فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آموزشگاه هما

کتاب آموزشگاه هما

نسخه الکترونیک کتاب آموزشگاه هما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آموزشگاه هما

دل کندن از محضر حافظ برایت خیلی سخت بود. دوست داشتی فارغ از هیاهوی اطرافیان می‌توانستی ساعت‌ها به ستون آرامگاه تکیه دهی و به سنگ مرمر روی قبر نگاه کنی. زیر این سنگ انسانی خفته است که با هر کلمه‌اش معجزه می‌کند و اول و آخر حرفش ترجمان عشق است. فردا، پس‌فردا از شیراز خواهی رفت و نمی‌دانی زمان دیدار مجدد چه وقتی باشد. اصلاً دیداری باشد یا نباشد. به بخت نامرادت لعنت می‌فرستی که بسیار کج‌مدار و بدپلشت است. سفر به شیراز تا این لحظه سراسر لطف و محبت بوده است، البته اگر همسفری با ایوبی را ندید بگیری. این سفر بهترین هدیۀ تولدت بود. لااقل پس از سی سال زندگی دانستی این شیفتگی و بی‌قراری که لحظه‌ای دست از سرت برنمی‌دارد، ریشه در ماه شهریور دارد. شهریورماه؛ رنج، شکست، تلخی، حرمان و غربت را برایت به ارمغان آورده است. بی‌قراری مدام را از قلم انداختی؛ در وطنت، در تهران و در هیچ جا قرار و آرامش نداری و گمشده‌ات را نمی‌یابی. خدا کند پیش‌بینی فال‌بین شیرازی درست باشد و گمشده‌ات را در شیراز پیدا کنی. زنک سوادی نداشت، ولی از روی دیوان حافظ فال می‌گرفت. حافظ هم که بیراه سخن نمی‌گوید...

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آموزشگاه هما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

مدبر رئیس «آموزشگاه کنکور سین دخت» از بالای روزنامه اطلاعات به هوشنگ نصر همیانی و حشمت آمین گو نگاه کرد. دبیران فیزیک و عربی آموزشگاه پاهای خود را روی هم انداخته بودند و چای می نوشیدند. گپ می زدند و عین خیال شان نبود که بچه ها منتظرند. مدبر زیر لب گفت: «ساعتی ۲۰۰ تومان پول بی زبان می گیرند و ذره ای وجدان کاری ندارند.» او خوب می دانست درد نصر همیانی و آمین گو چیست. بی صبرانه چشم انتظار تشریف فرمایی هما پاک دامن بودند. مدبر از اول هم با استخدام دبیر خانم برای درس انگلیسی مخالف بود. مویش را توی این کار سفید کرده بود و زیر و بم کار را می شناخت. اصرار مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران را که دید، کوتاه آمد. مدیر هر آموزشگاهی با ایوبی در می افتاد، کارش ساخته بود. ارتباط تنگاتنگی با مدیران وزارتخانه و حتی سازمان امنیت داشت و همه مدیران و دبیران از او حساب می بردند. مشکل مدبر این بود که آموزشگاه چارچوب سفت و محکم مدارس را نداشت و ابزار خاصی برای کنترل دبیران در دست مدیر آموزشگاه نبود. دبیر مجردی که بر و رویی داشت و آب و رنگی به چهره می زد، معمولاً مسئله ساز بود. او روزنامه را تا زد و گفت:
- چای نوش جان، گوارای وجود.
آمین گو از پسِ عینک ته استکانی به نصر همیانی نگاه کرد.
- ظاهراً جناب مدبر فرمودند بریم سر کلاس همیانی جان.
- جدی می فرمایین! ساعت چنده؟
- مدبر گفت:
- پنج و پنج دقیقه.
- زمان خیلی زود می گذره آمین جان.
- از بس جناب مدبر خوش محضر تشریف دارند، آدم گذشت زمان را متوجه نمی شود.
مدبر از پشت میز مدیریت آموزشگاه برخاست. دست های گوشتالویش را به هم مالید و گفت:
- به قول معروف ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزا. آقایان بفرمایین سر کلاس، بچه ها آموزشگاه رو روی سر گذاشتن.
آمین گو کمر باریکش را راست کرد و نفس عمیقی کشید. دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:
- فرمایش جناب مدبر به قول عرب ها راس العین است.
آمین گو و نصر همیانی از صندلی دل کندند و مقابل میز منبت کاری شده مدبر ایستادند. آمین گو دراز و بی قواره و نصر همیانی کوتاه و تو پُر بود. دبیران عربی و فیزیک علاوه بر اختلاف ظاهری، از نظر اخلاقی و رفتاری هم شباهتی به یکدیگر نداشتند و مثل سگ و گربه به هم می پریدند. مدبر هاج و واج به آن ها نگاه می کرد. رعایت حال این دو دبیر به خصوص نصر همیانی را خیلی می کرد. او از بهترین و خوش نام ترین دبیران فیزیک تهران بود و خیلی از بچه ها به خاطر اسم همیانی به آموزشگاه می آمدند.
- مدبر دیگر نتوانست دندان روی جگر بگذارد، از کوره در رفت و گفت:
- آقایان! آقایان! چرا دست دست می کنید؟
آمین گو گفت:
- مطلب مهمی پیش آمده قربان!
- اتفاقی افتاده؟
- بله.
- می شه بفرمایین موضوع چیه جناب آمین؟
- سرکار خانم پاک دامن هنوز تشریف نیاوردند!
- نصر همیانی پرسید:
- جداً می فرمایید؟
- شما متوجه غیبت ایشان نشدید؟!
- فی الواقع نه، نشدم.
- نشدید؟
- نکه نشده باشم، با این دقت و غلظتی که شما شدید، نشدم.
- آقایان! آقایان! خانم پاک دامن امروز تشریف نمی آرن.
نصر همیانی و آمین گو یک صدا گفتند:
- نمی آن؟!
- مرخصی گرفتن، مریض شدن.
آمین گو پرسید:
- مریض شدند؟
نصر همیانی گفت:
- الهی دردش بخوره تو سر من.
آمین گو گفت:
- آقای مدبر چرا نشستین؟
- چه کنم آقای آمین، عربی برقصم!
نصر همیانی گفت:
- خانم پاک دامن داره از دست می ره.
آمین گو آستین کتش را بالا زد.
- من حاضرم برای نجات جان بیمار خون بدم.
نصر همیانی گفت:
- نی قلیون مگه خون هم داره؟
- پات رو داری از گلیمت درازتر می کنی آقای زرنگ.
- آقایان! آقایان! اینجا سازمان انتقال خون نیست، آرام باشید.
آمین گو عقب عقب رفت و سر صندلی همیشگی اش کنار درِ اتاق نشست.
دبیر انگلیسی درباره بیماری شون حرفی نزده بودند.
نصر همیانی کیف چرمی اش را روی میز مدبر گذاشت. بر پاشنه چرخید و گفت:
- توقع داشتی خانم پاک دامن از شما اجازه بگیرن و بعد مریض بشن؟
- نخیر، ابداً چنین منظوری نداشتم.
- خودت گفتی، آقای مدبر هم شاهدن.
- منظورم هماهنگی برای معلم جایگزین بود. بچه های مردم چه گناهی کردند!
- مگه اینجا مدیر و مدبر نداره که من و تو بخوایم معلم تعیین کنیم؟
- آقایان! آقایان! شما به فکر کلاس خودتون باشید، خواهش می کنم.
نصر همیانی کیفش را برداشت و رفت روبه روی آمین گو نشست.
مدبر پرسید:
- جناب همیانی شما چرا نشستی؟
- ای آقا، دست و دل آدم دیگه به کار نمی ره.
- چشمم روشن، یعنی چشم جناب مدیر و مدبر روشن.
- نی قلیون چرا ملغطه می کنی؟
- مغلطه عزیزم، مغلطه.
- خودم بلدم، زبونم نمی چرخه.
مدبر گفت:
- جناب همیانی به هرحال نگفتی چرا حوصله تدریس نداری؟
- وقتی صاحب خونه جوابم کرده، چه جوری دل و دماغ سر کلاس رفتن داشته باشم؟
- شما مستاجری؟!
- به تو چه ربطی داره، خاله زنک بازی هم حدی داره!
- آقا همه دبیرهای شهر تهران خبر دارند مستاجر نیستی.
- آمین! بحث رو داری ناموسی می کنی ها، حواست باشه.
از بگومگوی آمین گو و نصر همیانی کاسه صبر مدبر لبریز شد. پای رئیس آموزشگاه تازه تاسیس «اندیشه» وسط نبود، برخورد بدی با این دو معلم بی مسئولیت می کرد. رحمانی رئیس آموزشگاه اندیشه، دکان دو نبشی سر خیابان کالج زده بود و برای دبیران زبده آموزشگاه سین دخت تور پهن کرده بود و دانه می پاشید.
- آقایان! الآن وقت این حرف ها نیست، خواهش کردم بفرمایید سر کلاس.
- پاشو آمین، پاشو بریم سر کلاس تا جناب مدبر عصبانی نشده.
- شما بفرمایین.
- تعارف نکن، بذار دستت رو بگیرم.
- آقا چه کار می کنی؟
- احترام بزرگ تر واجبه.
- بنده از شما بزرگ ترم؟
- پنج، شش سال، شایدم بیشتر.
آمین گو بالاخره از خر شیطان پایین آمد و از صندلی کنده شد. کیف برزنتی اش را روی صندلی گذاشت و به پشتش دست کشید. طاقت مدبر از وقت کشی آمین طاق شد.
- جناب آمین چه می کنی؟ برادرِ من سر جالیز نشسته بودی که خودت رو می تکونی!
- حقیقتش دست و دل من هم امروز به کار نیست.
- شما چرا؟!
- درد سر دارم.
- چی داری!
- بگو چی ندارم، حالم خوش نیست، سرم درد می کنه.
- خدا بد نده.
- وضع مزاجیم به هم ریخته.
نصر همیانی گفت:
- داری شوخی می کنی؟
- شوخی کدامه مرد ناحسابی، می گم دارم از سردرد و دل درد می میرم.
- حالا که موضوع جدیه بنده با کمال میل شما رو می برم درمونگاه.
- ممنون، شما بفرما سر کلاس.

نظرات کاربران درباره کتاب آموزشگاه هما