فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بچه‌ای که صداش می‌کردند «اوهوی!»

نسخه الکترونیک کتاب بچه‌ای که صداش می‌کردند «اوهوی!» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بچه‌ای که صداش می‌کردند «اوهوی!»

سیلی محکمی به گوشم می‌خواباند و من نقش زمین می‌شوم. می‌دانم که بهتر است در همان حال بمانم و کتک بخورم و تحمل کنم. دیگر یاد گرفته‌ام که اگر کوچک‌ترین دفاعی در مقابل ضرب و شتم مادر بکنم کتک مفصل‌تر و، از همه بدتر، گرسنگی در انتظارم است. پس بی‌حرکت در جایم می‌مانم و سعی می‌کنم وقتی سرم فریاد می‌کشد نگاهش به چشم‌هایم نیفتد.
وانمود می‌کنم که خجالت می‌کشم و برای این‌که او احساس کند تهدیدهایش در من اثر کرده سرم را پشت هم تکان می‌دهم. اما در دلم می‌گویم: «خواهش می‌کنم بگذار چیزی بخورم، دوباره کتکم بزن، اما بگذار چیزی بخورم.» با ضربه دیگری که می‌زند سرم به کاشی پیشخوان آشپزخانه می‌خورد. با داد و فریاد از آشپزخانه بیرون می‌رود و من می‌گذارم که اشک‌های دروغین از صورتم جاری شود. قدم‌هایش را می‌شمارم و وقتی مطمئن می‌شوم که دیگر دور شده، نفس راحتی می‌کشم. نقشه‌ام گرفته. مادر هرطور که دلش خواسته با من رفتار کرده است، ولی به او اجازه نداده‌ام که با گرسنگی دادن مرا بکشد.
همه ظرف‌ها را می‌شویم و مابقی خرده‌کاری‌ها را تمام می‌کنم. جایزه‌ام باقیمانده برشتوک یکی از برادرهایم است که آن را به جای صبحانه می‌خورم. امروز، روز خوش‌شانسی من است؛ مقدار کمی برشتوک به اندازه نصف بطری شیر باقی مانده و من در یک چشم به هم زدن ــ قبل از این‌که نظر مادر عوض شود ــ آن را می‌بلعم. مادر از این‌که از غذا به‌عنوان سلاحی در برابر من استفاده کند لذت می‌برد؛ می‌داند که این کار بهتر از دور ریختن پسمانده غذاست، می‌داند که من پسمانده‌ها را از میان زباله‌ها بیرون می‌کشم. او بسیاری از کلک‌های مرا می‌شناسد.
چند دقیقه بعد، سوار اتومبیل قدیمی خانوادگیمان می‌شوم؛ چون به خاطر انجام دادن کارهای خانه دیگر دیرم شده و مجبورم برای این‌که زودتر به مدرسه برسم با اتومبیل بروم. معمولاً پیاده به مدرسه می‌روم و وقتی می‌رسم که دیگر کلاس شروع شده و زمانی برای دزدیدن غذا از جعبه ناهار باقی نمانده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بچه‌ای که صداش می‌کردند «اوهوی!»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. نجات

پنجم مارس سال ۱۹۷۳، شهر دالی کالیفرنیا(۱) ــ دیرم شده است. باید شستن ظرف ها را به موقع تمام کنم وگرنه از صبحانه خبری نیست. ولی چون دیشب شام نخورده ام مجبورم چیزی برای خوردن پیدا کنم. مادر دارد دنبال برادرانم می دود و سرشان نعره می کشد؛ از راهرو به طرف آشپزخانه می دود و من صدای شلنگ تخته انداختنش را دارم می شنوم. می خواهم بجنبم و دستم را در مایع ضدعفونی کننده فرو کنم که دیگر دیر شده است؛ قبل از این که دست هایم داخل آب بروند به من می رسد؛ شَتَرق!
سیلی محکمی به گوشم می خواباند و من نقش زمین می شوم. می دانم که بهتر است در همان حال بمانم و کتک بخورم و تحمل کنم. دیگر یاد گرفته ام که اگر کوچک ترین دفاعی در مقابل ضرب و شتم مادر بکنم کتک مفصل تر و، از همه بدتر، گرسنگی در انتظارم است. پس بی حرکت در جایم می مانم و سعی می کنم وقتی سرم فریاد می کشد نگاهش به چشم هایم نیفتد.
وانمود می کنم که خجالت می کشم و برای این که او احساس کند تهدیدهایش در من اثر کرده سرم را پشت هم تکان می دهم. اما در دلم می گویم: «خواهش می کنم بگذار چیزی بخورم، دوباره کتکم بزن، اما بگذار چیزی بخورم.» با ضربه دیگری که می زند سرم به کاشی پیشخوان آشپزخانه می خورد. با داد و فریاد از آشپزخانه بیرون می رود و من می گذارم که اشک های دروغین از صورتم جاری شود. قدم هایش را می شمارم و وقتی مطمئن می شوم که دیگر دور شده، نفس راحتی می کشم. نقشه ام گرفته. مادر هرطور که دلش خواسته با من رفتار کرده است، ولی به او اجازه نداده ام که با گرسنگی دادن مرا بکشد.
همه ظرف ها را می شویم و مابقی خرده کاری ها را تمام می کنم. جایزه ام باقیمانده برشتوک یکی از برادرهایم است که آن را به جای صبحانه می خورم. امروز، روز خوش شانسی من است؛ مقدار کمی برشتوک به اندازه نصف بطری شیر باقی مانده و من در یک چشم به هم زدن ــ قبل از این که نظر مادر عوض شود ــ آن را می بلعم. مادر از این که از غذا به عنوان سلاحی در برابر من استفاده کند لذت می برد؛ می داند که این کار بهتر از دور ریختن پسمانده غذاست، می داند که من پسمانده ها را از میان زباله ها بیرون می کشم. او بسیاری از کلک های مرا می شناسد.
چند دقیقه بعد، سوار اتومبیل قدیمی خانوادگیمان می شوم؛ چون به خاطر انجام دادن کارهای خانه دیگر دیرم شده و مجبورم برای این که زودتر به مدرسه برسم با اتومبیل بروم. معمولاً پیاده به مدرسه می روم و وقتی می رسم که دیگر کلاس شروع شده و زمانی برای دزدیدن غذا از جعبه ناهار باقی نمانده است.
مادر به برادر بزرگم کاری ندارد ولی مرا نگه می دارد تا برنامه های فردا را به من گوشزد کند. می خواهد مرا به خانه برادرش بفرستد. می گوید که دایی دان(۲) مواظب من خواهد بود. لحنش تهدیدآمیز است. هراسان نگاهش می کنم و وانمود می کنم که ترسیده ام. می دانم دایی دان مرد سختگیری است، اما یقین دارم رفتارش بهتر از مادر خواهد بود.
قبل از این که اتومبیل کاملاً توقف کند بیرون می پرم. فراموش کرده ام ظرف غذای شکسته ام را بیاورم. ظرفی که، در سه سال گذشته، شامل ساندویچ کره و بادام زمینی و چند تکه هویج می شد. قبل از این که بروم به من می گوید: «بهشان می گویی...، بهشان می گویی محکم به در خوردی.» بعد با لحنی که به ندرت برای من به کار می برد می گوید: «روز خوبی داشته باشی.» به چشم های گودرفته قرمزش نگاه می کنم. هنوز اثرات گیجی شب گذشته در او مانده است. موهایش که روزی زیبا و درخشان بود حالا به صورت کپه ای آشفته درآمده است. مثل همیشه هیچ آرایشی ندارد. اضافه وزن دارد و خودش این را می داند. خصوصیات ظاهری مادر به طور کلی همین هاست.
چون دیر کرده ام مجبورم به دفتر مدیر مدرسه بروم و تاخیرم را گزارش بدهم. دفتردار که موهای جوگندمی دارد با لبخند از من استقبال می کند. پس از چند دقیقه مددکار می آید و طبق معمول مرا به دفتر کارش راهنمایی می کند. اول صورت و بازوهایم را معاینه می کند، سپس می گوید: «بالای چشمت چه شده؟» با کمرویی جواب می دهم: «تصادفا با در برخورد کردم.»
لبخندی می زند و تخته شاسی اش را از بالای قفسه برمی دارد. تندتند یکی دو صفحه را ورق می زند و یکی از صفحه ها را به من نشان می دهد، به کاغذ اشاره می کند و می گوید: «در این جا، دوشنبه گذشته تو همین را گفتی. یادت می آید؟» به سرعت داستانم را عوض می کنم: «داشتم بیسبال بازی می کردم که با چوب ضربه ای به من خورد. این یک تصادف بود.» تصادف؛ من همیشه همین را می گویم، اما او بهتر می داند. مرا به تندی سرزنش می کند و من حقیقت را به او می گویم. همیشه زمانی که احساس می کنم باید از مادر دفاع کنم کنترلم را از دست می دهم و دستپاچه می شوم. او می گوید که خوب می شوم و از من می خواهد که لباس هایم را درآورم. یک سال است که این کار را انجام می دهیم. فورا اطاعت می کنم. پیراهنم ــ با آستین های درازش ــ بیش تر از پنیر سویسی سوراخ دارد. دو سال است که همین پیراهن را می پوشم. مادر وادارم می کند هر روز آن را بپوشم و با این کار تحقیرم می کند. وضع شلوارم از آن بهتر نیست و نوک کفش هایم پاره و سوراخ است، طوری که شست پایم را می توانم تکان بدهم و ببینم با لباس های زیر ایستاده ام. او علامت ها و کبودی های روی بدنم را یادداشت می کند. علائم کبودی را روی صورتم می شمرد ضمن این که دنبال کبودی هایی می گردد که دفعه قبل ممکن است فراموش کرده باشد. خیلی دقیق است. سپس دهانم را باز می کند تا نگاهی به دندان هایم که بر اثر برخورد با کاشی لبه پیشخوان لب پر شده است بیندازد. مطالب دیگری هم یادداشت می کند. همان طور مرا معاینه می کند و به زخم کهنه روی شکمم که می رسد، مکث می کند و با اندوه می گوید: «با چاقو همین جایت را زخمی کرده بود؟» می گویم: «بله خانم.» با خودم می گویم: «آه، نه، دوباره اشتباه کردم.» مددکار حتما دلواپسی را در چشم هایم دیده است که تخته شاسی را کنار می گذارد و مرا در آغوش می گیرد. با خودم می گویم: «خدایا، چقدر مهربان است.» نمی خواهم بروم. می خواهم برای همیشه در آغوشش بمانم. چشم هایم را محکم می بندم و برای چند لحظه چیزی احساس نمی کنم. سرم را نوازش می کند. به خاطر کبودی ای که مادرم امروز صبح در صورتم ایجاد کرده بود، به خودم می لرزم. او مرا رها می کند و از اتاق خارج می شود. با عجله و به سرعت هرچه تمام تر لباس هایم را به تن می کنم.
مددکار چند دقیقه بعد به همراه آقای هانسن،(۳) مدیر مدرسه، و دو تا از معلم هایم، خانم وودز(۴) و آقای زیگلر،(۵) برمی گردد. آقای هانسن به خوبی مرا می شناسد. من بیش تر از هر دانش آموز دیگری به دفترش رفته ام. آقای مدیر در حالی که به گزارش های مددکار گوش می دهد ورقه ها را نگاه می کند. چانه ام را بالا می برد. می ترسم به چشم های آقای مدیر نگاه کنم، یک دلیلش این است که عادت کرده ام از مستقیم نگاه کردن به چشم های مادر پرهیز کنم. شاید دلیل دیگرش هم این باشد که نمی خواهم چیزی به او بگویم. یک بار، حدود یک سال پیش از مادرم خواسته بود که در مورد کبودی های بدنم توضیح دهد. او آن موقع نمی دانست که واقعا چه اتفاقی افتاده است. شاید فکر می کرد که من کودک فقیری هستم که غذا دزدیده است. فردای آن روز وقتی به مدرسه آمدم نتیجه کتک هایی را که از مادرم خورده بودم به چشم دید و دیگر هرگز از او نخواست که به مدرسه بیاید.
آقای هانسن از عصبانیت نعره ای می کشد. من از شدت ترس دارم قبض روح می شوم. در یک آن در مغزم جرقه می زند که حتما مادرم را خبر می کند. کنترلم را از دست می دهم و گریه می کنم. بدنم مثل ژله می لرزد. مثل یک بچه مِن مِن کنان به آقای هانسن التماس می کنم که به مادرم تلفن نکند. با ناله می گویم: «خواهش می کنم! امروز نه! مگه نمی دانید که امروز جمعه است.»
آقای هانسن به من اطمینان می دهد که به مادرم تلفن نخواهد کرد و مرا به کلاس می فرستد. دیگر برای رفتن به کلاس گزارش روزانه(۶) دیر شده است و مستقیما به کلاس انگلیسی خانم وود ورت(۷) می دوم. امروز روز امتحان تلفظ ایالت ها و پایتخت های آن هاست. آمادگی ندارم. من همیشه دانش آموز خوبی بوده ام اما چند ماه اخیر همه چیز را در زندگی ام رها کرده ام. از جمله درس خواندن که گویی فقط راهی برای فرار از بدبختی هایم است.
به محض این که وارد اتاق می شوم، بچه ها همه بینی هایشان را می گیرند و مرا هو می کنند. معلم جانشین، که خانم جوانی است، دست هایش را جلوی صورتش تکان می دهد. او به بوی بد من عادت ندارد. دست هایش را به طرفم دراز می کند تا ورقه امتحان را به من بدهد. اما قبل از آن که سرجایم در انتهای کلاس، کنار پنجره باز بروم، به دفتر آقای مدیر احضار می شوم. همه کلاس به طرفم فریاد می کشند: رفوزه کلاس پنجم!
مثل برق به طرف اتاق مدیر می دوم. گلویم خشک شده است و هنوز به خاطر بازی ای که دیروز مادرم سرم درآورد می سوزد. منشی مرا به طرف اتاق معلم ها هدایت می کند. بعد از این که در را باز می کند، چند لحظه طول می کشد تا بفهمم کجا هستم و چه خبر است. روبرویم، دور میز، آقای زیگلر معلم کلاس گزارش روزانه، خانم موس(۸) معلم ریاضی ام، مددکار مدرسه، آقای هانسن و یک پلیس نشسته اند. پاهایم از ترس یخ زده است، نمی دانم فرار کنم یا منتظر بمانم تا سقف روی سرم خراب شود. وقتی منشی در را پشت سر من می بندد، آقای هانسن از من می خواهد که جلو بروم. با این توضیح که من امروز چیزی ندزدیده ام روی صندلی پشت میز می نشینم. خنده آن ها باعث شده تا اخم ناشی از ناراحتیشان از بین برود. من آن لحظه نمی دانستم که آن ها شغلشان را به خاطر نجات من به خطر انداخته اند.
پلیس توضیح می دهد که چرا آقای هانسن از او خواسته که به آن جا بیاید. احساس می کنم که دارم در صندلی فرو می روم. پلیس از من می خواهد که در مورد مادرم توضیح بدهم. سرم را به علامت منفی تکان می دهم. خیلی ها از راز سکوت من باخبرند و می دانم که او هم خواهد فهمید. صدای ملایمی صدایم می کند. فکر می کنم خانم موس است. به من می گوید که راحت باشم. نفس عمیقی می کشم، دست هایم را به هم فشار می دهم و با بی میلی در مورد خودم و مادرم به آن ها توضیح می دهم. سپس مددکار از من می خواهد که بلند شوم و زخم روی سینه ام را به پلیس نشان دهم. بی آن که تردید کنم می گویم که این فقط یک تصادف بوده وگرنه مادرم هرگز نمی خواسته مرا زخمی کند. طوری گریه می کنم که دل و روده ام انگار دارد بیرون می ریزد. به آن ها می گویم چون بچه بدی هستم، مادرم مرا تنبیه می کند. آرزو می کنم که کاش آن ها رهایم کنند. حالم دارد به هم می خورد. بعد از این همه سال دیگر می دانم که کاری از دست کسی برنمی آید.
چند دقیقه بعد، از من می خواهند که بیرون دفتر منتظر بنشینم. وقتی در را می بندم، همه بزرگ ترها به من نگاه می کنند و سرشان را به علامت تصدیق تکان می دهند. روی صندلی آرام ندارم. به منشی که در حال تایپ نامه هاست نگاه می کنم. به نظرم هزار سال طول می کشد تا آقای هانسن مرا دوباره به اتاق بخواند. خانم وودز و آقای زیگلر اتاق را ترک می کنند. آن ها در عین حال هم خوشحال به نظر می رسند و هم نگران. خانم وودز از دور به طرفم می آید و مرا در آغوش می گیرد. فکر نمی کنم هیچ وقت بوی عطری را که از موهایش استشمام کرده ام فراموش کنم. او برمی گردد و می رود و من نمی توانم گریه اش را ببینم. حالا نگرانی ام بیش تر شده است. آقای هانسن برایم از تریای مدرسه سینی غذا می آورد. از خودم می پرسم «خدای من! واقعا الان وقت ناهار است؟»
چنان تندتند و با ولع غذا را می خورم که مزه آن را نمی فهمم. به سرعت غذایم را تمام می کنم. چیزی نمی گذرد که آقای مدیر با یک جعبه کلوچه برمی گردد. به من هشدار می دهد که غذا را تندتند نخورم. هیچ نمی دانم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. یکی از حدس هایم این است که شاید پدرم که از مادرم جدا شده برای بردن من آمده است. ولی می دانم که این رویایی بیش نیست. پلیس نشانی و شماره تلفنم را از من می خواهد. با خودم می گویم: «پس موضوع از این قرار است، دوباره به آن جهنم برمی گردم.»
پلیس در حالی که آقای هانسن و مددکار شاهد این ماجرا هستند مطالب دیگری را نیز یادداشت می کند. سپس دفتر یادداشتش را می بندد و به آقای هانسن می گوید که اطلاعات کافی جمع آوری کرده است. به مدیر نگاه می کنم. صورتش عرق کرده است. دلم پیچ می خورد. می خواهم بروم دستشویی و بالا بیاورم.
آقای هانسن در را باز می کند. وقت ناهار معلم هاست. همه آن جا هستند و مرا می بینند. خیلی خجالت می کشم. با خودم می گویم: «آن ها می دانند، آن ها حقیقت را در مورد مادرم می دانند.» برایم خیلی مهم است که بدانند من پسر بدی نیستم. من احتیاج زیادی دارم که دوستم بدارند، به من علاقه داشته باشند. اوضاع راهرو به هم ریخته است. آقای زیگلر شانه های خانم وودز را گرفته است. خانم وودز گریه می کند. صدای فین فینش را می شنوم. او بار دیگر مرا در آغوش می گیرد و به سرعت رهایم می کند. آقای زیگلر با من دست می دهد و می گوید: «پسر خوبی باش.» تنها چیزی که می توانم بگویم این است که «بله آقا، سعی می کنم.» مددکار مدرسه ساکت کنار آقای هانسن ایستاده است. همه از من خداحافظی می کنند. حالا دیگر می دانم که راهیِ جهنم هستم. با خودم می گویم: «خوب است. حداقل در زندان نمی تواند کتکم بزند.»
من و پلیس بیرون می رویم. از کافه تریا می گذریم. چند تا از بچه های کلاس را می بینم که وسطی بازی می کنند. بعضی ها دست از بازی می کشند و فریاد می زنند: «دیوید بازداشت شده! دیوید بازداشت شده!» پلیس شانه هایم را می فشارد و می گوید که همه چیز مرتب می شود. بچه ها بهت زده مرا تماشا می کنند که سوار ماشین پلیس از مدرسه دور می شوم. قبل از رفتن، آقای زیگلر به من اطمینان می دهد که به همه بچه ها واقعیت را می گوید. من حاضر هستم همه چیزم را بدهم تا وقتی در کلاس حاضر می شوم همه بدانند من آن قدرها هم بد نیستم.
چند دقیقه بعد، وارد اداره پلیس شهر دالی می شویم. انتظار دارم مادرم را آن جا ببینم. نمی خواهم از ماشین پیاده بشوم. پلیس در را باز می کند و آرنجم را به آرامی می گیرد و به دفتر بزرگی می بَرَدَم. کس دیگری در اتاق نیست. پلیس گوشه ای روی صندلی می نشیند و چند صفحه تایپ می کند. در حالی که به آرامی کلوچه ام را می خورم از نزدیک پلیس را نگاه می کنم. تا جایی که می شود آرام آرام کلوچه ها را مزه مزه می کنم و می جوم، زیرا نمی دانم که دیگر کی می توانم از آن ها بخورم.
ساعت یک بعدازظهر است که پلیس تایپ ورقه ها را تمام می کند. او دوباره شماره تلفنم را می پرسد.
با درماندگی می پرسم: «چرا؟»
به آرامی می گوید: «مجبورم به او تلفن کنم دیوید!»
می گویم: «نه! مرا به مدرسه بفرستید. نمی شود؟ او نباید بفهمد که من چیزی گفته ام.» به کندی شماره می گیرد «۰ ـ ۶ ـ ۴ ـ ۲ ـ ۶ ـ ۵ ـ ۷». کلوچه ای دیگر به من می دهد و آرامم می کند. بلند می شوم و به طرفش می روم. به شماره گیر سیاه تلفن نگاه می کنم. وقتی سعی می کنم صدای مادر را در آن طرف خط بشنوم، فشار شدیدی در بدنم احساس می کنم. مادر جواب می دهد. صدایش مرا می ترساند. پلیس مرا عقب می راند و قبل از آن که حرف بزند نفس عمیقی می کشد: «خانم پلزر! من پلیس اسمیت از بخش پلیس شهر دالی هستم. پسر شما دیوید امروز به خانه نمی آید. او در بخش سرپرستی جوانان سان ماتیو خواهد ماند. اگر سوالی دارید می توانید با آن ها تماس بگیرید.» گوشی را می گذارد و لبخند می زند. از من می پرسد: «خیلی هم سخت نبود، مگر نه؟» اما نگاهش به من می گوید که او بیش تر خودش را تسلی می دهد تا مرا.
چند کیلومتر آن طرف تر، به بزرگراه ۲۸۰، که حوالی دالی است، می رسیم. به سمت راستم نگاه می کنم و علامتی را می بینم که رویش نوشته است: «زیباترین بزرگراه دنیا.» وقتی از محدوده شهر خارج می شویم، پلیس با اطمینان به من لبخندی می زند و می گوید: «دیوید پلزر، تو آزادی!»
کلوچه ام را محکم می گیرم و می گویم: «چه گفتید؟ نمی فهمم. مگر شما مرا به جایی مثل زندان نمی برید؟»
او دوباره می خندد و به آرامی شانه ام را فشار می دهد و می گوید: «نه دیوید. تو گناهی مرتکب نشده ای که به زندان بروی. نگران نباش. مادرت دیگر تو را آزار نمی دهد.»
به صندلی تکیه می دهم. انعکاس نور خورشید چشم هایم را اذیت می کند. از اشعه خورشید فاصله می گیرم و قطره ای اشک روی گونه ام می چکد.
«من آزادم؟»

۲. روزگار خوش

سال ها قبل، یعنی پیش از زمانی که مورد اذیت و آزار قرار بگیرم، من و برادرانم، پدر و مادر خوبی بالای سرمان بود. هر آرزویی که داشتیم در کمال توجه و عشق برآورده می شد. ما در یک خانه دوخوابه مدرن در محله ای که از محله های آبرومند دالی به شمار می آمد زندگی می کردیم. یادم می آید که از پنجره اتاق نشیمن به روشنایی روز نگاه می کردم و به برج های نارنجی روشن پل گلدن گیت(۹) و افق زیبای آسمان سانفرانسیسکو خیره می شدم.
پدرم استفان جوزف(۱۰) آتش نشان بود و در مرکز سانفرانسیسکو کار می کرد. قدش حدود ۱۷۵ سانتیمتر بود و حدود ۸۵ کیلوگرم وزن داشت. شانه ها و ساعدهای پهنش باعث غرور بود. ابروهای سیاه و کلفتش با موهایش هماهنگی داشت. احساس غرور می کردم، وقتی مرا «ببر» خطاب می کرد. مادرم، جثه و ظاهر متوسطی داشت. هیچ وقت نمی توانم رنگ موها و چشم هایش را به خاطر بیاورم، اما او زنی بود که عاشقانه بچه هایش را دوست داشت. مهم ترین دارایی اش اراده اش بود. مادر همیشه ایده هایی در ذهن داشت و برای مشکلات خانواده راه حل های خوبی پیدا می کرد. یک روز چهار پنج ساله بودم که مادرم گفت مریض است. و من کاملاً به یاد دارم که آن روز احساس کردم ظاهر مادر قبلاً هرگز آن طور نبود. آن روز پدرم در ایستگاه آتش نشانی مشغول کار بود. مادر، بعد از این که شام را آماده کرد، بلافاصله از پشت میز بلند شد و شروع کرد به رنگ کردن پله هایی که به پارکینگ منتهی می شد. سرفه می کرد و شتابزده پله ها را با قلم مو رنگ قرمز می مالید. رنگ ها هنوز کاملاً خشک نشده بودند که مادر کفپوش پله ها را پهن کرد. کفپوش ها رنگ گرفتند، وقتی که کارش تمام شد با سر و روی رنگی داخل خانه برگشت و روی کاناپه ولو شد. یادم می آید که از او پرسیدم چرا قبل از این که رنگ ها خشک شود کفپوش ها را روی آن ها انداخته است. خندید و گفت: «فقط می خواستم که پدرت را شگفت زده کنم.»
در مورد خانه داری، مادرم زن تمیزی بود و وسواس داشت. بعد از غذا دادن به دو برادرم رونالد(۱۱) و استان(۱۲) صبحانه مرا داد و مشغول گردگیری، ضدعفونی، برق انداختن و جارو کردن خانه شد. در خانه مان هیچ اتاقی تمیز نشده باقی نمی ماند. وقتی که بزرگ تر شدیم، مادرم مراقب بود که ما وظایفمان را در مورد تمیز نگه داشتن اتاق هایمان انجام بدهیم. بیرون خانه، باغچه کوچکی را با نهایت دقت آن قدر زیبا درست کرده بود که همسایه ها به آن رشک می بردند. مادر به هر چیزی که دست می زد تبدیل به طلا می شد. او دوست نداشت کاری را نیمه کاره رها کند. همیشه به ما می گفت باید سعی کنیم هر کاری را در هر زمینه ای به بهترین شکل ممکن انجام دهیم. مادر آشپز بالفطره بود. فکر می کنم از بین کارهای خانه پختن غذاهای جدید را بیش از هر کاری دوست داشت. مخصوصا زمانی که پدر در خانه بود. مادر در طول هفته بیش ترین زمان را به تهیه غذاهای جالب اختصاص می داد. بعضی روزها که پدر سر کار بود، مادر ما را به جاهای دیدنی اطراف شهر می برد. یک روز ما را به منطقه چینی ها در سانفرانسیسکو برد. در حین رانندگی در مورد فرهنگ و تاریخ مردم چین برای ما صحبت کرد. وقتی برگشتیم، مادر ضبط صوت را روشن کرد و فضای خانه با موسیقی زیبای شرقی پر شد. سپس میز شام را با فانوس های چینی تزئین کرد. آن روز عصر، لباس کیمونو پوشید و غذایی درست کرد که به نظر ما عجیب ولی خوشمزه می آمد. وقتی شام تمام شد به ما کلوچه های شانس را داد و توضیحات آن را هم برایمان خواند. احساس کردم که پیام کلوچه ها سرنوشتم را تعیین می کند. سال ها بعد، وقتی آن قدر بزرگ شدم که بتوانم بخوانم، یکی از شانس های قدیمی را پیدا کردم که می گفت: «مادرت را دوست بدار و به او افتخار کن، زیرا او میوه ای است که زندگی به تو بخشیده است.»
وقتی به گذشته برمی گردم یادم می آید که خانه مان پر از حیوانات خانگی بود: گربه، سگ، آکواریومی پر از ماهی های عجیب و غریب و یک لاک پشت به نام تور.(۱۳) به خاطر می آورم که لاک پشت از همه مهم تر به حساب می آمد زیرا مادر اجازه داده بود که روی آن اسم بگذارم. به خودم می بالیدم زیرا برادرهایم برای دیگر حیوانات اسم انتخاب کرده بودند و این بار نوبت من بود و من اسم آن خزنده را از روی شخصیت کارتونی مورد علاقه ام انتخاب کردم.
آکواریوم های پنج گالونی و ده گالونی همه جای خانه را پر کرده بودند. دست کم دوتا از آن ها در اتاق نشیمن بودند و یکی که در اتاق خوابمان بود پر از ماهی های گاپی(۱۴) بود. مادر با ابتکاری که به خرج می داد مخزن های حرارتی را با شن و فویل های رنگی و هر چیزی که به نظر او آن ها را طبیعی تر نشان می داد تزئین می کرد. ما اغلب کنار مخزن ها می نشستیم و او در مورد گونه های مختلف ماهی برایمان صحبت می کرد.
بعدازظهر یک روز یکشنبه، مادر درس عجیبی به ما داد. آن روز یکی از گربه های ما رفتار عجیبی پیدا کرده بود. مادر ما را کنار گربه نشاند و پدیده تولد را برایمان توضیح داد. بعد از این که همه بچه گربه ها به راحتی به دنیا آمدند، مادر جزئیات بیش تری از عجایب خلقت را برایمان توضیح داد. خانواده در هر وضعیتی که بود او درس های مفیدی برای گفتن داشت. و ما اغلب متوجه نبودیم که در حال آموختن و درس گرفتن هستیم.
در آن سال های خوب، تعطیلات برای خانواده ما با هالووین(۱۵) شروع می شد. یک شب در ماه اکتبر، زمانی که قرص کامل ماه می درخشید، مادر هر سه نفرمان را از خانه بیرون برد تا «کدو حلوایی بزرگ» را در آسمان نگاه کنیم. وقتی به اتاق خوابمان برگشتیم از ما خواست که بالش هایمان را بلند کنیم. زیر بالش هایمان جعبه های ماشین مسابقه پیدا کردیم. من و برادرهایم از خوشحالی جیغ کشیدیم و صورت مادر از غرور درخشید.
فردای روز شکرگزاری، مادر به طبقه پایین رفت و با جعبه های بزرگی که پر از وسایل تزئینی کریسمس بود برگشت و روی نردبان ایستاد و نخ تزئینات را با پونز به سقف وصل کرد. وقتی کارها تمام شد، هر اتاقی در خانه مان نشان دهنده یک فصل بود. مادر در اتاق ناهارخوری شمع های قرمزی را در اندازه های مختلف روی پیشخوان بلوطی مرتب چید. دانه های برف پنجره اتاق نشیمن و ناهارخوری را زیبا کرده بودند. چراغ های کریسمس اطراف پنجره اتاق خوابمان آویزان شده بود. هر شب در حالی که به چراغ های رنگی کریسمس که روشن و خاموش می شدند نگاه می کردم، به خواب می رفتم.
درخت کریسمس ما هیچ وقت حتی یک سانتیمتر کم تر از ۲۴۰ سانتیمتر نبود و تزئین آن ساعت ها وقت خانواده را می گرفت. هر سال یکی از ما این افتخار را داشتیم که پدر با بازوان نیرومندش ما را بلند کند و ما فرشته را بالای درخت بگذاریم. بعد از تزئین درخت کریسمس و صرف شام همگی سوار ماشین می شدیم و در محله گشت می زدیم و از تزئینات خانه های دیگر حرف می زدیم. مادر همیشه در مورد این که کریسمس آینده چه نقشه ها و برنامه های بزرگ تر و بهتری خواهیم داشت صحبت می کرد و من و برادرانم می دانستیم که خانه ما همیشه بهترین است. وقتی برمی گشتیم مادر همه ما را برای خوردن معجون تخم مرغ کنار شومینه جمع می کرد و برایمان داستان تعریف می کرد و آهنگ «کریسمس سفید» از ضبط صوت پخش می شد. در طول تعطیلات آن قدر هیجان زده بودم که نمی توانستم بخوابم. بعضی اوقات مادر مرا در آغوش می گرفت و من در حالی که به صدای جرقه های آتش گوش می کردم به خواب می رفتم.
هر چه به روز کریسمس نزدیک تر می شدیم، هیجان من و برادرانم بیش تر و بیش تر می شد. انبوه هدیه ها در زیر درخت هر روز بیش تر و بیش تر می شد، طوری که موقع کریسمس هر کدام دوجین هدیه داشتیم.
در روز کریسمس، بعد از خوردن یک شام مخصوص و خواندن سرود، اجازه داشتیم که یکی از هدیه ها را باز کنیم. بعد از آن به رختخواب می رفتیم. من همیشه وقتی در تختخواب دراز می کشیدم، گوش هایم را تیز می کردم تا صدای زنگ سورتمه بابانوئل را بشنوم. اما همیشه قبل از آن که صدای آمدن گوزن شمالی را بشنوم خوابم می برد.
قبل از صبح، مادر پاورچین پاورچین به اتاق آمد، همه ما را بیدار کرد و آهسته گفت: «بابانوئل آمد.» یک سال مادر به همه ما یک کلاه تونکا(۱۶)ی پلاستیکی زرد رنگ هدیه داد و ما را واداشت تا در اتاق نشیمن رژه برویم. کاغذهای رنگیِ بسته ها را پاره می کردیم تا اسباب بازی های جدیدمان را ببینیم. بعد، مادر ما را با لباس های نو به حیاط پشتی می فرستاد تا از پنجره به درخت کریسمس بزرگمان نگاه کنیم. به خاطر می آورم که آن سال وقتی در حیاط ایستاده بودیم دیدم که مادر گریه می کند. از او پرسیدم که چرا ناراحت است. او گفت گریه می کند به خاطر این که از داشتن یک خانواده واقعی خوشحال است.
شغل پدر ایجاب می کرد که بعضی اوقات بیست و چهار ساعت سر کار باشد. مادر اغلب ما را برای گردش های یک روزه به جاهایی مثل حوالی پارک گلدن گیت در سانفرانسیسکو می برد. همان طور که آهسته رانندگی می کرد برایمان توضیح می داد که چطور نواحی مختلف با هم فرق می کنند و او چقدر به زیبایی گل ها غبطه می خورد. همیشه آخر گردش از آکواریوم پارک استاین هارت(۱۷) دیدن می کردیم. من و برادرهایم با سروصدا از پله ها بالا می رفتیم و به طرف درهای سنگین هجوم می بردیم؛ وقتی می خواستیم از نرده ای که شبیه اسب آبی بود رد شویم، بایست خم می شدیم. به آبگیر و حوض کوچکی که خانه سوسمارها و لاک پشت های بزرگ بود نگاه می کردیم و هیجان زده می شدیم. برای بچه ها این جا بهترین نقطه پارک بود. اوایل از این که آویزان شوم و داخل حوض بیفتم می ترسیدم. بدون گفتن حتی یک کلمه، مادر به ترس من پی برده بود. به من نگاه کرد و دست هایم را به آرامی گرفت.
بهار به معنی پیک نیک بود. مادر از شب قبل غذای رنگینی از قبیل مرغ سوخاری، سالاد، ساندویچ و تعداد زیادی دسر فراهم کرده بود. صبح روز بعد خانواده ما به سرعت به طرف پارک جونیپرو سرا(۱۸) حرکت کرد. من و برادرهایم آزادانه در چمن ها می دویدیم و روی تاب های پارک بالا و بالاتر تاب می خوردیم. بعضی اوقات خطر می کردیم و پا به جاهای جدید می گذاشتیم. مادر همیشه مجبور بود موقع ناهار برای پیدا کردن ما جاهای دورتر از محل بازی را بگردد. قبل از آن که من و برادرهایم برای ماجراجویی به قسمت های ناشناخته برویم، غذا در دهانمان بود و ما آن را بدون آن که متوجه مزه اش بشویم، قورت می دادیم. به نظر می آمد پدر و مادر از این که کنار یکدیگر روی پتو دراز می کشند و شراب قرمز می نوشند و بازی ما را تماشا می کنند خوشحالند.
همیشه وقتی خانواده برای تعطیلات تابستانی به مسافرت می رفت هیجانی به وجود می آمد. مادر همیشه طراح این سفرها بود. او در مورد همه جزئیات برنامه ریزی می کرد و زمانی که برنامه ها عملی می شد احساس غرور می کرد. معمولاً به پارک پورتولا(۱۹) یا مموریال(۲۰) می رفتیم و حدود یک هفته یا بیش تر در چادر بزرگ و سبزمان اتراق می کردیم. اما هر زمان که پدر به سمت شمال پل گلدن گیت رانندگی می کرد می دانستم که داریم در جایی که در دنیا محل مورد علاقه من است، یعنی رودخانه راشین،(۲۱) می رویم.
خاطره انگیزترین سفری که به رودخانه داشتیم برای من سالی اتفاق افتاد که به مهدکودک می رفتم. روز آخر، مادر اجازه گرفت که نیم ساعت زودتر از مدرسه بیرون بیایم. پدر بوق زد و من از تپه کوچک کنار مدرسه بالا رفتم و سوار ماشین شدم. خیلی هیجان زده بودم زیرا می دانستم کجا می خواهیم برویم. در طول راه از دیدن مزارع بی انتهای انگور شگفت زده می شدم. وقتی که به طرف ناحیه آرام گرن ویل(۲۲) رانندگی می کردیم، پنجره را پایین کشیدم تا بوی خوشی را که از درختان جنگل سرخ برمی خاست استشمام کنم.
هر روز یک ماجرای جدید اتفاق می افتاد. من و برادرهایم روزمان را یا با بالا رفتن از کنده های قدیمی و سوخته ــ آن هم در حالی که چکمه به پا داشتیم ــ می گذراندیم یا به جانسون بیچ(۲۳) می رفتیم و در رودخانه شنا می کردیم. تفریح در جانسون بیچ یک روز تمام طول می کشید. ما چادر را ساعت نه ترک می کردیم و بعدازظهر ساعت سه بازمی گشتیم. مادر به ما گفته بود که در جای کوچکی در رودخانه شنا کنیم. آن تابستان مادر به من یاد داد که چگونه به پشت شنا کنم. وقتی که عاقبت توانستم که آن کار را انجام دهم، مادر احساس غرور کرده بود.
هر روز به نظر افسانه ای می آمد. مادر و پدر هر سه ما را برای دیدن غروب آفتاب بردند. همه دست یکدیگر را گرفته بودیم. از کلبه آقای پارکر(۲۴) گذشتیم و به رودخانه رسیدیم. آب سبز رودخانه مثل شیشه شفاف و آرام بود. پرنده های آبی با دیگر پرندگان دعوا می کردند و نسیم گرمی موهای مرا حرکت می داد. بدون کلامی می ایستادیم و به گوی آتشین یعنی خورشید که در پشت درختان بلند فرود می آمد و رگه های آبی و نارنجی روشن در آسمان باقی می گذاشت نگاه می کردیم. احساس کردم کسی از بالا شانه هایم را به آرامی نوازش می کند. فکر کردم که پدرم است. وقتی برگشتم از غرور سرمست شدم زیرا مادرم را دیدم که محکم مرا در آغوش گرفته است. می توانستم ضربان قلب او را احساس کنم. اما پس از آن دیگر هرگز مثل آن روز کنار رودخانه راشین احساس امنیت و گرمی نکردم.

نظرات کاربران درباره کتاب بچه‌ای که صداش می‌کردند «اوهوی!»