخن گفتن باز می ماند همان جا می ایستد و آدون و دیگران که در این مدت بی جنبش مانده بودند اینک جان می گیرند. آدون سویی را نشان می دهد. اندکی می اندیشد و سپس سخن می گوید.]

آدون: شمال این سوست!

سیاس: گرچه آسمان گرفته ی توفان است.
نگاه کن آن سوی آسمان روشن تر است انگار.
این ماه است که از پشت گَرد برخاسته ی بیابانی سو می زند.
امشب ماه تمام است و
مهتاب روشن تر از پیش و
این چنین می توان گفت؛
سه روز است که در راهیم.

میتاس [به سختی از جای اش کنده می شود و ترس در چهره اش پیداست.]: سه روزِ بی روز…
ما همه مرده ایم بی گمان؛
سه روز است که مرده ایم!

مروت [می کوشد امید را به گروه باز آورد.]: آن که مرده بر این مرده کش در خواب است و
ما برای برآوردن واپسین سوداش،
این رنج بر خود هموار کرده ایم.

میتاس [از ترس بر خود می لرزد. چشم هاش را می بندد و مدهوش مویه می کند.]: پس کجاست خورشید که نمی بینم اش؟!

مینار [جسد _ دامینس _ روی مرده کش را نشان می دهد و با لحنی جنون آمیز می نالد.]: او خورشید واحه بود و اینک... [مروت دست دراز می کند و مینار خاموش می شود.]

آدون [با لبخند ساختگی آرامش بر چهره اش، می کوشد شادی را به گروه بازگرداند.]: ما زائریم یاران من.
مسافریم در این راه، از یاد مبرید!
گمان را به کناری بگذارید.
ما زائریم و دامینس را به واپسین سرای اش می رسانیم.
پس زاری نکنید، آسمان هم با ما یاری کرده است.
شب ها سفر کردیم که عطش روز رهامان کند،
اینک ببین… [چرخی می زند و پیرامون اش را نشان می دهد.]
… شب است و
روز نمی شود و
تشنگی پنجه در پنجه مان نمی کند…

ویتاک [با پوزخند]: چراغ ها هم یارمان اند گویی…
اگر امشب سِیُّمین شب باشد،
سه شبانه روزِ بی روز است که می سوزند
بی نفتی که بر ایشان افزوده باشیم!

آدون [که تا این دم می کوشید هم زمان پی گرفتن گفت و گوی دوستا ن اش، چاره ای بجوید به سوی ایشان باز می آید و سخن می گوید.]:
رها کنید و
اینک که توفان فرو نشسته
راه را دوباره بیابید!
سیاس [به آسمان اشاره می کند.]: اینک که شن ها فرو نشستند؛
آن سو،
ماهِ تمام پیداست.
چون ماهْ در اوج است و
اینک نیمه ی تابستان است و پس شمال آن سو؛
آن سو که آدون نیز پیش تر گفته بود.
بدان سو باید رفت که راهْ دراز است و
هیچ نگذشته توان مان کاسته…

مینار [با ترسی که به مسخرگی می انجامد سوی مخالف آسمان را با انگشت نشان می دهد.]: ماهْ آن سوست!

[پنج نفر دیگر هم به سویی که مینار اشاره کرده است می گردند و آن سو ماهی دیگر در آسمان پیدا می شود.]

مینار [می خندد و پا بر شن ها می ساید.]: ماه آن سوست…
ببین… [عروسک اش را نوازش می کند و در شادی غرق می شود و این بار آرام تر و در گوش عروسک سخن می گوید.]
… ماه آن سوست…
زاری مکن دخترکم…
زاری مکن… به واحه مان باز می گردیم…

[دیگران که سخن می گویند مینار به گفت و گو با عروسک ادامه می دهد.]

میتاس: [ترسیده سخن می گوید.] ماه نو...
اینک به کدام راه باید رفت؟!

آدون: [دمی می اندیشد و سپس گویی خردش جفت شده به سوی دیگر می گردد و سخن می گوید.] به همان سو که ماهْ پیش تر بود…
این ماه نو،
فریب آنی ست که نام اش بر زبان نشاید راند.

[آدون رو به سوی مخالف ایستاده است. دیگران به سیاس می نگرند تا رای او را بدانند.]

ویتاک [این بار ترسیده تر از پیش سخن می گوید.]: و رای تو چیست سیاس؟

سیاس: به سوی ماه کهنه می رویم؛
که بی فریب می نُماید.

[همگی از جا بر می خیزند. آدون مرده کش را به دست می گیرد و در میانه ی میدانچه می ایستد و دیگران به سوی راست میدانچه رو می کنند. نخستین گام را که برداشتند هر شش نفر بی جنبش می مانند. نجوای باد در میدانچه اینک فروکش کرده است و به جای آن موسیقی کوبه ای و زهی به گوش می آید. ویتاک، از پس اندکی بی جنبشی، از گروه می گسلد و فانوس به دست به پیشگاه میدانچه می آید. دیگران هنوز در تابلویی بی جنبش ایستاده اند. ویتاک با تماشاگران سخن می گوید.]

ویتاک: کجاست آن سو که می بایدمان رفت؟
میان دو ماه بردمیده بر آسمان این برهوت؛
کدام سوست که راه به خونیز دریا می برد؟
این سو که می رویم که ماه کهنه در پیش است یا آن سو که آن دیگر ماه؟!
کدامین راست و کدامین پندار است؟!
چه اگر ماه کهنه که اینک پندارمان می شکند، خود پنداری باشد؛
به دستیازی او که نام اش بر زبان نمی رانیم،
پس اینک ما در راه واحه ایم،
به بازگشتن!
چه شد که دامینس پیش از مردن اش ما را فرمانی این چنین داد؟!
چه اگر خونیز دریا که خود حتی ندیده بود،
داستانی باشد از داستان هایی که به کودکی شنیده بود؟!
از ما شش تن، هیچ یک از واحه بیرون نشدیم؛
مگر این سه شب که به فرمان او
_ او… که آن سو تَرَکْ خفته است؛
خفته است تا ابدالآباد!_

[ویتاک به تابلوی مسافران بی جنبش بازمی گردد و این بار آدون جان می گیرد، مرده کش را رها می کند و به سوی دیگر میدانچه می رود و رو به تماشاگران سخن می گوید.]

آدون: اگر می گفتم که نادانسته راه را نشان شان داده ام؛
گمان، خِردشان را فرو می شست.
در این برهوت،
به سویی رفتن، ده بار بهتر از ماندن است.
دیگر این که، تنها من نبودم که راه را جُستم.
سیاس هم چنین گفت!
[دست بر شانه ی تماشاگری می گذارد.] نگفت؟!
چه باید می کردم؟!
چه بایدشان می گفتم ؟!
نگو که باید می گفتم در این شب بی پایان راه گم کرده ایم.

[دست از شانه ی تماشاگر بر می دارد و دست هاش را به سوی چهره اش می برد. آن چنان که گویی می خواهد چهره اش را کف دستان اش پنهان کند.]

لعنت!

[آدون به تابلوی مسافران بی جنبش باز می گردد و این بار سیاس جان می گیرد و به سوی سوم میدانچه می رود و رو به تماشاگران سخن می گوید.]

سیاس: فانوس هایی که از پس سه شب می سوزند،
بی آن که نفتی بدان افزوده باشیم و
بی آن که فتیله هاشان کاسته باشد!
طلسمی در کار اگر نباشد
به یقین رویا می بینم؛
رویایی که آن دیگران را با من هم داستان کرده است.
[یقین می کند و به خود سیلی می زند. درد می کشد و پیش پای یکی از تماشاگران زانو می زند. نخست خم می شود و چهره اش را با دست می مالد. سپس سر بلند می کند و اینک آثار هراس در چهره اش پدیدار می شود.] چه اگر اندیشه ی میتاس راست باشد؟
چه اگر همگی مرده باشیم و
این برهوت، راهی به چینوت پل باشد؟!
چه اگر این، بیابان،
دیگر سوی جهانِ زندگان باشد؟!

[سیاس به تابلوی مسافران بی جنبش باز می گردد و این بار میتاس جان می گیرد و به پیشگاه میدانچه می رود و رو به تماشاگران سخن می گوید.]

میتاس: آن چه بر ما می رود را باید به رویاهامان جُست؛
رویاهایی که هر یک با دامینس آشکار کرده ایم.
باید هم اندیش شویم.
شاید بر رویای این شش تن گزارشی یکه باشد؛
گزارشی که از این سرای دیوانه رهامان کند.

[میتاس به تابلو باز می گردد اما سر جای اش نمی ایستد. این بار با پنج تن همراه اش سخن می گوید. وقتی میتاس رو به پنج تن همراه اش سخن می گوید ایشان هم جان می گیرند. آن سان که گویی به حرکت شان ادامه می دادند و اینک بازایستاده اند.]

باید از رفتن باز ایستاد.
چیزی دارم که بگویم!

[آدون مرده کش را کمی به پیش می کشد، آن چنان که در میانه ی میدانچه باشد. چهار تن دیگر هم پیرامون مرده کش و رو به میتاس، گِرد می ایستند.
یکی شن از جامه می تکاند و دیگری دست به پیشانی می کشد. تک تک این کنش ها به شکلی مکانیکی انجام می شود.]

رمز آن چه بر ما می رود را باید به رویاهامان جست؛
رویاهایی که هر یک با دامینس آشکار کردیم.
باید هم اندیش شویم،
شاید بر رویاهامان تنها یک گزارش باشد؛
گزارشی که از این ورطه خلاصی مان دهد.
بگو آدون!
بگو در خواب چه دیدی و
چه بر دامینس نمودی؟!

[آدون به پیشگاه میدانچه می آید. در زمانی که آدون سخن می گوید، دیگران میخ کوب می شوند و چشم به او می دوزند.]

آدون: آن شب،
آن شب که رویایی بر هر یک از ما گمارده شد،
دیرگاهی در بستر _ نخفته _ می جنبیدم.
شبی دراز بود
که هر چه می گذشت کمرش نمی شکست.
ندانستم چه زمان در خواب شدم.
رویای من آن سان بود که گویی سالی در آن سرزمین زیسته بودم.
سالی چون هر سال دیگر که بر ما رفته است.
در آن سال، شبی گرم کنار چاه واحه ایستاده بودم.
چاهی که چاه واحه مان بود و
بااین همه، همان نبود.
به بُن چاه نگاهی کردم.
تاریک بود و
چیزی به چشم نمی آمد.
سنگی به دست گرفتم و
در چاه انداختم و
گوش داشتم.
هیچ آوازی بر نیامد!
ترسیده سنگ دوم را به دست گرفتم و رهاش کردم.
هیچ نوایی برنخاست.
سنگ سوم.
چهارم.
و پنجمین سنگ،
بی هیچ آوازی!
سنگ ششم را که رها کردم،
از ژرفنای چاه،
هفت بار آواز فرو افتادن سنگ ها برخاست!
از وحشت این رویای هول، از جا جَستم.
من بودم و نور کم سوی ماه و واحه و
خیمه سرای من!

[آدون به سیاس رو می کند و از او می پرسد.]

تو چه دیدی به رویات سیاس؟
چه دیدی که دامینس از آن آگاه مان نکرد؟

[سیاس، جای آدون را می گیرد و آدون دوباره به گروه می پیوندد.]

نظرات کاربران درباره کتاب دیو‌آب