فیدیبو نماینده قانونی نشر موغام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز لاچین

کتاب راز لاچین

نسخه الکترونیک کتاب راز لاچین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز لاچین

کتاب راز لاچین نوشته آریا ترکانبوری، به زبانی ساده و در عین حال دقیق، به معرفی ساختار موسیقی و چالش‌های آن در ایران می‌پردازد. این کتاب برای علاقمندان به تئوری موسیقی و هنرآموزان مناسب است.

  • ناشر نشر موغام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز لاچین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آراز آمد کنار لاچین نشست.
- خوبید لاچین خانم؟
- مرسی. شما چه طورید؟
- ممنون. فکر می کنم شما سال بعد کنکوری هستید. درسته؟
- بله. همین طوره.
- خدا یارتان!
- مگر شما هم کنکور دادید؟
- بله. من حتی در رشته مهندسی هم قبول شدم.
- پس الان فوق لیسانس می خوانید؟
- نه، هنوز لیسانسم.
- مگر اینجا قبول نشدید؟
- شدم، اما چند ترم بعد انصراف دادم.
- برای چی؟ می خواستید بروید خارج؟
- بله، اما دلیل اصلیش این نبود. چون معلوم نبود من خارج بروم یا نروم.
- پس چرا انصراف دادید؟
- به خاطر علاقه ای که به موسیقی دارم.
با شنیدن این حرف انگار لاچین را صاعقه زد.
- یعنی الان شما آلمان موسیقی می خوانید؟
- بله. من آهنگساز هستم. قبل از رفتنم در تهران آهنگسازی کار کرده بودم و از بچگی پیانو می زدم.
- خیلی جالبه. کاش منم جای شما بودم.
- کاش چرا؟
- چون پدرم اجازه نمی دهد موسیقی کار کنم. می گوید مطرب لازم نداریم.
آراز بلند خندید. آنا از آشپزخانه:
- چیه آراز جان؟ همدل پیدا کردی؟
- آره خاله.
- چرا خانمت را نیاوردی؟
- با مادرم رفته عروسی. من هم گفتم بیایم سری به شما بزنم.
- کار خیلی خوبی کردی.
- آقا آراز شما چند سالتونه؟
- بیست و شش.
- ترم چند هستید؟
- ترم هفت.
- چرا دیر کردید؟
- به نظر من در زندگی برای به دست آوردن چیزی، باید چیزهایی را از دست داد. مهم این است که تصمیم درست بگیری. چه دیر، چه زود.
از ذهن لاچین گذشت:
- چه جواب درستی! تا حالا به اینش فکر نکرده بودم.
گفت:
- فکر می کنید من هم بتوانم مثل شما موسیقی بخوانم؟
- چرا که نه؟
- چه طوری؟
- هر وقت که تصمیم جدی بگیری. اولین لحظه ای که این تصمیم از مغزت گذشت می توانی موسیقی بخوانی، موسیقی کار کنی... و صد البته تلاش و پشتکار را فراموش نکنی.
- پدرم اما اجازه نمی ده. نمی دانم با این مشکل چه کنم؟
- من راه و چاه را نشانت می دهم، اما یادت باشه که راهت را خودت باید انتخاب کنی. حتما تا به حال کارهایی هم کرده ای؟
- با دوستم کمی پیانو کار کرده ام.
- چی ها می تونی بزنی؟
- فورالیز بتهوون و، یک چیزهایی هم از شوپن.
- خیلی خوب. آفرین. پیانو دم دست داری؟
- خودم پیانو ندارم، اما هفته ای یک روز می روم خانه ی دوستم، آنجا تمرین می کنم.
- بسیار خوب، ولی باید بیشتر کار کنی. مطمئناً اشتباه هایی در نواختن خواهی داشت.
- بله، دارم. چون دوستم خودش هنوز دارد یاد می گیرد.
- ربطی به دوستت ندارد.
- متوجه منظورتان نیستم.
- بعداً متوجه می شوی.
لاچین از حرف های آراز چیزی دستگیرش نشد. اما خوشحال بود. انگار دنیا را به او داده اند. آنا با چای و شیرینی وارد شد.
- بفرمایید آراز جان، ببخش که دیر شد. برق رفته بود، مجبور شدم چایی را روی اجاق گاز دم کنم.
- خواهش می کنم خاله جان. برای ما هم بد نشد. یک کمی با هم صحبت کردیم.
بعد از صرف چای و شیرینی، آراز نگاهی به ساعتش کرد و بی اختیار بلند شد.
- من دیگر باید برم.
- کجا آراز جان؟
- باید برم مادرگرامی و زن گرامی را از عروسی بردارم بیارم خانه.
- تو هنوز هم از این طرز حرف زدن هات دست برنداشتی؟ برو به سلامت. به مادرت هم سلام برسان.
- چشم، حتماً.
- ببین آراز، یک لحظه وایستا، برات سوغاتی دارم. نُقل بیدمشک ارومیه است.
- زحمت نکشید خاله.
- چه زحمتی پسرم، یک لحظه صبر کن.
وقتی آراز خواست برود کاغذی گذاشت توی دست لاچین و گفت:
- هر موقع تصمیم جدّی گرفتی موسیقی یاد بگیری، قبلاً این را بخوان. یادت نره که در تصمیم گیری چی کار باید کنی؟
- باشه، حتماً باید قسمت های منفی و مثبت راه را در نظر بگیرم.
- فکر می کنی خودت بتوانی این ها را تشخیص بدی؟
- نمی دانم.
- راه سختی را داری انتخاب می کنی. اگر آسان بود همه این راه را می رفتند. پس عاقلانه فکر کن و زود تصمیم نگیر. وارد دنیای هنر شدن یعنی از دست دادن دنیایی که الان توش زندگی می کنی.
- متوجه منظورتان نمی شوم.
- فکر می کنی و متوجه می شوی.
آنا از آشپزخانه برگشت.
- بگیر آراز جان. به مادرت سلام مخصوص برسان.
- مرسی خاله.
- تا کی ایران هستی؟
- تا وقتی که کارم تمام بشود.
- با این حساب باز هم می توانم ببینمت.
- حتماً. خداحافظ.
- خداحافظ آراز جان. لاچین می آد بدرقه ات می کنه.
لاچین و آراز از حیاط گذشتند و رسیدند دم در.
- از راهنمایی هایتان متشکرم آقا آراز.
- خواهش می کنم. حرف هایم فراموشت نشه. خوب فکر کن و یادت باشه که زندگی تو دست خودته، نه دست پدر و مادرت. این تویی که تصمیم می گیری کدام راه را انتخاب کنی. بچه هم که نیستی. هجده سالت شده.
- سعی می کنم.
- یک چیزی یادم رفت بهت بگم. شب ها بهترین وقت برای تصمیم گیری است.
لاچین از این حرف شوکه شد. یاد دیشب افتاد.
- چرا شب ها بهترین وقت برای تصمیم گیری است؟
- بعداً خودت میفهمی.
- ولی...
- به امید دیدار.
- خداحافظ.
حرف آراز به نظرش خیلی عجیب آمد. با خود گفت:
- منظورش چی بود؟ دیشب خود آراز نبود که صدام می کرد؟
لاچین گیج و منگ رفت نشست لب حوض و دست راستش را دراز کرد طرف ماهی ها و گفت:
- شماها هم مثل ما فکر می کنید؟
در حیاط باز شد و آتا آمد تو.
- به به، لاچین خانم..!
- سلام آتا.
- سلام دخترم. چه خبرها؟
- سلامتی.
- آنا خانم تشریف دارند؟
- بله، چشم به راه شمایند.
- تو نمی آیی؟
- فعلا اینجا نشسته ام.
لاچین داشت به حرف های آراز فکر می کرد. موسیقی بهتر است یا درس و مشق مدرسه؟
- دو ماه از خیر مهمانی و سریالهای تلویزیونی می گذرم. خیلی چیزها باید تجربه کنم. می نشینم مهمترین انتخاب زندگی ام را می کنم.
خوشحال از این واگویه ها صدای مادرش را شنید:
- لاچین..!
- بله آنا؟
- بیا بالا، شام حاضره.
- آمدم.
لاچین رفت با پدر و مادرش شام خورد و بعد بلند شد برود پی خلوت خودش.
- شبتان بخیر.
- کجا به این زودی؟
- می خوام برم کمی موسیقی گوش کنم.
- شب خوش!
رفت اتاقش. چراغ بالای آینه را روشن کرد و روی تخت نشست. کاغذ آراز را باز کرد و با احتیاط شروع به خواندن کرد:

خوش آمدی به دنیای هنر. از اینکه توانستی تصمیمت را بگیری خیلی خوشحالم.
مباحثی که باید یاد بگیری از این قراره:
شناخت موسیقی
جایگاه موسیقی
کارکرد موسیقی
تئوری و موسیقی.
تاریخ و موسیقی.
هارمونی، سلفژ، سازشناسی و ارکستراسیون.
الهام و آهنگسازی.
و اما پیانو.
یکی هست که شب ها با تو صحبت می کند. هر چه را از ته دل بخواهی به تو می دهد. خودت که فهمیدی؟

با آرزوی موفقیت،
آراز

در فکر محتوای کاغذ آراز بود که:
- سلام لاچین.
- س... س... ل... ل...ااام.
- حالا که تصمیمت را گرفته ای، من در خدمتم.
- تو کی هستی؟ آراز کیست؟
- آراز پسر دوست مادر تو است. به مادرت خاله می گوید و امروز شما دور از چشم مادر در مورد موسیقی صحبت کردید و...
- تو اینها را از کجا می دانی؟ اصلاً تو کی هستی؟
- به موقعش متوجه همه چیز می شوی.
لاچین در ذهنش گفت:
- این که حرف آراز است.
- آراز هم دو بار این حرف را تکرار کرد.
- تو ذهن من را هم می توانی بخوانی؟
- کار ساده ای است.
- تو کی هستی؟ پس چرا من تو را نمی بینم؟
- تو نمی توانی مرا ببینی. می خواهی جواب سوال اولت را باز هم تکرار کنم؟
- نه، نمی خواهم.
- حالا که تصمیمت را گرفته ای، برنامه ی آراز را شروع کن.
- باشه.
- آماده ای؟
- آماده ام.

آشنایی

اشتیاق نیاز است

داشت از خیابان رد می شد که یهو... بیییب..!
- هی... حواست کجاست؟
- تو حواست کجاست آقا..؟ مگر نمی بینی روی خط عابر پیاده ام؟ انگار کورس گذاشته...
راننده از کارش پشیمان شد.
توی ذهنش غر می زد:
- با آن آهنگ روزش، صدایش را هم تا آخر بلند کرده...
از مدرسه به خانه برمی گشت. یک ربع بیشتر سرپا منتظر اتوبوس ایستاده بود. اتوبوس آمد.
همه ی مسافرها سوار شدند و اتوبوس حرکت کرد. سر کوچه شان پیاده شد. احساس کرد که خیلی خسته است. توی کوچه داشت می رفت که پایش پیچ خورد. از درد گریه اش گرفت. نگاه کرد و دید پایش توی چاله ای فرورفته.
- اینجا را دیگر کِی کنده اند؟
زیر آفتاب سوزان پایش را گرفت و بالا کشید. پسر نوجوانی نزدیک شد.
- خانم، کمک نمی خواهی؟
با تبسم گفت:
- نه، مرسی. چیزی نیست، فقط پایم کمی درد می کند.
بلند که شد، پسره کاغذی از جیبش در آورد و طرفش دراز کرد.
- این دیگر چیست؟
- شماره ی تلفن ام است.
- که چی کار کنم..؟
- من پزشک ام. اگر دیدید درد پاتون شدیدتره، تشریف بیارید پیش من.
از خشم می خواست بخواباند بیخ گوش جوانک.
- خفه شو، عنتر..!
گفت و راه افتاد. پسره خنده کنان درآمد که:
- مگر من چی گفتم، خانم..؟ اصلاً به ماها خوبی نیامده.
رسید دم در، زنگ زد.
- کیه..؟
- منم آنا(۱)
وارد خانه شد. وسط حیاط حوضی بود و داخلش دو تا ماهی قرمز. دور حوض درختهای زردآلو و سیب و گیلاس. بی حوصله یک راست رفت طرف اتاقش. لباس هایش را عوض کرد. سر و صورتش را شست و رفت آشپزخانه.
- سلام آنا.
- سلام لاچین جان. چرا این قدر بی حوصله؟ توی مدرسه با کسی دعوات شده؟
- نه. ماجراهای خیابانی، مثل همیشه.
- باز هم متلک؟
- نه بابا. مثل همیشه.
- یعنی چه مثل همیشه؟ بگو بینم چی شده؟
- مثل همیشه شماره تلفن... دلقک پشت لبش سبز نشده، قمپز درمی کنه که باپزشکه.
آنا با خنده:
- باشه، بی خیال. عادت می کنی.
- نمی خوام عادت کنم. اصلا چرا باید این جوری باشه؟
- مگر همه چیز دست توئه؟
- هست یا نیست، من نمی خوام.
- خب، حالا این حرف ها را ول کن. مدرسه چه خبر؟
- هیچّی، بی خبری. مثل همیشه.
- حالا یک خبر خوب. می دانی فردا روز تولدته؟ هجده ساله می شوی ها. می شوی یک خانم.
- سال بعد هم کنکور! از حالا استرس آمده سراغم.
بعد از ناهار لاچین رفت اتاقش. کامپیوتر را روشن کرد و به آهنگی آرام از ساموئل باربر(۲) گوش سپرد. لاچین عاشق موسیقی بود. اما پدرش با او موافق نبود و نمی دانست که او پیانو کار می کند. هفته ای یک روز، پیش دوستش پیانو کار می کند.
با لالایی موسیقی خوابش برد. توی خواب خودش را در حال رهبری ارکستر سمفونیک دید. درست در گرماگرم رهبری، صدایی او را بیدار کرد.
- لاچین... دخترم.. بیدار شو. عصر شده.
پدرش بود.
- سلام آتا(۳).
پدرش را بغل کرد. لاچین پدرش را خیلی دوست داشت.
- چه خبرها؟ آنا می گفت امروز مثل اینکه زیاد حالت میزان نبود.
- نه زیاد، فقط یک کمی.
- الان چی، بهتری؟
- شما را که دیدم، بهتر شدم.
موبایل آتا زنگ زد. گوشی را برداشت و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. پدر لاچین بیزینسمن بود. رشته ی مهندسی ساختمان خوانده بود، اما درآمد بیزنس رشته ی مهندسی را کنار زده بود. حسابی پولدار شده بود. لاچین تصمیم گرفته بود باز هم با پدرش در مورد موسیقی صحبت کند.
- لاچین!
- بله آنا؟
- بیا شام.
- چشم، آمدم.
دست و صورتش را شست و رفت سر میز غذا. در حال خوردن غذا به این فکر می کرد که چه طوری سر صحبت را باز کند.
بعد از شام آنا و آتا رفتند اتاق خودشان. لاچین خوابش نمی آمد. تصمیم گرفت فیلمی را که از دوستش گرفته بود تماشا کند. اسم فیلم ذهن زیبا(۴) بود. دوستش تعریف کرده بود موضوع فیلم در باره ی یک استاد دانشگاه است که بیماری اسکیزوفرنی دارد. فیلم را تا آخر تماشا کرد. دیگر داشت خوابش می آمد. از فیلم خیلی خوشش آمد. تو فکر فیلم بود که خوابش برد.
صبح بیدار شد و رفت مدرسه. اول خرداد بود و امتحانات آخر سال. امروز امتحان دین و زندگی داشت. بعد از امتحان مثل همیشه برگشت خانه. خیابان ها شلوغ بود و کمی دیر به خانه رسید.
- سلام.
- سلام. تولدت مبارک دخترم!
- مرسی آنا.
- امشب مهمان داریم.
- خب،کی ها هستند مهمان ها؟
- خاله ها و دایی ها.
- پس حسابی سرمان شلوغه. فکر کنم آخرین تولدمه.
- ائه..! این چه حرفیه؟ زبانت را گاز بگیر دختر.
- آخه، بعد از هجده سالگی معمولاً از تولد و این ها دیگر خبری نیست. انگار تولد فقط برای بچه هاست.
- آره، انگار بد نمی گی... برای من هم بعد از هجده سالگیم کسی تولد نگرفت.
- ولی مراسم تولد من سر جاش باقی می ماند. آخر، من تصمیم دارم همه چیز را عوض کنم. مگر نه آنا؟
- بازم شروع کردی؟ برو لباس هایت را عوض کن.
- باشه. امروز قراره دعوا و غر زدن نداشته باشیم. امروز حرف، حرف من است، چون تولد من است.
- باشه. تسلیم! حالا برو لباس هایت را عوض کن، غذا سرد می شود. همین حالا آتا هم از راه می رسه.
- چشم.
صدای زنگ بلند می شود.
- لاچین، در را باز کن، دست من کثیفه. آتا آمد.
- چشم... سلام آتا!
- سلام دخترم. تولدت مبارک. امید که جشن تولد صد سالگیت را بگیریم.
- من را دعا می کنید یا خودتان را؟
- هر سه تامان را.
- من صد سالم بشه، آن وقت تو صد و سی و هشت سالت می شه و آنا هم صد و سی. اووووووه... چه خبره..؟ مگر می خواهیم تا آن موقع چه کار کنیم؟
- هیچّی. زندگی کنیم دخترم، زندگی!
آتا سری به آشپزخانه زد.
- سلام خانم.
- سلام عزیزم.
لاچین داشت به جواب آتا فکر می کرد...
- زندگی! واقعا ما تو این دنیا چه کار می کنیم؟
تا حالا لاچین به این جور چیزها فکر نکرده بود. رفت آشپزخانه، شنید که آنا به آتا می گفت:
- پس چرا این قدر دیر کردی؟ لاچین هم دیر کرده بود. می گفت ترافیک سنگین بود.
- آره، خیابان ها خیلی شلوغ بودند.
ناهار را خوردند و همه رفتند استراحت کنند. لاچین کمی گیج بود. هی تو ذهنش می گفت:
- آخر، این همه تلاش برای چیست؟ ما که آخرش می میریم...
ذهنش ساعت ها درگیر این مسائل بود. کم کم هوا تاریک شد. صدای اذان بلند شد. این موذن زاده عجب صدایی دارد. لاچین از خودش پرسید راز زیبایی اذان موذن زاده در چیست؟
با زنگ در، مهمان ها آمدند. لاچین رفت سریع لباسش را عوض کرد و برگشت پیش مهمان ها. و همین که خواست به مدعوین خوش آمد بگوید، مهمان ها همه دم گرفتند: تولد، تولد، تولدت مبارک.
لاچین پرسید:
- بهتر نیست جشن را تو حیاط برگزار کنیم؟
همه موافقت کردند. اوّل از همه لاچین با دخترخاله ها و پسردایی ها رفتند حیاط. خانه ی لاچین و این ها یکی از خانه های قدیم تبریز بود. مادر لاچین از آنجا که معمار بود، دستی به سر و روی خانه کشیده بود.
خاله ی لاچین گفت:
- پیشنهادت عالی بود دختر. من عاشق هوای تبریزم. امان از دود و دم تهران.
دایی دنباله ی حرف او را گرفت:
- تهران نفس آدم بند می آد. هوای گرم یک طرف، دود یک طرف، فارسی حرف زدن هم که قوز بالا قوز.
همه زدند زیر خنده.
بعد از شام کیک تولد لاچین را آوردند و لاچین آرزو کرد که روزی بتواند یک موزیسین خوب بشود و... کیک را برید. مهمان ها کف زدند و هر کدام کادوهاشان را تقدیم کردند. مراسم تمام شد و هرکس راهی خانه ی خودش شد. لاچین ماند پیش آتا و اندکی بعد با دلهره و نگرانی سر صحبت را باز کرد:
- آتا...
- بله؟
- می خوام در مورد مطلبی با شما صحبت کنم.
- بله، بفرمایید. گوشم به شماست.
- من می خوام موسیقی کار کنم.
- منظورت اینه که درسات را ول کنی و مُطرب بشی؟
- آتا، لطفاً اینطوری صحبت نکنید.
- چه جوری صحبت کنم؟ خب، خودت بگو، میخواهی با موسیقی چه کار کنی؟ تو کافه ها ساز بزنی پول بگیری از مردم؟
- نخیر. اینجا ایران است، کافه و کاباره هم نداره که بروم آنجا، چه برسه به ساز زدن. از آن گذشته، موسیقی هم فقط مال کاباره نیست. مگر همه ی موزیسینها تو کاباره ساز می زنند؟
- آخه دختر، موسیقی هم شد کار؟
- می توانم درس بدهم.
- لازم نکرده، برو درسات را بخوان. مردم چی فکر می کنند؟ مادر، مهندس. پدر، مهندس. دختر، مطرب؟
- آتا، لطفاً این کلمه را بکار نبرید، موسیقی هنره. من به این هنر علاقه دارم. من تو درس هام شاگرد بدی نیستم که بگویید از درس درمی رم.
- من نگفتم تو آدم درس خوانی نیستی، گفتم از موسیقی نان درنمی آد.
- مگر همه چی به پوله؟
- از من می پرسی، بله. اقتصاد حرف اول را می زند.
- اگر موزیسین خوبی بشوم می توانم درآمد خوبی داشته باشم.
- از کجا معلوم که موزیسین خوبی می شوی؟
- از کجا معلوم که مهندس خوبی می شوم؟ چرا همه فکر می کنند بچه هاشان باید یا مهندس یا دکتر بشوند؟
- چون این راه، راه درست و موفقیت آمیزی است. در ضمن یادت باشد اینجا ایران است. تو می خواهی برای این مردم بتهوون باشی؟
- قبول دارم حرف شما را. مردم ما الان عاشق اَندی و... اینها هستند، ولی وضع همیشه این جوری نمی ماند.
- کی می خواد عوضش کند؟
لاچین با کمی مکث:
- مثلا من.
آتا شروع کرد به خندیدن و گفت:
- برو بگیر بخواب دخترم، عقل از سرت پریده.
لاچین عصبانی و با بغض رفت اتاقش. همین که در را بست اشکش درآمد. تنها کلمه ای که تو ذهنش بود، کلمه ی «چرا» بود. آخر، چرا... چرا..؟
دراز کشید روی تخت. تو ذهنش می گفت:
- پس کو آن خدایی که همه ازش صحبت می کنند؟ کو آن آرزو کردن ها؟ کو..؟
کمی بعد بلند شد. توی تاریکی روی تخت نشست و خیلی قاطع به خودش گفت:
- من همه چیز را عوض می کنم. قسم می خورم که همه چی را عوض کنم.
یک دفعه صدایی گفت:
- لاچیین..!
لاچین ترسید و زود دوید چراغ را روشن کرد. اتاق را وارسی کرد، چیزی ندید. اما مطمئن بود که صدایی شنیده. زیر تخت و داخل کمدها را خوب نگاه کرد، باز چیزی نبود. چراغ را خاموش کرد و چراغ دیواری را که بالای آینه بود و نور ملایمی داشت، روشن گذاشت. دل نگران نشست روی تخت و با خود گفت:
- حتما خیالاتی شده ام.
دراز کشید و شروع کرد به فکر کردن در باره ی مسائلی که با پدرش صحبت کرده بود. از یک لحاظ حق با آتاست. ولی من هم حق دارم. پس مشکل کجاست؟
- لاچییین..!
هراسان بلند شد نشست.
- لاچین!
تته پته گفت:
- بله؟
- خوبی؟
- نه زیاد. تو کی هستی؟ کجا قایم شده ای؟ چرا من نمی بینمت؟
- مگر آرزو نکردی موزیسین بزرگ بشی؟
- بله، آرزو کردم. ولی تو از کجا می دانی؟
- می خواهی همه چیز را عوض کنی؟
- بله
- فردا شب منتظرتم.
- کجا؟ تو کی هستی؟ از کجا به آرزویم پی بردی؟
لاچین هی سوال می کرد، اما هیچ جوابی نمی شنید. ترسیده بود.
- نکند من هم مثل فیلم دیشبی دیوانه شده ام؟ این چی بود؟ خوابم... بیدارم؟
دوتا کشیده به صورت خودش زد و ناله اش درآمد.
- نه، بیدارم. احتمالا دیوانه شده ام. یعنی فرداشب باز هم می آید؟
چراغ روشن ماند و خوابش برد.
در خواب باز هم آن صدا را شنید.
- فردا منتظرتم.
ظهر با صدای آنا بیدار شد.
- لاچین... لاچین..! بیدار شو، دوازده ظهر است.
- باشه، الان بلند می شم.
- چراغ را چرا روشن گذاشتی؟
یک دفعه یاد ماجرای دیشب افتاد. رفت تو فکر.
- احتمالا خواب می دیدم. ولی اگر خواب بود، چرا چراغ روشن مانده؟
- لاچین با توام. چراغ را چرا روشن گذاشتی؟
و لاچین نمی دانست چه جوابی بدهد.
- اگر راستش را بگم باور نمی کنند که.
- الوو... با توام دختر. حواست کجاست؟
- اِئه... چیزه...
- چیه..؟
- داشتم کتاب می خواندم... خوابم برد.
- آها... باشه، پاشو آبی به سر و صورتت بزن، عصر شد.
لاچین بلند شد. تو آینه نگاهی به سر و صورتش انداخت. مثل جادوگرها شده بود. رفت حمام، دوش گرفت، کمی سرحال تر شد. در آشپزخانه ناهارش را خورد. همه اش در فکر ماجرای دیشب بود. یک دفعه متوجه صدای مادرش شد.
- ااالللوووووو..؟ حواست کجاست؟ دو ساعته که قاشق تو دستت مانده. یخ کرد غذات. فکر چی هستی؟
نمی خواست چیزی به مادرش بگوید. مطمئن بود باور نخواهد کرد.
- چیزی نیست.
- نکند عاشق شده ای؟
- برو بابا، تو هم دلت خوشه...
- خب، غذایت را بخور.
- میل ندارم.
- دیدی گفتم عاشق شده ای؟
- نه به خدا. این حرف ها چیه؟
- ببین دخترم، آن هایی که زود قسم می خورند، معمولاً دروغ می گویند.
- نه، دروغم کجا بود!
- پس بگو بینم دردت چیه؟
- استرس امتحان فردا را دارم.
- من می گم تو عاشق شده ای.
بدون این که چیزی بگوید بلند شد برود، که مادرش گفت:
- کجا؟ غذایت را بخور.
- الان اشتها ندارم آنا. بذار یخچال، بعد می خورم.
- باشه، هرطور که دلت می خواد. ولی تو یه چیزیت شده.
- آنا... تو که کُشتی مرا با این حرفهات.
لاچین رفت اتاقش. ماجرای دیشب ولش نمی کرد. فردا امتحان حسابان داشت. شروع کرد به درس خواندن. پنج شش دقیقه بیشتر درس نخوانده بود که اتفاقات دیشب دوباره در فکرش جان گرفت. زنگ در او را به خود آورد. پسر دوست مامانش بود.
- سلام، خوش آمدین آقا آراز.
- سلام. مرسی لاچین خانم. آنا تشریف دارند؟
- بله بفرمایید تو، الان می آد.
آنا آمد.
- به به، آراز جان!
- سلام خاله.
هرچند آراز خیلی صمیمانه مادر لاچین را خاله صدا می کرد، اما رابطه ی خانوادگی نزدیکی نداشتند. به همین خاطر بچه ها زیاد با هم اخت نبودند.
- چه طوری پسر؟ بزرگ شدی ماشا الله! مردی شدی برای خودت.
آنا داشت مثل بچه ها باهاش برخورد می کرد. لاچین از این صحنه خنده اش گرفت.
- بیا بشین برات یه چای بریزم.

نظرات کاربران درباره کتاب راز لاچین