فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فریاد افتخار

کتاب فریاد افتخار
مجموعه حلقه‌ ساحران - کتاب چهارم

نسخه الکترونیک کتاب فریاد افتخار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فریاد افتخار

ثور به عنوان یک جنگجوی آبدیده از "یکصد" بازگشته است و اکنون زمان آن است تا معنای جنگیدن برای سرزمین مادری را بیاموزد؛ نبردی میان مرگ و زندگی. مک کلاود‌ها در یورشی بی‌سابقه، به قلمرو مک‌گیل حمله کرده‌اند. ثور قدم در تله‌ای می‌گذارد که نجات دربار پادشاه را به مخاطره می‌اندازد. شیشه عمر گادفری، که با زهری نادر و قوی مسموم گشته است، در دستان گوئندولین است. و او از هیچ تلاشی برای نجات برادرش فروگذار نیست. گارث غرق در توهمات خود، قبیله‌ای وحشی را برای محافظت از خود اجیر می‌کند و با راندن "نقره ای‌ها" از دربار پادشاه، قلمرو را تا مرز جنگ داخلی می‌برد. او همچنین نقشه‌ای شوم برای گوئندولین در سر دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب فریاد افتخار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

لواندا به سمت میدان جنگ رهسپار شد، به دقت افسار اسبش را کشید و مسیرش را به سمت منزل کوچکی تغییر داد که پادشاه مک کلاود برپا کرده بود، گرز سرد فولادین را محکم در دست گرفت، همچنان که از زمین های غبارآلود این شهر، شهری که زمانی آن را می شناخت و شهر مردمانش بود؛ عبور می کرد، می لرزید. او به اجبار تمام این ماه ها را گذرانده بود تا شاهد به سلاخی کشیده شدنشان باشد و این برایش کافی بود. چیزی درونش جرقه زد. دیگر برایش مهم نبود آیا در مقابل کل ارتش مک کلاود قرار می گیرد یا نه، او از تمام توانش برای متوقف کردن آنها استفاده می کرد.
لواندا می دانست کاری که می خواهد انجام دهد جز دیوانگی چیزی نیست، می دانست زندگی اش را کف دستانش گذاشته و بی شک مک کلاود او را خواهد کشت. امّا همچنان که می تاخت، تمام این افکار را نیز از سرش بیرون راند. حال وقت آن رسیده بود به هر قیمتی که شده کار درست را انجام دهد.
در امتداد میدان انبوه جنگ، در میان سربازان، از دور چشمش به مک کلاود افتاد که آن دختر فقیر را در حالی که جیغ می کشید و ضجه می زد به سمت منزلگاه متروکه، خانه کوچک کاه گلی می بُرد. وارد خانه شد، در را پشت سرشان بست و توده ای غبار در هوا پراکند.
صدای فریادی به گوش رسید: «لواندا!»
برگشت، برونسون را در فاصله ای شاید سی متری پشت سرش دید به دنبال او می آمد، جریان بی پایان اسب ها و سربازان بارها مانع پیشروی او شده بود.
حالا شانس از آن او بود. اگر برونسون به او برسد، مانع پیشروی او خواهد شد.
لواندا سرعتش را دو برابر کرد، گرز را محکم در دست گرفت و سعی کرد اصلاً به احمقانه بودن کارش و کم شانسی فکر نکند. اگر کل ارتش نتوانست مک کلاود را از پای در بیاورد، اگر ژنرال ها و پسر خودش در مقابل او می لرزیدند، پس او به تنهایی چه ابهتی می توانست داشته باشد؟
علاوه بر این، لواندا قبلا هرگز جان انسانی را نگرفته بود، چه رسد به آدمی با مقام و قد و قامت مک کلاود. آیا وقتی زمانش برسد، خشکش می زند و نمی تواند گرز را فرود آورد؟ آیا واقعا می تواند پنهانی به او نزدیک شود؟ آیا او همانطور که برونسون هشدار داده بود، غیر قابل نفوذ بود؟
لواندا نسبت به خون و خونریزی این ارتش، به ویرانی و خرابی سرزمین خود برایش غیرقابل تحمل بود. وقتی به عقب برمی گشت، علی رغم عشقی که به برونسون داشت، از اینکه چرا به ازدواج با یک مک کلاود رضایت داده بود، احساس پشیمانی می کرد. او می دانست که مک کلاودها طبیعتی وحشی و خشن دارند و اصلاح پذیر نیستند. او حالا فهمیده بود مک گیل ها خوش شانس بودند که هایلندز آنها را تقسیم بندی کرده بود و آنها آن طرف حلقه مانده بودند. خیلی ساده و احمق بود که تصور می کرد مک کلاودها به اندازه ای که فکر می کند بد نیستند. فکر می کرد می تواند آنها را تغییر دهد و تصور می کرد عروس مک کلاودها و بعدها ملکه آنها شدن، علی رغم تمام خطراتی که به دنبال دارد ارزشش را خواهد داشت.
اما حالا فهمیده بود تصوری اشتباه می داشته. حاضر بود همه چیز، لقب، ثروت، شهرت و هر آنچه را که داشت رها کند تا دیگر چشمش به مک کلاودها نیافتد، تا اینکه بتواند با امنیت، نزد خانواده اش به جانب دیگر حلقه برگردد. اکنون از پدرش به خاطر ترتیب دادن این ازدواج عصبی و ناراحت بود، او جوان و بی تجربه بود اما پدرش سرد و گرم چشیده بود. آیا سیاست تا این اندازه برایش مهم بود که بخواهد دختر خودش را قربانی کند؟ از پدرش به خاطر مردنش، به خاطر اینکه او را با تمام این سختی ها و دشواری ها تنها گذاشته بود، ناراحت بود.
لواندا راه سختی را آموخته بود، حداقل این چند ماه اخیر آموخته بود وابسته به خودش باشد، حالا زمان آن رسیده بود همه چیز را راست و ریس کند.
هنگامی که به خانه کوچک گلی، با در بلوط تیره رنگ و بسته رسید، می لرزید. برگشت، به هر دو مسیر نگاه کرد، انتظار داشت سربازان مک کلاود متوجه او شوند، اما خوشبختانه آنها به قدری مشغول تاراج و ویرانی بودند که اصلا متوجه او نشدند.
لواندا نزدیک در شد، در یک دستش گرز بود، با دست دیگرش دستگیره در را گرفت، با دقت و حساسیت تمام دستگیره را چرخاند. دعا می کرد مک کلاود متوجه نشود.
وارد خانه شد، همه جا تاریک بود، چشمانش کم کم از نور آفتاب تند شهر، با تاریکی اتاق سازگاری پیدا کرد. اینجا خنک تر هم بود، همینطور که به آستانه خانه کوچک رسید، اولین صدایی که به گوشش رسید، صدای ضجّه و گریه دختر بود. به محض اینکه چشمانش با نور خانه سازگاری پیدا کرد، به جستجوی خانه پرداخت، مک کلاود را از کمر به پایین برهنه روی زمین و دختر را نیز برهنه در حال تقلا زیر دست و پای او یافت. دختر گریه می کرد و جیغ می کشید، هنگامی که مک کلاود با کف دست گوشت آلودش دهان دخترک را گرفت، چشمان او از حدقه بیرون زد.
باورش نمی شد حقیقت داشته باشد، اصلا باورش نمی شد چنین چیزی را به چشم دیده باشد. اولین گام را به سمت جلو برداشت، دستانش می لرزید، زانوانش توان و قوّت نداشت. دعا کرد خدایا یاری ام ده قدرت و توان انجام این کار را داشته باشم. گرز آهنین را محکم در دست گرفت گویی ریسمان نجاتش باشد. خدایا خواهش می کنم ازت. به من اجازه بده که این مرد رو بکشم.
صدای خر خر و ناله ی مک کلاود را می شنید که شبیه حیوانی وحشی و بی رحم بود. با هر حرکت مک کلاود صدای جیغ و فریاد دختر بیشتر و بلندتر می شد.
لواندا یک قدمی به سمت جلو برداشت، سپس قدمی دیگر، حالا کمتر از یک متر با او فاصله داشت. به مک کلاود نگاه کرد، کل بدنش را از نظر گذراند، سعی کرد محل ضربه را انتخاب کند.
خوشبختانه زره زنجیری اش را در آورده بود و فقط یک پیراهن نازک بر تن داشت که حالا دیگر خیس عرق شده بود. از همین فاصله بوی عرقش را استشمام می کرد. لواندا به موقعیت اولیه برگشت. درآوردن زره آن هم از طرف مک کلاود بی احتیاطی بود و با تصمیم لواندا تبدیل به آخرین اشتباهش می شد. گرز را با دو دستش بلند خواهد کرد و بر پشت مک کلاود فرود خواهد آورد.
زمانی که صدای مک کلاود به اوج رسید، لواندا گرز را بالا برد. با خود فکر می کرد پس از این لحظه زندگی اش تغییر خواهد کرد و در عرض چند ثانیه دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود. قلمرو پادشاهی مک کلاود از شر پادشاهی ظالم و ستمگر خلاص خواهد شد. مردمش از ویرانی و تباهی بیشتر نجات خواهند یافت. همسر جدیدش به تخت پادشاهی خواهد نشست و همه به خیر و شادمانی منتهی خواهد شد.
لواندا از شدت ترس همانجا، مات و مبهوت ایستاده بود و لرزید. او می دانست اگر همین الان حرکتی نکند، دیگر هیچ وقت نخواهد توانست کاری انجام دهد.
نفسش را در سینه حبس کرد، آخرین قدم را برداشت، با هر دو دستش گرز را بالای سر برد و یک دفعه تا روی زانو پایین آورد، با تمام توانش گرز فولادین را پایین آورد و آماده شد تا آن را در کمر او فرو کند. اما اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشت، همه این ها در عرض یک چشم بر هم زدن، به قدری سریع رخ داد که او نتوانست واکنشی نشان دهد. در آخرین لحظه مک کلاود چرخی خورد و برگشت. برای مردی با جثه او، این حرکت خیلی سریع تر از تصور لواندا بود. مک کلاود به یک پهلو چرخید و دختر را در معرض ضربه قرار داد، دیگر خیلی دیر شده بود که لواندا بتواند مانع از فرود آمدن گرز شود.
گرز فولادین همچنان به فرود خود ادامه داد و بر سینه دختر نشست.
دختر صاف روی زمین نشست، جیغ می کشید، لواندا از دیدن صحنه ای که گرز تن دختر را سوراخ کرد و چندین سانت در تن او فرو رفت و به قلبش نفوذ پیدا کرد، سخت وحشت زده و آزرده خاطر شده بود. خون از بینی دختر سرازیر شد، دختر با نگاهی هولناک و مستاصل به لواندا نگاه کرد.
بالاخره روی زمین افتاد و مرد.
لواندا بی حس، کرخت و وحشت زده همان جا روی زمین زانو زد؛ باورش نمی شد چه اتفاقی افتاده. قبل از اینکه بتواند همه این وقایع را ارزیابی و بررسی کند، قبل از اینکه متوجه شود مک کلاود سالم است، سوزشی را در یک طرف صورتش احساس کرد، احساس کرد روی زمین افتاد.
همین که نقش بر زمین می شد، تا حدی هوشیار بود که مک کلاود مشتی به او زد، یک مشت محکم به صورتش و او را نقش بر زمین کرد. مک کلاود از زمان ورود او به اتاق، حرکاتش را پیش بینی کرده بود. به دروغ خودش را به نادانی و جهالت زده بود. او منتظر این لحظه بود، منتظر این فرصت عالی که نه تنها جا خالی کند بلکه او را فریب دهد تا همزمان این دختر بیچاره را نیز بکشد و گناه کشتن او را به گردن لواندا بیندازد.
قبل از اینکه دنیا پیش چشمش تیره و تار شود، نگاهی آنی به چهره مک کلاود انداخت. او همانند یک درنده وحشی دهانش را باز کرده بود و پوزخند می زد، به سختی نفس می کشید. آخرین چیزی که قبل از بلند شدن این حیوان غول پیکر و نشانه گرفتن صورتش شنید، صدای حلقوم او بود که چون یک حیوان می گفت: «تو به من لطف کردی. من به هر صورت دخل اونو می آوردم.»

فصل دوم

گوئندولین از کوچه های پیچ در پیچ بدترین نقطه دربار پادشاهی می دوید، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود از قصر فرار کرد، سعی می کرد تا جایی که می تواند از گارث دور شود. قلبش از همان لحظه مواجهه، از همان لحظه دیدار فِرث بر روی طناب دار، از لحظه شنیدن تهدیدهای گارث به شدت می تپید. سخت تلاش کرده بود تا حقیقت را از بین دروغ هایش بیرون بکشد. اما در ذهن بیمار گارث، حقیقت و دروغ همه در هم پیچیده بود و شناخت واقعی دشوار بود. آیا گارث سعی کرده بود گوئن را بترساند؟ یا هر آنچه گفته بود درست بود؟
گوئندولین تن آویزان و معلق فِرث را با چشمان خویش دیده بود این صحنه به او می گفت شاید این بار همه چیز درست باشد. شاید گادفری واقعا مسموم شده باشد؛ شاید او واقعا برای ازدواج به نِواران های وحشی فروخته شده باشد و شاید همین الان ثور در کمین باشد. فکر این موضوع لرزه به تنش انداخت.
همینطور که می دوید احساس بیچارگی و درماندگی می کرد. باید درستش می کرد. او نمی توانست تمام مسیر را برای رسیدن به ثور بدود، اما می توانست به سمت گادفری بدود و ببیند آیا واقعا مسموم شده و آیا هنوز زنده است.
گوئندولین در کثیف ترین منطقه شهر می دوید، از اینکه دوباره به این منطقه برگشته بود حیرت زده بود، دومین باری بود که به این منفورترین نقطه قلمرو پادشاهی می آمد. جایی که قسم خورده بود هیچ وقت به آن برنگردد. اگر گادفری واقعا مسموم شده باشد، احتمالاً این اتفاق در میکده رخ داده است. غیر از آن جا، کجا ممکن بود؟ به خاطر برگشتن، بی احتیاطی و بی دقتی او عصبانی بود. اما بیشتر از این ها می ترسید که برایش اتفاقی افتاده باشد. به خاطر آورد این روزهای اخیر چقدر مراقب او بود، فکر از دست دادن او خصوصا پس از مرگ پدر، ته دلش را خالی می کرد. او تا اندازه ای هم احساس مسئولیت می کرد.
همچنان که از خیابان های این منطقه می گذشت، ترس واقعی بیشتر بر وجودش حاکم شد، نه به خاطر افراد اوباشی که در اطراف بودند، بلکه به خاطر وضعیت برادرش گارث. آخرین باری که او را دیده بود، عصبی و دیوانه به نظر می رسید، نمی توانست صورت، چشمان تیره و بی روحش را از لوح خاطرش پاک کند. تسخیر شده و عصبی به نظر می رسید. نشستن او روی تخت پادشاهی پدر این تصویر را فرا واقعی تر جلوه می داد. از مجازات او می ترسید، شاید واقعا نقشه ازدواج او را در سر می پروراند که هرگز چنین اجازه ای به او نخواهد داد، شاید فقط می خواهد او را از گارد سلطنتی بیرون بیندازد و نقشه قتل او را داشت. گوئن همینطور که می دوید به اطراف هم نگاه می کرد، چهره ها همه غریبه و خصمانه به نظر می رسیدند. همه از نظر او چون خطری بالقوه بودند که از طرف گارث برای تمام کردن کار او فرستاده شده بودند. او احساس می کرد دچار توهم خطر شده است.
گوئن به گوشه ای رفت، شانه هایش به مردی گیجی برخورد کرد، تعادل مرد به هم خورد، گوئن از جا پرید و بی اختیار شروع به جیغ زدن کرد. او بی صبر و ناشکیبا شده بود. یک لحظه بعد متوجه شد او فقط رهگذری بی دقت بوده، نه نوکر و گماشته گارث. برگشت و مرد را دید که تلو تلو می خورد، حتی برنگشت معذرت خواهی کند. بی آبرویی های این نقطه از شهر بیش از حد تحمل او بود. اگر به خاطر گادفری نبود هرگز نزدیک این جا نمی شد. از این که او را مجبور به آمدن به این جا کرده بود، از او متنفر بود. چرا نمی توانست از میکده دوری کند؟
گوئن به گوشه ای دیگر رفت، همان جا بود: میخانه مورد علاقه و پاتق گادفری، به اصطلاح ساختمانی که خمیده بود، درش نیمه باز بود و بدون اینکه فرصتی را از دست بدهد فورا از در باز آن وارد شد.
یک دقیقه طول کشید تا چشمش با نور کم محیط آکنده از بوی تند آبجوی مانده و بوهای متعفن بدن ها، سازگار شود. چندین نفری که داخل میکده بودند برگشتند و با حیرت او را نگاه کردند.
او، عضوی از خانواده سلطنتی، ملبس به جامه ای فاخر و پر زرق و برق آن جا بود، وارد اتاقی شد که احتمالاً سال ها نظافت نشده بود.
به سمت مردی قد بلند و شکم آماسیده رفت، او را شناخت. یکی از هم پیاله های گادفری، آکورث، بود.
از او پرسید: «برادرم کجاست؟»
آکورث که معمولا جسور بود و همیشه لطیفه های بی مزه و مزخرف تعریف می کرد و خودش هم می خندید، از دیدن او متعجب و حیرت زده شد و برایش به نشانه سلام، فقط سر تکان داد.
و با صدایی آکنده از ترس گفت: «بانوی من، هنوز نمُرده.»
در حالیکه قلبش به تپش افتاده بود گفت: «منظورت چیه؟»
فولتون، مرد بلند قامت و لاغر اندامی که دیگر هم پیاله گارث بود، گوئن را شناخت و گفت: "نوشیدنی مسموم خورده و از دیشب تا حالا خوابیده، هنوز هم بیدار نشده."
گوئن خشمگین، مچ دست آکورث را گرفت و گفت: «زنده است؟»
او نگاهش را پایین انداخت و پاسخ داد: «به زور. خیلی سخت راه می رفت، نمی تونست راجع به یه ساعت قبلش حرف بزنه.»
پرسید: «کجاست؟»
متصدی میکده در حالیکه روی پیشخوان خَم شده بود و لیوانی را پاک می کرد، با نگاهی آکنده از ترس و وحشت گفت: «پشته خانوم. شمام بهتره که برید یه فکری به حالش بکنید. دلم نمی خواد یه جنازه تو ساختمونم باشه.»
گوئن، دستپاچه شده بود، خودش هم حیرت زده بود، خنجر کوچکی را بیرون کشید، دستش را پیش برد و خنجر را روی گلوی صاحب میخانه گذاشت.
مردک آب دهانش را قورت داد، با تعجب به او نگاه می کرد، سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.
قدم به قدم دنبالش رفت، آکورث و فولتون هم او را همراهی کردند.
گوئن وارد اتاق کوچک پشت میکده شد، زمانی که برادرش را دید صدای نفس های بریده خود را می شنید. گادفری بی حال و بی رمق روی زمین افتاده بود. بیش از هر زمان دیگری رنگ پریده و بی روح بود. انگار در یک قدمی مرگ ایستاده بود. همه چیز حقیقت داشت.
گوئن، فورا کنارش رفت، دستش را در دستانش گرفت و سرمای تنش را حس کرد. واکنشی نشان داد، سرش با موهای بلند و چربی که روی پیشانی اش ریخته بود، روی زمین افتاده بود. اما نبضش را احساس می کرد، با اینکه کند و ضعیف بود، اما هنوز می زد؛ می دید سینه اش با هر دم و بازدم بالا و پایین می رود، او زنده بود.
احساس کرد خشمی ناگهانی سراسر وجودش را فرا گرفته.
او در حالیکه به سمت صاحب میکده برمی گشت فریاد زد: «تو چطور تونستی اونو اینطوری اینجا رها کنی. برادر من، عضوی از خانواده سلطنتی است، مثل یه سگ اینجا روی زمین افتاده و داره میره؟»
صاحب میکده آب دهانش را قورت داد، مضطرب به نظر می رسید.
او با تردید پرسید: «من چه کار دیگه ای باید می کردم بانوی من، این جا بیمارستان نیست که، همه گفتن مرده و...»
گوئن فریاد زد: «اون نمرده.» و در حالیکه به سمت آکورث و فولتون برمی گشت، گفت: «شما دو تا، چه دوستایی هستین؟ او شما رو اینطوری تنها می گذاشت؟»
آکورث و فولتون با خونسردی به یکدیگر نگاه کردند.
آکورث گفت: «منو ببخشید. دیشب دکتر اومد، نگاش کرد و گفت داره می میره. گفت که فقط زمان می بره. من فکر می کردم که دیگه نمیشه کاری کرد.»
فولتون در ادامه گفت: «بانوی من، کل شبو کنارش بودیم. فقط یه استراحتی به خودمون دادیم، نوشیدنی ای خوردیم که بتونیم این غم و اندوه رو هضم کنیم. که بعدش شما اومدید و...»
گوئن به آنها نزدیک شد، با عصبانیت به لیوان هر دو آنها مشت زد و هر دو لیوان را پخش زمین کرد، مایع درون لیوان همه جا پاشیده شد. آنها با حیرت او را نگاه کردند.
در حالی که ایستاده بود و نیروی جدیدی را درون خود احساس می کرد، با سردی دستور داد: «شما کمک کنین. باید اونو از اینجا بیرون ببریم. دنبال من به دربار پادشاهی بیاین تا اونو به بیمارستان سلطنتی برسونیم. برادرام شانس دیگه ای برای بهبودی واقعی پیدا می کنه و به خاطر ادعای چند تا دکتر کودن و کند ذهن نمی میره.» و در حالیکه رو به صاحب میکده می کرد، گفت: «و تو، اگه برادرم زنده بمونه و یه زمانی اینجا برگرده و تو هم بهش نوشیدنی بدی، حتما تو رو تو سیاهچال می اندازم که هیچ وقت نتونی در بیای.»
صاحب میکده در جا بلند شد و سرش را پایین انداخت.
گوئن فریاد زد: «حالا حرکت کنید.»
آکورث و فولتون به خود تکانی دادند و وارد عمل شدند. گوئن فورا از اتاق بیرون رفت.
آن دو هم پشت سر او، برادرش را حمل می کردند. به دنبال او از میکده بیرون رفتند و وارد خیابان شدند.
از خیابان های شلوغ و پر جمعیت قلمرو پادشاهی گذشتند و به سمت بیمارستان رفتند. گوئن فقط دعا می کرد خیلی دیر نشده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب فریاد افتخار

قسمت های بعدی
در 6 ماه پیش توسط ele...392
ادامهش کی میاد؟؟؟
در 3 ماه پیش توسط has...y19
عالی
در 1 ماه پیش توسط sad...dy2
قسمتهای بعدی نوشته شده ؟
در 3 ماه پیش توسط سیامک رهبری
عالییییییییییی
در 6 ماه پیش توسط ele...392
سلام این کتاب کی چاپ شده ادامه اش کی چاپ میشه
در 6 ماه پیش توسط مصطفی رادمنش
اسم کتاب بعدی
در 3 هفته پیش توسط امیر اصغرزاده