فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ یا بستنی؟

کتاب مرگ یا بستنی؟

نسخه الکترونیک کتاب مرگ یا بستنی؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مرگ یا بستنی؟

آلبرت دنس همه‌ی عمر از فروشنده‌های دوره‌گرد متنفر بود. اینکه در خانه‌ی آدم را می‌کوبیدند تا مثلاً محلول شوینده‌، چاقوی آشپزخانه یا بیمه‌ی عمر قالب کنند، به نظرش به طرز وحشتناکی، یک جور تجاوز به حریم شخصی افراد بود. وقتی با مرد گستاخی که محلول ارغوانی سیری را در دست داشت روبه‌رو ‌شد چیزی نمانده بود در خانه را به رویش بکوبد. آلبرت پرسید: «این چیه؟» مرد، که کت ‌شلوار خاکستری به تن داشت، از بالای عینکش نگاهی به آلبرت انداخت و گفت: «سلام. من در این منطقه حکایت‌فروش هستم.» آلبرت در جوابش گفت: «ببخشید، من سرم خیلی شلوغ است.» مرد درحالی‌که به بطری بزرگ نوشیدنی در دست آلبرت اشاره می‌کرد گفت: «بله می‌بینم، مشغول جشن و سرورید.» آلبرت گفت: «نه، این مال من نیست. داشتم آن را طبقه‌ی بالا می‌بردم، برای مادرم. حالش خوب نیست. اصلاً‌ خوب نیست.» ـ «خیلی ناراحتم که این را می‌شنوم. زمین‌گیر شده، نه؟ او بدحال است؛ "خوب نیست" برای تعریف حالش خیلی کم است. از کی حالش این طور شده؟» ـ «یادم نیست از کی.» ـ «با این حساب، پسر خرفتی هستی.» آلبرت شنید مادرش طبق معمول به کف زمین ضربه می‌زند. «خودش است. باید دارویش را ببرم بالا.» ـ «کارم واقعاً خیلی طول نمی‌کشد.» آلبرت نگاهی به محلول ارغوانی‌رنگ انداخت و پرسید: «این شربت برای چی هست؟» مرد فروشنده، مثل بازیگری که روی صحنه یک‌دفعه یادش افتاده باشد اینجای بازی باید چه کار کند، عینکش را عمداً روی صورتش جابه‌جا کرد و گفت: «‌فکر کنم منظورم را نفهمیدی. من نگفتم شربت، گفتم حکایت، مَثَل، خاطره.» ـ «خب، توی این شیشه چه داری؟» ـ «داخل شیشه زهر است.» ـ «زهر؟»

ادامه...

بخشی از کتاب مرگ یا بستنی؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرگ یا بستنی



«
مرگ یا بستنی؟ کدام یک دوست من؟»
از پیشخدمت پرسیدم: «تو کدام را پیشنهاد می کنی؟»
پیشخدمت جواب داد:
«الان نمی توانم جواب قطعی بدهم، اما به هر حال به تو می گویم چه چیزهایی از فکرم می گذرد. بستنی آدم را حال می آورد و روی زبان آدم آب می شود. از مرگ شیرین تر است و به اندازه ی آن ماندگار نیست. بستنی برای پایان غذا خوب است اما اگر در فکر پایان خوبی هستی، مرگ ایده ی محشری است. یک چیز در مورد بستنی هست که درباره ی مرگ صدق نمی کند:
بستنی را می توانی نخوری ولی مرگ را نمی توانی پس بزنی.
می توانی با آن بجنگی ولی زورت به آن نمی رسد. مرگ را با ترافل رنگی یا سس توت فرنگی جلویت نمی گذراند،
مرگ دسر نرم و خنک نیست. آخرین وعده ای است که می خوری.»
نگاهی به پیشخدمت انداختم و تازه متوجه داس دسته بلند و ردا و باشلقش شدم.
با صدای خونسردی گفت: «وقت صورت حساب رسیده.»
و من فهمیدم که مرگ یا بستنی یک انتخاب نبوده.

حکایت



۱

آلبرت دنس همه ی عمر از فروشنده های دوره گرد متنفر بود. اینکه در خانه ی آدم را می کوبیدند تا مثلاً محلول شوینده ، چاقوی آشپزخانه یا بیمه ی عمر قالب کنند، به نظرش به طرز وحشتناکی، یک جور تجاوز به حریم شخصی افراد بود. وقتی با مرد گستاخی که محلول ارغوانی سیری را در دست داشت روبه رو شد چیزی نمانده بود در خانه را به رویش بکوبد.
آلبرت پرسید: «این چیه؟»
مرد، که کت شلوار خاکستری به تن داشت، از بالای عینکش نگاهی به آلبرت انداخت و گفت: «سلام. من در این منطقه حکایت فروش هستم.»
آلبرت در جوابش گفت: «ببخشید، من سرم خیلی شلوغ است.»
مرد درحالی که به بطری بزرگ نوشیدنی در دست آلبرت اشاره می کرد گفت: «بله می بینم، مشغول جشن و سرورید.»
آلبرت گفت: «نه، این مال من نیست. داشتم آن را طبقه ی بالا می بردم، برای مادرم. حالش خوب نیست. اصلاً خوب نیست.»
ـ «خیلی ناراحتم که این را می شنوم. زمین گیر شده، نه؟ او بدحال است؛ "خوب نیست" برای تعریف حالش خیلی کم است. از کی حالش این طور شده؟»
ـ «یادم نیست از کی.»
ـ «با این حساب، پسر خرفتی هستی.»
آلبرت شنید مادرش طبق معمول به کف زمین ضربه می زند. «خودش است. باید دارویش را ببرم بالا.»
ـ «کارم واقعاً خیلی طول نمی کشد.»
آلبرت نگاهی به محلول ارغوانی رنگ انداخت و پرسید: «این شربت برای چی هست؟»
مرد فروشنده، مثل بازیگری که روی صحنه یک دفعه یادش افتاده باشد اینجای بازی باید چه کار کند، عینکش را عمداً روی صورتش جابه جا کرد و گفت: « فکر کنم منظورم را نفهمیدی. من نگفتم شربت، گفتم حکایت، مَثَل، خاطره.»
ـ «خب، توی این شیشه چه داری؟»
ـ «داخل شیشه زهر است.»
ـ «زهر؟»
مرد بی اعتنا گفت: «یا به عبارتی عصاره ی مرگ؛ اگر بخواهیم اسم کامل و مهیج آن را گفته باشیم. راستش این روزها دیگر تقاضا برای آن کم شده. من حکایت می فروشم.»
«ممنون، من حکایت لازم ندارم.» آلبرت این را گفت و سعی کرد در را ببندد، اما مرد پایش را لای در گذاشت و مانع شد. «خیلی از مشتری های من کشته مرده ی چیزهایی هستند که بشود در مهمانی ها و موقعیت های اجتماعی نقل کرد.»
ـ «خب، من دلم نمی خواهد.»
ـ «خیلی خوب است که این را می شنوم. شاید بتوانی کاری کنی من مشتری یکی از آن خاطرات بامزه ات بشوم. آخر می دانی من همان طور که فروشنده ام، خریدار هم هستم.»
«خب، اگر با این کار من بالاخره از اینجا می روی، قبول.» بعد برای او خاطره ای تعریف کرد از یک باری که قرار ملاقاتش را در تقویم روزانه اش اشتباه نوشته بود و سر از همایش مقوافروش ها درآورده بود. او دلال کاغذ بود و هیچ علاقه ای به کار مقوا نداشت و با این اشتباه در وضعیت مسخره ای گیر افتاده بود. آلبرت قبلاً این داستان را با پایان بندی های مختلف بارها تعریف کرده بود ولی نگاه خیره ی مرد فروشنده او را هول کرد، جوری که درست در اوج داستان بامزه اش تپق زد؛ جایی که داشت می گفت یک مردک فروشنده ای در جمع مقوافروش ها به او کارت ویزیت داد. دوره گرد داشت با صبر و حوصله به او گوش می داد اما در چهره اش هیچ حسی نبود تا آلبرت حرفش را تمام کرد و پرسید:
ـ «نظرت چی بود، پسندیدی؟»
ـ «نه حتی یک ذره.»
ـ «منظورم این است که خریداری؟»
ـ «منظورت را فهمیدم. اصلاً و ابداً. آلبرت، ببینم ناراحت که نمی شوی تو را آلبرت صدا کنم؟ راستش تا به حال آدمی را ندیده ام که به اندازه ی تو محتاج خریدن حکایت های من باشد. این جریان همایشی که تعریف کردی از مایه ی طنز چیزهایی در آن پیدا می شد ولی از کشش نمایشی هیچ نداشت. من به تو حکایتی می دهم که حتی در خسته کننده ترین مهمانی شام هم بتوانی تخیل همه ی مهمان ها را بیدار کنی.»
آلبرت فکر کرد نکند مرد دوره گرد درباره ی آخرین مهمانی شام او که سه مهمانش از کسالت صورتشان توی دسر خامه ای فرو رفته و خوابشان برده بود چیزی می داند.
ـ «اینها قیمتشان چقدر است، این حکایت هایی که می فروشی؟»
ـ «قیمتش فقط این است که کامل و یک سره توجه کنی.»
ـ «شاید بهتر باشد که بیایی تو.»
آلبرت فروشنده را به اتاقی در قسمت جلوی خانه، جایی که مادرش اسمش را اتاق «از ما بهتران» گذاشته بود، هدایت کرد. صدای ضربه به کف را شنید و به بطری نوشیدنی نگاهی انداخت. «من باید داروی مادرم را ببرم بالا.»
دوره گرد گفت: «ولی عاقلانه نیست که آدم یک غریبه را همین طور توی خانه تنها بگذارد، مخصوصاً اگر طرف با خودش شیشه ی زهر داشته باشد.»
آلبرت بطری را روی قفسه کناری گذاشت و گفت: «بله، حق با شماست. یک لیوان آب برایتان بیاورم؟»
ـ «من هیچ وقت آب نمی خورم.»
ـ «این طوری آب بدنتان را از دست نمی دهید؟»
«به هیچ وجه. از دست رفتن آب بدن داستان دروغی است که آنهایی که آب معدنی و مرطوب کننده می فروشند از خودشان درآورده اند. من مقدار مایعی را که لازم دارم از برگ ترشک به دست می آورم.» بعد دوره گرد کیفش را باز کرد و یک برگ بزرگ و صاف و صوف گیاه ترشک را بیرون کشید. او با دقت برگ را لوله کرد و آن را به لبش برد و تهش را مثل سیگار مک زد. «آدم را حال می آورد، فایده های خیلی زیادی هم برای سلامتی دارد.»
آلبرت گفت: «واقعاً این طور است؟»
ـ «دقیقاً. دیگر گزش هیچ نوع گزنه ای روی من کارگر نیست.»
ـ «اعجاب انگیز است. آیا این هم قسمتی از همان حکایت است؟»
مرد دوره گرد خندید چنان ناگهانی و یک باره که آلبرت ترسید مشکلی برایش پیش آمده باشد. مرد گفت: «نه، این قسمتی از حکایت نبود، همین طور می خواستم گپی زده باشیم. حالا برای شنیدن حکایت آماده ای؟»
ـ «مطمئن نیستم. حکایت درباره ی چیست؟»
ـ «درباره ی تو، و البته به همین دلیل هم به صورت دوم شخص تعریف می شود.»
ـ «دوم شخص؟»
ـ «تو، آلبرت، بچه ی ناخوش احوال...»
ـ «چی؟»
ـ «داستان از اینجا شروع می شود. حالا، اگر راحت نشسته ای، من شروع می کنم.»

۲

«بچه ی ناخوش احوال.» مادرت تو را این طور توصیف می کرد. تو اجازه نداشتی با بچه های هم سن وسالت بازی کنی. به جای بازی باید از جای گرمی، پشت قاب پنجره، بازی آنها را تماشا می کردی.
یادت نمی آید که هرگز پیش دکتری رفته باشی تا یک روز که مادرت وسایلت را جمع کرد و تو را به مرکز درمانی لارکین میلز برد. او تا آنجا خودش رانندگی کرد. این تنها زمانی بود که اجازه داد توی ماشینش بنشینی. او عاشق رویه ی ماشینش بود. وقتی به ورودی بیمارستان رسیدید، گفت: «دلم می خواست همراهت بیایم داخل عزیزم، اما این روزها هزینه ی ورودی پارکینگ سرسام آور است. این یکی از آن چیزهایی است که ما علیه آن کمپین به راه انداخته ایم.»
مادرت عاشق کمپین هایش بود. تو به یاد داری که یک بار خودش را به شهرداری منطقه زنجیر کرد تا در خیابان شما پرورشگاه جدیدی نسازند. هی... یادش بخیر آن روزها.
بعد مادرت خم شد و از سمت تو در را برایت باز کرد و گفت: «بهتر است تا مجبور به حرکتم نکرده اند تو خودت بروی.»
ـ «اما آنجا که رسیدم باید چه کار کنم؟ من که نمی دانم چه ام است؟»
ـ «بهشان بگو که مریضی ولی علایمی نداری. بگو که اسمت را در فهرست مراجعان دکتر گود برای کودکان با بیماری خاص ثبت کرده ایم.»
«به دیدنم می آیی؟» اشک هایت قل می خورد و از صورتت فرو می ریخت بدون اینکه مادرت توجهی به آنها بکند.
ـ «سعی می کنم عزیز من، اما می دانی که خیلی سرم شلوغ است. این همه کمپین دارم که باید بهشان برسم. تازه چشم به هم بزنی روز جشن "مهمانیِ باغ" هم می رسد و خودت می دانی که چقدر وقت گیر است.»
تو به آرامی اعتراض کردی: «ولی ما که اصلاً باغی نداریم.»
ـ «باغ نداریم، اما من همیشه برای روز جشن لیموناد درست می کنم و همه دیوانه ی دستور سرّی لیموناد من هستند.»
دستور سرّی لیموناد مادرت در واقع چیزی نبود مگر یک لیموی آب دار که در یک بطری نوشیدنی ارزان قیمت می چلاند و بعد دو بطری لیموناد گران قیمت به آن اضافه می کرد.
تو او را نگاه می کردی که می راند و دور می شد و به این فکر بودی دفعه ی دیگر کی او را می بینی، بعد راهت را کشیدی و رفتی داخل بیمارستان. زنی که پشت پیشخوان پذیرش نشسته بود مدتی طولانی محلت نگذاشت، اما وقتی دید تو رفتنی نیستی نگاهی به تو انداخت و گفت: «بله؟»
ـ «برای دیدن دکتر گود آمده ام.»
زن به ساکی که مادرت برای مدت اقامتت در بیمارستان برایت بسته بود نگاهی انداخت و گفت: «باید وسایلت را همین جا بگذاری. وسایل آلوده را نمی توانی با خودت ببری توی بیمارستان.»
ـ «اینها لباس و کتاب هایم هستند.»
ـ «کتاب ؟ کتاب از همه چیز بدتر است. با آن دست های پر از میکروب کاغذ های پر از کثافت و زبر کتاب را لمس می کنند. خدای من، اصلاً امکان ندارد. ما از زمان آنفلونزای سال ۸۹ به این طرف، دیگر کتابی به بیمارستان راه نداده ایم. عجب افتضاحی بود. یک نفر روز دوشنبه با خودش یک عنوان کتاب ارزان قیمت آورده بود. تا جمعه ی هفته ی بعدش آن قدر جنازه بیرون بردیم که آقای میلک ول مجبور شد برای رسیدگی به امور تدفین یک دستیار برای خودش بگیرد.»
خانم متصدی پذیرش یک جفت دستکش لاستیکی دست کرد تا ساک تو را بگیرد و توی یک کشوی ناپیدایی گم وگورش کند. بعد به تو یک دست لباس یک بار مصرف بیمارستانی داد تا تنت کنی. تو رفتی و لباست را در توالت معلولان عوض کردی و لباس خودت را در کیسه ی زباله ی صنعتی ای که به تو داده شده بود جای دادی.
آن روز بیشتر به انتظار گذشت و دست آخر تو در پایان روز در نزدیکی در ورودی اتاقی بزرگ خوابیده بودی که پر بود از بچه های دیگری که با سیم وصل بودند به دستگاه هایی که بیب بیب می کردند. آنها درست مثل مجسمه های مومی بی حرکت بودند. پرستارها فقط با یکدیگر حرف می زدند و صحبت هایشان تقریباً هیچ ربطی به کارهای بیمارستان نداشت. بچه ها لام تا کام حرف نمی زدند. وقتی مردی با موهای خاکستری که به نقره ای می زد و کت سفید آمد و کنار تو ایستاد نفس راحتی کشیدی.
«سلام، آلبرت. من دکتر گود هستم. می توانی لطف کنی و بگویی که مشکلت چیست؟» بعد دست دراز کرد و از بالای تختت تابلوی شرح حالت را برداشت.
تو گفتی: «من مریضم، اما علایمی ندارم.»
دکتر سری تکان داد. «برعکسِ هر کسی که بالاخره علایمی دارد. مثلاً من خودم زانوهایم ضعیف است، درد کلیه دارم و گاهی بعضی جراحت ها برایم پیش می آید، ولی باز هم معتقدم که از نظر سلامتی در وضعیت خوبی هستم.»
ـ «شما می توانید بهترم کنید؟»
«از چه نظر بهتر کنم؟ در تنیس بهتر کنم؟ در رفتار بهترت کنم؟ آدم بهتری کنم؟ اینها همه شان پیشرفت هایی است که تو باید خودت به دست بیاوری.» او تند تند خط هایی روی تخته می کشید.
ـ «نمی شود کاری بکنید؟ فقط دلم می خواهد برگردم خانه.»
دکتر گفت: «مطالعاتی در این زمینه انجام شده. اما همیشه چنین مطالعاتی بوده، می دانی که؟ فایده ی این مطالعه ها برای تو چیست؟»
تو تصدیق کردی که فایده اش را نمی دانی.
ـ «نه. خب. نگران نباش. پیش خوب کسی آمده ای. در واقع اگر نگاهی به جوایزم بندازی پیش بهترین آدم این کار آمده ای. حالا وقتمان را صرف این حرف ها نکنیم.»
او تخته را به سمت تو برگرداند و شکلک غمگینی را که روی آن بود به تو نشان داد. «می دانی این چیست؟»
تو جواب دادی: «بله. این منم.»
ـ «این چیزی است که به آن وضعیت بشری می گویند و تو یک مورد دقیق آن هستی.»
ـ «آیا درمانی دارد.»
ـ «هر چیزی درمان دارد. خب، تقریباً هر چیزی درمان دارد. البته برگشت ناخن شست به داخل گوشت هنوز هم یک استثنا محسوب می شود، اما حتی در این زمینه هم داروهای امروزی پیشرفت زیادی داشته اند.»
تو پرسیدی: «من هم مشکل ناخن شست پا دارم؟»
دکتر ملافه تخت را بلند کرد و شست پاهایت را بررسی کرد. «نه. این پایین که همه چیز خوب به نظر می رسد. اگر چیزیت باشد مربوط می شود به برگشت شخصیتی ات که عمدتاً تاثیر کمبود آفتاب است، اما همه ی اینها برطرف می شود وقتی که ما تو را وصلت کنیم. پرستار گریملینگ او را وصل کن، لطفاً. ممکن است اول کمی ناراحت کننده باشد، اما همه ی اینها به نفع توست. مطمئن باش.»
پرستاری که هیچ اثری از لبخند به چهره نداشت سرو کله اش پیدا شد و به نقاط مختلف بدن تو لوله هایی وصل کرد. بعضی هایشان آزارت می دادند و بعضی دیگر واقعاً درد داشتند.
ـ «با این دستگاه خیالمان راحت است مواد غذایی خوبی وارد بدنت می شود و اخلاط بد هم درست از بدنت بیرون می روند. من خیلی زود برمی گردم ببینم چطور می توانم آن اخم را به لبخند برگردانم.»
دکتر این را گفت و تخته را برگرداند اما شکلک روی آن شبیه کسی که لبخند می زند نشد. شبیه کسی شد که سر و ته اخم می کند.

۳

اصلاً یادت نمی آمد که از کی در آن بیمارستان بستری هستی. در اتاق هیچ ساعتی نبود، شیشه ی پنجره ها رنگ سفید خورده بود و گذر روز و شب معنایی نداشت. لوله ای از دماغت مایعی قهوه ای به خوردت می داد، به همین علت وعده ی غذایی داده نمی شد که بشود فهمید چه وقت از روز است. از جاهای دیگری از بدنت لوله هایی زواید بدنت را خارج می کردند. هیچ نیازی نبود که از جایت تکان بخوری و چیزی نگذشت که دیگر تمایلی هم به این کار نداشتی. گاهی صدای بچه ها را می شنیدی که بازی می کردند. انگار همان نزدیکی ها بودند ولی نمی توانستی تک تک صداها را تشخیص بدهی. مادرت هیچ وقت به ملاقاتت نیامد. در رنج و درد خودت تنها مانده بودی. گاهی سر و کله ی دکتر گود پیدا می شد. می آمد و آن دور و بر می پلکید، اما دیگر هیچ وقت با تو حرفی نزد و تو هم دیگر آن قدر قوی نبودی که چیزی به او بگویی.
خواب هایت پریشان و مبهم بود. بیشترشان پر بود از لوله ها و بیپ بیپ دستگاه ها. تو چنین رویاهایی را به رویا های شاد ترجیح می دادی. هیچ چیز بدتر از این نبود که در خواب ببینی از سراشیبی یک تپه پایین می دوی و وقتی بیدار می شوی خودت را روی تخت بیمارستان پیدا کنی. گاهی به این فکر می کردی که از جایت بلند بشوی ولی پاهایت یاری نمی کرد.
تا اینکه یک روز، خیلی بعد از اینکه همه ی امیدت را از دست داده بودی، صدایی شنیدی. این بار پرستاری نبود که در حال پرچانگی باشد، دختری بود که در گوشت می گفت: «بیدار شو. بیدار شو. من به کمک تو نیاز دارم.»
چشمانت را باز کردی و او را دیدی که کنار تختت ایستاده است. از تو کوچک تر بود. لباس یک بار مصرف بیمارستان را پوشیده بود.
از تو پرسید: «اسمت چیه؟»
کمی طول کشید که یادت بیفتد. «آلبرت، آلبرت دنس.»
دختر گفت: «من ایو هستم. من به کمکت احتیاج دارم. اما اذیتت می کند.»
ـ «کجا را؟»
همه جا را؛ اما اگر جیغ نزنی رد می شود. می فهمی؟ اگر جیغ بزنی آنها می فهمند.»
تو سعی کردی به او بفهمانی که اگر بخواهی هم نمی توانی جیغ بزنی، اما همه ی واکنشت این بود که خیلی ضعیف بگویی: «خب.»
او کلیدی را روی دستگاه پایین زد و سیم ها و لوله هایی را از بدنت جدا کرد. حق با او بود. جایی از بدنت نبود که درد نگیرد. به هر جان کندنی بود خودت را نگه داشتی تا درد بگذرد. بلند شدی و روی تختت نشستی. «چرا این قدر درد دارد؟»
ـ «آن یکی که پشت گردن است اسمش بازدارنده است. وقتی بیرون کشیده می شود، هر چه کرختی ایجاد کرده بوده به شکل درد به بدن آدم برمی گردد. باز خوب است که من قبلش به تو هشدار دادم که قرار است درد بکشی. آن پرستارِ گنده که می لنگد لوله ی من را تصادفی قطع کرد.»
تو از او پرسیدی: «ما چه مان شده؟»
ـ «مشکل این جایی است که ما در آن هستیم.»
ـ «ولی مگر همه ی این کارها برای این نبود که اینجا ما را بهتر کنند.»
ـ «تو هیچ احساس بهتر بودن داری؟»
ـ «نمی دانم. من اصلاً نمی دانم از اولش مشکل چه بود. من هیچ علایم بیماری نداشتم.»
ـ «من هم همین طور.»
تو برگشتی و نگاهی به بقیه ی بچه های اتاق انداختی. «خب، چرا من؟»
ایو در جوابت گفت: «بگو چرا ما؟»
ـ «منظور من این است که چرا تو تصمیم گرفتی مرا نجات بدهی؟»
ـ «فکر کردم اگر دو نفر باشیم شانس بیشتری داریم که بتوانیم از اینجا خارج بشویم و تو از همه به من نزدیک تر بودی. یک دقیقه دیگر، پرستار شب آن در را باز می کند تا گشت شبش را بزند. نباید شانس را از دست بدهیم. در قفل است اما اگر بغل در قایم بشویم، می توانیم قبل از اینکه ما را ببیند از لای در بیرون بزنیم.»
تو گفتی: «بدویم؟ من حتی مطمئن نیستم بتوانیم راه برویم.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ یا بستنی؟

نویسندش خیلی خلاقه
در 3 ماه پیش توسط hr....380
بسیار باحال و هیجان انگیز
در 7 ماه پیش توسط ARASH