فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ شب‌نمای ما

کتاب باغ شب‌نمای ما

نسخه الکترونیک کتاب باغ شب‌نمای ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ شب‌نمای ما

شاه در پناه تخت‌طاووس ایستاده، خیره به باغ بیرونی، تصنیفِ «باباجان یکی یه پوله خروس» را به سوت می‌نوازد و آهسته بشکن می‌زند. عمله خلوت دست‌ها را جلو گذاشته، سرها به زیر، عین مهره‌های شطرنج که در خانه‌های خود درست چیده شده‌اند. فقط اعتمادالسلطنه است که نزدیک تخت دو زانو روی قالیچه نشسته، روزنامه‌ای به شکل طومار میان انگشتان خود گرفته عبوس است. کمی بعد آقا مردک از پشت تخت‌طاووس برمی‌خیزد و با یک گلدان نقره میان دو دست، کرنش‌کنان عقب می‌کشد. و آنگاه سرها نظاره‌کنان به شاه بالا می‌آید... در این صحنه درباریان و اهل اندرون می‌روند و می‌آیند و گویی در یک فضای سیالِ مه‌آلود، آرام شناورند. آقامردک: قبله عالم آسوده شدند. حاجب‌الدوله: از بخت ما ریزه‌خواران خاکپای همایون است. شاه: این گلدان آنتیک دیگر دل‌مان را زده است؛ فی‌المجلس چند می‌خرید آقایان؟ امین خاقان:نقش و نگار نقره‌اش کار دست بهزاد است. امین خلوت: شاید هم هنرنمایی شاهنوازخان. حاجب‌الدوله: هنر دست هر که باشد، شأنش در این است که گلدان پیشاب قبله عالم است. امین خاقان:به موزه «لوور» اهدا فرمایند! شاه: افسوس که ما شبانه روز یک وعده طهارت می‌کنیم؛ آن هم نه داخل گلدان! (از پناه تخت بیرون می‌آید.) خان اعتماد! شما که البته گیس‌سفید باشی دربخانه‌اید، در این باب چه رأی می‌زنید؟ اعتمادالسلطنه: قُبُل را نمی‌دانم چه قسم طهارت می‌فرمایند؛ ولی در باب دُبُر از ملک‌الحکمای قزوینی شنیده‌ام... شاه: آه... اعتماد! ما به جمله‌های قصار این فیلسوف قزوینی علاقه‌ای نداریم. (با خنده روی تخت‌طاووس می‌افتد.) خوب، حال چیست آقایان؟ اعتمادالسلطنه: غلام روزنامه می‌خواندم قربان. امین خاقان:اعلیحضرتا...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ شب‌نمای ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باغ شب نمای ما

در این مقدمه خواننده محترم را دو نکته به عرض می رسانم: یکی اینکه «باغ شب نمای ما» با گروهی از کلمات نوشته شده است که در وقت خود گردش فعال داشته، در حوزه اشراف تهران مبادله می شده اند و با روح زبان معاصر ما هم چندان غریبه نیستند؛ یعنی گذشته از برخی واژه های نعش که دوران مصرف شان دیری است سرآمده، عموما معنای حسی دارند و چون به جای خود در جمله ترکیب شوند، نیازی به مرجع و فرهنگ لغت ندارند. و ما بر این نکته حساس تاکید می کنیم به علت آنکه در ارتباط برق آسای صحنه و تماشاگر پیوند گوش و کلمه امری اجتناب ناپذیر است، و در القای مغناطیس درونی کلام روا نیست حتی یک واحد عاطفیِ زبان (کلمه) از بافت نحوی گفتار بیفتد و لا معنی از چرخه آهنگ های روانی جمله خارج شود. و دیگر اینکه اگر بزرگانِ فن زبان ما گاه جسارت یا انحرافی در رفتار جمعی واژه ها و عبارت بندی الفاظ مشاهده می کنند، عذری نداریم جز آنکه به لطف کریمانه از سر تقصیر این بنده بگذرند. که آنچه گاه در گفتار نقشبازان ما به شکل امواجی از کلمات، به هم تنیده گره خورده است، گرته ای از ساختار زبان رسمی خودِ قجر است و گیرم به سبک و ساخت این قلم، که در حریم زبان همیشه سرسپرده رفته، همچه ولنگار نبوده و ناچار خطایی بر ذِمّه او نیست. بنای ما در این نمایشنامه آن بوده است که ضمنا سیمای یک عصر بی فطرت خاکستری را با ورزش الگوهای کلامیِ آن (به یاری نشانه ها) ترسیم و تازه کنیم، که صرفنظر از بیگانه سازی ریخت های زبانی، شاداب، جوشنده، با انرژی است، و شاید که روی صحنه کمی هم جذاب بیاید... شاید.

ا. ر.
بیست و پنجم اسفند ۷۴.

نقشبازان به ترتیب نقش:

شاه
آقامردک
ملیجک
حاجب الدوله
امین خاقان
امین خلوت
زیقوله
اعتمادالسلطنه
حکیم الممالک
طولوزان
جناب اشرف
مجدالدوله
فخرالدوله
خانم باشی
امین اقدس
انیس الدوله
خواجه الماس
یحیی خان
امین الملک
مسرورخان و دوفراش
دسته خوشنوازخان
عبدی خان
نایب کریم
چُرتکی
ماستکی
فندقی
و...

دیدگاه ما:
تخت طاووس، صندلی خورشیدی، و یک کره جهان نما.

قبله عالم

شاه در پناه تخت طاووس ایستاده، خیره به باغ بیرونی، تصنیفِ «باباجان یکی یه پوله خروس» را به سوت می نوازد و آهسته بشکن می زند. عمله خلوت دست ها را جلو گذاشته، سرها به زیر، عین مهره های شطرنج که در خانه های خود درست چیده شده اند. فقط اعتمادالسلطنه است که نزدیک تخت دو زانو روی قالیچه نشسته، روزنامه ای به شکل طومار میان انگشتان خود گرفته عبوس است. کمی بعد آقا مردک از پشت تخت طاووس برمی خیزد و با یک گلدان نقره میان دو دست، کرنش کنان عقب می کشد. و آنگاه سرها نظاره کنان به شاه بالا می آید... در این صحنه درباریان و اهل اندرون می روند و می آیند و گویی در یک فضای سیالِ مه آلود، آرام شناورند.

آقامردک: قبله عالم آسوده شدند.
حاجب الدوله: از بخت ما ریزه خواران خاکپای همایون است.
شاه: این گلدان آنتیک دیگر دل مان را زده است؛ فی المجلس چند می خرید آقایان؟
امین خاقان:نقش و نگار نقره اش کار دست بهزاد است.
امین خلوت: شاید هم هنرنمایی شاهنوازخان.
حاجب الدوله: هنر دست هر که باشد، شانش در این است که گلدان پیشاب قبله عالم است.
امین خاقان:به موزه «لوور» اهدا فرمایند!
شاه: افسوس که ما شبانه روز یک وعده طهارت می کنیم؛ آن هم نه داخل گلدان! (از پناه تخت بیرون می آید.) خان اعتماد! شما که البته گیس سفید باشی دربخانه اید، در این باب چه رای می زنید؟
اعتمادالسلطنه: قُبُل را نمی دانم چه قسم طهارت می فرمایند؛ ولی در باب دُبُر از ملک الحکمای قزوینی شنیده ام...
شاه: آه... اعتماد! ما به جمله های قصار این فیلسوف قزوینی علاقه ای نداریم. (با خنده روی تخت طاووس می افتد.) خوب، حال چیست آقایان؟
اعتمادالسلطنه: غلام روزنامه می خواندم قربان.
امین خاقان:اعلیحضرتا...
شاه: حاجب الدوله! این ماه رمضان کی می آید، ما قدری زَلوبیه صرف کنیم؟
حاجب الدوله: زلوبیه شیر مرغ و جان آدمیزاد نیست. بفرمایند، جان نثار بندگی کند.
شاه: اما زلوبیه در شب های مبارک وصف دیگری دارد؛ مگر نه حکیم؟ پیدا نیستی!
حکیم الممالک: (تعظیم می کند.) از تصدق فرق همایون راه می رویم.
شاه: بنا داریم بیاییم «باغ فردوس» تماشای بوته های تازه ای که از فرانسه آورده ای. چه بود اسمش؟
حکیم الممالک: چاکر اسمش را گوجه فرنگی گذاشته.
شاه: اهیم! ـ امین خاقان، شما عرضی داشتید؟
امین خاقان:اعلیحضرتا، جزو راپرت های محرمانه است.
حاجب الدوله: نقلی نیست قربان؛ مرافعه مختصری شده است بین یحیی خان و خواجه الماس...
شاه: الماس؟ کاکای خودمان؟ (انگشتی به سبیلش می کشد.) چه شده است محمدخان؟
امین خاقان:دیشب در خانه امین الملک به افتخار ذات فرخنده آس می زدیم. اندکی نوشخواری و برد و باخت، و... قربان، درست دو ساعت به دسته(۱) مانده بود که حماسه خوانی خواجه الماس به ضرب و صدْمه کشید و این میان یحیی خان زخم کوچکی برداشت.
شاه: کجا هستند؟
امین خلوت: یحیی خان به آستان ملوکانه عارض است و خواجه الماس که اثر نوشابه از سرش پریده، به اصطبل شاهی گریخته، بستی شده است.
شاه: طرفین را بیاورید صلح و صفا کنیم.
حاجب الدوله: آقا مردک خان! (یعنی بروید.)

آقا مردک کرنش کنان خارج می شود.

شاه: راپرت های تازه دیگر چه دارید؟
اعتمادالسلطنه: قبله عالم پاینده باشند؛ به دارالطباعه دولتی اخبار رسیده است که امپراطور آلکساندر دوم به تیر جفای یک نی هی لیست روس شربت شهادت نوشیده، به رحمت ایزدی پیوستند.
شاه: الله اکبر! (نگران بلند می شود.) خداوند سبحان ایشان را غریق رحمت فرماید. (با تکریم می نشیند.) الحق که خوب امپراطوری بود.
حاجب الدوله: در این سفر آخر از شاهنشاه جهان پناه استقبال نمونه ای فرمودند.
شاه: آری... به احترام ورود ما پطرزبورغ را چراغان، و با اسکورت و موزیکان تاگارِ امپراطوری قدم رنجه کرده، پذیرایی صحیحی به جا آوردند. پس شخص ما در عهده خود می شناسیم سفیر تسلیتی به دربار روس بفرستیم و... (دردناک بلند می شود.) السّاعه قسمی از این واقعه متالم شده ایم که نقرس مان تیر کشیده، ناسورمان به شدت موچ می کند. (دستش را طرف طولوزان پیش می برد.) کاری بکنید آقا.
حاجب الدوله: نبض مبارک را بگیرید.
طولوزان: (که نبض شاه را گرفته.) فاداوی سه عاداد زَلو بارای موچ باواسیر مو باراک، تاجویز، می نومایاد.
شاه: قدری هم از آن آب های طربناک تجویز کن طولوزان، که پیاله ای آنوتق سانته(۲) بنوشیم!
طولوزان: نابض هومایونی باد نیست. هاشت میثقال ناماک، با، شیرخشت و سِپستان، وا، ماساژ آب مادّانی بارای نقرس.

شاه: (به خنده می افتد و با رضایت.) پدرسوخته ها روی شربت ما هم اختلاف می کنند!
جناب اشرف: (کاسه ای در دست، از دور به طعنه.) ببینیم نایب الصدرِ ما آقای اعتمادالسلطنه در این فقره چه می فرمایند!
اعتمادالسلطنه: جناب صدراعظم! آن زمان که عالیجناب نطفه ای بودند، ما رَتق و فَتق امور دربخانه می کردیم و نایب الصدر بودیم. اما حالیه روزنامه خوان بی پایه ای هستیم که سالیانی است از چشم بندگان همایونی افتاده ایم و به قوزک پای شما هم نمی رسیم. ما را چه به داوری میان دو حکیم؟
شاه: خلاف عرض می کنی اعتماد. شما همیشه از نوکران پیشکرده ما بوده، به لطف خداوند و سایه او ـ که خودمانیم ـ آسوده نشسته اید. و البته مراتب دولتخواهی شما هم بر دستگاه سلطنت پوشیده نبوده، بلکه بسیار نوکر بانظمِ بی غرض بوده اید. ما هم که الحق به شما خیلی ترقیات داده ایم. وزارت انطباعات، نشر اول روزنامه دولت ایران، سرپرستی بیوتات و خلاصه بخشی از استحکامات خودمان را به یک تن تنهای تو واگذاشته، یکی از لقب های با عظم دربخانه را هم به نام شما دستخط نوشته ایم. دیگر چه می خواستی؟ (لب می زند.)
جناب اشرف: (که دور کاسه را می لیسیده است.) امروز در پارک خودمان مجلس شورایی داشتیم و با سفیر انگلیس قدری بیلیارد زدیم. و چون باخته بودیم، به حکم شرط یک بچه قوچ و سی دانه خیار را در یک نشست خوردیم، بفرمایید! (کاسه را به امین خلوت می دهد.)
امین خلوت: بزنیم به تخته قربان! (با انگشت به کاسه می زند.)
امین خاقان:برای همین است که جناب صدارت پناهی هفته به هفته جا باز کرده روده گشاد می کنند؟!
جناب اشرف: (دستی به طنز روی شکمش می کشد.) ما کشور در حال توسعه هستیم آقا! (می خندند.)
شاه: نخیر! دست ها را بشویید و بیایید صدارت عظمای ما را هم لقمه چپ کنید!
اعتمادالسلطنه: تا جوان های رعنایی چون جناب اشرف وزیر اعظم خیار می خورند و اسباب خنده می شوند...
شاه: با گفتن عیوبات مملکت راه نمی رود؛ هزار قسم تکلیف دارد. شما هم منبعد عرض داشتید، عریضه عرض کنید و ما را به این پَروپوچ دردسر ندهید. (ملامت کنان راه می افتد.) عمارت یاقوت بوی نا گرفته. در خوابگاه تابستانیِ ما موش دیده اند. ایضا به چشم خودمان شاهد بوده ایم که یکی از شاخه های چنار ویلای زنبق نیاوران تار عنکبوت بسته است. (می ماند و با تغیر.) جواب این خرابی ها را کدام پدرسوخته می دهد؟ ـ اول اثبات نوکری کنیم، بعد ادعای صدارت.
جناب اشرف: (از دور به طعنه.) مردان بزرگ لابد کارهای کوچک نمی کنند!
شاه: جناب اشرف! شما مشاوره در امورات شخصانی ما را کوچک می دانید؟
امین خاقان:معاذالله!
حاجب الدوله: مشاوره در باب موش و تار عنکبوت یا نقرس والای قبله عالم...
امین خلوت: از اُمّهات امور دولتی بلکه ملتی است.
جناب اشرف: به این ملاحظه خانه زاد قویا پیشنهاد می کنم موش و تار عنکبوت و مزاج مبارک شاهنشاه فی الفور در دستور مجلس شورای دولتی قرار بگیرد.
شاه: شورای دولتی ماییم آقایان! این جاست، تالار بلریان! (به اعتمادالسلطنه با تحکم:) جناب اشرف امین السلطان در اختلاف این دو حکیم بر سر شربت ما از شما نظر خواسته بودند.
اعتمادالسلطنه: (نشسته تعظیم می کند.) شاهنشاها! تجویز اطبای خاصه هر چه باشد، غلام عقیده به هیچ قسم شربتی ندارد. نه شیرازی، نه بردویی.
حکیم الممالک: شما اصلاً عقیده ای هم دارید؟
اعتمادالسلطنه: بله! مرا قربان جِقّه همایونی بفرمایند و با حرمخانه جلیله معاشرت نفرمایند.
شاه: از این عرایض شما تعجب است!
طولوزان: آیا... مسیو اعتمادخان در شعبه طب، دیپلمِ... سیانتی فیک دارند؟
اعتمادالسلطنه: قربان! ما سگ آستانیم و حالیه هشتاد و یک بانوی مکرّمه بر ذات اقدس شهریاری حلال است...
شاه: اما... امین خلوت! شما بانوان حَلیله ما را هشتاد عددرقم داده بودی.
امین خلوت: جان نثار کنیز گرجی را تا این لحظه در فهرست متعلقات نیاورده ام.
اعتمادالسلطنه: چه توفیر می کند؟ دوستکامی و آویختنِ بی وقفه با زنان سستی اندام می آورد، و البته یکی از نشانه های سستی و نقصانِ قوه خون بواسیر است.
امین خاقان:این را هم از فیلسوف قزوینی شنیده اید؟!

نظرات کاربران درباره کتاب باغ شب‌نمای ما